در اولین روز از خرداد ماه سال جاری دانشجویان دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز دست به تجمعی اعتراضی زدندکه از سوی عوامل امنیتی و نیروهای بسیجی به خشونت کشیده شد . در پی فراخوان دانشجویان مبنی بر برگزاری تجمع در اعتراض به کودتای انتخاباتی صورت گرفته و نیز تداوم بازداشت دانشجویان، چند صد نفر از دانشجویان دانشکده فنی دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز دست به تجمع زدند ، اعتراض به احکام گسترده ممنوعیت از تحصیل برای دانشجویان این واحد از محورهای دیگر این تجمع ذکر شده بود ، به گزارش بامداد خبر، از ابتدای صبح روز اول خرداد فضای دانشگاه آزاد تهران-مرکز به شدت امنیتی بوده و نیروهای اطلاعاتی و شبهنظامی در داخل دانشگاه حضور چشمگیر داشتند. در بیرون از دانشگاه نیز گارد ضد شورش خیابانهای اطراف دانشکده را به محاصره در آورده بودند و نیرو های امنیتی مانع ورود بسیاری از دانشجویان می شدند.
سایت تحول سبز اقدام به انتشارعکسی از دو تن از عوامل حمله به این تجمع دانشجویی نموده است که در زیر مشاهده می نمائید
نام و مشخصات این حمله کنندگان هنوز شناسایی نشده اما با تلاش دوستان مشخص گردیده که یکی از این سرکوبگران ( نفر سمت چپ ) عضو نهاد ریاست جمهوری و از اعضای بسیج حوزه مقاومت بسيج نهاد رياست جمهوري می باشد .
در عکس زیر نیز تصویر وی در کنارحاج احمد پناهیان از اعضای گروه فشار و چهره شناخته شده و مشهور انصار حزب الله می باشد .
برچسبها: روشنگری
Amir Farshad Ebrahimi©
23.5.10 |
|
|
به این عکسها نگاه بکنید اینجا ایران است بقول آقایان ام القرای جهان اسلام مرکز کشوری که می خواهد مدیریت جهان را بدست بگیرد
اینها هم ملت ایرانی هستند که با همه بدبختی و نداری باز به پای صندوقهای کمیته امدادی می آیند که رئیسش ثروتمند ترین مرد کشور هست و حاضر هست با یک فقره چک تمام زمینهای نمایشگاه بین المللی تهران را برای رضای راه خدا بخرد ! اینها دارند کمک می کنند به ملت مظلوم و محروم غزه
این فیلم را هم نگاه بکنید
بله این هم فیلمی بود از یک ایرانی ! نه ضد انقلاب هست نه رانت خوار نه آقا و آقازاده ! اتفاقا محمود احمدی نژاد را هم قبول دارد نه سبز است نه سرخ است نه هیچ چیز دیگر فقط گرسنه است
کدامیک به کمک احتیاج دارند ؟
سنگ اندازان فلسطینی یا هموطن خودمان ؟
نتیجه گیری اینکه :
این واقعا بیعدالتیه که مردم فلسطین و لبنان حق شرکت در انتخابات ایران رو ندارن چون به هر حال نتیجه انتخابات هرچی که باشه تو زندگی اونا بیشتر تاثیر داره تا زندگی ایرانیان
درهمین رابطه :
چندی پیش در رسانه های داخلی از جمله سایت تابناک لیستی از سی
میلیاردر مشهور کشور منتشر شد در میان آنها نام اسداله عسگراولادي نماینده ولی فقیه در کمیته امداد امام نیز به چشم
می خورد با این توضیح که :
همین
یکی –دو هفته قبل، جوابیه معترضانه ای را به یکی از روزنامه های کثیر الانتشار
فرستاده بود، از آنها گله کرده بود که چرا از وی با عنوان «حاجی ترانسفر» نام برده
اند.
عسگراولادی
اهل تهران است و چه کسی است که او را نشناسد. بر اساس روایتی پیر مرد خوش قلب در
جریان نگرانی بخش خصوصی از واگذاری نمایشگاه بین المللی تهران با آن وسعت در آن
نقطه اعیان نشین تهران در جمع هیات نمایندگان اتاق چنین گفته بود: جناب رئیس(آل
اسحاق) اگر اجازه می دهید، بنده به عنوان یک «کاسب جزء» همین حالا چک خرید
نمایشگاه را بکشم!
این
اظهار نظرش در مقابل دیدگان حیرت زده خبرنگاران در زمان خودش کم سر و صدا نکرد!
از
اعضاي بنام مؤتلفه، رئيس اتاق مشترك ايران و چين، دارنده شركت بزرگ «حساس» كه در
عرصه صادرات خشكبار و به خصوص پسته ايران در سطح جهان صاحب نام است. چند هفته قبل
هم گفته شد دو بانک چینی را خریده، البته بعدا متذکر شد که کل بانک ها را نخریده ،
بلکه سهام آنها را خریداری کرده است
برچسبها: مقالات و مجادلات
Amir Farshad Ebrahimi©
20.5.10 |
|
|
برگی از خاطرات آن روزها !
اینکه چه شد که در حوادث هیجده تیر سال 1378 و حمله به کوی دانشگاه من از حزب الله استعفاء دادم و بعد از آن به زندان افتادم و آن رفتار وحشیانه را سپاه و عوامل بیت رهبری با من انجام دادند تکرار مکررات است و همه می دانند و بارها و بارها هم آنها را در همین مجال تعریف کرده ام و گفته ام که در آن هشت ماه و خورده ای چه بر سرم آوردند و چه ها شد .
هرچه که بود بالاخره با تلاشهای تعدادی از نمایندگان مجلس و پیگیریهای شورای عالی امنیت ملی و آقای خاتمی – رئیس جمهور وقت – بالاخره موفق شدند بفهمند که من در بازداشت اطلاعات سپاه هستم و نهایت امر در بیست و هشتم اسفند سال 1378 شبانه مرا در بیابانهای اطراف تهرانپارس رهایم کردند و رفتند .
آن شب به هر ترتیبی بود خود را به خانه رساندم و یک شب بعدش عید بود و بعد هم دید و بازدید دوستان نزدیک و فامیل، روزگار خیلی تلخی بود همه دوستان قدیمم مرا ترک کرده بودند و دیگران نیز هنوز با دید شک و تردید بمن نگاه می کردند و فضای واقعا ناراحتی داشتم ، در همان هشت ماه که بازداشت بودم خانم شیرین عبادی و آقای محسن رهامی اعلام کرده بودند که وکالت دانشجویان آسیب دیده را قبول می کنند و دانشجویان نیز تعدادی رفته بودند شکایت کرده بودند ، من آن سالها دانشجوی دانشگاه تهران بودم و آقای رهامی نیز اتفاقا همان ترم آخری که هنوز به زندان نیفتاده بودم و حادثه هیجده تیر هم اتفاق نیفتاده بود استادم بود و درس جزای دو با ایشان داشتم تعطیلات عید نوروز که تمام شد روزی رفتم دانشگاه و دفتر ایشان و برایش هر چه بر سرم آمده بود تعریف کردم و گفتم که چه شده و حالا هم عزمم را جزم کرده ام که شکایت کنم همانروز شکایت را تنظیم کردیم و قرار شد فردایش ببرم به دادسرای نظامی تهران تحویل بدهم که اتفاقا فردایش رفتیم و دادسرا شکایت را تسلیم کردیم ، آقای رهامی به قاضی گفت که اظهارات من اینکه چه بر سرم آمده و اینکه اصلا این جریانهای حزب الله و اطلاعات موازی که هستند و چه می کنند می تواند به روند دادگاه کمک زیادی بکند بحث بر سر این بود که من به عنوان شاهد در دادگاه حضور داشته باشم یا به عنوان شاکی ؟
قاضی به آقای رهامی گفت بروید همه حرفهای من را در یک نواری ضبط کنید و بیاورید تا پیگیری کنیم ، با آقای رهامی و پدرم به دفتر حقوقی دانشگاه تهران برگشتیم و همان جا ایشان ضبط صوتی آوردند و قرار شد حرفها واطلاعات را ضبط کنیم ، هم ضبط آقای رهامی خراب بود و هم دفتر شلوغ بود و هی دانشجوها می آمدند و می رفتند و نمی شد کار کرد ، آقای رهامی با خانم عبادی تماس گرفتند و گفتد هم بد نیست با ایشان دیداری داشته باشید و هم شاید بشود این نوار را در دفتر ایشان ضبط کرد .
فردای آن روز که بگمانم پانزدهم یا شانزدهم فروردین بود من به دفتر خانم عبادی رفتم و قصه را تعریف کردم و قرارمان شد برای هفته دیگر که تا آن روز ایشان دوربینی تهیه کند و نوار را ضبط کنیم .
در راه برگشت از دفتر خانم عبادی همینجور تلفنهای دوستانم را در موبایلم نگاه میکردم و به این دنیا می خندیدم که چطور یک شبه همه دوستان دشمنم شدند که به نام یکی از دوستان رسیدم که هم مسجدی و در بسیج باهم بودیم و دانشجوی دانشگاه تهران بود و بواسطه همین هم مسجدی و هم دانشگاهی و اتفاقا نزدیکی دانشکده هایمان که او فنی بود و من حقوق بیشتر باهم دوست بودیم محمد رضا، عضو دفتر تحکیم وحدت هم نیزبود خلاصه دلم را به دریا زدم و شماره اش را گرفتم و صحبت کردیم ، تبریک عید و چه میکنی و این حرفها که گفت ای بابا کجایی و در این مدت خیلی نگرانت بودم و اخبار ربودن و بازداشتت را دنبال میکردم ، اینقدر خوشحال شده بودم که اصلا به خانه نرفتم از همان یوسف آباد مستقیم رفتم به دفتر محل کارش و نشستیم تا پاسی از شب با هم خاطرات گذشته و اتفاقاتی را که برایم شده بود را باهم زیر و رو کردیم .
محمد رضا گفت اتفاقا فردی را هم می شناسم که شاید بتواند کمکت کند و اسمش را هم نگفت و برای فردایش قرار گذاشتیم و فردا شد و رفتیم در ساختمانی در خیابان ویلا و جوانی آمد بود که به قول بچه ها از این عشق اطلاعاتی ها ! کت و شلوار و ته ریشی داشت و سررسیدی در دستش و رفته بود پشت یک میز بزرگ هم نشسته بود که من بعدا که داشتیم رفتار این بنده خدا را با محمد رضا تعریف میکردم و می خدیدم پرسیدم اصلا اون میز رو چطوری آوردند تو این آپارتمان بیست متری ؟! ، جوری حرف میزد که انگار الان وزیر اطلاعات هست من چند بار ازش اسمش را پرسیدم نگفت خلاصه زیاد جدی اش نگرفتم ولی خب گفت که چند روز بعد دوباره همدیگر را می بینیم بیرون که اومدیم محمد رضا گفت این بابا از بچه های دفتر سیاسی جبهه مشارکت هست و حالا نگاه به این خل و چل بازی و ادا اطوارش نکن ولی میتونه کمکت کنه و گفت اسمش هم سعید شریعتی هست !
فردای آن روز آقای محمد علی ابطحی نازنین تماس گرفتند و سال نو و آزادی ام را تبریک گفتند و گفتند نامه ات را آقای رئیس جمهور خوانده اند و شما میتوانید دوشنبه بیائید دیدار (آن روز شنبه بود ) ، خلاصه دوشنبه که رفتم نهاد ریاست جمهوری قبل از اینکه پیش آقای خاتمی بروم آقای ابطحی پرسید شما با آقای سعید شریعتی هم دیداری داشتید من هم گفتم نه ایشان را نمی شناسم گفتند مطمئنید ؟ گفتم آره والا که یکهو یاد اون آقا افتادم و گفتم بله بله ایشان را دیده ام ولی خودشان را معرفی نکردند .
از دیدار با آقای خاتمی که بگذریم و خلاصه چند روز بعد از روزی دردفتر خانم عبادی آن نوار ویدئویی کذایی را ضبط کردیم محمد رضا زنگ زد و همانجوری پشت تلفن رمزی صحبت کریم که آره بیا دفتر همون وزیر اطلاعات !! می خواهد ببیند تو را .
روز خوبی بود ظهرش با محمد رضا رفتیم دیزی سرا خیابان ویلا و بیاد گذشته ها دیزی ای زدیم تو رگ و عصرش هم رفتیم دفتر محمد رضا که سعید خان با یک فرد دیگری بدتر از خودش که خودش را مهندس معرفی کرد آمده بودند و هر دو شروع کردند بالا و پائین کردن زندگی من رو و هی سئوال پرسیدند و دوربینی هم بود که ضبط میکردند من از همان لحظه به این دو شک کردم که چرا دوست ندارند خودشان در دوربین باشند و حتا وقتی که سئوال می پرسند هم نمی خواهند صدایشان حتا ضبط بشود و دست آخر هم نشستند و باز شروع کردند هر دویشان به گنده گویی که بله ما دو نفر چنانیم و چنین مهندس می گفت همین الان می رویم پیش آقای خاتمی و اون یکی میگفت نه می رویم پیش آقای یونسی ، دست آخر سعید خان گفت اصلا نگران نباش و ما به عنوان کسانی که حرف اول و آخر در مشارکت را می زنند به تو میگیم که همه چیز دست ماست و اینها (منظورش حزب اللهی ها و سپاه و رهبری و ... بود ) هیچ غلطی نمی توانند بکنند و الی آخر .
کلام طولانی نشود خلاصه آن نوار ویدئویی که آخر معلوم نشد همانی بود که در دفتر خانم عبادی ظبط شده بود یا همانی بود که در دفتر محمد رضا ضبط شده و من هم هرگز تا به همین امروز هم نتوانسته ام حتا خودم هم هنوز آنرا ببینم چطور به بیرون درز کرد و نهایتا من در حول و هوش یکماه بعدش که البته مدتی را هم به توصیه شورای عالی امنیت ملی در خانه امنی در برجهای سامان بلوار کشاورز بودم بازداشت شدم که اگر دوستانی داستان مفصلش را نمی دانند می توانند اینجا بخوانند (+) .
در هفته دوم یا سوم دوران بازداشت و بازجویی در زندان توحید بودم که یک شب بازجوهایم که دو تن بودند و یکی شان خود را علیرضا صداقت معرفی میکرد آمد و از فحشها و داد و بیداد و چک و لگدهایش که بگذریم گفت می دانی همه را گرفتیم و هیچ غلطی نمی توانی بکنی و باید همه چیز را بگویی میخواهی شریعتی یا زحمت کش را بیاوریم اینجا تا همه چیز را تعریف کنند ؟
گفتم والا شریعتی رامی شناسم ولی زحمت کش نمی دانم کی هستش آره بیاوریدش لااقل بشناسیم ایشون را . خلاصه آقای بازجو نگاهی با تهدید کرد و گفت باشه الان نشونت می دهم ! چند دقیقه ای گذشت که دیدم بله آقای سعید شریعتی و اون آق مهندس رو آوردند هر دو تا چشم بندشان را برداشتند و نشستند جلوی من چشمتان روز بد نبیند آقای مهندس که حالا معلوم شده بود اسمش زحمتکش هست تا منرا دید زد زیر گریه که بله آقای صداقت خودشه این منو بد بخت کرده تورو خدا منرا ول کنید برم من بدبختم و ال و جیمبل ! و سعید شریعتی هم فحش و دری وری به من که بله ایشون مارا اغفال کرد و گرنه مارا چه به این غلطها ما داشتیم زندگی مان را میکردیم ....!
وضعیت گریه و زاری آقای زحمتکش جوری بود که دیگر به سکسه افتاده بود و حرفهایش اصلا نامفهوم بود و بازجوها هم که وضعیتشان را دیدند بلندشان کردند و بردند.
من واقعا گیج شده بودم و با توجه به شدت و حدتی که بر من میگرفتند و شکنجه هایی که می دادند پیش خودم گفتم من به جهنم اصلا ببین با اینها چکار کردند که اینطوری میکنند .
چند روز بعدش اولین جلسه دادگاه برگزار شد و شکات هم آمده بودند که از الله کرم بگیر تا ده نمکی وذوالقدر ونقدی و ... همه بودند خلاصه . قاضی تفهیم اتهام کرد و شکات آمدند شکایتشان را خواندند و من هم بغل خانم عبادی و آقای رهامی نشسته بودم که رفتم و گفتم نه اتهام را قبول دارم نه این وضعیت را و از شکنجه هایی که شده بودم و فشارهای بازجویی گفتم بعد خانم عبادی و آقای رهامی تا نوبت به آقای سعید شریعتی رسید پیش خودم می گفتم خب الان این بنده خدا هم حتما می گوید که چه بر سرش رفته است که به یکباره خشکم زد !
سعید شریعتی سخنانش را با سلام و صلوات بر محمد و آل محمد و امام خمینی ودعا برای سلامتی رهبر شروع کرد و از امروز که سخت ترین روز زندگی اش هست چون آقای الله کرم و نقدی و .. شاکیان وی هستند دم زد و گفت من همیشه آرزویم بود با حاج حسین الله کرم دیدار و گفتگو داشته باشم و متاسفم که اولین دیدارمان اینجا بوده و آقای الله کرم من مخلص شمایم و این ما را گول زده بود !
آقای مهندس زحمتکش نیز که همچنان با همان تریپ گریه و زاری بودند آمدند و از روزگار جبهه گفتند که آقای الله کرم و ذوالقدر و نقدی را چقدر دوست دارند و چه خاطرات مشترک و شب زنده داری ها که باهم داشتید و العفو العفو ...
بله حدس زدن حال و روز و قیافه من دیگر کار چندان سختی نیست و از تعجب واقعا فکم افتاده بود روی زمین ! که اینها دیگر کیستند بابا نه به اون گنده گویی ها نه به این غلط کردم ها ...
گذشت و گذشت و بعد از سه سال که من از زندان آزاد شدم دفتر تحکیم وحدت در دانشگاه تهران به پاسداشت دوران زندان تعدادی از اصلاح طلبان دربند مراسمی گرفته بود که آقای آقاجری و رهامی و باقی و شمس الواعظین وتعدادی دیگر از جمله من را هم دعوت کرده بودند و همه باهم نشسته بودیم پشت میزی بروی جایگاه ومن هم چند دقیقه ای هم از دوران زندان و وضعیت بازجویی و ... اینها گفتم و همونجوری که پشت میز بالای جایگاه همه نشسته بودیم مجری که بگمانم آقای شکوری راد بودند از آقای سعید شریعتی هم دعوت کردند که بیایند پشت تریبون و ایشان هم حرف بزنند ، بله آقا سعید هم انگار نه انگار که چه ها در دادگاه و زندان گفتند آمدند پشت تریبون و از وضعیت بد قوه قضائیه و جناح انحصار طلب گفتند و اینکه باید مقاومت کرد و چنین و چنان و برگشتند به من هم نگاه کردند و از مقاومت و رشادت من هم تشکر کردند و ورود من را به اردوی اصلاح طلبان تبریک و تهنیت هم گفتند و نشستند !
حالا بازهم تصور حال و روز من در آن لحظه هم زیاد کار دشواری نیست و اینکه چقدر دلم میخواست همانجا بلند شوم و به آن جماعت دانشجوی بی خبر از همه جا بگویم که بچه ها گول اینها را نخورید اینها مشتی گندم نمای جو فروش هستند وشما که نمی دانید در آن دادگاههای غیر علنی و دوران بازجویی این مبارزین غیور چه گونه بودند و خلق الله گول این جماعت را نخورید .
یه مثلی هست قدیمی های تهران می دانند که به بعضی ها می گویند لات کوچه خلوت که تا کوچه خلوت هست و کسی نیست داد و بیدادشان و عربده کشی هایشان صدایش تا ثریا می رود ولی به محضی که کوچه شلوغ شود لات که چه عرض کنم موش می شوند !
برای همین بود که چند ماه پیش که خدا رو شکر اینبار دیگر مثل دادگاه پرونده موسوم به نوارسازان غیر علنی نبود و من هم مثل همه آقای سعید شریعتی را دوباره در هیبت زندانی نادم و پشیمان پشت تریبون دادگاه دیدم زیاد تعجب نکردم و دیدم بله دوباره پای این لات کوچه خلوت به زندان باز شده است ، برای همین زیاد تعجب نکردم وقتی که دیدم دارد برعلیه موسوی و جنبش سبز حرف می زند و افشاگری می کند و مثل خیلی های دیگر که درست مثل همان دانشجوهای ساده دل آن روز که در مراسم پاسداشت برای سخنان پرطمطراق آقای شریعتی سوت و کف می زدند گول نخوردم و نگفتم آهان این حتما اثر قرصهای زرد و قرمز است وگرنه آقا سعید دلیر است !
اما همه اینها را که گفتم باعثش نشتری بود که این روزها دوست عزیزم هنگامه شهیدی از زندان با نامه اش بر این دمل کهنه زد و از رفتار دوگانه و عجیب و غریب سعید شریعتی شکوه کرده است (+) .
چه زیبا هنگامه گفته است که : " برادر سعید ... برخی افراد در برخی مقاطع تاریخ دچار چرخش و تحول در رفتارهای سیاسی خود می شوند موضوع تازه ای نیست اما من از شما متعجبم و همانگونه که در دادگاه با شنیدن سخنان شما زبان دردهان می گزیدم اکنون نیز با خود می اندیشم چگونه شد که در کارخانه آدم سازی که شما و ما با هم از آن خارج شدیم ما اینگونه به تحول نرسیدیم؟ کجای کار ایراد داشت؟
اگر بنا برنحوه برخورد باشد که مانند شما با ما هم بسیار محترمانه برخورد شد ! واز این باب شکایتی نیست . پس چگونه است برادر سعیدی که قبل از انتخابات و درست سال گذشته در همین روزها در فیس بوک به عدم تخریب چهره دیگر کاندیدا ها ما را نصیحت میکرد ، پس از یک سال به یک منتقد در جناحی تبدیل شده است که از همان جناح رشد سیاسی خود را آغاز کرده است؟" .
هنگامه شهیدی این شیرزنی که باید مردانگی و غیوری را مردهای اینچنینی از او بیاموزند درست حق مطلب را ادا کرده است و اصلا دیگر چیزی اضافه کردن بر نامه اش زیاده گویی است و آرزوی آزادی اش را همه به انتظار نشسته ایم .
سخن به درازا کشید و یک کلام و ختم کلام و اینکه چه خوش گفت سهراب که :
کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود ...
برچسبها: روشنگری
Farshad Ebrahimi©
19.5.10 |
|
|

در خبرهای فوری آمده است که حاج احمد یزدانفر سرتیم حفاظتی میر حسین موسوی بازداشت شده است . حاج احمد را خیلی ها می شناسند و بچه های قدیمی لشکر بیست و هفت از همان زمانها که لشکر هنوز لشکر نشده بود و تیپ محمد رسول الله بود بیشتر می شناسند ، او الان مدت بیش از سی سال است که در کنار میر حسین موسوی است ، پاسدار جوانی که از قدیمی های سپاه جماران هست اگر عکسهای قدیمی و یا فیلمهای آرشیوی سخنرانی آیه الله خمینی در جماران را ببینید در آن جلو ردیفی از پاسدارهای جوان را می بینید که ایستاده اند در بسیاری از آنها عکس دوران جوانی حاج احمد یزدانفر را هم می بینید که دست بر پشت ایستاده است .
حاج احمد از سال 1362 که اوج سالهای بمب گذاری و ترور بوده است به عنوان محافظ مهندس موسوی برگزیده می شود و از همان سالها او یک نفس در کنار وی مانده است . او خودش علت این همراهی و وفاداری به مهندس را اینگونه گفته است :
« مهندس از معدود كساني است كه حرفش با عملش يكي است و به خاطر صداقتي كه در مهندس ديدم 30 سال دركنار او مانده ام …. »
خیلی ها حاج احمد را سردار جانبازان تهران می شناسند او تا کنون دهها بار مورد حملات تروریستی گروههای مسلح مخالف قرار گرفته است و شاید هم بدانید که تیم حفاظت موسوی از بدو تشکیل تا بحال بالاترین حملات وآمار شهدا را دارد در تعدادی از همین حملات حاج احمد هم مجروح شده است .
حالا دیگر او فقط یک محافظ نیست ،در طی این یکسال ما همه جا او را دیده ایم که در کنار موسوی ایستاده است و همه جا بوده است ، خندیده است ، شعار داده است ، بلندگو به دست گرفت، دویده است و ایستاده است ، همه جا بوده ، با موسوی دشنام شنیده ، بیداری کشیده ، بغض کرده است و اشک ریخته و حتا امید هم بخشیده است !
در همه این روزها که موسوی را دیده ایم او را هم دیده ایم و حالا دیگر فهمیده ایم که جنس حاج احمد از جنس دیگر همکارانش نیست ! او حالا امین مهندس و عضوی از این جنبش است و حتما برای همین بوده که آن بالایی ها به مزاقشان خوش نیامده ! در این یک سال فرق حاج احمد با دیگر سبزها و شباهتش با « آنها » اسلحه ای است که هر از گاهی معلوم هست زیر پیراهنش هست و آن گوشی بیسیمش است که گاه و بی گاه در عکسها می بینیم ، حاج احمد نمونه خوبی است که ثابت می کند خوبها همه جا هستند .
و این شاید زیباترین عکسی که در این یکساله از احمد یزدانفر دیدیم عکس مراسم اربعین همسر خواهر میرحسین بود که او نیز سیاه پوشیده و داغدار دیگران را در بغل می فشرد و گریه میکند . به حاج احمد که فکر می کنم می بینم او در این یکسال دانای کل همه قصه های این جنبش است !
------------
در همین رابطه :
راوی خاموش - خوابگرد
Amir Farshad Ebrahimi©
18.5.10 |
|
|
عده ای از دوستان و بعضا دشمنان بعد از اینکه چند روزی گیر دادن و محکوم کردن و برچسب و اتهام که چرا آقایان موسوی و کروبی و خانم رهنورد اعدامهای اخیر را محکوم نمی کنند در بعد از اینکه هر سه نفر یاد شده حرفی زدندو محکوم کردند اعدامها را اتفاقات عجیب و غریبی افتاد که واقعا من را به نتایجی رساند که به عرض شما می رسانم :
1- آقای موسوی نباید اصلا در مورد این اعدامها و کلا خشونت حرفی بزند چون نخست وزیر سالهای سیاه جمهوری اسلامی بوده .
2- آقای کروبی نباید اصلا در مورد تجاوز و خشونت حرفی بزند چون سالها رئیس مجلس جمهوری اسلامی بوده .
3- خانم رهنورد هم بهیچ وجه در این موارد نباید دخالت کند چون همسر موسوی بوده و می توانسته همان شبها که ایشون نخست وزیر سالهای سیاه بودند وقتی آقا مهندس از محل کار به خانه می رفته می گفته مهندس آخه این چه وضعشه که نگفته پس بی لیاقت هست .
4- بسیاری از روزنامه نگاران و کاریکاتوریستها ، فعالان سیاسی و ... هم که از ایران خارج شده اند نباید حرفی بزنند کلا چون در ایران نیستند .
5- صدای آمریکا و بی بی سی هم حق ندارند در این موارد دخالت کنند چون وابسته به جمهوری اسلامی هستند .
6-اصلاح طلبهای داخلی هم به آنها مربوط نیست چون اینها طرفدار فریبا خاتمی هستند !
7- خود آقای خاتمی هم بی جا می کند درمورد اعدامها حرفی بزندچون هشت سال رئیس جمهور بوده و هیچ کاری نکرده حالا آمده اعدامها را محکوم می کند ؟
8- هاشمی هم که حرفی نزده تا حالا ولی اون هم نباید حرف بزند چون در زمان ریاست جمهوری اش اون همه ترور و قتل و غارت بوده .
9- مردم عادی هم نباید در این مورد دخالت کنند چون که آنها اصلا نمی دانند ماجرا چیست و مسئله مهمتر از اینهاست .
10- تکلیف من هم که روشن هست ! غلط می کنم اصلا حرفی بزنم در این موارد چون چند سالی عضو حزب الله بودم .
پس با این حساب فقط خانواده این اعدام شدگان حق دارند در این مورد حرف بزنند که خب آنها هم الان نمی توانند حرف بزنند چون اغلبشان را گرفته اند !
آره دوستان با خودتون فکر کنید که واقعا ما داریم چه می کنیم و به کجا می رویم ؟ این دیکتاتوری الان دیکتاتوری اقلیت هست یا اکثریت ؟
برچسبها: مقالات و مجادلات
Amir Farshad Ebrahimi©
13.5.10 |
|
|
امروز بخاطر پیگیری وضعیت یک پناهنده ایرانی با دفتر سازمان ملل در آنکار تماس گرفتم و با یکی از مسئولان آنجا صحبت میکردم که چرا اینقدر پروسه انتقال این افراد به کشور دیگری طول می کشد و رسیدگی ها زمان می برد که وی برگشت گفت واقعا ما نمی رسیم و داریم حتا بصورت شبانه روزی کار می کنیم اما ورای پناهجوهایی که از قبل در ترکیه بودند در طی این یکسال اخیر ما بیش از پنج هزار پناهجوی جدید داشته ایم که خوب بررسی اینها خیلی زمان می برد .....
بله دوستان پنج هزار نفر ! و این تازه فقط مربوط می شود به کسانی که به دفتر کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل در ترکیه مراجعه کرده اند و من خودم دست کم شاید بالای پنجاه نفری را هم بشناسم که بخاطر مسائل مختلفی حاضر به معرفی خودشان به این دفتر نیستند و همینجوری سرگردان در ترکیه مانده اند ، تازه این فقط ترکیه هست در دیگر کشورهای همسایه ایران مثل آذربایجان و حتا عراق و پاکستان نیز ما تعدادبی شماری پناهجو داریم و البته باز این داستان فقط به کشورهای همسایه مربوط نمی شود بلکه بسیار دیگری هم هستند که به هر نحوی شده خود را به کشورهای دورتر و دیگر رسانده اند و درخواست پناهندگی داده اند .
دلایل متفاوت است از نداشتن امنیت جانی گرفته تا بیم بازداشت و زندانی شدن و حتا نداشتن علاقه به زندگی در چارچوبهای جمهوری اسلامی .
پناهندگی و پناهنده شدن به دیگر کشورها نه یک امتیاز که یک حق هست و هرکسی باتوجه به تصمیم شخصی خود می تواند از این حق استفده کند یا نکند .
در این میان کم نیستند افراد شناخته شده و مطرح در کشور که این روزها تصمیم به خروج از ایران می گیرند ، فعالان اجتماعی و سیاسی و روزنامه نگاران بیشترین افراد این گروه هستند .
اما جمهوری اسلامی به نظر شما آیا از این مهاجرتها بیم و هراس دارد ؟
آیا به نظرتان جمهوری اسلامی و مشخص تر سیستم امنیتی آن از اینکه مثلا یک فعال سیاسی و یا یک روزنامه نگار مخالفش از ایران خارج بشود و در فضای آزاد خارج از کشور فعالیت کند نگران و ناراضی است ؟
حتما خیلی های شما اعتقاد دارید بله می ترسد چون آنها از ایران بسته به یک فضای دموکرات می آیند و امکانات زیادی بدست می آورند تا حرفشان و پیامشان را به گوش ملت برسانند اما این شاید همه داستان نباشد ، تجربه شخصی و شواهد و دلایل بسیاری وجود دارد که من فکر می کنم اینطور نیست و جمهری اسلامی بسیار هم موافق هست مخالفینش به خارج از کشور بروند ! چرا ؟ به دو دلیل عمده :
اولا می دانند که اگر این افراد از ایران بروند، با توجه به کنترل رسانههای داخلی و فیلترینگ اینترنت، دیگر صدایشان به مردم ایران نمیرسد و اینچنین آرام آرام از عرصه عمومی و بهتر بگویم میدانی حذف خواهند شد.
دوم اینکه بخوبی واقف هست که با توجه به شرایط خارج از کشور آنها برای امرار معاش یا تلاش برای رساندن صدایشان به داخل ایران مجبور خواهند شد به کارهای دیگری بپردازند و یا نهایتا و اگر خوش شانس باشند با گروهها و رسانهها یا سازمانهایی کار کنند که در ایران هم جمهوری اسلامی تلاش می کند و هم در چشم بسیاری از ایرانیان گروهها و سازمانهای بدنامی هستند که مردم ایران اقبالی به آنها ندارند .
برای همین هست که در بسیاری موارد خیلی از مخالفان ایران وقتی می خواهند از کشور خارج بشوند نه از کوه و بیابان که براحتی وبا پاسپورتشان از کشور خارج می شوند و جمهوری اسلامی هم که نیک می داند بعید است به ایران برگردند مانع شان نمی شود آنها را نمیگیرد. چون می داند رفتن آنان از ایران همان و ناپدید شدنشان از فضای سیاسی داخل ایران و پیوستنشان به ناکجا آبادها همان .
این امر متاسفانه دقیقا درباره خیلی ها اتفاق افتاده است از اکبر گنجی، مهرانگیز کار، علی افشاری و محسن سازگارا و شیرین عبادی بگیر تا به فخرآور و احمد باطبی و شادی صدر و .... برس ! و اینچنین هست که همه این افراد هر کدام به گونه ای محو شدند بدون اینکه جمهوری اسلامی حتا هزینهای برای آن بدهد.
برای همین است که من گمان میکنم بسیاری از این احضارهای الکی و تهدیدها و بازداشت ها و خلاصه فشارهای مقطعی و کوتاه همه برای این است که در عمل به خارج شدن از ایران این افراد را تشویق کنند و این مسئله بخصوص بیشتر شامل کسانی می شود که پتانسیلهای رهبری دارند مثل زید آبادی و شمسالواعظین، عیسی سحرخیز، عبدالله مومنی و...
این حرف را که از زمان پهلوی دوم علنا و رسما زده شده و به طور جدی در جمهوری اسلامی هم پیگیری می شود را همه می دانیم که گفته اند : "هرکس مخالف وضع موجود است برود پاسپورت بگیرد و از کشور خارج شود " . بله این یک واقعیت تلخ است که هر کس که از ایران خارج شد دیگر تمام شده است !
از من میشنوید، اگر یک فعال سیاسی ، یک روزنامه نگار ، یک حتا مخالف شرایط امروز و کسی که واقعا هدفش بهتر کردن شرایط زندگی مردمش است و نمیخواهد اعتبارش را در چشم آنها از دست بدهد بهتر است ایران را ترک نکند. هرچند میدانم گاهی اوقات خیلی سخت است...
برچسبها: مقالات و مجادلات
Amir Farshad Ebrahimi©
12.5.10 |
|
|
کاری به این تازه به دوران رسیده های بسیجی ندارم ! اون قدیمی ها بسیجی های جبهه دیده اونهایی که بسیج را نه یک نیروی سرکوبگر و چماق بدست که مردمی ترین ارتش شاید دنیا می دونستند که با گوشت و پوست و استخوانشان در برابر ارتشی ایستادند که هفتادو چند کشور دنیا تجهیزش کرده بود تا به آب و خاک میهنمان تجاوز کند حتما شلوارهای خاکی رنگ شش جیب بسیجی را یادشان هست ! شلوارهایی که معروف بود به شلوار اوینی !
الان که نگاه می کنم می بینم چه داستان غمناک و تراژیکی آن شلوارها داشت ! شلوارهای خاکی رنگ که جنسشان از کتان بود و نمی توانستی رزمنده ای و بسیجی را پیدا کنی که آن شلوارها پایش نبود گفتم شلوارها اسمش شلوار اوینی بود و شاید هیچ کداممان هم که آن سالها پایمان می کردیم زیاد توجه نمی کردیم که اصلا چرا این شلوارها به شلوار اوینی معروف است ؟ جنگ تمام شد و آیه الله خمینی هم سال بعدش فوت کرد و به یکباره آن شلوارها هم نایاب شد !
پوشیدیم و پوشیدم تا اینکه دیگر واقعا آن شلوارها هم به نوستالوژی دوران جنگ داشت تبدیل می شد، یادم نمی رود آن روز تلخ را سال 1370 بود و ما هنوز به خلق و خوی شهرها عادت نکرده بودیم و به هر بهانه ای بود خود را به جبهه ها می رساندیم و آن روز هم بهمراه شهید حاج قاسم دهقان رفته بودیم کمک بچه های تفحص برای جستجوی پیکرهای شهدا در طلائیه در اون کنج خاک ایران بودیم پیکر شهیدی را یافته بودیم که از او جز پلاکی و استخوانی و لباسهای پوسیده چیزی نمانده بود که بعد از چند سال دوباره چشمم افتاد به شلوار خاکی اوینی پوسیده شده آن شهید و انگار همه خاطرات جبهه و آن ایام دوباره برایم زنده شد .
شب که در چادر نشسته بودیم از یکی از دوستان پرسیدم فلانی راستی چرا به این شلوارها می گویند اوینی ؟ گفت :آخه اینارو زندانیان زندان اوین می دوختند ! پرسیدم خب چرا دیگه نمی دوزند ؟ نگاهی معنادار بمن کرد و گفت نمی دانم و بحث را هم زود عوض کرد !
مدتی گذشت تا من جواب تلخ اینکه چرا آن شلوارها نایاب شد را فهمیدم :"برای اینکه از سال 1367 دیگر کسی در زندان نبود و همه را کشتند " ! جواب این سئوال مثل هواری بر سرم خراب شد و اینکه زندانیان اوین همه آنهایی که برای ما شلوارهایی را می دوختند که برایمان مقدس ترین لباس آن روزگاران بود و چه بسا همان شلوارها کفن بسیاری شده بود همه اعدام شدند و قتل عام شدند !
هنوز که هنوز هست این داستان برایم تلخ است ...
امروز صبح که خبر اعدام این پنج نفر را شنیدم خیلی چیزها در ذهنم وول می خورد یکیش همین داستان شلوار بود و دیگری اش سخنرانی عطالله مهاجرانی و فرخ نگهدار در قبل از انتخابات ریاست جمهوری در برلین بود که آقای مهاجرانی در جواب سئوال چند نفر از دوستان همان اعدام شده ها که موضعتان در قبال قتل عام سال 1367 چیست برگشت خیلی آرام گفت خب آنها از مجاهدین خلق بودند که در عملیات مرصاد و دیگر عملیاتهای تروریستی به کشور تجاوز کرده بودند و همان جا من یاد یکی از بستگانمان افتادم که جرمش فقط گرفتن یک پلاکارد در میدان توحید یا همان کندی سابق بود که نه عضو سازمانی بود و نه تروریست و فقط هوادار یک گروه بود و اعدام شد ...
یاد سرهنگ پدرام افتادم که وقتی در زندان اوین بودیم و خیلی از بچه های هم بندی سالن سه زندان اوین هم یادشان هست و می شناختنش که واقعا چه انسان نیکی بود و یک روز عصری به بهانه ملاقات صدایش کردند و رفت و فردا صبحش خبر اعدامش را شنیدیم در حالیکه آن روزها خوشحال بود و می گفت شنیده حکمش شکسته است و بزودی آزاد می شود ...
نمی دانم ظاهرا دوباره داریم به آن سالهای سیاه برمیگردیم از یک طرف رهبران این حکومت از اقتدار و صلابتشان دم می زنند و دارند برای مدیریت جهان اسلام و دنیا برنامه و چشم اندازهای بیست سی ساله می ریزند و از یکطرف هم از زنده ماندن یک معلم بیگناه در زندان هم وحشت دارند معلمی که خودشان هم در اطلاعیه شان نمی توانند برایش جرمی دست و پا کنند و آخر اعلام می کنند :" حسب بررسيهاي به عمل آمده يكي از برادران فرزاد كمانگر به شيرزاد، در سليمانيه عراق فعاليت حزبي ميكند و سابقه محكوميت به علت همكاري با گروهك پ. ك. ك را دارد. " یعنی برادری را به جرم عضویت برادر دیگری اعدام می کنند ؟ و یا وقتی می خواهند اقدام مجرمانه دیگر اعدامی را توضیح بدهند می گویند : از كيف متهمه حين دستگيري چند متر سيم برق، چهار عدد باطري بزرگ، يك اهم متر، چسب شيشهاي پهن، و وسايل ديگري كشف شده كه حاكي از تهيه مقدمات براي بمبگذاري ديگري بود. او مدعي است كه لوازم ياد شده را فاروق به وي داده و از دليل آن ابراز بياطلاعي ميكند. !
من نمی دانستم همراه داشتن سیم برق و چسب و اهم متر و فازمتر و حتما ناخن گیر و ... هم جرم است ؟
دونفر دیگر راهم که به اتهام بمب گذاری حسینیه شیراز اعدام کردند و لا اقل تا آنجا که من یادم می آید در چند ماه پیش هم که دو نفر را اعدام کردند اعلام کردند که جرمشان اقدام تروریستی بمب گذاری در حسینه شهدا شیراز بوده است و من نمی دانم مگر چند نفر در این بمب گذاری دست داشته اند ؟ اصا کاری به صحت و سقم همه آن شایعه ها ندارم و حتا حرف مسئولین وقت امنیتی و انتظامی کشور را هم کاری ندارم که همان زمان اعلام کردند که بمب گذاری ای در کار نبوده و انفجار بخاطر تسلیحات و نمایشگاه نظامی زمان جنگ کنار حسینیه بوده است ! این سئوال برایم پیش آمده که دیگر با اتوبوس که نرفته بودند یک بمب در حسینیه بگذارند که هر از گاهی دو نفر را به آن اتهام می آورند و اعدام می کنند ؟
واقعا ما داریم به کجا می رویم ؟ مسئولیت ما چیست ؟ آیا باید باز هم با زدن خودمان به کوچه علی چپ مثل آقای مهاجرانی بگویم بله حتما تروریست بودند و به راحتی از کنارش بگذریم ؟
این زخم همچنان تازه هست هنوز قتل عام زندانیان دهه شصت به تاریخ و افسانه تبدیل نشده است که اینان با اعدام های اخیر دوباره دارند خاطرات آن روزها را زنده می کنند . واقعا وظیفه و مسئولیت ما چیست حتما شنیدی که می گویند وقتی ملتی حافظه ی تاریخی خود را از دست می دهد اشتباه حاکمانشان تکرار می شود .
بیائید لا اقل اگر کاری هم نمی کنیم دست کم فراموش نکنیم یادمان نرود که اینها هم حق حیات داشتند ، یادمان نرود که فرزاد کمانگری بود که عشق به میهن داشت و معلمی عاشق بود و جرمش فقط بی گناهی بود ، شيرين علم هولي را فراموش نکنیم که از روستایش برای زندگی بهتری به تهران می آید و درست ده روز بعدش به جرم تروریست بازداشت و حالا هم اعدام شده ....
فراموش نکنیم تا این حکومت لعنتی «جمهوری اسلامی» هست شکنجه و زندان و اعدام هم هست. فقر و فساد و خودکامگی هم هست.
فراموش نکنیم که اصلا اعدام و قتل و شکنجه و تجاوز امضا و شناسنامه این حکومت است که این نظام سروپای وجودش آغشته به خون است. و یادمان نرود که ما هم حق حیات و زندگی بهتری داریم و هیچ تضمینی وجود ندارد اعدامی بعدی همین ما باشیم .......
از آخرین نامه به جا مانده از فرزاد کمانگر
اما امروز که قرار است زندگی را از من بگیرند با عشق به همنوعانم تصمیم گرفته ام اعضای بدنم را به بیمارانی که مرگ من میتواند به آنها زندگی ببخشد هدیه کنم و قلبم را با همه عشق و مهری که در آن است به کودکی هدیه نمایم.
فرقی نمیکند که کجا باشد بر ساحل کارون یا دامنه سبلان یا در حاشیه کویر شرق و یا کودکی که طلوع خورشید را از زاگرس به نظاره می نشیند، فقط قلب یاغی و بیقرارم در سینه کودکی بتپد که یاغی تر از من آرزوهای کودکیش را شب ها با ماه و ستاره در میان بگذارد و آنها را چون شاهدی بگیرد تا در بزرگسالی به رویاهای کودکی اش خیانت نکند،
قلبم در سینه کسی بتپد که بیقرار کودکانی باشد که شب سر گرسنه بر بالین نهاده اند و یاد حامد دانش آموز شانزده ساله شهر من را در قلبم زنده نگهدارد که نوشت: “کوچکترین آرزویم هم در این زندگی برآورده نمیشود” و خود را حلق آویز کرد.
بگذارید قلبم در سینه کسی بتپد مهم نیست با چه زبانی صحبت کند یا رنگ پوستش چه باشد فقط کودک کارگری باشد تا زبری دستان پینه بسته پدرش ، شراره طغیانی دوباره در برابر نابرابریها را در قلبم زنده نگهدارد.
بگذارید قلبم در سینه کودکی بتپد تا فردایی نه چندان دورمعلم روستایی کوچک شود و هر روز صبح بچه ها با لبخندی زیبا به پیشوازش بیایند و او را شریک همه شادی ها و بازیهای خود بنمایند شاید آن زمان کودکان طعم فقر وگرسنگی را ندانند و در دنیای آنها واژه های زندان ، شکنجه ، ستم و نابرابری معنا نداشته باشد.
من گروگانم
آخرین نامه شیرین علم هولی
دوران زندانیم وارد سه سالگی خود شده است، یعنی سه سال زندگی زجر آور پشت میله های زندان اوین، که
دو سال از آن دوران زندان را بلاتکلیف بدون وکیل و بدون وجود داشتن حکمی مبنی بر قرار بازداشتم را گذراندم. در مدت بلاتکلیفیم روزهای تلخی را در دست سپاه به سر بردم و بعد از آن هم دوران بازجویهای بند 209 شروع شد. بعد از دوران 209 بقیه مدت را در بند عمومی گذراندم . به در خواستهای مکرر من برای تعین تکلیفم پاسخ نمیداند. در نهایت حکم ناعادلانه اعدام را برایم صادر کردند.
من بابت چه چیزی حبس کشیده ام، یا باید اعدام شوم؟ آیا جواب به خاطر کرد بودنم است؟ پس میگویم: من کرد به دنیا آمده ام و به دلیل کرد بودنم زحمت محرومیت کشیده ام.
زبانم کردی است، که از طریق زبانم با خانواده و دوستان و آشنایانم رابطه بر قرار کرده ام و با آن بزرگ شده ام و زبانم پل پیوندمان است. اما اجاز ندارم با زبانم صحبت کنم و آن را بخوانم و تحصیل بکنم و در نهایت هم اجاز نمیدهند با زبان خودم بنویسم.
به من میگویند بیا و کرد بودنت را انکار کن، پس میگویم: اگر چنین کنم خودم را انکار کرده ام.
جناب قاضی محترم، آقای بازجو!!
در آن زمان که من را بازجویی میکردید حتی نمیتوانستم به زبان شما صحبت کنم و من در طی دو سال اخیر در زندان زنان زبان فارسی را از دوستانم آموختم، اما شما با زبان خود بازجوییم کردیت و محکمه ام کردید و حکم را برایم صادر کردید. این در حالی بوده که من درست نمیفهمیدم در اطرافم چه میگذرد و من نمیتوانستم از خود دفاع کنم.
شکنجه هایی که بر عیله من به کار گرفته اید، کابوس شبهایم شده، درد و رنجهای روزانه ام در اثر شکنجه های که شده بودم با من روزی را سپری میکنند. ضربهای که در دوران شکنجه به سرم وارد شده، باعث آسیب دیدگی در سرم شده است. بعضی از روزها دردها ی شدید هجوم میاورند. سر دردهایم آنقدر شدید میشود، که دیگر نمیدانم در اطرافم چه میگذرد، ساعاتها از خود بیخود میشوم و در نهایت از شدت درد، بینییم شروع به خونریزی میکند و بعد کم کم به حالت طبیعی برمیگردم و هوشیار میشوم.
هدیه دیگر آنها برای من ضعف بینایی چشمانم است که دائم تشدید میشود و هنوز هم به درخواستم برای عینک پاسخ نداده شده. وقتی وارد زندان شدم موهایم یک دست سیاه بود، حال که سومین سال را میگذرانم، هر روز شاهد سفید شدن بخشی از آنها هستم.
میدانم که شما نه تنها این کار را با من و خانواده ام نکرده اید، بلکه این شکنجه ها را برعلیه تمام فرزندان کرد و از جمله با کسانی مانند زینب (جلالیان) و روناک (صفارزاده) و ….. به کار برده اید. چشم مادران کرد هر روز در انتظار دیدن فرزندانشان اشک باران است، دائم نگرانند از اینکه چه اتفاقی در پیش است، با هر زنگ تلفنی وحشت شنیدن خبر اعدام فرزندانشان را دارند.
امروز 12 اردیبهشت 89 است (2/5/2010) و دوباره بعد از مدتها مرا برای بازجویی به بند 209 زندان اوین بردنند و دوباره اتهامات بی اساسشان را تکرار کردند. از من خواستنند، که با آنها همکاری کنم تا حکم اعدمم شکسته شود. من نمیدانم این همکاری چه معنی دارد، وقتی من چیزی بیشتر از آنچه که گفته ام برای گفتن ندارم.
در نتیجه آنها از من خواستند تا آنچه را که میگویند تکرار کنم و من چنین نکردم. بازجو گفت: ما پارسال میخواستیم آزادت کنیم اما چون خانواده ات با ما همکاری نکردند به اینجا کشید. خود بازجو اعتراف کرد که من فقط گروگانی هستم در دست آنها و تا به هدفهای خود نرسند مرا نگاه خواهند داشت، یا در نتیجه اعدام خواهم شد، اما آزادی هرگز.
شیرین علم هولی 13/2/89
برچسبها: دغدغه های فکری
Amir Farshad Ebrahimi©
10.5.10 |
|
|
متاسفانه ما ایرانی ها ورای همه خوبی هایی که داریم ! یک ایراد
بزرگ هم داریم و آن هم قر زدن و گیر دادنهای الکی هست ! یکی از آن قرهایی که این روزها
دوباره باب شده این است که جماعتی که کاملا از روی بغض شخصی – که مثلا این بغض می تواند
بیکار شدن و یا به کار گرفته نشدن در یکی از رسانه های فارسی زبان خارج از کشور باشد
– جماعت بی خبر از همه جا و همه چیز را هم به بازی گرفته اند و مشغولند تا کمپین راه
بیندازند که رادیو فردا و صدای آمریکا و بی بی سی فارسی دارد برای جمهوری اسلامی تبلیغ
می کند ؟! .
من به شخصه خودم هیچ ارتباط و منفعتی در هیچ کدام از این رسانه
ها ندارم و چه بسا انتقادات زیادی هم به همه اینها داشته باشم ولی اینکه بیایم کلیت
این رسانه ها را زیر سئوال ببرم و بگویم اینها در جهت منافع جمهوری اسلامی قدم برمی
دارند را نیز از آن جمله حرفهایی می دانم که مرغ پخته هم خنده اش میگیرد .
خیلی از این افراد مثلا از این شاکی هستند که چرا وقتی می خواهند
این رسانه ها از دولت ایران حرف بزنند پرچم جمهوری اسلامی را نشان می دهند نه پرچم
شیر خورشید را و یا چرا وقتی می خواهن بگویند علی خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی نمی
گویند مثلا خامنه ای جاکش یا نمی گویند محمود احمدی نژاد الدنگ و می گویند رئیس جمهوری
اسلامی ! این دوستان که بدون شک با ادبیات و اصول اولیه روزنامه نگاری و کار مطبوعاتی
آشنایی ندارند هنوز فرق کار در این رسانه ها را با مثلا وبلاگنویسی قاطی کرده اند
.
البته این کارها بماند که تازه نیست و در قدیم هم همین جماعت توانسته
بودند با تیر کردن چند سناتور دست راستی و طبیعتا جمهوری خواه آمریکایی در کنگره سرو
صدایی هم آنجا راه بیندازند و تو بوق بکنند که بله صدای آمریکا دارد برای جمهوری اسلامی
تبلیغ می کند که نتیجه اش شد همان نامه سناتور
تام کابرن به بوش رئیس جمهور وقت که باعث شد یک تحقیق و تفحص بشود و چند نفر را از
صدای آمریکا انداختند بیرون و چند نفر را از دوستان این حضرات استخدام کردند و همه
چیز حل شد ! حالا دوباره انگار چند نفر بیکار شده اند و یا قصد دارند که استخدام بشوند
! که برداشتند این کمپین را راه انداخته اند .
این کارها دقیقا مثل همان کاری هست که الان ستاد امر به معروف و نهی از منکر که رئیسش هم جنتی هست در ایران می کند هست که سالها تنها کار و زندگی
شان این است که بشینند مطبوعات اونوری و مثلا
اصلاحطلب را واو به واو بگردند تا یه چیزی و بامبولی پیدا بکنند و بروند در
دادگاه شکایت و شکایت کشی و بتوانند آن روزنامه ها را ببندند .
اگر یادتان باشد چند سال پیش هم وقتی فخر آور دید که نه می تواند
در صدای آمریکا و رادیو فردا برای خودش کاری دست و پا کند و نه اینکه دیگر این رسانه
ها سراغ این رهبر جنبش دانشجویی ایران !! می آیند رفت و پیش بزرگترهای خودش که این
روزها بدنام ترین آدمهای آمریکا هستند شکایت کرد و پتیشن راه انداخت که بله صدای آمریکا
شده آلت دست رژیم ایران و مستنداتش هم آنقدر خنده دار بود که به جایی هم نرسید مثلا
عنوان کرده بود شیلا گنجی جادوگر است و جاسوس
جمهوری اسلامی است !! چرا که به عنوان مثال منصور فرهنگ را آورده تا در صدای آمریکا
بگوید آمریکا مقصر وضعیت عراق است و یا چرا عباس میلانی در صدای آمریکا از گوانتانامو
بد تعریف کرده است !
خلاصه که این فشارها دو عاقبت دارد یکی اینکه اینقدر این مسخره
بازیها و شکایت و شکایت کشی ها و امضا جمع کردن ها ادامه پیدا میکند تا دیگر هیچ کشوری
رغبت نکند اصلا درباره ایران و ایجاد رسانه فارسی زبان کاری بکند ( چه بسا هدفشان هم
همین باشد ) و عطای رادیو و تلویزیون و سایت فارسی زبان را به لقایش ببخشند – مثلا
همین چند روز پیش من داشتم با یکی از مدیران وزارتخارجه آمریکا در همین باره صحبت میکردم
که یکهو گفت واقعا چرا ایرانی ها همه با هم بد هستند ؟ که خب من هیچ جوابی جز سرخ شدن
و خجالت نداشتم بهش بدم ! .
عاقبت دومش هم که البته
چندان بی خطر نیست این هست که بی بی سی و تلویزیون صدای آمریکا و رادیو فردا برای ساکت
کردن این معترضان شارلاتان یا به آنها سمت و شغلی بدهند که بروند مثلا اونجا فاکس بگیرند
و فاکس بفرستند و اونها هم خوشحال و راضی بشوند و بروند مثلا در پروفایل فیس بوکشان
و وبلاگشان بنویسند ژورنالیست شاغل در بی بی
سی یا صدای آمریکا یا اینکه خوب بیشتر از پیش به اینها توجه بکنند و هفته ای و یا ماهی
یکبار با اینها مصاحبه بکنند تا بیایند تیپ
بزنند پشت تلویزیون و مزخرفاتشان را تحویل ملت بیچاره ایران بدهند .
البته در کل امیدوارم که این چند رسانه ضمن اینکه به انتقادات
اصولی و سازنده ای که به نحوه عملکردشان برای جذب مخاطب بیشتر توجه دارد بپردازند در
برابر این کوچولوهای فکری هم ایستادگی کنند .
برچسبها: مقالات و مجادلات
Farshad Ebrahimi©
4.5.10 |
|
|
لاک پشت فوق که یک کاوشگر افتخاری برای جمهوری اسلامی بوده است مدتی است پس از عزیمت به محل کارش مفقود شده و هیچ خبری از وی تا کنون نیست لطفا چنانچه اطلاعی از وی دارید به خانواده اش اطلاع دهید و ملتی را از نگرانی در بیاورید ! و چه بسا مژدگانی هم دریافت خواهید نمود .
Amir Farshad Ebrahimi©
2.5.10 |
|
|
نام مرتضي رضايی مدتی است که ديگر برده نمی شود و وی نیز مثل بسياری از اعضای مافيای نظامی گذشته ايران که پشت شرکتهای غول پیکر پنهان شده اند و بدون نام زندگی
می کنند به عنوان مثال تاجر بزرگ اسلحه و اطلاعات، آقای حميد نقاشيان کجاست؟
اما مرتضی رضايی سالهاست که به عنوان سايه محسن و شريک او در همه امور و حتا تجارت نقش مهمی را در دست دارد. آنها سرمايه ای در حدود صد ميليارد دلاردر تجارت قاچاق ميان ايران و عراق در اختيار دارند. تجارت پول های سياه که فقط توسط نيروهای اقتصادی که از قدرت عظيم امنيتی و سياسی برخوردارند می تواند صورت بگيرد. محسن رضايی با اتکاء به همين تجارت بی پايان و از سوی ديگر تلاش برای يک حضور رسمی و داشتن رسانه های متعدد مانند روزنامه جوان و نشريات وابسته به آن و همچنين سايت بازتاب و اکنون تابناک تلاش مي کند که حضورش را به عنوان يک سياستمدار در کشور حفظ کند.
بواسطه اینکه این دو نام همیشه در کنار همدیگر بودند بسیاری مرتضی رضایی را برادر محسن می دانند در حالیکه نه این دو فقط برادر خوانده اطلاعات و تجارت هستند ، مرتضی رضایی از جمله فرماندهان قدیمی سپاه و از همان هفت نفری است که چند شبی پس از پیروزی انقلاب در جلسه ای طرح راه اندازی سپاه پاسداران را مطرح کردند از آن هفت تن برخی یادر جنگ کشته شده و یا برخی مانند محسن رضایی کسوت نظامی گری را کنار گذاشته و به سیاسا پیوستند ، محسن سازگارا نیز که از همان هفت نفر بود اکنون سالهاست که از چتر انقلاب و نظام گریخته است !
اما مرتضی رضایی سالها مسئول اطلاعات سپاه بود تا اینکه در آرایش جدید سپاه مشهور به «آرایش موزائیکی » به عنوان قائم مقام سپاه برگزدیده شد اما این سمت دوسالی پابرجا نبود و پس از آنکه مرتضی جای خود را به سردار حجازی داد دوباره به اتاق سکوت رفت درواقع آن دوسال نیز تنها برای اینکه سپاه را آرایش جدی و امنیتی بدهد از سایه به بیرون آمده بود وگرنه این تجربه سی و چند ساله ثابت کرده است مرتضی رضایی مرد در سایه است ، مرتضی رضایی و یا آنطور که سپاهیان می شناسندش"حاج مرتضی"برای دو ماموریت مهم و بزرگ از حاشیه به متن آمده بود او آمد تا یک - در انتخابات رياست جمهوری با تمام ثروت و قوا سپاه برنده بازی ای شود که همه نيروها با سرگردانی با آن مواجهند و دو - تلاش برای اینکه سپاه به عنوان تنها نيروی نظامی در صورتی که احمدی نژاد برنده انتخابات نشود با کودتایی بزرگ کار را یکسره کنند یا مجددا اورا بر سر کار بیاورند و یا با تعطیلی موقت جمهوری شرایط را برای برقراری حکومت اسلامی سهل نمایند .
و خوب اکنون که یکسال از آن روزهای خونین کودتای خرداد 1388 سپاه می گذرد می بینیم که سپاه پاسداران بخوبی از عهده آن ماموریت شوم برآمد اما این همه خوش خدمتی مرتضی رضایی نبود که او انجام داده است .
در خرداد سال 1382 وقتی که با یادداشت "درویلای لواسانات چه گذشت ؟" که در روزنامه مشارکت با اندکی جرح و تعدیل و در گفتنی ها بطور کامل منتشر شد (+) پرده از برگزاری جلسه کذایی کارگزاران سازندگی در ویلای لواسانات برداشتم که در فضای سیاسی آنزمان جریانی بپا کرد اشاره به طرحی بنام "مارشال " نموده بودم که متعاقب آن تیمی از ایران که در آن فائزه هاشمی و مرتضی رضایی نیز جزوشان بودند به نیکوزیا سفر نموده بودند تا با آمریکائی ها دیداری محرمانه داشته باشند .
اکنون نیز ظاهرا لابیست های وطنی که علیرغم همه سخنان ضد آمریکایی پی به سخت بودن شرایط و بحران مشروعیت داخلی و بین المللی برده اند در ماه گذشته در آتن جلسه ای ترتیب داده تا با بعضی از مقامات آمریکایی دیدار و گفتگو داشته باشند ، محمد نهاوندیان و مرتضی رضایی آنطور که خبر رسیده است نیز در این جلسه بوده اند و با بعضی از سیاستمداران دولتی آمریکا دیدار داشته اند ، در اینکه در "نشست آتن" چه گذشته است هنوز اطلاع چندانی در دست نیست اما با رصد اتفاقاتی که در چند ماه آینده بوقوع خواهد پیوست بازتاب آنرا به خوبی می شود دید .
برچسبها: روشنگری
Amir Farshad Ebrahimi©
1.5.10 |
|
|