توضیح
مدتی است در فکر نوشتن این مطلبم و شاید دیر هم شده باشد ،از زمان شنیدن
خبر تهاجم وحشیانه به بیت آقای منتظری و بعدا پلمب دفتر ایشان می خواستم بنویسم این
مطلب را منتها می دانید که این روزها در تدارک و فکر رفتن هستم و همه اش به دیدار دوستان
و کارهای انجام نشده می گذرد . بهر حال امروز نوشتم...
اینکه می گویند تاریخ تکرار می شود ظاهرا حرف درستی است و دست کم در جمهوری
اسلامی و بهتر بگویم در میان محافظه کاران درست تر . نمی دانم چرا به همه کارها و شیوه
های آنها که نگاه می کنم می بینم هیچ فرقی نکرده است انگار یک پازلی دارند و هی برای
هر کاری کنار هم می چینندش و بعد دوباره از سر ، فیلم اظهارات آن طلبه خشمگین مقابل بیت آقایان صانعی و منتظری را همه دیدید
، من هم دیدم و وقتی دیدم یاد سیزده سال پیش
خودم افتادم که وظیفه امروز این طلبه را بر عهده داشتم .
سیزده سال پیش ودر بعد از سخنرانی سیزده رجب آقای منتظری که در نجف آباد
و قم بلوایی درست شده بود ،تاریخها را الان درست بیاد ندارم و روز ها را شاید اشتباه
کنم اما کلیت و اتفاقها را تماما بیاد دارم درست همین روال انجام شد که این روزها انجام می شود .
نیمه شب بود که همه در منزل حسین الله کرم جمع شدیم ، الله کرم هنوز به
شهرک کلاهدوز نرفته بود و خانه اش در پشت اتش نشانی خیابان هفده شهریور بود ، نمی دانستیم
باید چکار کنیم هر کس نظری داشت تا اینکه حسین سازور امد و گفت باید فردا که یکشنبه
روزی بود برویم پیش آقای خامنه ای در دفتر ایشان، از زمان ریاست جمهوری اش رسم است که یکشنبه صبح ها
بعد از نماز صبح زیارت عاشورا خوانده می شود و معمولا مداحهایی چون منصور ارضی یا سازور
یا سعید حدادیان و ... این وظیفه را بر عهده دارند فردای آن روز هم حسین سازور قرار
بود زیارت عاشورا بخواند.
صبح زود رفتیم و جمعی حدود شاید ده نفر بودیم که البته وقتی که دم در ورودی
بیت در خیابان آذر بایجان بودیم دیدیم که برادران کاوه هم آمده اند و منتظرند ،
کاوه ها مسئولان انصار ولایت اصفهان بودند که همان انصار حزب الله بود .
داخل شدیم و تعدادی هم از مسئولان کشور آمده بودند نماز صبح را به
امامت آقای خامنه ای خواندیم وبعدش هم حسین سازور زیارت عاشورا را خواند و در آخر
سفره را پهن کردند و صبحانه آوردند ، در همین بین آقای رفیعا آمد و گفت صبر کنید
همه بروند بعد صحبت خواهیم کرد فکر کنم بعد از صبحانه آقای شریعتمداری که آنزمان
وزیر بازرگانی بودند نیم ساعتی با ایشان حرف زدند و تعداد دیگر کم شده بود رفتیم و
نشستیم دور آقای خامنه ای که در کنارش آقای معزی و حمید نقاشان هم نشسته بودند ،
بعد اولین سئوال ایشان از الله کرم این بود که : " خوب اتفاقات را می دانید
حزب الله چکاره هست این وسط ؟ " آقای خامنه ای معمولا در دیدارهای خصوصی طرز صحبت
کردنشان بسیار متفاوت بود با آن نحوی که عمومی و علنا همیشه حرف می زنند و خوب این
نوع صحبت کردن را هم ما خیلی دوست داشتیم ! آقای الله کرم برآوردی از شرایط تهران
و قم دادند و امیر حسین کاوه هم وضعیت اصفهان و نجف آباد را توضیح داد و کمی از
نیروی انتظامی و فرماندهی اصفهان گلایه کرد که مانع کار بچه ها می شوند ( دقیقا
یکماه بعد فرماندهی نیروی انتظامی اصفهان هم عوض شد ) . بعداز اینکه وضعیت را شرح
دادیم آقای خامنه ای گفت بهر حال باید این
شیخ ادب شود و گمان نکند که مملکت بدون متولی هست من به آقایان قوه قضائیه و
اطلاعات هم گفتم دستتان را باز بگذارد و از من اگر می شنوید دیگر به خانه نروید از
همین جا بروید قم و یا الله گفتند و بلند شدند و رفتند چند قدم نرفته بودند بسمت
در کانکس که برگشتند و گفتند اما آقایان مراقب باشید کسی شعار مرده باد و مرگ ندهد
این قبح قضیه که نباید کسی شعار مرگ بر آیت الله بدهد نباید شکسته شود ، ما هم
بروی چشم گفتیم و ایشان رفتند .
ایشان که رفتند آقای نقاشان جلسه را دست گرفتند و گفتند خب چه می کنید
؟ سازور هم برگشت گفت هیچی حاج حمید میریم و سه صوته اونجارو رو سرش خراب می کنیم
! لبخند رضایت روی چهره نقاشان نشست و گفت البته
مراقب باشید که ما فقط نمی خواهیم آنجا را خراب کنیم می خواهیم برای همیشه
درش بسته باشد ، کسی اهل پرده پوشی نبود و همه لخت و عور صحبت میکردند که الله کرم
گفت یعنی بکشیمش ؟ که رفیعا گفت نه نه فعلا زوده در حصر میخواهیم بکشیمش .
مشکلی نبود ظاهرا و گفتیم پس ما حرکت می کنیم که آقای نقاشان گفت وضع
مالیتان چطور است بهر حال خرج دارد اینطور
کارها ! دقیقا یادم نیست ولیچند تراول چک به آقای الله کرم دادند و به آقای رفیعا
هم گفتند مقداری هم نقد بدهید که دادند و ما آمدیم بیرون .
رفتیم روی همان چمنهای مقابل دفتر نشستیم چند دقیقه ای و صحبت کردیم
که چه کنیم ؟ برنامه ریزی کردیم و الله کرم وظیفه هر کس را گفت و قرار شد مسعود ده
نمکی و دکتر تورانی و چند نفر دیگر تهران بمانند تا باقی بچه ها را جمع کنند و
بفرستند قم و ماهم راه افتادیم .
ساعت حدود نه صبح بود که راه افتادیم و در راه هم با بچه های قم تماس
می گرفتیم که همه گفته بودند مقابل مسجد اعظم جمع شده اند ، کاوه ها هم قرار شد
بروند و در سپاه اصفهان همه را جمع کنند و بریزند نجف آباد .
نزدیکهای یک ظهر بود که رسیدیم قم ، عوارضی که بودیم آقای ملکوتیان از
دفتر آقای مصباح تماس گرفتند که بیائید اینجا ، منظورش منزل آقای مصباح بود ،
رفتیم زنبل آباد که آنجا آقای مصباح خانه ای داشتند که بهش می گفتند بهار خواب
آقای بادامچیان و جنتی هم آنجا بودند و نشسته بودند روی تخت در حیاط و قلیان می
کشیدند که ما برنامه را گفتیم که وقت تنگ است و داریم می رویم دفتر آقای منتظری
فرمانده سپاه قم که الان اسمشان یادم نیست با یک آقای دیگری که مدیر اطلاعات قم هم
بودند آنجا بودند که آقای مصباح روی شعارها خیلی تاکید داشتند و گفتند می خواهم
امروز مرگ بر منتظری کل قم را فرابگیرد ، الله کرم گفت نظر آقا اما این نیست ! که
یکهو مصباح برگشت گفت مهم نیست ! رنگ همه ما پرید و خشکمان زد گفتیم یعنی چی ؟ که
آقای مصباح همانجور که به قلیان پک می زد گفت ببینید ما مسئولیم از عرصه ولایت
فقیه دفاع کنیم حتا اگر خود ایشان هم بگویند لازم نیست این ولایت فقیه ملک شخصی
کسی نیست این امانت خداست امروز مرگ بر منتظری گفتن بزرگترین دفاع از ولایت هست
بروید خدا پشتتان باشد .
حالا دیگر جمعیت مسجد اعظم هم بسمت دفتر و بیت آقای منتظری راه افتاده
بودند و ما هم در نزدیکیهای مصلا به آنها پیوستیم و قرار بود پخش شویم در بین بچه
ها وظیفه کنترل اوضاع بر عهده فرج مرادیان و سردار حکیم بود حسین الله کرم و
تعدادی دیگر هم در انتهای جمعیت می آمدند من هم رفتیم و شروع به شعار دادن وانتی
آورده بودند و من رفتم روی وانت ایستادم و
شعارها هی تند شد و تند شد تا رسید به " این مسجد ضرار ویران باید گردد اشعری
دوران اعدام باید گردد "
وقتی به حسینیه و دفتر رسیده
بودیم کار تمام شده بود حالا بچه ها همه در حسینیه و دفتر بودند ، واقعا ما از
اشغال حسینیه خبر دار نبودیم و بعدها فهمیدم از شب قبل مجتبی خامنه ای و حاجی بخشی
آنجا بودند و کار را تمام کرده بودند ، جمعیت که حدود هزار نفری می شدند حالا
مقابل دفتر و بیت ایشان بودند که به یکباره خبر رسید در داخل حسینیه درگیری شده ،
از داخل منزل آقای منتظری با بلندگو داشتند قرآن پخش میکردند و صدای دعوا و درگیری
می آمد ، میکروفن را به مهدی شیرازی دادم و گفتم شعار بده و خودم از وانت آمدم پائین خب
اغلب ما مسلح بودیم آمدم بروم ببینم چه شده که الله کرم و آن آقایی که در منزل
آقای مصباح دیده بودمشان همان مدیر اطلاعات
به من گفتند مراقب باشید کسی از سلاح استفاده نکند و خودش هم چیزیش نشود .
داخل دفتر که شدم دیدم بوی آتش می آید و ظاهرا کتابخانه را آتش زده
بودند و از در کوچکی که به بیت ایشان وصل هست بچه ها می خواهند وارد منزل بشوند و
داشتند در را می شکستند تا من خود را به
جمعیت برسانم در شکسته شد و چند نفری حالا وسط حیاط منزل ایشان بودند ، گمانم احمد
منتظری بود یا یکی دیگر از ایشان که بدون
لباس رو حانیت ایستاده بودند و کار به درگیری کشیده بود ، جو بسیار متشنج بود من
اسلحه ام ترسیدم در آن شلوغی از کمرم بیفتد درش آوردم و در جیبم گذاشتم آتش
کتابخانه هم زیاد شده بود و دود آنجا را گرفته بود ، چفیه ام را بستم جلوی دهنم و
رفتم روی کول مهدی گودرزی و داد زدم هر کس با ولایت هست بیاد تو حسینیه سید جواد
آتشی داد زد تو اصلا کی هستی که چفیه ام را باز کردم تا قیافه ام را ببیند و خلاصه
درگیری تمام شد باز هم یادم نیست احمد متظری بود یا فرزند دیگری از ایشان که صورتش
غرق خون بود ، هر طوری بود جمعیت را بیرون کشاندیم و از حسینیه هم خارج شدیم ، فرج
مرادیان قفل و زنجیری آورد و در دفتر را قفل کردیم ، مینی بوسی هم آمده بود آنجا
که حایل جمعیت و دفتر شود و اداره اطلاعات هم چند پاترول آوردند و اعضای دفتر و
بیت را سوار کردند و از آنجا خارج کردند ، حسین الله کرم و حاج رسول از اعضای
انصار قم رفتند بالای مینی بوس و شروع به سخنرانی کردند جو کمی آرامتر شده بود ،
من در همان کشاکش درگیری در حیاط که روی کول مهدی بودم خورده بودم زمین و دستم زخم
شده بود چفیه ام را بسته بودم به
دستم و داشتم سعی میکردم یه جوری خونش را
بند بیارم که مجتبی خامنه ای را دیدم ، کف
کردم از تعجب که این تو این هاگیر و واگیر این اینجا چه می کند ؟
مجتبی من را کشید کنار و کاغذی را داد دستم و گفت برو بالا این را
بخوان ! بعد گفت تا بخوانی صحبت شده کار تمامه ! نگاه کردم دیدم قطعنامه تجمع هست
.
صحبتهای الله کرم تمام شده بود که رفتم بالای مینی بوس و قطعنامه را
خواندم در چند بند که خواسته های حزب الله را عنوان میکرد و اعلام شده بود که از
اینجا تکان نمی خوریم تا تمام مفادش انجام شود که عبارت بود از دستگیری و محاکمه آقای منتظری ، تعطیلی لانه
جاسوسی دفتر ایشان و اعلام برائت آقای خاتمی از منتظری .
قطعنامه را که خواندم دوباره درگیری شروع شد و حالا تعدادی از
طرفداران آقای منتظری با جمعیت ما درگیر شده بودند و از ته خیابان داشتند می آمدند
و جمعیتشان زیادتر می شد که نیروی انتظامی و سپاه وارد عمل شدند و با گاز اشک آور
زدند جمعیت آنقدر در هم بود که گاز اشک
آورها ما را هم بی نصیب نگذاشت دود و آتش کل کوچه و خیابان را گرفته بود ساعتی
نگذشت که دوباره همه چیز آماده شد که خبر رسید آقای مقتدایی دادستان کشور آمده است
!
آقای مقتدایی کنار همان مینی بوس ایستاد و میکروفن را دست گرفت و همه
را به آرامش خواند و گفت خواسته های برحق شما را شنیدیم اما بگذارید دستگاه قضایی
کار خودش را انجام بدهد و اطمینان داد که یکی از خواسته ما را همین الان و فی
الفور انجام بدهند و دفتر و حسینه را تخلیه و پلمب بکنند . اما محاکمه ایشان را به
مصلحت نظام و تصمیم بزرگان نظام موکول کنند . جمعیت الله اکبر گفتند ، و ظاهرا کار
تمام شده بود .
گمان می کنم چهارشنبه یا پنج شنبه بود ، حالا کنترل خیابان و اوضاع
بدست سپاه بود و ماهم جمعیت را بسمت مسجد اعظم حرکت دادیم تا نماز مغرب و عشا را
به جماعت بخوانیم .
جمعیت که حرکت کرد دفتر و
حسینیه پلمب شد و حصرتاریخی دفتر و بیت
آقای منتظری آغاز شد !
به مسجد رسیدیم نماز را خواندیم که برای شام مجددا رفتیم منزل آقای
مصباح همان زنبل آباد ، مجتبی و آقای
مقتدایی هم بودند ، شام را آوردند و خوردیم که مجتبی گفت امروز انقلاب اصلی صورت
گرفته و خلاصه همه راضی بودند از حرکتی که انجام گرفته ، صحت و سقم این مسئله را
هیچ وقت نفهمیدم اما بین بچه های خودی شایع شده بود که آقای خامنه ای با هلی کوپتر
خودش آمده و اوضاع را از بالا دیده ، البته من آنقدر اون لحظه ها درگیر بودم که
یادم نمی آمد صدای هلی کوپتر را شنیده بودم یا نه .
اصفهان و نجف آباد کاوه خبر داد که شلوغ شده و تصمیم گرفته شد که همان
اکیپ و جمعیت را سریعا منتقل کنیم اصفهان با سپاه قم تماس گرفتیم و اتوبوس خواستیم
که گفتند اتوبوسها را می فرستند دم قبرستان نو و همه بگوئید بیایند آنجا سوار شوند
، جمعیت عازم اصفهان شد و من هم باید به تهران بر می گشتم تا بقیه بچه ها را
بیاورم .
به تهران که رسیدیم رفتم دفتر شلمچه و دیدم کاوه اشتهاردی پیام آقا
برای نمازجمعه را آورده که اعلام کرد پیام فعلا محرمانه هست و پخش نشده در کل کشور
اما در تلویزیون اصفهان پخش شده و اعلام شده که همه بیایند نماز جمعه برای بیعت با انقلاب .
بچه ها در مسجد شهدا و در حسینیه عاشقان ثارالله ستاد مشترک سپاه جمع
شده بودند که چندین اتوبوس بودند که همه را شبانه فرستادیم اصفهان ، احمد کاظم
زاده و مسعود ده نمکی هم با چند تا وانت بقیه بچه ها را جمع کردند ، که در همین
بین آقای نقدی تماس گرفت و گفت خبر رسیده طرفداران آقای منتظری در نجف آباد با چوب
و چماق و قمه ایستاده اند مراقب باشید کار به درگیری نکشد به بقیه بچه ها هم اطلاع
دادم لباسم از ظهر خونی بود و چفیه را که باز میکردم هنوز خونش بند نیامده بود
رفتم درمانگاه همون نزدیک دفتر شلمچه تو خیابان فلسطین و پانسمانش کردم و با رضا گلپور و فرج مرادیان و حکیم راه
افتادیم برای اصفهان صبح رسیدیم اصفهان و رفتیم سپاه اصفهان که الله کرم هم آنجا
بود ، که معلوم شد درگیری در نجف آباد آرامتر شده و رفتیم برای نماز جمعه ، نماز
را خواندیم و اوضاع حالا دیگر تحت کنترل و کار تمام شده فرض می شد .
به تهران برگشتیم و شنبه از دفتر آقای خامنه ای خبر آمد که این جهاد اکبر بود که انجام دادید و
از همه تشکر شده بود ...
برچسبها: روشنگری
Farshad Ebrahimi©
20.6.10 |
|
|
امروز روز سومی بود که به سفارت می رفتم
برخوردها البته به مراتب از دو روز قبل کمی بدتر و حتا خشن تر شده بود برگه عبورم
را نمی دادند و می گفتند برو همانطوریکه آمدی برگرد ، بازی ام می دادند وقت کشی
میکردند سه ساعت برای نماز و نهار معطلم کردند بلیطم را می گفتند شرکت هواپیمایی
تائید نکرده بعدا که خودم تلفنی در حضورشان زنگ زدم به شرکت هواپیمایی گفتند باشه
ولی الان دیگه مسئولش نیست بعد گفتم خودتان دیروز گفتید همه چیز حل هست و آقای
بهرامی گفته کارم را انجام بدهید که یکهو معلوم شد همان آقای بهرامی اطلاعاتی نامش
را اشتباه به من گفته بوده و همکاران هم درجریان نبوده اند و نامش مهرابی است !
خلاصه کار متاسفانه به داد و فریاد کشید عصبی
شدم آنها تهدید کردند بروم بیرون وگرنه به پلیس زنگ می زنند من گفتم بزنید نهایتا
پلیس میخواهد دیپورتم کند دیگر ؟
در این کشاکش متاسفانه کار به درگیری و شکستن
شیشه و ... کشید گفتم برگه ام را ندهید از اینجا خارج نمی شوم و نشستم رو زمین !
یک ساعتی گذشت یکی دیگر آمد و گفت ای بابا آقای
ابراهیمی شما ناسلامتی چنین هستید و چنان و خلاصه زبان بازی و برگه ای را آورد که
امضا کن داری برای عیادت پدر بیمارت می روی نوشتم اسم بیمارستان و تلفن بیمارستان
پدرم را هم گرفتند و حتا اضافه کردم که عمه ام فوت کرده و می خواهم زودتر به
مراسمش برسم و نهایت با همه تلخی ها و مسخره بازی هایشان و دست آخر تهدید همان
آقای ابراهیمی که دیروز خندان و خوشرو بود که برو ایران حالت را جا می آوریم برگه
عبور را گرفتم !
بله حالا همه چیز برای رفتنم محیاست !
اما چند کلام ، ابتدا یک خاطره را می گویم :
در کشاکش همان روزهای سخت بازجویی و زندان که در
اوین بودم یکروز مرا برده بودند برای مثلا بازجویی که بیشتر به تعزیر و شکنجه می
ماند وقتی کارشان تمام شد و من را تحویل مامورهای بدرقه دادند تا به سلولم
برگردانند که آن روزها در بند 240 بودم من همانجور داد و بیداد میکردم که شما
انسان نیستید و ... بهمراه ماموران آقای ملاحسنی مسئول اطلاعات زندان اوین هم بود
، وقتی حال مرا دید گفت برای چی داد میزنی ؟ گفتم ببینید چه کرده اند ؟ جای سیلی
بازجو هنوز روی صورتم بود که گفت : خوب که چی ؟ زدنت دیگر ؟ توقع داشتی چکار کنند
؟ مگر زندانی سیاسی نیستی ؟ مگر کار سیاسی نمی کنی ؟ مگر به کارت اعتقاد نداری ؟
گفتم بله دارم ، گفت خب کسی که حاضر نباشه برای اعتقاداتش هزینه بکنه و و چک بخوره
به نظر تو آدم جالبیه ؟ !
شاید دهسال از آنروز که این حرف را زد می گذرد و
این حرف واقعا آویزه گوش من شده و برایم واقعا نکته خوبی بود !
در زندگی ام شاید سه بار از جان خودم گذشته ام و
از هر سه بارش هم پشیمان نیستم ، یکبار اسفند سال 1366 که از خانه فرار کردم و
رفتم جبهه ، بار دیگر تیر1378 که می دانستم چه عواقبی پشت سرش هست و از انصار حزب
الله جدا شدم و دست به افشاگری زدم و بار آخر سال 1381 که از دست ماموران فرار
کردم و پای پیاده از ایران گریختم از هیچ کدام پشیمان نیستم و حالا از یک راه طی
شده تصمیم گرفته ام به کشورم بازگردم ، برای همه اینها هزینه دادم هزینه های
فراوان برای اعتقاداتم برای ارزشهای زندگی ام هیچ وقت به حرف دیگران توجه نکردم به
کف زدنهای دیگران و به تف و لعن های دیگران ، من نه برای تفریح و فراغت به خارج
آمدم و نه برای پناهندگی و گوشه دنج و عشق خارج از کشور بودن ، آن زمان فکر می
کردم در خارج از کشور می شود مبارزه کرد ، فکر می کردم در خارج از کشور می شود با
توجه به آزادیهایی که انسان دارد برای وطنش موثر تر واقع شود ، نمی دانم شاید خیلی
ها موثر باشند و موفق باشند نمی خواهم حالا همه ایرانیان خارج از کشور را زیر
سئوال ببرم خودم را می گویم لا اقل من یکی در جهت تلاش برای آزادی میهنم در خارج
از کشور موفق نبودم همه کار من در خارج از کشور در طی این سالها افشاگری و نوشتن و
چاپ مقالات بود که فکر می کنم در داخل هم می توانستم اینها را بنویسم .
دست آخر اینکه برای بار چهارم هم حالا می خواهم
قمار جان بکنم یا می برم یا اینکه می بازم که در هر صورتش فکر می کنم از این
روزمره گی و دور از گود نشستن بهتر است .
نمی دانید در این یکسال چقدر غبطه خوردم به حال
کسانی که شجاعانه در کف خیابانها اعتراضشان را فریاد می کردند حالا دیگر نمی خواهم
فقط بشینم و نظاره گر باشم ، بگذار بگویند دیوانه ام ، بگویند مامورم ، بگویند این
هم ترفند است و ... من به راه و اعتقادات خودم ایمان دارم نه حرف دیگران .
برچسبها: دغدغه های فکری
Farshad Ebrahimi©
17.6.10 |
|
|
ساعت دوازده ظهر رسیدم سفارت ، یه آقایی از پشت
آیفون گفت تعطیل هست بروید فردا بیائید خدا رو شکر هنوز ایرانی بازی یادم نرفته
گفتم آقاجان کارم مهم است و باید زود برگردم ایران و خلاصه هر طوری بود در را باز
کردند، رفتم نشستم تا یکی آمد پشت گیشه اول از همه گفت کارت ملی داری اگر نداری
باید ثبت نام کنی و اشاره کرد به برگه ای که آن گوشه زده بودند و اولش درشت نوشته
بودند هفتاد یورو ! بعد دو قطعه عکس و ... کارت ملی ام را نشانش دادم و گفتم دارم
! بعد گفت خب بگو گفتم میخواهم برگردم ایران نگاهی کرد و گفت خب بروبلیط بگیر برو
! گفتم ممنون از راهنمایی ولی پاسپورت
ندارم فکر کرد گم شده که گفتم نه گفت چه جوری
از ایران آمدی ؟ گفتم کوه !
نگاهش افتاد به دستبند سبزم و گفت آهان جنبش
سبزی هستی ؟ گفتم البته آن موقع که من اومدم جنبش سبزی در کار نبود اسمم را پرسید و سال خروجم را تا اسمم را
گفتم ظاهرا شناخت مرا و گفت ای بابا فامیل هم که هستیم که نگاهم افتاد به تابلوی جلوی گیشه
"مسئول امور ویزا آقای ابراهیمی " رفت و یک فرم آورد و یک کاغذ سفید که
بنویس !
دو صفحه فرم که مشخصات و تاریخ تولد و خروج و
خلاصه نام پدر و مادر و آدرس و این حرفها در کاغذ سفید هم باید علت برگشتم را می
نوشتم جالب بود مگر رفتن به کشورم باید علت داشته باشد ؟
نوشتم دو پرونده قضائی داشتم که یکی طبیعتا
مشمول مرور زمان شده و دیگری هم که معروف است به نوار سازان به زندان محکوم شدم که
با توجه به تحمل چهار سال زندان و احتساب هیجده ماه انفرادی تمامش را کشیده ام و حتا قوه قضائیه هم دستور
آزادی وثیقه ها را داده است می ماند فقط خروج غیر قانونی از کشور که آنهم جزای
نقدی دارد و خواهم پرداخت !
فرم را که دادم شاید نیم ساعتی نشستم تا آقایی
آمد و مرا به اتاق کناری گیشه ها بردند در همین فاصله تلویزیون ایران را تماشا
میکردم که برنامه آشپزی داشت پخش میکرد و طرز پخت ماهی قزل آلا را داشت توضیح می
داد چقدر دلم برای شنیدن این " مواد لازم " تنگ شده بود !
آقایی بود نسبتا مسن که خودش را بهرامی و چه
جالب با صراحت مامور امنیتی معرفی کرد ! مرا می شناخت و برایم جالب بود که مطالب
وبلاگم را هم خوانده بود و گاها در بحث پیش رو به آنها فکت می داد ! ، دلایل رفتنم
را پرسید و گفتم ایرانی هستم و میخواهم به کشورم برم منعی دارد ؟ گفت نه و آخه شما
که آدم عادی نیستید و بحث کشیده شد به فعالیتهای من و نوشته هایم و مخصوصا نوشته
های این یکسال که گفتم بله من در وبلاگم در طی این یکسال سعی کردم چماق بدستان و
قاتلان ملت را معرفی کنم ، نظام امنیتی و قضایی هم که می گوید اینها خودسر هستند و
ویا به بیگانگان وابسته هستند خب باید پس بمن جایزه هم بدهید که دارم بصورت
افتخاری برایتان کار می کنم و اینها را شناسایی کردم خنده اش گرفت و گفت البته
باید بررسی شود که گفتم خوب من آمده ام که بروم بررسی بشود دیگر ؟
چهار تا پنج ساعتی بحثمان به درازا کشید و ایشان
هم نت برمی داشت در این میان آقای ابراهیمی هم آمد و گفت برگه عبورت فردا صادر می
شود وای نمی دانید چه حس خوبی بود این حرف که تمام تلخی این سالها را به یکباره
برایم شیرین کرد.
آقای بهرامی پرسید بروی ایران میخواهی چکار کنی
؟ گفتم من از نوجوانی تا بحال خبرنگاری و عکاسی و روزنامه نگاری کرده ام و واقعا هیچ کار دیگری هم
بلد نیستم طبیعتا بروم هم همین کار را می کنم ، ظاهرا آدم صادقی به نظر می رسید و
گفت خوب بروی احتمال بازداشتت هست گفتم به چه جرمی ؟ مگر من چکار کردم ؟ هیچی نگفت
.
صحبت رسید به میر حسین موسوی و مهدی کروبی و
فتنه و سران فتنه و ... طبیعی بود که ایشان از احمدی نژاد دفاع میکرد و اصرار داشت
که تقلبی نشده است و دلیلش هم این بود که چرا تا بحال یکنفر از ایران نیامده که در
خارج افشاگری بکند و یا بگوید مثلا من در فلان حوزه انتخاباتی بودم و تقلب شده صرف
نظر از اینکه این دلیل بی معنایی بود و گفتم قبول نشده ولی با این حساب اینهمه آدم
که آمده اند و از تجاوز و بد رفتاری در زندانها حرف زده اند پس آنها مورد قبول است
؟ جوابی نداد و بعد از چند دقیقه گفت
البته آنها هم باید بررسی شود !
دوباره به سئوال نخست برگشتیم که چرا میخواهی
بروی و باز من جواب قبلی را دادم مضاف بر
اینکه حال پدرم هم خوب نیست و میخواهم پیشش باشم که گفت پدرتان افسر نیروی هوایی
بوده است دیگر ؟ خندیدم و گفتم ظاهرا همه چیز را درباره من می دانید !
آقای بهرامی از اینکه چرا موسوی و کروبی بعد از
فرمایش آقا ساکت نشدند ناراحت بود وی فیدل کاسترو و معمر قذافی و بشار اسد و آقای
خامنه ای را چهار رهبر کاریزمای دنیا می دانست وباور داشت شایسته ترین رهبر سیاسی
دنیا آقای خامنه ای هست !از زهد و ساده زیستی و سیاست و کیاست ایشان صحبت کرد که
گفتم ساده زیستی و همه چیز را قبول هم داشته باشم سیاست را بعید می دانم مهمترین و
آخرین دلیلم هم این است که چرا آمد گفت انتخابات تمام شد و بروید بتمرگید خانه
هایتان و هر کس بیاید بیرون خونش با خودش هست ؟ که گفت این هم از درایت ایشان بود
نخواستند حمام خون راه بیفتد قصد بحث و این حرفها نداشتم ولی خوب این حرف خنده دار
بود گفتم یعنی چی آخه ایشان اگر رحیم هستند خوب می فرمودند کسی را نکشند بگذارند
مردم طبق قانون اساسی اعتراض و راهپیمایی آرامشان را برگزار کنند ...
ایشان هم به دستبند سبزم اشاره کردند که این چیه
که گفتم این نشانه اعتراض و انتقاد به وضع موجود هست شما که اعتقاد ندارید همه
هفتاد میلیون ایرانی انتقاد ندارند ؟
بهر حال آقای بهرامی باز از اینکه خطر زندان و
بازداشت هست گفت که گفتم برادر من وقتی آمدم اینجا و الان نشسته ام جلوی شما یعنی
آمادگی همه اینها را دارم و احساس می کنم حتا در داخل اوین هم بهتر می شود کار کرد
تا در این بیغوله غربت ! گفت بنویسم اینرا و نوشت در دفترش و دوباره آقای ابراهیمی
با آستینهای بالا زده شده برای وضو و نماز آمد و گفت فردا برگه عبور حله و میتوانی
پس فردا ایران باشی !
هنوزم باورم نمیشه یعنی من سه روز دیگر ایرانم !
در تمامی این مدت فکرهایم را کرده ام و اصلا
دیگر برایم هیچ چیز اهمیت ندارد اینکه دیده ام عده ای میگویند دیوانه شده ام و یا
باز عده ای میگویند سناریوی رژیم هست و ... و البته بسیاری هم قبول کرده اند که
این تصمیم تصمیم عاقلانه ای هست
پی نوشت :
از سفارت که بیرون آمدم به خانه مان زنگ زدم و
خبر بدم که دارم می آیم که مادرم خبر فوت عمه نازنینم را داد ، عمه ام سالها در
بستر بیماری بود و حالا آرامش ابدی یافته است برایش طلب آمرزش کنید و خدا رحمتش
کند گرچه دیدارمان به این دنیا وصال نداد ولی حداقل فکر اینکه می توانم بزودی بروم
و در مراسمش شرکت کنم کمی آرامم می کند .
دوستان همانطوریکه گفتم متاسفانه گفتنی ها در
ایران فیلتر هست و من برای اینکه پیشاپیش و راحتتر با دوستان داخل کشور در ارتباط
باشم وبلاگ دیگری درست کرده ام بنام بازگشت می
توانید اینجا بخوانیدش و خوشحال می شوم بچه های داخل راهم در جریان بگذارید .
برچسبها: دغدغه های فکری
Farshad Ebrahimi©
16.6.10 |
|
|
در مرداد ماه سال 1381 وقتی که دیگر نه امنیت جانی داشتم نه امنیت روحی و .. وقتی که حتی در خانه ام هم امنیت نداشتم و دست آخر موتور سواری بی نام و نشان در خیابان امیر آباد بروی من و همراهم و ماشینمان آتش گشود تصمیم گرفتم که تنها گزینه و آخرین راه چاره ممکن را انتخاب کنم و همان شب وقتی که سعید مرتضوی مدام به تلفنم زنگ می زد و تهدیدم میکرد که به دادستانی خودم را معرفی کنم و ایادی اش در خانه مان به انتظارم نشسته بودم همان شب خودم را به مرز رساندم و راه چندین ساله همه آوارگان و فراریان از حکومت جهل و جور را انتخاب کردم و به واقع سربه بیابان گذاشتم ،وقتی به خودم آمدم که در خاک ترکیه بودم بله من از ايران فرار كرده ام ، اينكه مي گويم فرار كرده ام بارها گفته ام نه تشبيه نيست فرار کردم و من درست هنگاميكه شعبه پانزده دادگاه انقلاب تهران و شعبه دويست و نه عمومي تهران از حوزه قضائي تهران تواما مرا ممنوع خروج كرده بودند يعني هر شب بايد مي رفتم كلانتري شهرك قدس امضاء ميدادم از ايران فرار كردم ، مثل بعضی ها هم نه پولي داشتم رشوه بدهم با پاسپورت بيايم و نه اينكه مثل خیلی های دیگر که مثل ریگ از کشور بقول معروف فرار می کنند در آنور مرز سفارتخانه و كشوري هم نبود كه دلش براي من بسوزد ! تك و تنها بدون هيچ اطلاعي كوه و بيابان را گرفتم وقتي به خود آمدم كه پس از يك هفته بيابانگردي و كوهپيمائي سر از تركيه درآورده بودم . به تركيه هم كه رسيدم نه سفارتخانه و سناتور و حزب و گروه سياسي اي منتظرم بود و نه كس و كاري را در خارج داشتم اما از چپ و راست از سلطنت طلب گرفته تا جمهوري خواه از روزنامه نگار گرفته تا مدافع حقوق بشري بود كه تلفن منرا پيدا مي كرد و زنگ ميزد و وعده ميداد كه كارت را درست مي كنم و هفته ديگر مثلا در پاريس يا لندن و واشنگتن همديگر را ملاقات مي كنيم ! اما هفته ديگرش طرف ديگر جواب تلفن را هم نميدادند ، سازمان ملل هم که ظاهرا دیگر تبدیل شده بود به بنگاه مهاجرتی و خواسته و یا ناخواسته دست مافیای اونور آبی ها بود همین بود که قید همه چیز را زدم و رفتم فقط دنبال درس ...
زندان که بودم روزی که عمادالدین باقی داشت آزاد می شد مرا کشید کناری و زیبا ترین حرف را بمن زد که امیر فرشاد شاید دیگر همدیگر را نبینیم از اینجا که خلاص شدی ایران ماندی یا خارج رفتی فقط برو دنبال درس خواندن ولکن همه چیز را ایران ما بعدها فقط به مختصص احتیاج دارد .
همان ترکیه شروع کردم به درس خواندن و دکترای حقوق بشر را گرفتم و البته همچنان آن وعده وعیدهای پوچالی ادامه داشت که بزودی کارت درست می شود و ....
نهایتا سال 2006 باز بصورت قاچاق و غیرقانونی به آلمان آمدم و تنها کسی که کمکم کرد و البته هیچ ربطی به سیاست و اپوزیسیون و این حرفها نداشت دکتر نسرین بصیری عزیز بود هم او که همه زخم زبانها و نیش و کنایه ها را که دارد همراه و شریک یه حزب اللهی می شود را به جان خرید و شد یارو یاور و مددکار من اما این تنها آغاز کار بود ....
مافیای اپوزیسیون خارج از کشور که مشتی پیر ورشکسته سیاسی هستند به مذاقشان خوش نمی آمد که ببینند امیر فرشاد دارد هنوز نفس می کشد و زنده است چرا ؟ چرایش را نمی دانم و شاید هم هیچ وقت نفهم قبلا نیز گفته بودم این فسیل های رنگ رو رفته و عقده ای که اصلا اگر نقشه را جلویشان بگذاری دیگر یادشان رفته است ایران اصلا کجاست نمی خواهند کس دیگری را جز خود ببینند ، ایران و دیکتاتوری خامنه ای شاید برای من و امثال من درد باشد و لی برای اینها بیزینس هست و اینها می ترسند در این بیزینس دست زیاد بشود تا شاید بازار نام و ناشان به خطر بیفتد .
طرف تو ايران كنكور قبول نشده مي آيد در وبلاگ من فحش خواهر و مادر به من ميدهد ، ديگري که معلوم نیست تو ایران اصلا چکاره بوده و با هزار دوز و کلک و بقول خودشان برای خودش کیس درست کرده و پناهندگی گرفته و گذشته سیاسی جعل کرده و تو خارج مثلا برای خودش حالا شده مبارز و براي اينكه در مبارزه اش با جمهوري اسلامي شهامت و جرات خودش را به دیگران نشان بدهد و بگوید چقدر دلش از آخوندها پر است منرا ميگيره زير باد فحش و انتقاد و تخطئه كه حزب الله چرا اين كارو كرده و اون كارو .... آن يكي در ترورهاي عوامل اطلاعاتي جمهوري اسلامي شوهرش را ترور كرده اند و خودش اصلا نمی داند سیاست را با سین می نویسند یا با صاد و الان تنها شانسی که برای ابراز وجود آورده آن بوده که همسرش را جمهوری اسلامی کشته تا مرا مي بيند انگار تروريست شوهرش من بوده ام هر چه از دهنش در مي آيد و به من می گوید !
آن یکی حزب سیاسی زده است برای آزادی ایران که تنها چیزی که دغدغه اش نیست ایران است !
من بارها و بارها گفته ام امروز نه اپوزیسیون هستم نه سیاسی نه مبارز و این حرفها من روزنامه نگارم من بلاگرم و این اصلا حتی قبل از اینکه وارد سیاست و آن انصار حزب الله جهنمی بشوم هم بودم .
من روزنامه نگارم ، در ایران در همین نظامی که ما بهش می گوئیم دیکتاتوری در نظامی که دادگاه انقلاب دارد و سانسور و اعدام و ... آنجا طعم بایکوت و سانسور و قبیله بندی و خودی و غیر خودی براحتی قاب فهم است اما وقتی در خارج از کشور هم تو سانسور باشی در خارج از کشور هم نه کسی و سایتی و رادیویی و روزنامه ای بهت مجال کار بدهد و نه اینکه بتوانی کاری انجام بدهی چرا که یاباید در تیول آنها باشی یا هیچ باید بروی و محو بشوی این قابل فهم نیست برایم .
وقتی اگر حتی به مثلا راهپیمای و تجمع اعتراضی بر علیه جمهوری اسلامی هم بروی باز همه به چشم یک غریبه نگاهت کنند این را نمی فهمم ....
یادم می آید سالها پیش به یک خبرنگار گفتم من وصله ناجوری هستم درمیان مخالفان جمهوری اسلامی و الان هم که سالها از آن گذشته است و نگاه می کنم می بینم بله من وصله ناجوری هستم و اصلا رنگ اعتراضم و رنگ حرفهایم با اینها فرق می کند . امروز که نگاه می کنم و می بینم سرتاسر ایران همه اعم از پیر و جوان و دختر و پسر سبز پوش شده اند و فریاد برسر کاخ بنی امیه زمان و دولت کودتاگر احمدی نژاد سر می دهند و آنوقت دوباره همین جنبش نجیب سبز در خارج از کشور شده ملعبه و بیزینس این ورشکسته ها وقتی این دعواهای مزخرف سبز و آبی و قرمز درخارج ازکشور می بینم باخودم می گویم وای نکنه من هم اینجا بمانم و فسیل بشوم و بشوم روزی مثل اینها ؟
نکند همه این فشارها و کینه ها و دشمنی ها روزی هم ازمن یک عقده ای کور بسازد مثل همینها که در گوشه و کنارم می بینم ؟
سال گذشته وقتی فیلم جان باختن ندا را دیدم ، وقتی آن همه جسدهای خونین بر کف خیابان را دیدم اولین چیزی که در ذهنم چرخ خورد این بودکه از خودم پرسیدم " اینجا چه میکنی تو پسر ؟ "
و این سئوال یکسال هست که مدام فکر مرا مشغول خود کرده ! چند روز پیش یادداشتی را خواندم از آقای علی اصغر حاج سید جوادی که ظاهرا خطاب به خانم شیرین عبادی نوشته بود و اینکه یک مبارز و سرباز از جبهه نبرد نمی گریزد ! این شاید یکی از بهترین حرفهایی بود که این ایام شنیده ام ! و واقعیت هم همین است ، ما که ادعای مبارز بودن داریم ، ما که ادعای آزادیخواهی داریم جبهه مان کجاست و ما کجائیم ؟
تجربه و رهگذر این سالها اقامت در خارج از کشور برایم مسلم کرده است که اینجا در خارج همه مشغول موش مرده چال کردن هستند و اگر مبارزه ای هم هست همه اش در ایران است و بس !
بله همه اینها بر این شد که واقعا تصمیمی که همیشه هم البته در پس ذهنم بود را اکنون عملی می سازم و به ایران برمی گردم .
به ایران برمیگردم و واقعا استبداد و دیکتاتوری آخوندها را ترجیح می دهم به استبداد و دیکتاتوری خامنه ای های کوچک ! آدم اگر قرار است مبارزه کند ، اگر قرار است کشته شود ، اگر قرار است له هم بشود بهتر که بدست دیکتاتوری که از جلو خنجر می زند زخم بخورد نه این بزمجه های کوتوله .
نمی دانم چه خواهد شد و اصلا شاید هم با رفتنم به ایران هم اتفاقی نیفتد که در آنصورت حتما همین جا دوباره خواهم نوشت اما اگر گرفتار شدم و گرفتنم بقول سیدنا و استادم مرتضی آوینی : پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر، پرستوئی که مقصد را در کوچ می بیند از ویرانی لانه اش نمی هراسد . مطمئنا در ایران و در وطن له شدن بهتر است از در غربت فسیل شدن .
پی نوشت :
من ، امیر فرشاد ابراهیمی همینجا درکمال صحت و سلامت و آزادی اعلام می کنم که همه اعتقاداتم ، همه حرفهایم و باورهایم همینها است که در گفتنی ها بارها و بارها نوشته ام و اگر روزی روزگاری در زندان و یا هرجای دیگری حرفی و یا اعترافی و گفتاری از من نقل شد بدانید که اعتبار و ارزشی ندارد ، من باردیگر شهادت می دهم که نظام جمهوری اسلامی ایران نظامی است منحط و غیر مشروع و خامنه ای و تمام ایادی اش را مشتی جانی و آدمکش و خائن به اسلام و حتا انقلاب اسلامی و کشور و آب و خاکم می دانم .
سپاه پاسداران و حزب الله و چماق بدستان دورش را مشتی جانی و مزدور و آدمکش می دانم که ذوب شده در ولایت جهل و جور خامنه ای می باشند .
درثانی نمی دانم چه داستانها بعد رفتنم به ایران سر داده میشود ، حتما ایرج مصداقی ها دوباره خواهند نوشت که بله ماموریتش درخارج از کشور به اتمام رسیده بود یا که همینها که امروز نمی خواهند سر به تنم باشد دوباره دوست می شوند و یقه درانی می کنند که ای وای گرفتنش ، ای وای کشتنش ! که در همینجا و در ختم کلام از همه این افراد برائت می جویم و می گویم عضو هیچ دسته و گروه و حزب و سازمانی نبوده و نیستم و راضی هم به هیچ حمایت و دلسوزی ای از طرف آنها نیستم .
نیک می دانم که حداقل بخاطر پرونده های قضایی ای که از قبل داشته ام مورد بازخواست قرار خواهم گرفت که خوب این امری طبیعی است و گله ای هم ندارم ، در کل مدت اقامتم هم در خارج از کشور با افتخار می گویم نه عضو حزب و گروه سیاسی ای شدم و نه در هیچ جریان سیاسی و تشکیلاتی فعالیتی داشتم بجز گمانم دو نشست سیاسی که یکی از آنها نشست پاریس بود که در نشست پاریس وقتی شروع به صحبت کردن کردم همه داد زدند انصار حزب الله را بیرون کنید !
پی نوشت وبلاگی :
متاسفانه گفتنی ها در ایران فیلتر است وبلاگ دیگری را بهمین دلیل درست کرده ام که می توانید اینجا بخوانیدش با نام بازگشت که دوستان داخل هم بتوانند آنرا بخوانند و برایتان دلایل ایران رفتنم را توضیح خواهم داد و اگر خدا خواست و امکان و مجالش بود در ایران هم خواهم نوشت
برچسبها: دغدغه های فکری
Farshad Ebrahimi©
16.6.10 |
|
|