www.flickr.com

از عملیات مرصاد تا کوی دانشگاه


شب پیش خبر داده بودند که اسلام آباد سقوط کرده و همان شب ما را از دوکوهه سوار شینوک کردند ، خلبان نزدیک اسلام آباد که رسد گفت نمی توانیم فرود بیائیم و مجبور شدیم بیرون شهر و نزدیکی همدان بشینیم و بعد از همانجا ما را با کامیون و اتوبوس به سمت اسلام آباد حرکت دادند ، در مسیرمان فقط مردم آواره را می دیدیم که دارند از اسلام آباد فرار می کنند نزدیکهای صبح بود که رسیدیم به گردنه چهار زبر که حالا نامش را گردنه مرصاد گذاشته اند .
در همین گردنه بود که مجاهدین پشت انبوهه ای از ماشینهای مردم متواری از شهر زمین گیر شده بودند .  وقتی به  تنگه رسیدیم دیدیم که آنها به شدت موضع گرفته و با حداکثر امکانات جلو آمده اند. به کناره های جاده پناه بردیم.
تا بچه های گردان مقداد و فکر کنم تیپ مسلم بن عقیل که سمت چپ ما بودند برسند داشتیم از رو همون تپه های چهارزبر با مجاهدها درگیر می شدیم که دیدیم از عقب دارند بچه هامون رو می زنند ،  درپایین گردنه یک  ساختمان نیمه کاره بود که وقتی داشتیم به سمت شهر حرکت می کردیم بچه ها از اون غافل شده بودند و حالا یکسری از مجاهد ها معلوم شد که اونجا مخفی شده بودند .
دقیقا نمی دانستیم چکار باید بکنیم اگه بسمت اونور تنگه حرکت میکردیم مطمئنا بخاطر اینکه هنوز بچه های مسلم بن عقیل نرسیده بودند قیچی می شدیم همانجا می موندیم از پشت داشتند با قناسه و تک تیرانداز هایشان می زدند ما را برای همین همه رفته بودیم کنج تپه ها و چسبیده بودیم به زمین که همون موقع ها سعید قاسمی با حاج یحیی قیاسوند با موتور اومدند و گفتند برگردید عقب و دور ساختمان رو محاصره کنید بچه ها موضع گرفته بودند و با آرپی جی ساختمون خرابه رو زدند که بعد از فکر کنم یک ساعتی معلوم شد همشون کشته شدند و چند نفر هم با قرص سیانورخودشان را کشته بودند .
حالا بچه های مسلم دیگه به ما رسیده بودند و رفتیم داخل شهر به اسلام آباد كه رسيديم در خون غوطه ور بود !

بيمارستان شهر با تمام حوادث  خونینی که شهر پیش رو گذاشته بود  آن روزها خالي خالي بود ! همه مجروحان شهر و آنهايي كه هنوز با گذشت یک هفته از قبول قطعنامه در بيمارستان بودند ، و حتي بيماراني كه ته ريش داشتند و قيافه شان به رزمنده ها مي خورد پيكر سوخته شان در مقابل بيمارستان به چشم مي خورد بچه هاي تعاون و امدادگران لشگر هنوز به شهر نرسيده بودند و گردان كميل از اولين گردانهايي بود كه به شهر هلي برد شده بود ، عمليات مرصاد ما و فروغ جاويدان آنها ساعاتي بود تمام شده بود و ما مشغول پاكسازي شهر بوديم ، تک و توک از بالای خانه ها و داخل مغازه ها هنوز باقی مونده مجاهدها داشتند تیراندازی میکردند وضع خیلی بدی بود ، یکسری از بچه ها از این پشت بام به اون پشت بام می رفتند و خانه ها را پاک می کردند و ما هم از تو کوچه و خیابون اونها رو پشتیبانی میکردیم ولی کل عملیات وقتی داخل شهر رسیدیم چند ساعتی بیشتر طول نکشید ویا تسلیم شدند و یا اینکه فرار کرده بوند .
صحنه های خیلی دلخراشی در شهر بود ، از جنایتشان در بیمارستان شهر گرفته تا کشتن مردم بی دفاع شهر ،با ديدن آن صحنه ها تمام تاب و توانم را از دست دادم و براي اولين بار در تمام مدت حضورم در جبهه بريدم و گريستم ، گريستم براي همه آن صدها مجروحي كه مجاهدين آنها را به آتش كشيده بودند و با شعار زنده باد خلق قهرمان از پنجره هاي بيمارستان به بيرون پرتابشان كرده بودند و حتما با همين عملياتهاي پيروزمندانه شان مي خواستند تا فردا در تهران باشند !
همه اینها را گفتم اما حدود ده سال بعدش دوباره این صحنه ها برای من تکرار شد ، من همیشه هر وقت یاد جنایت های منافقها در اسلام آباد می افتم بعد خاطرات کوی دانشگاه هم برای من تداعی می شود ...
۱۸ تیر ۱۳۷۸
به كوي كه رسيدم ساعاتي از حمله وحشيانه برادران ! گذشته بود ، تعالي مسئول شوراي تامين وزارت كشور ساعت هشت صبح به من زنگ زد كه خودت را به كوي برسان و بين اگر مي تواني دوستان سابقت را به بيرون كوي بكش ، واقعه اي كه من از دو روز پيش هم به وزير اطلاعات و هم به وزير كشور هشدارش را داده بودم و اينكه قرار است دانشگاه و دانشجويان را به خاك و خون بكشند اما به دليل نمي دانم چه ؟! هيچ كدام جدي نگرفتند و درست در لحظه موعود نه تنها هيچ كدام در محل كارشان حاضر نبودند بلكه موبايلهايشان را هم خاموش كرده بودند و من ايمان دارم آنها نيز در فاجعه كوي دانشگاه شريك هستند آنها هم در سكوت معنا دارشان شرايط را براي قصابي نيروي انتظامي و لباس شخصي ها فراهم كردند .
جو كوي دانشگاه نه ملتهب كه به واقع كربلا بود تمام خوابگاهها و مخصوصا خوابگاه شماره هيجده ويران شده بود و رد خون بود كه بر در و ديوار نيمه سوخته ساختمانها نمايان بود ، رضا حجتي از بچه هاي تحكيم وحدت تا منو در كوي ديد با عصبانيت و گريه مي گفت شنيدي كه بچه ها را از پنچره ها با ذكر يا زهرا و يا حسين به بيرون پرتاب كردند ؟
اين را كه گفت من به ناگاه بياد بيمارستان شهر اسلام آباد افتادم و در دل گفتم اگر آنها منافق بودند پس اينها كه بودند ؟
مسعود ده نمكي با دارو دسته اش  هنوز در كوي بودند مهدي صفري تبار و محمد بابائيان و سعيد عسگر همانهايي كه متهمين به قتل عزت ابراهيم ن‍ژاد هستند و بعدها كه به همين اتهام بازداشت شدند با يك فتوكپي گواهينامه كفالت گرفتند و از دادگاه انقلاب آزاد شدند بي محابا با اسلحه اي بر دست و كمر دانشجويان و حتي آنهايي را با سر و صورت خونين نا و تواني نداشتند را مي گرفتند و تكه اي پارچه را بروي صورتشان مي بستند و سوار ماشينهاي نيروي انتظامي مي كردند و به ناكجا آبادهاي بي نام و نشان هدايتشان مي كردند  رضا صارمي كه هنوز نمي دانست من از ميانشان مدتي است استعفا دادم به سمت من آمد و گفت چرا ايستادي پاكسازي دو خوابگاه هنوز تمام نشده ؟
نگاهش كردم و با خود گفتم پاكسازي ؟ اون پاکسازی کجا و این پاکسازی کجا ! و اصلا این بچه چه می دونه که پاکسازی یعنی چی ؟ هنوز هم مي گويم تمام بد بختي و افول حزب الله در همين جاست ، بسيجي هاي جنگ نديده رزمنده هاي بعد قطعنامه درست مثل همين صارمي و مهدي صفري تبار و سعيد عسگرها و بابائيانها كه عقده هاي خود را اينجا درمان مي كردند و مگر مي شود كه كسي كه بيمارستان اسلام آباد را ديده باشد خود دست به جنايتي آن سان بزند ؟
بخاطر همين هاست كه همیشه گفته ام بين انصار حزب الله و مجاهدين خلق هيچ اختلاف و فرقي نيست و فرقشان فقط در اين است كه آنها ريش ندارند و اينها دارند وگرنه در عمل هر دو يكي هستند ! حمله دوم لباس شخصي ها كه ظهر روز جمعه بود تمام شده بود و تازه سر و كله آقايان پيدا شد ، موسوي لاري كه به داخل كوي آمد رفتم به سويش و گفتم آقاي لاري من دو روز پيش به شما و آقاي تاج زاده گفته بودم كه مي خواهند اين جنايت را بكنند ، هيچ نگفت و سري تكان داد !
كوي بعد از دو روز حمله كمي آرام شده بود از بچه هاي تحكيم وحدت خواستم فرصتي بدهند تا بروم از پشت تريبون آزاد حرف بزنم و گفتم آن چيزي را كه بعدها در آن نوار به تفصيل گفته بودم و همان بهانه اي شد تا شش روز بعدش بازداشت شدم ! امروز نيز با گذشت سالها از آن روزها هنوز هيجده تير خونين است ، آن خونها آن دردها آن زخمها و بازداشتها هيچ وقت فراموش نخواهد شد و تا پرچم جمهوري اسلامي در اهتزاز است همچون لكه ننگي بر تاركش خواهد ماند اما هنوز هم ، هم از ناحیه همین مجاهدین و هم از ناحیه همین مدعیان حزب الله من برای کشورم احساس نگرانی می کنم ...


پی نوشت :

جسته و گریخته شاید اینجا و شاید هم در فیس بوک و فرند فید چیزهایی در مورد اختلافات من با مهدی یحیی نژاد و بالاترین شنیده باشید ، خوب متاسفانه یکسالی بود که بین ما که حالا فهمیدم دوست و همکلاسی دبیرستانی هم بودیم کدورتی بوجود آمده بود تا اینکه چندی پیش به تاکید یکی از دوستان مشترکمان که ای کاش اجازه اش را داشتم تا نامش را می آوردم فرصتی پیش آمد و چند ساعتی با مهدی یحیی نژاد حرف زدم .
از یکسری بد فهمی ها و مشکلات این وسط که هر دویمان در بخشهایی از آن مقصر بودیم که بگذریم معلوم شد اکثر آن اختلافها سوء تفاهمهای جزئی ای بوده است که رفته رفته به آن دامن زده شده و بزرگ شده است .
خوشبختانه همه آنها مرتفع شد و بالاترین هم بعد یکسال آی دی من را باز کرد ، این تجربه یک درس بزرگی به من داد که بجای دلگیری و قهر و کدورت بروم و مشکلات و دلخوری هایم را به همان فرد مطرح کنم نه اینکه پیش این و آن گله گی کنم ، شاید اگر از همان روز اول سراغ مهدی می رفتم این مسائل اینقدر بزرگ نمی شد ! 

برچسبها: ,



Farshad Ebrahimi© 26.7.11
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام

جمهوری اسلامی نظامیان


سر لشگر محمد علی جعفری: تنها اصلاح طلبانی می توانند در انتخابات مجلس نهم شرکت کنند که از خطوط قرمز عبور نکرده باشند محمد خاتمی از جمله خاطیان است و در جریان فتنه امتحان خوبی پس نداده است.
سر لشگر محسن رضائی: ما خودمان آزادی داده ایم، ما خودمان به مطبوعات آزادی دادیم. یک شبه هم می توانیم همه ی اینها را جمع کنیم. کسی به ما چیزی تحمیل نکرده و مگر کاری برای انقلاب دارد یا برای نظام. خودمان مطبوعات را درست کردیم، خودمان آزادی دادیم و خودمان هم می توانیم تمام این‌ها را برداریم.
سرلشگر قاسم سلیمانی: اگر سپاه فقط برای خون دادن است ما این لباس را می بوسیم و کنار می گذاریم. ما هستیم برای این که کسی خلاف مقام عظمای ولایت غلطی نکند .
سرلشگر رحیم صفوی: بعضی ها را باید گردن بزنیم. بعضی‌ها را زبانشان را قطع می کنیم و دست و قلم بعضی‌ها را باید شکست.
سرتیپ دوم سپاه حسین الله کرم: هرکس بخواهد خلاف موج انقلاب حرکت کند، دست و پایش را خواهیم شکست.
سرتیپ محسن رفیقدوست: این ماجرا [مساله سخنرانی ۱۳ رجب آیت الله منتظری] تنها زمانی تمام خواهد شد که سر فتنه از بدنش جدا شود.
سرتیپ محمدرضا نقدی: ما طاقت نداریم خلاف اسلام چیزی را ببینیم. ما  که نگران اسلام در قلب اروپا در بوسنی هرزگوین هستیم، اگر کسی بخواهد در این کشور اسلامی چیزی خلاف اسلام بگوید، به خون برادران شهیدمان قسم، حنجره‌اش را با چنگ و دندان خواهیم درید.
سرتیپ جوانی :هر جریانی که انقلاب را تهدید کند مقابلش سپاه خواهد ایستاد
رسایی: این که گفته اند سپاه حق دخالت در سیاست ندارد تکرار حرف‌های مجاهدین خلق است
سید حسن خمینی به فرمانده سپاه: مگر امام دستور نداد در سیاست دخالت نکنید؟
روابط عمومی سپاه پاسداران: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بار دیگر ضمن هشدار به دشمنان پیدا و پنهان ملت و به آن دسته از مطبوعات و قلم‌های مسموم و مشکوکی که از فضای آزاد کشور و نجابت و بردباری نیروهای انقلاب سود جستند... همگان را به رعایت امنیت ملی و اطاعت بی‌چون و چرا از مقام معظم رهبری دعوت نموده و در غیر این صورت گرفتار آتش خشم ملت حزب الله خواهند شد.

 ماموران نیروی انتظامی سه شنبه (۲۵/۱/۱۳۷۷) و بامداد چهارشنبه (۲۶/۱/۷۷) برخلاف ماده ی ۳ قانون مطبوعات با مراجعه به چاپخانه‌های افست، ایران، چاپ گستر، تمام صفحات روزنامه های ایران و همشهری را بازرسی نمودند.

ماموران اطلاعات قرارگاه ثارالله تهران در عصر روز ۱۶/۹/۱۳۷۹ با در اختیار گرفتن موسسه فرهنگی سبز ایران، کلیه اموال و کتب این موسسه را مورد بازرسی و مدیران آن را به مدت بیش از پنج ساعت مورد بازجویی قرار دادند.
بنابر اخبار رسیده بازداشت و نگهداری غالب متهمان سیاسی و مطبوعاتی تا به حال توسط حفاظت اطلاعات و معاونت اطلاعات سپاه پاسداران انجام می گیرد و عمده ی بازجویان از پرسنل نظامی سپاه می بشند. همچنین وجود بازداشتگاههای وصال، ۵۹ و ۶۶ و ۱۱۰ که برای سپاه می باشد گواه این مساله بوده است.
۱. نظامیان نباید در سیاست دخالت کنند:
نظامیان نباید وارد عرصه ی سیاست بشوند. این اصلی است که هم در قانون اساسی جمهوری اسلامی آمده و هم اکثر کشورهای توسعه یافته آن را پذیرفته اند.جوامع جدید و نظام‌های سیآسی و اجتماعی آن‌ها بسیار پیچیده و تخصصی عمل می کنند و نظامیان از آن جا که برای وظایفی خاص و بسیار حساس و البته خطیر آموزش دیده اند، عمدتا با این علوم سیاسی و اجتماعی بیگانه هستند و فاقد این تخصص برای شیوه‌های مدیریتی و اجتماعی بوده اند، و در ثانی نظامیان از آن جا که همواره به «نظام پادگانی» و بی‌چون و چرا بودن فرامینشان با اتکا به زور و اسلحه می اندیشند، فلذا هیچ گاه مشروعیت حکومت کردن بر شهروندان را ندارند.از طرف دیگر از آن جا که علوم و فنون نظامی همچون دیگر علوم بسیط نیست، هیچگاه نیروهای مسلح و نظامیان نسبت به زوایای پرپیچ و خم مصالحه و مصلحت اندیشی و مذاکره و... در جوامع پیچیده و آینده و حال حکومت داری ضروری است، مهارتی نداشته اند.
 ۲. نظامیان در سیاست دخالت می کنند:
اما هستند نظامیانی که علیرغم موارد گفته شده در سیاست آن هم به طرز محوری دخالت می نمایند، چرا که همواره در کشورهای توسعه نیافته «زور» جایگاه کلیدی و تعیین کننده ای دارد و تصمیم گیری پیرامون آینده ی کشور در این قبیل کشورها بیشتر با زور و فشار توام می باشد. در این کشورها ما شاهدیم که یا نظامیان همانند گروه‌ها و احزاب متنفذ سیاسی بر سیاستمداران و حکومت تسلط و یا در آن‌ها دست دارند و یا این که با کودتا، حکومت و دولتی نظامی تشکیل داده و حکمرانی می نمایند. البته کودتا و ایجاد حکومت نظامی در زمانی موفق خواهد بود و وقوع خواهد یافت که یا شمار فعالان در نظام و کوشندگان سیاسی محدود باشد و یا این که قسمت عمده‌ای از کوشندگان سیاسی و صاحب نظران با کودتا و کودتاچیان موافق باشند.البته از دیگر مواردی که نظامیان این حق را به خود می دهند تا در سیآست دخالت نمایند، قدرت و کفایت رهبران سیاسی، سنت هایی که شکل دهنده ی آنان و نوع روابط رهبران و حاکمان سیاسی با فرماندهان نظامی می باشد.فرماندهان و نظامیان همواره به نحوی تربیت شده اند که «امنیت ملی» را در خطر احساس می نمایند، فلذا برای دفع خطر و از بین بردن تهدیدات همواره دخالت و حضور فعالانه و مستقیم خویش را ضروری حس می نمایند. به اطلاعیه زیر توجه کنید:«سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در اولین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی به فرمان مبارک امام راحل (ره) به منظور پاسداری از انقلاب و ارزش‌های گران قدر آن پدید آمد، هیچ گاه از دغدغه ی دفاع از مردم کشور، نظام اسلامی و اصول و ارزش های مقدس انقلاب در قبال توطئه‌های دشمنان خالی نبوده است و اساسا ماموریتی جز این برای خود نیستند...» اما عمده‌ترین و اصلی‌ترین دلیلی که دخالت نظامیان در سیاست را باعث می شود، سیاست زدگی نیروها و نهادهای آن جامعه می باشد. همان طور که می دانیم در جوامع توسعه نیافته همه ی نیروهای اجتماعی اعم از نظامیان، روحانیون، دانشجویان و کارگران... که کارکرد و شرح وظایف اصلی‌شان سیاست نبوده، در سیاست دخالت می کنند و خواهان پیشبرد نظرات و احکامشان در سیاست و حکومت می باشند.ساموئل هانتینگتون، جامعه ی سیاست زده را «جامعه ی پراتوری»  می نماید.
در جوامع مدرن و توسعه یافته نهادهای سیاسی و نیروهای اجتماعی در توزیع قدرت و مشارکت فعالانه سیاسی و شیوه‌های کنترل قدرت (مثل انتخابات، گفتمان، پاسخگو بودن حکومت و...) توافق دارند، اما در جامعه ی پراتوری چون دامنه ی مشارکت سیاسی محدود می باشد، انواع صورت‌های اعمال مستقیم مثل اعتصاب، کودتا، ترور، حذف فعالان و... به وفور یافت می شود و چون در این گونه جوامع ستیز گروه ها و اصطکاک نیروهای اجتماعی و دسته‌های سیاسی بسیار می باشد، حضور نظامیان همواره همیشگی و جوابی به این کنش خواهد بود و از همین روی کارآیی و مشروعیت نهادهای سیاسی و حاکمیت و دولت در سطح بسیار پائینی می باشد.

 ۳. چرا نظامیان جمهوری اسلامی در سیاست دخالت می کنند؟
همان طوری که پیشتر گفتیم، دخالت نظامیان در سیاست ناشی از ساختار سیاسی و نهادی جامعه و بسته به نوع روابط حکومت و رهبران با فرماندهان نظامی نیز می باشد.حضور پررنگ نظامیان در عرصه ی سیاست، علی الخصوص پس از فوت آیت الله خمینی و به روی کار آمدن علی خامنه ای، به شدت محسوس بوده است. نظامیان حتی در مناصب فرهنگی و هنری نیز به کار گرفته شده اند. به عنوان مثال پاسداران نظامی در مناصب مدیریت بنیاد مستضعفان و جانبازان، معاونت سینمایی وزارت ارشاد، سازمان سیاحتی و زیارتی بنیاد، ریاست باشگاه ورزشی پرسپولیس، ستاد رسیدگی به حوادث غیرمترقبه و زلزله زدگان و... به کار گرفته می شوند. دلیل این امر این است که هر چقدر مشکلات مهم اقتصادی و اجتماعی و سیاسی در یک جامعه بیشتر شود و مدیریت جامعه و حاکم سیاسی کفایت اصلاح امور را نداشته باشد، بی‌شک اعتراضات مردمی و عمومی همچون شورش، نارضایتی ملی و... و همچنین واکنش‌های مشکلات مردم همچون فقر، تورم و... روز افزون می شود. از همین جاست که حاکم درمانده تنها را ممکن را «اقتدارطلبی» می داند و نظامیان مشتاق بازگشت به دوران اقتدارگرایی (که در ایران مساوی بود با هشت سال جنگ تحمیلی در جمهوری اسلامی) در سیاست دخالت می کنند و اصولا این دخالت و اظهارنظرها را هم حق لاینفک خود می دانند، چرا که بر این باور می باشند که تنها شرط ابقای این نظام، حضور فعالانه آن‌ها در عرصه ی سیاست می باشد.این واقعیت است که هر چه جامعه و حکومت واپس مانده تر باشد، حضور نظامیان در آن فعالانه تر و هر چه جامعه مدرن تر باید، نقش نظامیان، محافظه کارانه تر می شود.امروزه با توجه به نقش پررنگ نظامیان از جمله فرماندهان و قشر عظیمی از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در عرصه ی سیاست و عدم توانایی‌شان در کشورداری، ما شاهد آن هستیم که اکثر غائله ها و بحران‌های سیاسی نیز بر اثر حضور غیرمسئولانه ی آن‌ها در جامعه بوده که مختصری از آن‌ها را ذکر می نمایم:
ساخت فیلم به ظاهر مستند کارناوال «عصر عاشورا» توسط بخشی از اطلاعات سپاه، بازداشت نیروهای ملی و مذهبی توسط حفاظت سپاه، انتشار بولتن‌ها و خبرهای دست چین شده توسط حوزه و نمایندگی ولی فقیه سپاه برای ائمه جمعه و جماعت، دخالت بسیجیان در انتخابات، فتوای رای به ناطق نوری به پاسداران و بسیجیان توسط نماینده ولی فقیه در سپاه و... بر همین اساس است که جامعه ی ما را بیش از پیش خطر «کودتا و نظامی شدن» تهدید می کند، چرا که فضای سیاسی ایران هر روزه پلیسی تر و امنیتی تر می شود و نقش نظامیان با شیوه‌های ارتجاعی و خشن خاص خودشان بیشتر و بیشتر می گردد. فشار و اعمال زور جای خود را به فرهنگ دموکراسی و گفتمان می دهد و نظامیآن هر روزه خود را محق تر از دیروز برای حاکمیت و حکومت بر مردم می بینند. این وضع امروزه ی ایران است و به نظر من اگر کودتایی نظامی توسط عده‌ای از خشک مغزان سپاه پاسداران صورت نگیرد، بی‌شک فضای سیاسی به شدت امنیتی و بسته خواهد شد که هر ندایی در نطفه خفه شود. در آن زمان است که حاکمان سیاسی سکوت و نخوت عمومی را که البته از ترس و نفرت ملی می باشد، به حساب رضایت مردم خواهند گذاشت و از سکوت جامعه نوعی آرامش ملی تلقی خواهند کرد.



Farshad Ebrahimi© 21.7.11
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام

! چهار ایرانی که دولت ایران علاقه ای به پیگیری گمشدنشان ندارد



چهاردهم تیرماه ۱۳۶۱ در حالی که چهار دپیلمات ایرانی به نام‌های محسن موسوی کاردار ایران در لبنان، احمد متوسلیان ، کاظم اخوان عکاس و خبرنگار ایرنا در بیروت و تقی رستگار کارمند سفارت ایران در بیروت، عازم محل ماموریت خود بودند، در محل ایست بازرسی «البرباره» در منطقه شرقی بیروت، توسط نیروهای «القوات اللبنانیه» (نیروهای لبنانی) دستگیر و ربوده می‌شوند.
از آن تاریخ،۲۹سال می‌گذرد و تاکنون اخبار ضد و نقیض پیرامون سرنوشت آنها منتشر شده است ، چندی پیش نیز تعدادی از مقامات جمهوری اسلامی ایران با اعلام خبر شهادت این چهار نفر موضوع آنها را خاتمه یافته دانسته که مورد واکنش بسیاری از دوستان و نزدیکان این افراد واقع شد ، با گذشت این سالها اما همه ساله  وزارت امور خارجه ایران در این رابطه بیانیه‌های در سالگرد ربایش آنان صادر می نماید.
یکی از نکات بارز اهمیت این چهار ایرانی این است که در میان آنها یک فرمانده ارشد و بسیار حساس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بوده است ، این فرمانده ارشد در حالی به عنوان دیپلمات به لبنان اعزام می شود که درست در فردای مفقود شدن این گروه و در حالی که هنوز بسیاری از ربایندگان طبق اسنادی که بعدها منتشر شده است بر این گمان بوده اند که تمامی این افراد دیپلمات هستند ،رسانه‌های گروهی ایران در اقدامی هماهنگ و معنا دار خبر مفقود شدن یک فرمانده ارشد نظامی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در لبنان را منتشر می نمایند! و همین مسئله به پیچیده ترشدن پرونده آنها کمک شایانی می نماید.

دیپلمات یا فرمانده سپاه ؟
آن فرمانده نظامی و یا دیپلمات احمد متوسليان  می باشد ، وی در آنزمان فرمانده تيپ محمد رسول الله سپاه پاسداران بوده است که با فرمان آيت الله خميني مسئول اعزام و استقرار رزمندگان ايراني درلبنان میگردد ، وی ابتدا به سوريه و سپس به لبنان رفته است نامبرده در عملياتهاي بي شماري حضور داشته ودر میان رزمندگان جنگ ایران و عراق به عنوان  فاتح خرمشهر شناخته شده است .
ده سال پيش علي خامنه اي رهبر ایران در مقام فرماندهي كل قوا حكم سرلشگري وي را در حركتي آئين وار امضاء نمود و امروز در ايران همه جا احمد متوسليان را یک سرلشگرسپاه پاسداران  مي شناسند و این در تناقض با ادعای جمهوری اسلامی است که وی را یک دیپلمات می داند چرا که هرگز برای تجلیل از یک دیپلمات به وی درجه سرلشگری اعطا نمی شود ؟ .

پاسدار یا مشاور فنی ؟
از دیگر نقاط پیچیده این پرونده به عنوان مثال این است که تقي رستگار مقدم  نیز يك عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بوده که وي نيز در كنار احمد متوسليان به عنوان رزمنده به لبنان می رود و حالا چون بر حسب اتفاق آنروز رانندگي ماشين رابر عهده داشته جمهوري اسلامي همواره  از یک سو وی را به عنوان رزمنده و نظامی ایرانی ارج می نهد و از دیگر سو اذعان دارد که وی مشاور فني سفارت بوده است!
به عبارتی دیگر همين دروغ پردازي‌های جمهوری اسلامی است که ماجرا را پيچيده تر مي كند .
این آخرین عکسی  است که از این چهارتن در لبنان گرفته شده است

براساس خاطرات و شواهد غیر قابل انکاری  اين چهار تن درست چند ساعت قبل از اینکه در محل ایست و بازرسی البرباره متوقف شوند، در جلسه‌ای باحضور سيد عباس موسوي دبيركل حزب الله لبنان بوده اند ، در خودروي مرسدسي كه اينها اسير شدند يك دستگاه بي سيم پي آر سي بوده است كه متعلق به حزب الله لبنان بوده و اکنون چرا جمهوري اسلامي مي خواهد با كتمان و قلع حقيقت و شهید دانستن آن چهار تن ماجرا را خاتمه شده بداند موضوعی است که بسیاری آنرا مربوط به ران آراد می دانند و از او به عنوان مهره‌ای نام می برند که به سرنوشت این چهار تن مرتبط شده است ، مهره‌ای که ظاهرا جمهوری اسلامی علاقه‌ای نسبت به پاسخگویی بدان ندارد !

اما ران آراد کیست ؟
روز بیست و سوم مهرماه سال ۱۳۶۵  ، ساعت ۳ بعدازظهر ، چندین فروند هواپیمای جنگی اف – ۴  که از پایگاه هوایی داخل خاک اسرائیل برخاسته بودند، برای بمباران مواضع نیروهای فلسطینی و لبنانی در منطقه « اشرفیه » در جنوب شرقی شهر « صیدا » و همین طور اردوگاه فلسطینی‌ها « المیه و میه » ، وارد آسمان لبنان شدند. با شدت گرفتن بمباران هواپیماهای اسرائیلی، ضدهوایی‌های متعلق به گروههای مبارز ، به مقابله با این تهاجم هوایی که کشته و زخمی شدن زنان و کودکان را به همراه داشت ، پرداختند و در آن میان جوانی فلسطینی که یک قبضه موشک ضدهوایی ( از نوعی که به دنبال حرارت هواپیما می رود ) بر دوش خویش داشت، پس از نشانه روی و شلیک به موقع، یکی از هواپیماهای فانتوم را هدف قرار داد. پس از آنکه هواپیما مورد اصابت موشک قرار گرفت ، دو سرنشین آن سراسیمه و به سرعت دکمه پرتاب صندلی را فشار دادند که با انفجاری خفیف، از داخل هواپیما به بیرون پرتاب شدند . به دنبال سقوط هواپیما ، خلبان و کمکش به وسیله چتر نجات ، در دو منطقه جدا گانه در داخل خاک لبنان فرود آمدند ، هلی کوپترهای جنگی اسرائیل که مشغول گشت زنی نزدیک  آنجا بودند، پس از اخذ دستور ، به سرعت به محل فرود یکی از خلبانان شتافتند و توانستند او را قبل از اینکه به دست نیروهای مبارز بیفتد ، سوار کرده و از مهلکه نجات دهند ، به محض سقوط هواپیما و انفجار آن ، تلاش نیروهای شبه نظامی لبنانی و فلسطینی که  از بمباران خانه و کاشانه خویش عصبانی بودند ، برای ردگیری و دستگیری خلبانان آن آغاز شد .

کمک خلبان هواپیمای ساقط شده « ران آراد »  ۲۸ ساله که در یک باغ فرود آمد، بر اثر شدت ضربه وارده ، آرنج دست چپش شکست و دقایقی بعد نیروهای گروه  "مقاومت مومنه" به رهبری "مصطفی دیرانی" منشعب از "سازمان امل"، که در یکی از روستاهای اطراف به نام " زغداریا " مستقر بودند، سررسیدند  و زودتر از فلسطینی‌ها ، او را به اسارت  خود درآوردند و  برحسب اتفاق، محلی که آراد در آنجا فرود آمده بود ، خط تماس جنگ داخلی "امل" و سازمانهای فلسطینی بود.
سه ساعت بعد ، آراد که از شکستگی دست رنج می برد ، سوار بر اتومبیلی شخصی ، در حالی که چند ماشین دیگر حامل نیروهای مسلح او را اسکورت می کردند ، از صیدا به طرف بیروت حرکت داده شد . در طی مسیر ، دژبانی‌ها و پست‌های بازرسی گروههای مختلف مسلح از جمله ارتش لبنان قرار داشتند . ماشین حامل آراد ، قبل از رسیدن به یکی از این پستها ، سعی کرد تا با روشن و خاموش کردن چراغهای جلو ، بفهماند که مجروح دارد و نمی تواند بایستد . ولی نیروهای ارتش ، به سمت کاروان در حال عبور شلیک کردند اما به کسی آسیبی نرسید . دقایقی بعد در " افران الرمیله " ( نان فروشی رمیله ) که همه خودروهای کاروان اسکورت به هم ملحق شدند ، برای رعایت جوانب امنیتی، آراد در خودرویی دیگر قرار گرفت و به سمت بیروت حرکت داده شد .
در بیروت ، خلبان مجروح را مستقیما به خانه شخصی مصطفی دیرانی ( مسئول وقت کمیته امنیت سازمان امل ) بردند . ساعتی بعد که اضطراب و ترس آراد فروکش کرد، با پسر دوسال و نیمه دیرانی به بازی و سرگرمی مشغول شد . ساعت ۱۰ شب ، به دلیل شدت جراحت  به یکی از درمانگاهها برده شد که دکتر ارتوپد در محل کار خود حضور نداشت . پس از دقایقی با پیگیری‌های زیاد ، دکتر از منزل خود به بیمارستان آمد و دست چپ خلبان اسرائیلی را گچ گرفت و مداوا کرد .
ران آراد تا سال ۱۳۶۹ در بیروت و در یکی از بازداشتگاههای مخفی حزب الله لبنان نگهداری می شود و پس از آن به سوریه فرستاده میگردد تا اینکه در سال ۱۳۷۹  از طريق هواپيماي سي ۱۳۰ نیروی هوایی ارتش ایران كه در اجاره سازمان هلال احمر بوده به ايران منتقل می گردد و دست كم تا آنجا كه شواهد بسیار متقنی موجود است تا سال ۱۳۸۱ در خانه‌ای در شمال تهران توسط نيروي قدس سپاه پاسداران محافظت و نگهداري مي شده است .
ضمنا شواهدی موجود است که وی در سال ۱۳۸۰ دچار سانحه قلبي شده است  و بمدت پانزده روز در بيمارستان قلب جماران متعلق به سپاه پاسداران مداوا و نگهداري شده است و از آن تاریخ به بعد دیگر هیچ اثر و خبری از وی وجود ندارد .

تلاشهای نیمه رها شده جمهوری اسلامی

جمهوري اسلامي عليرغم تمامي تبليغاتهايي كه براي آن  چهار مفقود شده ایرانی  مي نمايد عملا هيچگاه تمايل جدي اي براي پيگيري وضعيت ايشان نداشته است . در سال ۱۳۸۲  دولت آلمان به عنوان ميانجي بين حزب الله لبنان و جمهوري اسلامي ایران و اسرائيل برای بررسی پرونده مفقود شدگان اسرائیلی و لبنانی وارد عمل می گردد و در دو مرحله رسمي و سه مرحله غير رسمي تبادل اجساد و اسرا بين طرفين برگزار میگردد ، اسرائيل نیز كه پيشتر اعلام نموده بود هيچ اطلاعي از اين چهار ایرانی  ندارد در پيامي به ايران اعلام آمادگي  می نماید که حداقل دو تن از اين افراد را آزاد مي نمايد در صورتيكه جمهوري اسلامي ایران  خبري از ران آراد را به اسرائيل بدهد ، اما جمهوري اسلامي همچنان مدعي می گردد كه از سرنوشت ران آراد بي اطلاع مي باشد  اما همانزمان ايران علاقه مندي خود را نشان می دهد  تا از نفوذ خود همچنان براي آزادي اسراي اسرائيلي در ميان حزب الله استفاده نمايد و طرف اروپايي نيز سه تن از زندانيان ايراني - لبناني متهم به دست داشتن در ترور رستوران ميكونوس و همچنين متهم پرونده بمب گذاري آرژانتين در انگلستان را آزاد نمايند . كه در ابتدا  طرف آلماني از پذيرش اين پيشنهاد شانه خالي نموده و از ایران تقاضا می نماید که باید برای اثبات ادعای خود حسن نیت خود را نشان دهد ، که ایران نیز متعاقب آن اعلام می نماید تنها خبر از زنده بودن ران آراد دارد و از محل نگهداری وی بی‌اطلاع است !
در همین ایام نیز یک سایت وابسته به حزب الله لبنان عکسی را از ران آراد منتشر می نماید !


همین اخبار آنقدر برای طرف اسرائیلی مهم بوده است که مجددا رغبت برای از سرگیری مذاکرات را نشان می دهد ، این در حالی بود که ایران همچنان مشغول مذاکره برای آزادی کاظم دارابی تنها ایرانی متهم در پرونده ترور میکونوس بوده است و اسرائیلی‌ها از آنجا که نمی خواستند موضوع اسرائشان در گروکشی ایران و آلمان متوقف شود از ایتالیا می خواهند که وی نیز به عنوان میانجی وارد مذاکرات بشود .
ایتالیا خواسته اسرائیل را می پذیرد و در دسامبر سال ۲۰۰۶  « سناتور سرجيو دوگرگوريو» رئيس کميسيون دفاعي ايتاليا اعلام می نماید که سازمان امنيت ایتالیا و دولت ايتاليا مذاکره با جمهوري اسلامي ايران بر سر آزادي گروگان‌هاي اسرائيلي از اسارت حزب‌الله لبنان را آغاز کرده است  در همانزمان مجددا  آلمان اعلام آمادگي می نماید  تا در سکوت کامل رسانه اي مسئله گروگانها ي لبناني و اسرائيلي را مورد نظر قرار دهد و هیاتی را نیز به نشانه حسن نیت به تهران می فرستد .

با ورود هیات آلمانی به سرپرستی «ارنست اورلا» در تهران  نشستی ترتیب داده می شود و موضوع چهار ایرانی مفقود شده و ران آراد در دستور کار قرار می گیرد ، و اعضایی از وزارتخانه‌های  امورخارجه واطلاعات ، سپاه پاسداران و سید حسین موسوی به عنوان نماینده رئیس جمهور در امور چهار ایرانی مفقود شده و طرف آلمانی تشکیل جلسه می دهند ، متاسفانه به علت نبود یک نقطه اشتراک بین اعضای شرکت کننده ایرانی درمقابل دیدگان آلمانی‌ها در آن نشست کار به درگیری لفظی و فیزیکی وليوان و قندان پرت كردن براي همديگر می كشد! . اعضای آلمانی نیز جلسه را ترک می نمایند و خواستار آن می شوند که جلسات بعدی فقط با حضور اعضای شناخته شده و دیپلمات  و در برلین تشکیل شود .
اولين جلسه اين مذاکرات در آلمان با حضور فردي بنام «خالد عبيد » به نمايندگي از طرف حزب الله لبنان و «بنجامين ايهود»  به نمايندگي از طرف اسرائيل و « کميسيوني از ايران با حضور سید حسین موسوی و ياسر فراتي و  مجتبي علوي در ۴ نوامبر ۲۰۰۶  در دفتر مطالعات و تحقيقات وزارت امور خارجه آلمان تشکيل میگردد و مقرر می گردد تا جلسه بعدي پانزده روز بعد با محوریت  بحث بین ایران - اسرائیل - آلمان نیز تشکیل شود .
سید حسین موسوی نماینده وقت رئیس جمهور و مسئول پیگیری چهار ایرانی

در اولين جلسه مذکور طرفين خواسته هاي خود را ذکر نموده خواسته هاي طرفين اسرائيلي و لبناني که کاملا مشهود است و گروگانهاي خويش را طلب مي نمايند ، در این جلسه اسرائیل ضمن اعلام خبر زنده بودن سه تن از ایرانیان مفقود شده همچنان از ایران طلب اطلاعات بیشتری در مورد ران آراد می نماید و دولت آلمان نیز متعهد می گردد کاظم دارابی را در اولین فرصت ممکن آزاد نماید ( امری که شش ماه بعد از آن اتفاق افتاد) ، خالد عبید نیز متعهد می گردد دوازده اسیر اسرائیلی را بلادرنگ و ظرف ده روز آینده و قبل برگزاری جلسه بعد آزاد نماید (که حزب الله لبنان نیز به وعده خود عمل می نماید) ، همه چیز روال عادی خود را طی می نماید تا طبق وعده انجام شده در دو هفته آینده موضوع چهار ایرانی مفقود شده و ران آراد به مذاکره گذاشته شود اما با گذشت دو هفته و موعد برگزاری نشست دوم  در چرخشی عجیب ايران اینبار ضمن معرفی نموده مجتبی علوی به عنوان سرپرست کمیسیون ایرانی از دولت آلمان خواستار خارج نمودن پیش شرط چهار ایرانی مفقود شده و تقاضای فشار بر ديگر دولتهاي اروپايي در جهت مطرود نمودن مذاکرات با سران سازمان مجاهدين خلق و همچنين حمايتهاي جانبي از ايران در جهت مسئله بحران هسته اي را مورد نظر قرار دهد ! که با مخالفت دولت آلمان مواجه می شود و نشست دومی هرگز انجام نمی گیرد !

اما مجتبی علوی که از سوی ایران به عنوان سرپرست کمیسیون معرفی شده کیست ؟

مجتبي علوي مقيم شهر وين اطريش و يکي از مظنونين اصلي در پشتيباني طرح ترور قاسملو مي باشد ، در سال ۱۳۶۴ درست يک سال پس از تاسيس وزارت اطلاعات و شکل گيري منسجم هسته هاي ترور جمهوري اسلامي در خارج از کشور از ايران خارج مي شود و در پوشش بازرگان در اروپا اقامت مي گزيند ، نامبرده پيشتر در وزارت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي فعاليت مي نموده است ، علوي از جمله رابطان و پل هاي ارتباطي جمهوري اسلامي با دلالهاي فروش اسلحه و مهمات بوده است که از قبل همين معاملات و پورسانتها وي دارايي سرسام آوري را بهم زده است ، و همواره از او به عنوان يکي از افرادي که دخيل در ماجراي مک فارلين بوده است ياد مي شود . علوي همچنين در ترانزيت پنهان مواد مخدر وزارت اطلاعات نيز دستي بر آتش دارد آنسانکه در ژوئن سال ۲۰۰۰ مجتبي علوي به همراه فرد ديگري که کارمند سفارت ايران در سوئد بوده و نامش هرگز فاش نشد در فرودگاه استکهلم ،با صد کيلو مرفين بازداشت مي شود گرچه اين خبر به سرعت در مطبوعات سوئدي منتشر شد و دولت ايران مکلف به پاسخگويي شد اما پس از سي و شش ساعت هر دو آزاد شدند و سفارت ايران در بيانيه اي اعلام کرد محموله فوق مرفين نبوده و ماده شيميايي بوده که صرفا مورد استفاده پزشکي قرار مي گيرد و خواستار پوزش گمرک سوئد نيز شد !
مجتبي علوي البته ميزبان خوبي نيز است ، وي دراکتبر سال ۲۰۰۳ هنگاميکه همسر کرباسچي ، خانم خيرالنساء عسکريان به جهت عمل زيبايي شکم (ساکشن) عازم اطريش شده بود در کنار ايشان بوده ويا در سالهاي اقامت و تحصيل مهدي و ياسر هاشمي در نروژ همواره به عنوان بانک و حامي اصلي ايشان بوده است ، ضمنا مجتبي علوي در گذشته از فعالين اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانشجويان اروپا بوده و بمدت سه سال نيز در خلال سالهاي ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۲ با کاظم دارابي از متهمان اصلي عمليات تروريستي کافه ميکونوس برلين در کار واردات لوازم التحرير به ايران بوده اند ، اطلاعات بیشتر درباره مجتبی علوی را اینجا بخوانید .

با عنایت به این موارد کاملا مشهود است که جمهوری اسلامی ایران به دلیل یا دلایل خاصی که پوشیده است هیچگاه علاقه جدی‌ای به روشن شدن سرنوشت این چهار ایرانی نداشته است ، دلیل دیگری نیز بر این ادعا مصاحبه‌ای است که در تابستان سال ۲۰۰۶ با روبرت مارون حاتم يكي از فرماندهان فالانژیستهای لبنان و محافظ و مشاور ارشد ايلي حبيقه ، كسي كه از او به عنوان يكي از شاه كليدهاي اسرار چهار گروگان ايراني نام مي برند صورت گرفته است که  خلاصه‌ای از آن به پیوست می آید :

روبرت در خلال صحبتهايش چند باري تاكيد می کند  كه مشكلي ندارد و براي روشن شدن مسئله كه از ديد او كاملا روشن است  با هر كسي حرف  خواهد زد و در جواب من كه حتي اگر از مقامات ايران باشد و اضافه كرد با هركس !
روبرت برای اثبات ادعایش اظهار می دارد چند سال پيش به رابطي در  سفارت ايران در پاريس گفته است كه مي تواند حتي نوار بازجوئي يكي از بازجويان از احمد متوسليان را با شرايطي به ايرانيها بدهد كه سفارت رغبتي به اين مسئله نشان نمی دهد!
در سال ۲۰۰۷ نیز من مجددا در  پاريس وي را ديدم كه نوار را آورده بود و گفت فقط برايت دقيقه اي از آنرا مي گذارم ، صداي بازجو كمي نامفهوم بود اما صداي مترجم مفهوم بود كه مي پرسيد شما در جنوب چه می کردید؟
و احمد  متوسلیان در جواب گفت : من احمد متوسليان هستم كارمند سفارت ايران ! ...

 آنچه می خوانید مختصری از گفتگو با روبرت مارون حاتم معروف به کبرا است :

اولین باری که خبری از چهار اسیر ایرانی شنیدید کی بود ؟
- اولین بار شب روزی بود که ظهرش آنها در ایست و بازرسی محلی در برباره که منطقه‌ای مرزی بین بخش مسیحی و شمال بود اسیر شده بودند ، خودروی مرسدس آنها با دو استیشن ژاندارمری اسکورت می شده و وقتی که به پست بازرسی می رسند به هشدار ایست توجه نمی کنند که به رگبار بسته می شوند ، با همان رگبار اولیه اسکورتها و خودرو متوقف می شوند ، سرنشینان مرسدس را پیاده می کنند و به گوشه جاده می برند و با چند رگبار هم به سوی اسکورتها آنها را مجبور می کنند که محل را ترک کنند . هر چهار نفر را هم سریع به ساختمان فرماندهی کرانتینا منتقل می کنند ، همان شب بود که من و ایلی [ ایلی حبیقه] آنها را دیدیم ، فرد راننده در اثر شلیکها مجروح شده بود و کتف و گردنش تیر خورده بود ، بیهوش بود و معلوم بود که زنده نخواهد ماند ، مسئولیت آنها با راجی عبدو بود که آن موقع‌ها رابط سمیر [ سمیر جعجع] و هارون (هک‌‌ ) بود . راجی خودش مسئولیت بازجوئی از آنها را به عهده گرفته بود .
 فرد مجروح اسمش چه بود و چه شد ؟
- اسمش فکر کنم رستگار بود و سه روز و شاید چند روز بیشتر زنده نماند و کشته شد جنازه‌اش را هم در زیر درختان اوکالیپتوس در کنار ساختمان امنیت دفن کردند و خودرو را هم به جورج سوری سپردیم که او به طرابلس برد و در نزدیکی یک بار انداز رها کرد .
آن سه نفر چه شدند ؟
- راجی در بازجوئی‌هایش فهمیده بود که آنها افراد مهمی هستند که از جنوب از پیش فرمانده نیروهای شیعه می آیند حتی به ما می گفت تن یکی از آنها لباس یکی از فرماندهان شیعه است ، و یکی از آنها [ اینجا روبرت اشاره می کند همین فردی که صدایش را شنیدی ] تمام اسرار شیعیان جنوب را می داند اما کم حرف می زند ، موضوع به یک درد سر بزرگ برای فالانژها تبدیل شده بود و راجی اعتقاد داشت هرچه سریعتر باید آنها را کشت و جنازه آنها را در بیروت رها کرد اما سمیر می گفت با کشتن آنها تازه ماجرا شروع خواهد شد ، یک ماهی آنها در کرانتینا بودند و بعد به بازداشتگاه یارز منتقل شدند ، راجی همچنان از آنها بازجوئی می کرد و بعضی اوقات هم جورج [ جورج صباغ معروف به ابوتونی] از آنها بازجوئی می کرد ، خیلی‌ها در بیروت و طرابلس و جنوب نگران آنها بودند و جورج می خواست علت این نگرانی را بداند . آنها یکسال بعد به زندان لقلوق فرستاده شدند و مسئولیتشان دیگر با سمیر بود ، سمیر از آنها مثل الماس نگهداری می کرد و اعتقاد داشت که اینها بهترین اسرائی هستند که در دست دارد .
 آیا خودت شخصا با این ایرانی‌ها حرف زدی ؟
- من فقط همان شب اول لحظاتی با یک نفر از آنها که خیلی پرخاش می کرد حرف زدم ، عربی‌اش خوب بود و می گفت من دیپلمات هستم و اینها هم همراه من هستند ما را باید آزاد کنید که از او پرسیدم اگر دیپلمات هستید چرا در خودرویتان بی‌سیم دارید و مسلح بودید ؟
جوابش چه بود ؟
 - هیچ کدامشان جواب درستی نمی دادند یا سکوت می کردند و یا فقط اسمشان را می گفتند و اینکه مامور سفارت هستند و همین عصبانیت راجی را بیشتر می کرد ...

اکنون با همه ابهامات موجود  باید پرسید چرا تا کنون پیگیریهای جدی در این زمینه صورت نگرفته است؟
جمهوری اسلامی چه نفعی در مبهوم ماندن این ماجرا دارد که همچنان سعی در مختومه ماندن این داستان دارد ؟
تکلیف دل دردمند خانواده‌های این ۴ ایرانی  چیست؟
پدر احمد متوسلیان اکنون  سه سالی است که فوت شده  است ،غلامحسین  متوسلیان  در فراق پسر  جان به جان آفرین  تسلیم کرد.، پدر تقی رستگار مقدم  نیز پس از ۲۳ سال انتظار فرزند از دنیا  رفته است !
غلامرضا رستگار مقدم برادر تقی رستگار مقدم  نیز چندی پیش به خبرگزاری مهر گفته : بارها با پدرم نزد مسئولان رفتیم و از آنان خواستیم که به این انتظار طاقت فرسا خاتمه دهند؛ حتی تا جایی که به خاطر دارم پدرم دست همه آنها را محکم می فشرد و می گفت فکر کنید فرزند خودتان است و  تقریبا همه مسئولان می گفتند که "در اسرع وقت" به این مساله رسیدگی خواهیم کرد اما زمانی به خود آمدیم که ۲۳ سال از جریان ربوده شدن تقی و سه نفر دیگر گذشته و گویا هنوز "اسرع وقت" نشده است!  پدرمان نیز تا آخرین لحظات نام تقی را بر لب داشت و به امید بازگشت او نفس می کشید و مادرمان نیز هنوز به امید بازگشت او زنده است.
حسن اخوان برادر کاظم اخوان خبرنگار خبرگزاري رسمي جمهوري اسلامي نیز  در نامه‌ای  از ملت ایران خواسته است  برادرش را فراموش نکند و از  نحوه اقدامات دولتها در این ۲۹ سال انتقاد کرده است.
اما هنوز و با تمام این تفسیرات از سرنوشت این ۴ دیپلمات ایرانی  اطلاعاتی در دسترس نیست و همچنان خانواده هایی چشم به راه عزیزان خود مانده اند و کسی پاسخگوی آنها نیست...



Farshad Ebrahimi© 15.7.11
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام

بعد از پرژکتور رهبری حالا چشممان به پدال رهبری روشن شد

اگر یادتان باشد چندی قبل عکسی منتشر شد که سلطان خامنه ای را در حالی نشان می داد که دو عضو حزب الله لبنان داشتند شیشه ماشینشان را لیس میزدند و وی هم در حالی ایشان را مورد تفقد قرار داده بودند که بوسیله چند پروژکتور و رفلکتور نورانی شده بودند :


حالا بعد از آن چشممان روشن شده است به پدال رهبری !  که حتما برای  استفاده از تمهيدات فني در ديدارهاي عمومي ایشان است !
کسی چه می داند شاید این پدال زير پا!  وظيفه اعلام زمان تكبير را بر عهده داشته باشد!







Farshad Ebrahimi© 13.7.11
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام

خدا همه رو عاقبت به خیر کنه


باز برگشته بودیم خط و دوباره گلوله و خمپاره است که دارد می‌آید. باران گلوله بود که می بارید هوا هم آتیش بود انگار شلمچه دیوانه شده بود ، باید از کامیون  پیاده می شدیم و پیاده می رفتیم .

جنگ داشت سخت تر می شد ، نیروها هی کم و کمتر می شدند ساعت طرفهای  دو نیم سه عصر بود که رسیدیم پشت خاکریز ، فاصله ى خاكريز ما و عراقى ها خيلى كم بود  فقط چند متر بود ، دوشکاچی پشت سنگرشون رو قشنگ می دیدیم بی شرف انگار خستگی نداشت یه ریز داشت شلیک میکرد و گردو خاکی بپا کرده بود!

به خاکریزاول که رسیدیم  دراز كشيديم پشت خاك ريز، هوا همچنان وحشی و داغ بود نفسم هم از هوا و هم از ترس بند آمده بود . تا دراز کش رو خاکریز خوابیدیم ، جواد رفت برای قبضه آرپی جی اش موشک بیاره که یه بسیجی سیزده چهارده ساله همسن و سال خودم چهارتا  كمپوت گيلاس، خنك، عينهو يك تكه يخ آورد انداخت بغلم و رفت ، انگار گنج پيدا كرده بودم  توى اون گرما، اولی رونفهمیدم چجوری باز کردم و همونجوری همشو با هسته خوردم رفت پی کارش داشتم دومیش رو داشتم  باز میکردم که یکی اومد نشست بغل دستم ، گفت وضع چه جوریه دلاور؟ حال نداشتم جوابشو بدم گفتم می بینی که حاجی ؟ قمردر عقربه !

گفت نمیخوای از مهمونت پذیرایی کنی ؟ نگاش رو اون دو تا کمپوت  بود که برای جواد گذاشته بودمش گفتم نه والا خیلی تشنمه این که مال خودمه اون دوتا هم  صاحب دارن  نداشته باشن هم خودم  بلدم چى كارشون كنم. برو از اون  اخوی بگیر ! ته خاکریزو نشونش دادم که داشت همونجور کمپوت می انداخت و می رفت !

چند دقیقه ای نشست و با دوربینش اونور دید زد و رفت !

جواد كه اومد، عرق از سر و رويش مى بارید دوتا كمپوت  رو دادم  دستش و گفتم بگیرش داشت از دستت می رفت يه نفر اومده بود، لاغر مردنى. كمپوت مى خواست بهش ندادم. خيلى پررو بود!

گفتش :همين كه الآن سوار موتورش شد ؟

گفتم :آره همون

گفت: خاك تو سرت ! حاج محمد بود که !

تیرماه ۱۳۶۶ ،سه راه شلمچه
....
حالا باورم نمیشه که اون بسیجی بی ادعا ، اون فرمانده لشگر خاکی این روزها نماینده مجلس شده و داره جلوی ملت می ایسته و اونها رو دشمن می دونه !
حاج محمد اسماعیل کوثری!  فراموش نکن که تو روزی جانشین  «شهید محمد ابراهیم همت » شدی و الان مردم دارند داد میزنن :«بسیجی واقعی همت بود و باکری» ! آری حاجی خدا همه رو عاقبت به خیر کنه ...

برچسبها:



Farshad Ebrahimi© 10.7.11
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام

...خاطراتی از روزهای خون و آتش کوی دانشگاه



دوازده سال از آن روزها می گذرد و چه بسا همه حرفها درباره کوی دانشگاه گفته شده باشد ، همه جوانانی که آن روزها در تهران و شهرستانها به خیابانها ریختند و فریاد زدند و باتوم خوردند و زخم برداشتند و به زندان افتادند الان دیگر همه آن جوانان دارند دوران میانسالی را می گذراند ....
متن زير خاطراتي از آن روزهاست كه تا بحال منتشر نشده ....
شنبه ۱۹تير
شبی ديگر شد ديشب.جمعه ظهر درگرماي هولناك در خانه نشسته بوديم. فاكسي آمد: «ديشب درخوابگاه دانشگاه تظاهرات بود. و۵ نفر كشته شده‌اند.» به دوستم گفتم. گفت: برويم؟ و رفتيم.
در خيابان اميرآباد سراسر گاردايستاده بود. خيلي وقت بود آن خيابان را نديده بودم. سراسر به يك محوطه دانشگاهي مبدل شده است. جلوي در اصلي خوابگاه حدود ۳۰۰دختر و پسر جمع بودند. دخترها صورتشان را با روسري بسته بودند. همگي شعار مي دادند: مرگ بر استبداد. دخترها پلاكاردهايي دردست داشتند كه رويش نوشته شده بود. دست نظاميان از دانشگاه كوتاه. اخبار مي‌گفت شب قبل در اعتراض به تعطيل روزنامه «سلام» راهپيمايي و تحصن شده و سپس انصار حزب الله وپليس ضدشورش به حمايت آنها حمله كرده‌اند. تا صبح زد وخورد بوده. تعداد كشته‌هاي احتمالي ومجروحين و دستگير شدگان را مثل هميشه متناقض مي‌گفتند. همين براي من كافي بود.
من خواستم برگردم.دوستم اما مي‌خواست بماند. باا تومبیل دور زد یم. به در بالا ی خوابگاه رسیدیم. چند تا دختر پشت ميله‌ها بودند. با لباس خانه رفته بوديم. با اينهمه دوستم طاقت نياورد و پايين رفت. به يكي از دخترها گفت: «ما سن شما كه بوديم براي انقلاب تظاهرات مي‌كرديم.» او جواب داد: «ما براي حفظ انقلاب تظاهرات مي‌كنيم.»
دوستم برآشفته بود. نمي‌خواست بيايد. او را آوردم.عصر در خانه بودم و با ميهمانهايمان رفتيم براي قدم زدن در پارك. ۳۰/۱۱ شب كه آمديم روي پيغام‌گير صداي دوستی بود كه خانه‌اش درآن حوالي است. مي‌گفت تظاهرات ادامه دارد. ماجراي ظهر تكرار شد. رفتيم. اين بار با لباس مناسبتر. سراسر خيابان اميرآباد را گارد گرفته بود و در چند رديف. از دور شعله‌هاي آتش ديده مي‌شد. مردم گروه گروه مي‌آمدند. رفتيم جلو. سربازها باطوم در دست وماسك شيشه‌اي برسر نگذاشتند رد شويم. هر كدام از سربازها لهجه‌اي داشتند. دوتايشان با هم عربي حرف مي‌زدند. وسط جمعيت ابراهيم نبوي را ديدم. داشت با موبايل صحبت مي‌كرد. آخرين جمله‌اش را شنيدم:ـ خانه‌اي؟ شماها پيشاهنگ تئوريك هستيد.
خودش گفت: شمس الواعظين بود. داور خبر داد كه سه وزير به اعتراض حضور ارتش در دانشگاه استعفا داده‌اند و«تاج زاده» دارد با دانشجويان مذاكره مي‌كند. از همان موقع مي‌خواستم برگردم. همراهانم مي‌خواستند بمانند ،مدام با شور وارد بحث مي‌شدند. نيروهاي امنيتي كم نبودند. انصار حزب الله هم حضور داشتند وبا مردم بحث مي‌كردند. بالاخره از آنجا آمديم. انداختيم پشت استاديوم.ايستاديم. آن محله قبل از دستگيري حوزه هاي سیاسی تحت مسئوليت ما بود. ضلع جنوبي استاديوم نيروهاي پليس متوقفمان كردند. پياده شديم. راه درازي را آمديم تا رسيديم به قلب حادثه. سراسر آن كوچه پهن، پربود از نيروهاي مسلح. اتومبيل‌هاي مخصوص بردن زنداني، ميني‌بوس و اتوبوس در تمام طول خيابان كردستان وكوچه‌هاي اطراف ديده مي‌شد. در كوچه‌هايي كه ما از آن مي‌گذشتيم سپرهاي محافظ را وسط كوچه چيده بودند و سربازها كنار آن خواب بودند. انصار حزب الله دسته دسته نشسته بودند. پشت وانتي چند سربازخوابيده بودند. رسيديم به سركوچه. رديف سربازان روي زمين نشسته بودند و چندمتر آنطرفتر دانشجوها در ميان آتش ودود مي‌دويدند. از كسي كه معلوم بود از انصار است پرسیدم: «براي رفتن به خانه‌امان چه بايد بكنيم؟» او باريكه راهي را پشت سربازان نشان داد. از پشت سربازان گذشتيم واز وسط معركه سردرآورديم. دانشجوها لاستيك آتش زده بودند وشعار مي‌دادند. رفتيم به طرف پايين اميرآباد. سركوچه پائيني كه رسيديم گاز اشك آور زدند. دويديم توي كوچه. دانشجوياني فرياد مي‌زدند: «توي كوچه نرويد.». برگشتم. همه صورتم مي‌سوخت. داشتم خفه مي‌شدم وچشمانم باز نمي‌شد. بقیه بدتر از من. به شكلي خودمان را رسانديم همان كوچه اول وهمان فرد آمد وراهنمايي كرد كه آب به صورت نزنيد و آتش نزديك صورت بگيريد. اين كار را كرديم. مردم دورمان جمع شده‌بودند. زياد طول نكشيد كه خوب شديم. از همان كوچه برگشتيم. مدتي پياده رفتيم. مسير را گم كرده بوديم. وچه حس ويراني داشتم من.برگشتيم به جاي اول. سربازها جلوتر آمده بودند. من با حس ويراني پرسه مي‌زدم.

سه شنبه ۲۲ تير
حس عجيبي دارم. در هم كوفته‌ام. تا صبح به خود پيچيده‌ام. حسي كسي را دارم كه يك بار ديگر در انقلاب شركت مي‌كند وشكست مي‌خورد. چهار روز وشب حيرت‌آور گذشت. جنبش دانشجويي ناگهان همه‌گير شد، به حادثه بزرگ ملي مبدل گرديد و مي‌رفت كه با سرايت به مشهد و اصفهان به شبه انقلابي مبدل گردد. از همان شب اول حس عجيبي به من مي‌گفت همه چيز را درهم خواهند كوبيد كه اگر اخبار ديروز دانشگاه درست باشد، اين اتفاق روي داده. شب دوم كه جلوي خوابگاه رسيديم، همه چيز شبيه شبهاي مقابل لانه جاسوسي بود. اميرآباد شمالي از جمعيت موج مي‌زد. نيروهاي نظامي رفته بودند. اما پيدا بود كه نيرويي پنهان برهمه چيز نظارت دارد. در نيمه شب، همچنان سيل جمعيت در رفت‌وآمد بود. جاهايي بچه‌ها دسته دسته نشسته بودندوكساني برايشان حرف مي‌زدند. درست روبروي خوابگاه به جمعيتي نزديك شديم. دختري از ميان جمعيت برخاست. فرياد زد: «گوش كنيد. من هجده سال دارم. انقلاب راحتي نديده‌ام. پدرم آن را برايم تعريف كرده است.» ملت شلوغ مي‌كردند. دختري دستهايش را به دو طرف تكان مي‌داد، مثل يك سخنران حرفه‌اي ادامه مي‌داد: «گوش كنيد. پدران ومادران ما بلد نبودند زندگي كنند. بروي هم اسلحه مي‌كشيدند. بلد نبودند حرف بزنند، اما ما بايد زندگي كنيم. اگر الان انصارهم آمدند اينجا نبايد آنها را بزنيم، نبايد بكشيم، بايد به آنها بفهمانيم…» ديروز هم در درگيري مقابل دفتر كه تمام مدت آن را مي‌ديدم، از اين دختران و پسران زياد بودند، اما افراد مشكوك هم در ميانشان بسيار بودند. و هم آنها كار را به جايي كشاندند كه نبايد. همانها شعارهاي افراطي مي‌دادند. جو ملتهب دانشجويي وفشارهايي كه از جانب جناح انصار جان مردم را به لب آورده، زمينه را مساعد مي‌كرد و بر اين بستر آماده شعارهاي افراطي اوج مي‌گرفت. ديشب جلوي پارك لاله شايد آخرين شعارها اين بود: بيست سال سكوت تمام شد، ملت چرا نشستي؟همان موقع در دانشگاه گروههاي فشار داشتند كار را تمام مي‌كردند. از عصر ديروز جلوي دانشگاه سنگربندي و جنگ وگريز بود تا ساعت ۱۲ ديشب هم حداقل ادامه داشت. امنيت را به سپاه سپرده بودند و انصار حزب اله از مسجد الجواد اسلحه گرفته بودند. شايعات اينها را مي‌گفت.

چهارشنبه ۲۳ تير
شايعات اما درست بود. روزنامه‌ها نوشتند واخبار هم تاييد كرد كه از ظهر پريروز حدود هزار نفر با پيراهن سفيد سه دگمه وشلوارهاي تيره كه بر بازو آرم سپاه داشته‌اند، وارد صحنه شده‌اند. فرماندهان آنها بيسيم وكلت داشتند. همه به باطوم‌هاي سبزرنگ نيروي انتظامي مجهزبودند. جلوي دانشگاه سنگربندي شد ودرحاليكه نيروهاي انتظامي نظارت مي‌كردند، جنگ مغلوبه شد. شعارهاي دانشجوها مدام تند وتندتر مي شد. همزمان در مناطق مختلف تهران تظاهرات موضعي انجام مي‌شد كه با شعارهاي تند همراه بود وبه زد وخورد، آتش زدن اتومبيل وخرد كردن مغازه‌ها مي‌انجاميد.
روز دوشنبه مركز زد وخورد درست زير دفتر ما بود. كاملا مي‌ديدم كه در ميان دانشجويان افراد مشكوك بسيارند. دفتر ما هم به حزب كوچكي تبديل شده كه ايدئولوژي آن چيزي جز آزادي نيست. بيشتر بچه‌ها در هيجان ورفت وآمد بودند. از خيابان كه برمي‌گشتند تاييد مي‌كردند كه تعداد افراد مشكوك در ميان دانشجويان زياد است. درگيري نهايي درست زير پنجره اتاق من بود. نيروهاي ضد شورش جلو آمده بودند، دانشجويان هم آن طرفتر جمع بودند. بچه‌ها خبر دادند یکی از بچه ها رفته كه با دانشجويان صحبت كند. از آن بالا شنيدم كه فرمانده نيروها مي‌گويد: «اين آقاي خبرنگار مي‌خواهد با شما صحبت كند.» همکارم را مي‌ديدم كه مثل نقطه‌اي در ميان جمعيت بود. نگران بودم. اندكي بعد صداي همهمه شنيده شد وهمکارم را هول دادند. جمعيت بهم ريخت. شعار داد وگارد حمله كرد. همکارم كه بالا آمد، نفس بريده ورنگ پريده گفت: «من داشتم حرف مي‌زدم وتوضيح مي‌دادم خشونت چه خطراتي دارد كه يك چاق و چله كه معلوم بود صورتش را تازه تراشيده با مشت توي صورتم آمد وگفت: «من بسيجي‌ام…»
اين ماجرا گسترش يافت وبه جريان تبديل شد. ديروز صبح دوان دوان به دفتر رسيديم. ماجرا بصورت تظاهرات موضعي در نقاط مختلف شهر ادامه داشت. بچه‌ها كه از بيرون مي‌آمدند مدام خبر مي‌آورند كه در ميادين شهر جمع‌آوري افراد بيكار و مسلح كردن آنها ادامه دارد. از نزديك ظهر حزب اله ميادين شهر را اشغال كرد. حالا كلاشينكف هم داشتند. در همان موقع به هركسي دسترسي داشتيم از «فائزه هاشمي» گرفته تا «عيسي سحرخيز»، «ابراهيم حاتمي كيا»، «ماشاءاله شمس الواعظين» و دفتر «حسين مرعشي» خبر داديم كه اوضاع چگونه است. «سحرخيز» و«فائزه» روزهاي اول مي‌گفتند كه همه چيز تحت كنترل است. فائزه گفت: «ادامه فشار دانشجويان براي فشار بر جناح مقابل خوب است.» ظهر ديروز بود كه «سحرخيز» نگران وبريده گفت: «هر دو جناح يك جناح است.» آتش از طرف انصار حزب الله بطرف مشتي «بيگانه» و «منافق» برگشت كه عليه امنيت ملي فعاليت مي‌كنند وآتش مي‌زنند. راهپيمايي امروز هم به محكوم كردن اين جريان مبدل شد. جبهه دوم خرداد نشان داد كه هيچ تبحري در اين امور ندارد. برگ بزرگ برنده به جناح مقابل واگذار شد. حتي «خاتمي» هم يا بازي خورد يا تسليم شد. تلويزيون بعد از جلسه شوراي امنيت ملي اورا نشان مي‌داد. سعي مي‌كرد بخندد، اما دهانش كج شده بود وخيلي طول كشيد تا آن لبخند معروف را نيمه كاره برلب بياورد. اماكم وبيش نقشه كودتا را تاييد كرد.
ومن به آن دختر هیجده ساله‌اي فكرمي‌كنم كه مثل خورشيد در آن شب مي‌درخشيد وبه آينده‌اش فكر مي‌كنم كه اعدام يا زندان است. سعي كرده‌ام اين حادثه تاريخي را به شكل زير جمع بندي كنم:
«ازسحرگاه جمعه ۱۸تير ۱۳۷۸ تا عصر روز چهارشنبه ۲۳تير ايران شاهد حوادث عظيمي بود كه به مثابه يك انقلاب در تعميق اوضاع سرنوشتي ايران تاثير كرد.
در اين انقلاب دانشجويي، دو جبهه بزرگ مردمي وضد مردمي با همه ساز وبرگ خود به ميدان آمدند، ضعف و قوت خود را نشان دادند و در دو جانب صحنه رودرويي شگفتي را كه از دوم خرداد آغاز شده بيشتر وبيشتر روشن كردند.
ماجرا از حمله سحرگاهي به خوابگاه دانشجويان دانشگاه در اميرآباد شمالي (كارگر) آغاز شد. تحليل گران معتقدند كه اين حمله حلقه‌ ديگري از توطئه‌هاي ارتجاع براي خنثي كردن برنامه‌هاي اصلاحي بود و در دل اين نقشه راهبردي دو هدف كاربردي عمده را هم در دستور كار داشت: ۱ـ ايجاد جو كاذب براي جلوگيري از افشاي پرونده «قتل‌هاي زنجیره ای» كه وارد مرحله حساس و تازه‌اي شده است. ۲ـ انحراف اذهان از توطئه عليه مطبوعات كه خود سنگري از سنگرها براي نبرد عمده‌ايست كه به سر انتخابات مجلس درگرفته است. نقشه وقتي به اجرا درآمد كه گروه كوچكي از دانشجويان در شب جمعه در اعتراض به بستن روزنامه «سلام» در محدوده خيابان اميرآباد راهپيمايي كردند و بعد ازدادن شعارهاي بسيار نرم به خوابگاههاي خود رفتند. تنها عده كمي در خيابان باقي ماندند. در اين هنگام يگان‌هاي ضد شورش نيروي انتظامي با ساز وبرگ كامل نظامي در محل حاضر شدند. حضور نيروي انتظامي با اين تجهيزات وسيع براي مقابله با حداكثر ۵۰ يا ۶۰ نفري كه در خيابان مانده بودند، آنقدر مايه تعجب شد كه مسئولان بالاي وزارت كشور بلافاصله در محل حضور يافتند.
محمدجواد حق شناس مدير كل سياسي وزارت كشور در گفت‌وگو با روزنامه نشاط (۲۲تير ۱۳۷۸) تشريح كرد كه «مدير كل سياسي انتظامي استانداري تهران» در محل حضور مي‌يابد و بعد از توافق با دانشجويان درباره قطع شعارها وبازگشت به درون خوابگاه از مقام ارشد نيروي انتظامي مستقر در محل نيز مي‌خواهد كه منطقه را ترك كند. اين خواسته اجابت نشد. مقام ارشد نظامي اين درخواست را به صورت مكتوب مي‌خواست، در حاليكه در بحبوحه اين نوع اقدامات اخذ دستور به صورت مكتوب به هيچ وجه مرسوم ومتعارف نيست.» در حاليكه مقام‌هاي سياسي سرگرم مذاكره بودند، از ميان دانشجويان چند نفر كه هرگز شناخته نشدند و صورتهاي خود را بسته بودند، يك سرباز را به گروگان گرفتند واو را به خوابگاه بردند وكتك زدند. سرتيپ احمدي مقدم فرمانده ارشد نيروي انتظامي (از افسران قديمي شهرباني) كه اكنون معزول ودستگير شده بعد از دستگيري اعتراف‌ كردكه با آيت الله يزدي تماس گرفته ودستور حمله را گرفته است. به دنبال اين كسب تكليف نيروهاي ضد شورش كه در حدود ۲۰۰۰نفر بودند، وارد خوابگاه شدند وآن را به محاصره كامل خود درآوردند. در اين هنگام كه نزديك صبح بود، انصار حزب الله كه سياه پوشيده وبه انواع سلاح سرد مجهز بودند وبه خوابگاه ريختند.
 آنها درها را مي‌شكستند، دانشجويان را درحال خواب بيرون مي‌كشيدند وبه تونل مرگي مي‌انداختند كه نيروهاي انتظامي در راهروها درست كرده بودند. حاصل اين هجوم بي‌سابقه صحنه‌هاي دلخراش است كه تقريبا همه رسانه‌هاي جهان آن را پخش كرده‌اند. از غروب روز جمعه كه دانشجويان توانستند گرد هم جمع شوند وخيابان اميرآباد را ببندند، ودرست تا ۲۴ ساعت بعد حادثه سير عجيبي را طي كرد. با پخش اخبار ابتدا بطور شايعات، سپس توسط روزنامه‌هاي جبهه دوم خرداد، ماجرا بعد ملي بخود گرفت. جبهه دوم خرداد بسرعت تمام كوشيد از اين حادثه براي افشاي جناح انصار و زدن يك ضربه كاري استفاده كند. بلافاصله سعيد حجاريان و مصطفي تاج‌زاده در دانشگاه مستقر شدندو دفتر تحكيم وحدت كوشيد رهبري حركت دانشجويي را بعهده بگيرد. اما دو چيز قابل محاسبه و كنترل نبود. نفرت مردمي كه بيست سال است زير شديدترين فشارها قرار دارند و عدم تشكل دانشجويان. اين حادثه نشان داد كه جريان هاي سياسي نفوذ بسيار اندكي در دانشگاه دارند و اين امر راه را براي هر نوع نفوذ و تبديل جنبش دانشجويي به ضد خود بازگذاشت. جناح راست كه با يك رسوايي ملي روبرو شده بود، در پيله سكوت فرو رفت. حتي روزنامه‌هاي كيهان و رسالت هم نمي‌توانستند آشكارا از اين اتفاق دفاع كنند. روزنامه كيهان كه بي‌ترديد از طريق حسين شريعتمداري (دوست صميمي سعيد امامي) به جريان قتل‌ها وصل است و در نقش فرماندهي اين جريان حركت مي‌كند، در سرمقاله شنبه ۱۹تير خود سخن ازحضور منافقين و عناصر بيگانه به ميان آورد. در حاليكه تا آن موقع تحصن آرام دانشجويي ادامه داشت. شنبه شب، عنصر بسيار مهم ديگري به حادثه اضافه شد. جنبش دانشجويي به سرعت رنگ مردمي گرفت.

انبوه مردم تا سحر در مقابل كوي دانشگاه حاضر بودند، سخن مي‌گفتند ومي‌شنيدند. حاضران در صحنه ديده اند كه نفرت مردم آماده جرقه ايست كه به شعله‌اي غير قابل كنترل تبديل شود. جناح انصار كه حادثه اخير بازهم نشان داد داراي تشكيلات عظيم، برنامه ريزي منسجم و ساز و برگ فراوان است، درست از همين ظرفيت براي تبديل ماجرا به ضد آن استفاده كرد. برعكس جبهه دوم خرداد كه نشان داد دچار پراكندگي است، برخلاف انتظار فرماندهي متمركز ندارد و لحظه تاريخي را نمي‌شناسد، دچار غرور كاذبي شد. اين جبهه درست بعد از صبح روز يكشنبه كه اعلاميه شوراي امنيت ملي در محكوم كردن مهاجمين انتشار يافت، بايد بلافاصله به تجمعات خياباني پايان مي داد، دانشجويان را به داخل دانشگاه فرا مي‌خواند واز طرق لازم ـ از جمله مشخص كردن دانشجويان ـ راه را برنفوذ مي‌بست. واين كار فقط وفقط از «خاتمي» ساخته بود. او در ميان ناباوري همگان سكوت كرد. حتي پيغام تسليت هم براي دانشجويان نفرستاد. جبهه دوم خرداد در اقليت خود، خواستار پايان دادن يا محدودكردن دانشجويان بود، اما اكثريت آن گمان مي‌بردند كه كنترل اوضاع را در دست دارند وبا افزودن برفشارهاي خود خواهند توانست امتيازات بيشتري بگيرند. محاسبه آنها غلط بود. بعد از «خاتمي»، دانشجويان به سخن مهره ديگري گوش نمي‌كردند. تقريبا تمامي چهره‌هاي درجه اول ودوم جبهه دوم خرداد ـ غير از خوئيني‌ها و رهبران سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي ـ به ميان دانشجويان آمدند. سخنان آنان مخاطبان محدودي داشت. از جانب ديگر انبوه دانشجوياني كه با هيچكدام از تعريف هاي رايج در چهارچوب جريانات «مسلمان» نمي‌گنجند به ميدان آمدند. روز يكشنبه ناگهان نسل جوان ايران كه كل حاكميت را در برابر خودمي‌بيند، به ميدان آمد. دختر ۱۸ساله‌اي نيمه شب در ميان انبوه مردمان بپاخواست و حرف بقيه را زد: «من ۱۸سال دارم. انقلاب را نديده‌ام. تعريفش را شنيده‌ام. ما از انقلاب چيزي نديده‌ايم. ما آزادي زيستن، انسان بودن را مي‌خواهيم… ما صاحب اين مملكتيم… ما درجه دوم نيستيم… » .
ماشاالله شمس الواعظين سردبير روزنامه نشاط كه در آنجا حاضر بود، سرمقاله روز بعد خود را به تحقيري اختصاص داد كه همه مردم ايران از آن رنج برده‌اند ومي‌برند. از صبح يكشنبه تيراژ مطبوعات دوم خرداد از مرز يك ميليون گذشت. صبح امروز، خرداد ونشاط هر روز در سه چاپ مختلف منتشر شدند. مردم در گروههاي انبوه، از آغاز صبح در انتظار مي‌ايستادند وبه روزنامه‌ها يورش مي‌بردند. اما اين اقبال به معناي گوش دادن به سخنان آنها نبود. روزنامه‌هايي بي‌تجربه تاريخي و مغرور از پيروزي لحظه‌اي فقط آتش را تيز مي‌كردند. انبوه بيشمار خبرنگاران كه در ميان مردم حضور داشتند وخبر اجتماعات در چهار راههاي شهر را به روزنامه‌ها مي‌بردند، برداشت مستقيم چهره‌هاي سياسي دوم خرداد را كامل كردند: مردم فراتر از وضع موجود را مي‌خواستند. شايد درك اين واقعيت دست وپاي گردانندگان جبهه دوم خرداد را لرزاند وآنها هم با خطري مواجه شدند كه «نظام» را تهديد مي‌كرد. در پنج روز اول تنها دو مطلب (يكي مقاله‌اي در صبح امروز ودومي مصاحبه‌اي از عزت الله سحابي در نشاط) چاپ شد كه جوانان را به پرهيز از افراط وشعارهاي قهرآميز فرا مي‌خواند. اما ديگر دير شده بود. از غروب يكشنبه، جمعيت آميخته دانشجويان با افراد ناشناس، راه را باز كرد تا هر نوع شعار افراطي بر زمينه نفرت مردم گل كند. از همان شب شناسايي جوانان حزب ملت ايران كه با گروه طبرزدي همراه بودند وحداكثر به دويست نفر هم نمي‌رسيدند، كار دشواري نبود. دشوار، شناسايي بقيه بود. تنها ابتكار جبهه دوم خرداد، ممانعت از ورودافراد بدون كارت دانشجويي به دانشگاه و خوابگاه بود. بيرون از دانشگاه هيچ چيز كنترل نداشت. در اين شب زنگ خطر ديگري بصدا درآمد. شعار عليه رهبري بدرون تحصن دانشجويان هم نفوذ كرد. وقتي دكتر معين وزير علوم سخن مي‌گفت واز ناراحتي رهبري خبر مي‌داد ومي گفت كه ايشان انصار را از خود نمي‌دانند، جواني از ميان جمعيت حرف او را بريد و به پشت ميكروفون رفت. او فرياد زد: «ما رهبر را از حرفهاي شما نمي‌شناسيم. از كردارش مي‌شناسيم. وقتي لاجوردي ترور شد ايشان سه روز عزاي ملي اعلام كرد، اما دانشگاه بخون كشيده شد وهنوز حرفي نزده‌اند. ايشان از انصار حمايت مي‌كنند. ما به رهبري اعتماد نداريم.» ودانشجويان تقريبا يكدست با صلوات حرفهاي او را تاييد كردند.از صبح دوشنبه نقشه جناح راست به اجرا درآمد. تجمع‌هاي موضعي در ميادين شهر با تندترين شعارها شكل گرفت. افرادي كه ريش خود را تازه تراشيده بودند در اين تجمعات بيشتر از همه بودند. نيروي انتظامي كه دخالت نمي‌كرد، آرام آرام ميدان را به افرادي سپرد كه با لباس متحدالشكل به صحنه آمدند. آنها كه همگي از مسجد سجاد (واقع در خيابان جمهوري اسلامي ـ شاه سابق ـ كه از مراكز قديمي موتلفه و انصار حزب الله است) سازمان يافته بودند، با لباسهاي متحدالشكل (پيراهن سفيد سه دكمه و شلوار تيره) ابتدا در مقابل دانشگاه تهران حاضر شدند. روزنامه خرداد در سرمقاله چهارشنبه 23 تير 1378 صحنه را چنين توصيف كرد: «فضاي شهر وبه ويژه خيابان‌هاي انقلاب، جمهوري وخيابان‌هاي مركزي شهر به گونه‌اي بي‌سابقه، غير منتظره و اسرارآميز، شاهد حضور نيروهاي شبه نظامي با لباس‌ها و ظواهري يك دست ولي شخصي شده است…» آيت اله منتظري در اعلاميه خود اين افراد را چنين معرفي كرد: «در واقع اينان نيروهايي رسمي هستند كه جهت سركوب مردم تربيت شده‌اند و در موقع حمله لباس شخصي مي‌پوشند وبه نام نيروهاي مردمي حمله مي‌كنند و متاسفانه از بودجه مردم شريف ارتزاق مي‌نمايند….» (خرداد همان روز) اين نيروها كه عملكردشان نشان مي‌داد از يك مركز واحد دستور مي‌گيرند به شكلي كاملا سازمان يافته، مجهز به باطوم هاي سبز ويژه نيروي ضد شورش به حركت درآمدند. فرماندهان آنها بيسيم داشتند وبا رمزهاي «علي۱»، «علي۲»، «علي۳» با مركز معيني ارتباط مي‌گرفتند وبه اين اقدامات دست زدند:
۱ـ اشغال محوطه جلوي دانشگاه تهران و زد وخورد با دانشجويان۲ـ درگيري در ميدان‌هاي شهر با افراد ديگري از همان جريان كه با ريش‌هاي تازه زده تندترين شعارها را مي‌دادند.۳ـ اشغال تدريجي ميادين تهران. روز سه شنبه ساعت ۱۰ صبح «سعيد حجاريان» از دانشجويان خواست از دانشگاه خارج نشوند. او گفت: «همينكه خارج شويد، شيشه بانك‌ها خواهد شكست.» اكثريت دانشجويان به حرفهاي او گوش نكردند. يا اگر مي‌خواستند گوش كنند، كساني با شعارهاي تند وتحريك دانشجويان مانع مي‌شدند. بعد از خروج دانشجويان، همان نيروهاي سازمان يافته كه اكنون رهبري اوضاع را در دست گرفته بودند، آنها را به نقاط مختلف شهر بردند و پيش بيني «حجاريان» ظهر روز سه شنبه به وقوع پيوست. همه صحنه‌هاي آتش زدن درنقاط مختلف شهر كه دوربین های تلويزيون هم در آنجا حضور داشت! بطور عمده از ظهر سه شنبه به بعد بوجود آمد. همان روز سازمان تبليغات اسلامي مردم را براي راهپيمايي روز چهارشنبه دعوت كرد. از پنج شبكه تلويزيون و تمام كانال‌هاي راديويي به پخش برنامه‌هاي واحدي پرداختند وبا پخش سرود‌ «اي ايران» و صحنه‌هاي آتش سوزي اتومبيل‌ها و دكه‌ها از مردم خواستند كه براي مقابله با دشمنان به خيابان بيايند و راهپيمايي كنند.ساعت ۱۰ شب محمدخاتمي بعد از خروج از جلسه شوراي امنيت ملي براي اولين بار درمقابل دوربين تلويزيون حاضر شد. به زحمت مي‌كوشيد چهره درهم رفته‌اش را باز و چانه ودهان كج شده‌اش را رام كند. تنها در اواخر مصاحبه بود كه بزور لبخند زد. او نااميدانه از حفظ قانون و مقابله با خشونت سخن گفت. هر چند خودش مستقيما مردم را به راهپيمايي دعوت نكرد، هيئت دولت اين كار را انجام داد. شهر اكنون در اختيار نيروهاي بسيج بود وهنوز هم هست. موتورسواران در خيابان‌هاي خلوت حركت مي‌كردند و فرياد مي‌زدند: «رهبر فقط سيد علي…»روز چهارشنبه همه نيروهاي نظامي و انتظامي با لباس شخصي به خيابان آورده شدند. حداكثر جمعيت از ۴۰۰ هزار نفر بيشتر نبود. همه پلاكاردهاي يكدست با آرم سپاه را در دست داشتند كه روي آن نوشته شده بود «جانم فداي رهبر» حتي يك عكس خاتمي هم در دست‌ها ديده نمي‌شد. شعارها: مرگ بر آمريكا ـ مرگ بر اسرائيل ـ مرگ بر منافق. در ميان جمعيت بيشتر از همه همان پيراهن سفيد‌ها ديده مي‌شدند.
شايعات مي گويد: ده نمكي را دستگير كرده‌اند و دنبال الله كرم مي‌گردند.
شبكه موبايل تهران هم از نيمه شب ديشب قطع شد، براي عدم ارتباط افراد با هم. پنجشنبه ۲۴تير دوشب است باران مي‌آيد. باران تابستاني تهران را خنك مي‌كند.ديروز براي خريدن روزنامه رفتم. كار لذتبخشي كه سالها نمي‌كنم. صبح كه مي‌روم بچه‌ها روزنامه‌ها را خريده‌اند. جلوي دكه زنان و مردان مثل صبح روز بعداز كودتا در انتظار روزنامه بودند. شنبه ۲۶ تير همه پكر و دلگيرند. درست به روزهاي بعد از كودتا مي‌ماند. سه شنبه ۲۹تير دستگير شدگان حوادث اخير را به تلويزيون مي‌آ‌ورند. همان پرده آبي. همان فضا. انگار خودم بودم كه داشتم داوطلبانه مصاحبه مي‌كردم وبعد به آن سلول تاريك برمي‌گشتم. صبح كه قهوه هر روزه را آماده مي‌كردم، بخودم گفتم: «كار خاتمي هم تمام است. بو مي‌كشم.» لابد ديگران هم همين فكر را مي‌كنند كه اينقدر افسرده‌اند. رفتيم ديدن کسی از جناح چپ مذهبي. سالها قبل مدير كل مطبوعات داخلي وزارت ارشاد بود.و حالا در ساختمان شيكي در خيابان جردن كه از پنجره‌هايش كوه تمام قد پيداست نشسته‌ايم. از پراكندگي جبهه دوم خرداد گفت و اطلاعات زير را درباره اوضاع اينروزها در اختيارمان گذاشت: «حادثه دانشگاه مقدمه يك «كودتاي قانوني» عليه خاتمي بود كه براساس طرح «واكنش گسترده از درون» مطرح شده توسط اسدالله بادامچيان اسفند ۷۷ ـ به اجرا درآمد. موتلفه كه بخش تندرو و نظامي جناح راست است، اين عمليات را توسط نيروهايش در انصار حزب اله ونيروهاي انتظامي سازمان داد. بعد از حمله اوليه كه علت بيرحمي آن برانگيختن دانشجويان بود، عناصري مانند منوچهر محمدي كه از مدتها پيش براي انجام اين نقشه در آب نمك خوابانده شده بودند، وارد صحنه شدند. به تدريج عناصر مخالف آنها كه آنها هم از همان انصار ونيروهاي تربيت شده براي اين مواقع بودند به صحنه آمدند و بسرعت تهران را شلوغ كردند. طبق يك مصوبه قبلي «شوراي عالي امنيت ملي» در صورت شلوغ شدن، امنيت تهران بخودي خود به سپاه واگذار مي‌شود. امري كه شب دوشنبه انجام شد. در اينجا نيروهاي عملياتي سردار ذوالقدر (از عناصر جناح راست سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي كه سال ۶۰ از آن جدا شد) وارد صحنه شدند. طبق همان مصوبه تا پايان شلوغي كليه ارگانهاي امنيتي و انتظامي و نظامي در اختيار سپاه قرار مي‌گيرند. باين ترتيب در شب دوشنبه ذوالقدر فرمانده كودتاي اعلام نشده شد. اوهمان شب از رئيس جمهور خواست به مدت ششماه وضع فوق العاده اعلام كند. خاتمي در جواب تسليم نشد وگفت استعفاي خود را به مردم مي‌دهد. اين به معناي حضور مردم و خونريزي بود. «خامنه‌اي» كه غير از مساله فرهنگ با «خاتمي» مشكل ندارد. بدليل اينكه نمي‌خواهد در زمان ولايت او خون ريخته شود، با ادامه كودتا مخالفت كرد. در حال حاضر هنوز وزارت اطلاعات و نيروهاي انتظامي تحت امر سپاه است و بهمين دليل به شكل كنوني عمل مي‌كند. تلاش خاتمي پايان دادن اين مرحله، براي خارج شدن از وضعيت اضطراري و درنتيجه برگرداندن سپاه به پادگان است. جناح راست پيش از حمله به كوي سعي كرده بود وزارت كشور را راضي كند كه انتخابات را ششماه عقب بيندازد. وزارت كشور نه تنها قبول نكرد، زمان آن را هم اعلام داشت. جناح راست مي‌كوشد وضعيت اضطراري فعلي را تا ششماه ادامه بدهد كه به هدف خود برسد.»

در همین مورد:

فردا نامش را صدا خواهند كرد ، فرشته علیزاده

برچسبها:



Amir Farshad Ebrahimi© 8.7.11
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام




تازه نوشته ها

قدیمی ها

تازه هایی از دوستان

دوستانی که می خوانمشان



کمپین


GOFTANIHA

Iran Briefing

تحول سبز

Goftaniha, Amir Farshad Ebrahimi's Weblog

فیلتر شکن: دفاع از آزادی بیان

GOFTANIHA






Free counter and web stats

Creative Commons License
حقوق این وب طبق پروانه‌ کریتیو کامن لایسنس محفوظ است

© 2010 Goftaniha | گفتنی ها |Amir Farshad Ebrahimi's PersianWeblog | Site Feed Back to top
Designed by Graphit | For Goftaniha.org