آنطور که در خبرها آمده است امروز گروهي از دانشآموزان و فرهنگيان بسيجي، در حمايت از اجراي طرح «عفاف و حجاب» در ميدان تجريش تهران دست به راهپيمايي زده اند ، ایلنا تعداد آنها را حدود 1500 نفر اعلام کرده و گفته است که اکثریت آنها دانشآموزان مقطع ابتدايي، راهنمايي و دبيرستان و فرهنگيان بسيجي بوده اند .
البته آنچه که از عکسها بر می آید بیشتر به دانش آموزان دبستانی و چه بسا مهدکودکی شبیه هستند که به بهانه یک روز گردش و حتما قاقالیلی و تغذیه رایگان برداشتند آوردنشان راهپیمایی ! اين دانشآموزان بی خبر از همه چیز امروز پس از آنکه یکنفر با بلندگو فریاد می زد و شعار می داد تکرار می کردند : «ما دختران عاشورايي سپاهيان زهرائيم، با حجاب زهرائي، شكوه و فخر ايرانيم» و «پيش به سوي حجاب، زيبايي بيپايان» و یا اینکه «بيحجاب بيعفت خجالت خجالت» و «عامل ترويج فساد بدحجاب بدحجاب» . اینکه حالا چه شده که کار حکومت لنگ این دانش آموزان خرد سال شده است تا بکشاند اینها را به راهپیمایی و قطعنامه خواندن و این حرفها خود داستان دیگری دارد اما جالب اینجاست که آنچه که مسلم است خود دولت و حکومت متولی این راهپیمایی بوده است بعد در قطعنامه ای که در پایان این راهپیمایی خوانده شده است ما می بینیم که در آن از دولت خواسته شده تا طرح «عفاف و حجاب» را در كشور به اجرا بگذارد! و در اين قطعنامه همچنين از مسئولان وزارت آموزش و پرورش خواسته شده «با تجديدنظر در كتابهاي درسي، مطالبي را در مورد فوايد حجاب و زيانهاي بدحجابي» در كتابها بگنجانندو ضمنا از مسئولان صدا و سيما نيز خواسته شده: «در سريالها، فيلمها و برنامههاي مختلف، حجاب اسلامي را الگو قرار دهند و در زيبا جلوه دادن حجاب و زشت نشان دادن بدحجابي تلاش بيشتري كنند.» !
خب من اینرا متوجه نمی شوم که دولت خودش راهپیمایی می گذارد و خودش برای خودش قطعنامه صادر می کند و دستورالعمل می دهد و مشتی بچه هم تکبیر می گویند !
برچسبها: روشنگری
Amir Farshad Ebrahimi©
28.4.10 |
|
|
از امروزدوشنبه ششم اردیبهشت 1389 طبق آنچه که دوستان از ایران خبر داده اند بلاگر هم به جمع سایت های فیلتر شده پیوسته است ، یعنی دیگر نظام فیلترینگ به فیلتر کردن یکی ، یکی وبلاگها بسنده نکرده است و بلکل بلاگر را که طبق آمار خود بلاگر در سال پیش بیش از یکصد هزار وبلاگ فارسی زبان را میزبانی می کند و بزرگترین سرویس وبلاگ نویسی جهان است را فیلتر کرده است !
این حرکت از دو بخش عمده قابل بررسی است که به نظر مهم ترینش سوق دادن وبلاگ نویسان ایرانی به سیستم خدمات دهندگان وبلاگ نویسی در داخل کشور مثل بلاگفا ، میهن بلاگ و یا پرشین بلاگ و ... است ، صرفنظر از حرف و حدیثهایی که پیرامون این خدمت دهندگان و به خصوص بلاگفا می باشد که وبلاگ نویسان نگران از افشای اطلاعاتی شخصی شان در سیستم خدمات دهندگان داخلی هستند .
همکاری کردن برخی خدمات دهندگان وبلاگ نویسی همچون بلاگفا در بستن وبلاگ های سیاسی و خصوصا هوادار جنبش سبز ، در ماهها اخیر بخش بیشتری از وبلاگ نویسان را به سمت دیگر خدمات دهندگان مثل بلاگر و یا وردپرس سوق داده است که این اقدام فیلتر نمودن فله ای بلاگر می تواند اقدام بازدارنده ای در همین راستا باشد ، چرا که اگر نگوئیم شرکتهای یاد شده داخلی زیر نظر و کنترل نیروهای امنیتی و اطلاعاتی ایران هستند دست کم نمی توانند از همکاری با آنها سرپیچی کنند .
اما دلیل دوم همان ترسی است که همواره نه تنها ایران بلکه تمام نظامهای سیاسی توتالیتر از گردش اطلاعات آزاد دارند .
امروز اینترنت با همه سانسورها و فیلترهایی که نسبت به آن اعمال می شود همچنان یک منبع قابل اعتماد و مورد رجوع مردم در ایران هست و خوب معلوم هست که حکومت از این منبع مورد وثوق که نمی تواند مثل مطبوعات و رسانه های داخلی آنها را زیر نظر خود نگاه دارد دل خوشی نداشته باشد ! به عنوان مثال چند وقت پیش خبرگزاری ایسنا نظر سنجی ای انجام داده بود که نشان می داد مردم ایران در بین رسانههای در دسترشان اینترنت را با ۵/۴۵ از همه بیشتر مورد اعتماد قرار داده اند و بعد از آن مردم شهرهای بزرگ ایران به رادیو و تلویزیون با ۷/۴۳، ماهواره با حدود ۲۵ درصد، مطبوعات با ۵/۲۳ درصد، و رادیوهای خارجی با ۲۰ درصد اعتماد دارند. این نظر سنجی نمی دانم چرا از سایت ایسنا حذف شده است اما به هر حال سورس آن اینجاست که می توانید آنرا مشاهده کنید .
خوب با این تفاسیر فیلتر کردن سایت ها و حالا هم بستن بلاگر بطور کل از سوی حکومت قابل فهم است و حالا است که آدم میفهمد چرا اینقدر محافظهکاران تندرو و کودتاچی ها سرکوب و کنترل دست اندرکاران اینترنت و وبلاگنویسان را در یک سال گذشته جدی گرفتهاند.
از یک طرف بیرحمانه دارند تمام وبسایتهای سیاسی و خبری غیرخودی را فیلتر میکنند، و از طرف دیگر خودشان چپ و راست وبسایت خبری درست میکنند. چون که واقعا برایشان فاجعه است که صدا و سیما با این همه خرج نتوانسته اعتماد مردم را به اندازهی اینترنت جلب کند. (البته دلیل موقعیت اینترنت در این بین شاید بخاطر این هم باشد که تنها رسانهای است که واقعا دو طرفه است و درنتیجه مخاطبان واقعا در محتوای آن نقش دارند) .
از آن طرف آدم افسوس میخورد که با توجه به این اهمیت بعد از این یکسال هنوز هم که هنوز است رهبران جنبش سبز اهمیت اینترنت را نفهمیدهاند و یک وبسایت خبری درست و حسابی دو زبانه و یا چند زبانه را برای خودشان راه نینداختهاند که سرش به تنش بیارزد و فقط دنبال افشاگری و عمل سیاسی نباشد.
این را هم اضافه کنم که نکته مهم دیگری نیز که از آن نظر سنجی برمی آید میزان اعتماد بسیار پایین مردم به ماهواره ها در مقایسه با اعتماد به صدا و سیما است که همانقدر که ضرغامی و رهبرش را باید خوشحال کند، دارندگان تلویزیونها و رسانه های فارسی زبان خارج از کشور را هم باید ناراحت کند ، حالا کاری اصلا به تلویزیونهای بنجل لوس آنجلسی ندارم اما ای کاش مسئولان بی بی سی فارسی و صدای آمریکا را کمی هوشیار تر کند تا تغییری در رفتار و محتوا و برنامه هایشان ایجاد نمایند .
برچسبها: مقالات و مجادلات
Amir Farshad Ebrahimi©
26.4.10 |
|
|
دقیقا قریب دو هفته بعد از افشاگری محسن رضایی که بطرز مشکوک و غیر قابل باوری هم افشاگریهایش بازتاب خاصی نداشت سعید امامی در زندان توحید به قتل رسید ودر کولاک خبری ناشي از انتشار خبر «خودکشي» سعيد امامی این ماجراها فراموش شد .
حال نگاهی کوتاه به اتفاقات آن زمان می اندازیم :
27 آبان 1377 مجید شریف در تهران به قتل می رسد .
نیمه شب جمعه 29 آبان 1377 اتوبوس حامل گروهی از بازرگانان آمریکایی مورد حمله قرار می گیرد .
فردای آنروز، ساعت یازده شب شنبه 30 آبان 1377، داریوش فروهر و همسرش، پروانه اسکندری، در خانهشان به شکلی فجیع به قتل می رسند .
پنجشنبه 12 آذر محمد مختاری، عضو کانون نویسندگان، ناپدید و روز بعد جسد او در پشت کارخانه سیمان شهر ری پیدا می شود .
یکشنبه اوّل آذر 1377 اعلامیه گروهی بهنام «فدائیان اسلام ناب محمدی » با همان امضای مصطفی نواب منتشر می شود که مسئولیت حمله به اتوبوس بازرگانان آمریکایی را به عهده گرفته است .
18 آذر محمد جعفر پوینده، عضو کانون نویسندگان، مفقود و شنبه 21 آذر جسد وی در پل بادامک شهریار پیدا می شود .
عصر روز 18 آذر رئیس جمهور به عنوان رئیس شورایعالی امنیت ملی خاتمی، کمیته ویژهای را برای تحقیق درباره «قتلهای زنجیرهای» تشکیل می دهد و به وزارت اطلاعات فرمان می دهد موضوع را پیگیری نماید .
29 آذر دوّمین اعلامیه گروه «فدائیان اسلام ناب محمدی » منتشر می شود که طی آن «اعدام انقلابی» هر چهار کشته شده ؛ داریوش فروهر، پروانه اسکندری، محمد مختاری، محمد جعفر پوینده را به عهده می گیرد .
چهارشنبه 9 دی ماه " کمیته ویژه پیگیری قتلهای زنجیره ای " بهمراه رئیس جمهور با مقام رهبری دیدار داشته و خامنه ای به کمیته مزبور اعلام می کند که برای شناسایی عامل یا عاملین این جنایت از هیچ اقدامی فروگذار نکنید .
جمعه شب 11 دی ماه سید مصطفی کاظمی شخصا به منزل سید محمد خاتمی رئیس جمهور وقت مراجعه می کند و اظهار می دارد که قتلها کار اعضای وزارت اطلاعات بوده است و صلاح نیست کار پیگیری قتلها را به ما بسپارید ( مصطفی کاظمی خود نیز عضو کمیته پیگیری بوده است و در دیدار رهبری نیز بوده است و گزارش کار را نیز ایشان در آنجا قرائت نموده ) .
شنبه 12 دی سید مصطفی کاظمی (موسوی) و مهرداد عالیخانی (صادق)، دو تن از مقامات ارشد وزارت اطلاعات، به اتهام هدایت این قتلها دستگیر می شوند .
سهشنبه 22 دی 1377 روح الله حسینیان به عنوان ریاست مرکز اسناد انقلاب اسلامی ( زیر نظر وزارت اطلاعات ) در برنامهای بهنام «چراغ»، که بهطور مستقیم از تلویزیون پخش شد، مقتولین را «ناصبی» و «مرتد» خواند که از نظر شرع اسلام خونشان مباح بوده است .
دوشنبه 5 بهمن، سعید امامی (اسلامی)، معاون پیشین امنیت وزارت اطلاعات و مشاور وقت وزیر اطلاعات هنگامیکه عازم منزل حسین شریعتمداری در شهرک شهید محلاتی بوده است مقابل مینی سیتی تهران دستگیر می شود .
سهشنبه 20 بهمن 1377 آیتالله دری نجفآبادی، وزیر اطلاعات، استعفا می دهد .
11 خرداد 1378 محسن رضایی در یک کنفرانس مطبوعاتی احتمال دست داشتن موساد در قتلها و نفوذی بودن بازداشتیها را اعلام می نماید و از وجود یک عنصر "صهیونیست رادیکال" پرده برمی دارد که هم اکنون بازداشت شده است ، رضایی این فرد را یک عنصر قدیمی عنوان می کند که سالها در سپاه و وزارت اطلاعات فعالیت داشته و با چند گروه مذهبی افراطی نیز ارتباط داشته است .
چهارشنبه 26 خرداد 1378 در ساعت 9:15 صبح سعید امامی با خوردن داروی نظافت در حمام زندان توحید اقدام به خودکشی می نماید معمولا اینگونه بیماران را هم بر اساس نزدیکی از لحاظ مکانی و هم بر اساس قرار داد و تخصص از زندان توحید به بیمارستان سینا منتقل می نمایند اما پس از کسب تکلیف مقام امنیتی و قضایی اعلام می شود که وی را به بیمارستان لقمان الدوله منتقل نمایند .
جمعه 28 خرداد از بیمارستان دکتر امیدوار رضایی (رئیس بیمارستان و برادر محسن رضایی ) با ریاست سازمان قضایی تماس میگیرد و عنوان می کند حال وی خوب و آماده ترخیص است که مقام قضایی عودت وی را به فردا موکول می نماید .
شنبه 29 خرداد ساعت 9:40 صبح ، سعید امامی بر اثر ایست قلبی در بیمارستان لقمان الدوله سکته و سپس فوت می نماید .
با نگاهی مختصر به همه این حوادث ضمن آنکه می بینیم همه اتفاقات بصورت زنجیری بهم متصل شده اند هر زمان که اتفاق مهمی در شرف وقوع بوده است و یا انجام عمل دیگری در نظر بوده است " یک اتفاق " انجام شده است .
حال بهتر است برگردیم به یک جلسه و از مفاد آن مطلع شویم :
در 24/10/1377 یعنی درست قریب بیست روز بعد از بازداشت سعید امامی اسدالله بادامچیان به نزد رهبر رفته و با ارائه دلایلی آزادی بیقید و شرط سعید امامی را طلب مینماید چراکه ماندن وی را در زندان به صلاح نمیداند و بیان می کند که نیروهای انقلاب از این وضع ناراضی هستند و سیستم امنیتی نیز با این بازداشتها مختل شده و این برای نظام ناگوار است ، بادامچیان دلایل متعددی می آورد و خود خامنه ای را گواه می گیرد که سالها از نزدیک با امامی آشنا بوده است و باید حالا اقدامی انجام دهد، اما خامنهای زرنگرتر از آن است که اعتبار خویش را هرچند برای وفادارترین عنصر خویش به زیر سؤال ببرد در ثانی دیگر برای این اقدامات دیر شده بود و سعید امامی و دیگر متهمان لب به سخن گشوده بودند.
و این همه نگرانی افرادی همچون بادامچیان بوده است ! بادامچیان وقتی که سکوت رهبر را میبیند بار دیگر زحمات و فداکاریها و خدمات سعید امامی را برای وی بازگو میکند که اینجا رهبر با لحنی حاکی از ناراحتی به وی میگوید: "سعید امامی دیگر تمام شد! بروید خودتان هر کاری به نظرتان میآید انجام بدهید"
اسدالله بادامچیان از بیت رهبری مستقیما" به شهرک شهید کلاهدوز منزل حسین اللهکرم آمده و در آنجا تصمیم گرفته می شود آخرین تلاش برای آزادی سعید از زندان انجام شود و آن فرافکنی و جریانسازی بود همان شب نامهای جعلی از دستخط رهبر جعل شد نامه خطاب به رحیم صفوی با این مضمون که این دگراندیشان را از بین ببرید و ... نوشته شده و فورا در حد وسیع تکثیر و در تهران و قم و اصفهان و نجفآباد پخش می شود .
هدف از این کار منحرف کردن افکار کمیته تحقیق بود چراکه با اطلاعاتی که از داخل زندان توحید بدست آمده بود حاکی از آن بود که کاظمی و اسلامی و عالیخانی منکر حضور در قتلها شدهاند و اعلام کردهاند که احتمال میدهیم کار سپاه باشد. با این نامه مشوش شدن اذهان بازجوها و در نتیجه احتمال آزادی حداقل سعید امامی انتظار میرفت که البته راه به جایی نبرد و متهمان همچنان در بند ماندند و لب به سخن گشودند. اینجا بود که هوادارن تیم ترور دیگر به آزادی متهمان فکر نمیکردند بلکه صرفا" به خاموش شدن آنها میاندیشیدند. درست هنگامیکه اعترافات سعید امامی به وزیر و کمیته قتلها رسیده بود و از نقش هاشمی در قتلهای سیاسی و علیالخصوص به قتل رساندن سید احمد خمینی پرده بر میداشت. حکم قتل خود وی نیز صادر شده بود.
اما در همان ایام اتفاقات دیگری در حال وقوع بود که منابع دولتي نيز تعمدي آِشکار در عدم تبليغات و اطلاعرساني درباره آن داشتند ، درست در هنگامی که همه مطبوعات و افکار عمومی درگیر جنجالهای قتلهای زنجیره ای و حواشی فوت سعید امامی بودند در چهارم تيرماه 1378، يک هيئت بلندپايه انگليسي وارد تهران شد تا طي سفري شش روزه مذاکرات مهمي با مقامات دولتي و بخش خصوصي ايران انجام دهد.
رابرت گراهام، يکي از ترتيبدهندگان سفر هيئت فوق، به خبرگزاري فرانسه گفت: «اين مهمترين مأموريت از اين نوع از زمان انقلاب اسلامي است.» اين هيئت با مسئولين وزارت نفت، سازمان برنامه و بودجه، سازمان مناطق آزاد، اتاق بازرگاني و بخش خصوصي ايران ديدار خواهد داشت. (نشاط، 5 تيرماه 1378، ص 1)
بجز چند روزنامه اصلاح طلب مثل صبح امروز و نشاط در هیچ مطبوعات و رسانه دیگری خبر این دیدار منعکس نشد و خبرگزاریهای رسمی کشور نیز هیچ اطلاع رسانی ای در این مورد نداشتند اما همانزمان فرانس پرس ضمن پر اهمیت خواندن این دیدار ها و" غیر قابل باور بودن رفتن این افراد به ایران " تعدادی از مسافرین تهران را نامبرد : تنی چند از مقامات بانک بارکلي ، مدیران گروه فضايي- دفاعي انگليس ، مدیران شرکت مارکوني ، جک ترنر سهامدار عمده شرکت نفت انگليس- بورنئو، و چند مدیر صاحب نفوذ در کمپاني رويال داچ شل .
رویترز نیز ضمن برشمردن اهمیت بالای این سفر فاش ساخت که کمپاني مالي کلينورت بنسون، از سرشناسترين کمپانيهاي وابسته به سرويس اطلاعاتي بريتانيا (MI6)، سفر هيئت فوق را ترتيب داده است !
يکشنبه 23 آبان 1378 قرارداد بزرگي ميان وزارت نفت جمهوری اسلامی ايران و کمپاني رويال داچ شل به امضا می رسد و از آنجا که این قرارداد در نوع خود بی نظیر بوده و تا کنون چنین اقدامی در شکل و محتوا و اختیارات به یک کمپانی خارجی داده نشده بود یکی از نگرانی هیات خارجی ضعف قانونی و نبود ضمانت اجرایی آن احساس می شد که سخاوتمندانه جمهوری اسلامی نسبت به رفع این نگرانی اقدام عاجل انجام داده .
دوشنبه 24 آبان، یعنی درست یکروز بعد از امضای قرارداد مجلس لايحهاي را تصويب کرد که طبق آن «انجام فعاليتهاي مربوط به عمليات اکتشاف، استخراج، پالايش، پخش و حمل و نقل مواد نفتي و فرآوردههاي اصلي و فرعي آن با رعايت اصل 32 قانون اساسي توسط بخش غيردولتي و کمپانی های خارجی» مجاز اعلام شده . (اخبار اقتصاد، شماره 56، سهشنبه 25 آبان 1378)
و باز در اقدامی عجیب تر یعنی دو روز بعد چهارشنبه 26 آبان 1378 شورای نگهبان لایحه را تصویب و مغایر شرع و قانون اساسی نداسته و همان روز به دولت و مجلس ابلاغش نموده است .
یک هفته بعد از این سفر در 8 آذر 1378 کمپانی سرمایه گذاری HSBC، متعلق به همين کانون، در حالیکه بیش از هفتاد درصد سهام این کمپانی در اختیار صهیونیستها می باشد اولین شعبه خود را در تهران گشود.
..... ادامه دارد
در همین مورد :
مجمع الجزایر نقابداران – یک
مجمع الجزایر نقابداران – دو
ارتباط حلقه حقانیه و حجتیه ای ها با بنیادگرایان یهودی ، شایعه یا واقعیت ؟
برچسبها: روشنگری
Amir Farshad Ebrahimi©
25.4.10 |
|
|
من زیاد فلسفه نمی دانم و فکر هم نکنم روزی خواهم دانست ! ولی خوب این روزها یک کتاب فلسفه دارم میخوانم که دربارهی «اخلاق» است. اینکه ریشههای نئوریک اخلاق چیست و اینکه ما چیزی را خوب یا بد میدانیم از کجا میآید. چیزی که در آن برایم تازه و جالب بود، مفهوم Ethics of care یا با ترجمه شاید ناقص من «پرستاری اخلاق یا «اخلاق پرستارانه » است در برابر Ethics of justice یا «اخلاق عدالتمدار».
«اخلاق پرستارانه » (که البته هیچ ربطی به پرستاری و پرستار و بیمارستان و اینها هم ندارد) راجع به این است که قضاوت اخلاقی در مورد یک عمل بسیار بد و یا زشت به شرایط فرد عملکننده و روابط اجتماعیاش ربط دارد تا اصول جهانشمولی که «اخلاق عدالتمدار» وضع میکند. اگر بخواهم برایتان بیشتر بازش کنم شاید خیلی از شما ها فیلم دزد و دوچرخه ساخته ویتوریا دسیکا را دیده اید ؟ شاید نود و نه درصد کسانی که این فیلم را دیده اند دزدیدن دوچرخه توسط ریچی قهرمان فیلم را نه تنها عملی زشت نمی دانند بلکه سوگوارانه او را بخاطر آن دزدی می ستایند ! باز مثلا اگر عملی مانند دزدیدن یک داروی گرانقیمت را ازداروخانه برای همسر در حال مرگتان در نظر بگیرید، هرکدام از این اخلاقها یک جور به این مساله نزدیک میشود.
اخلاق عدالتمدار با دو شاخهاش یعنی اخلاق کانتی و اخلاق یوتیلیترین رفتارهایی کاملا متناقض پیشنهاد میکنند. اخلاق کانتی که به مقدمات و شرافت انسانی و این چیزها کار دارد میگوید که دزدی اصولا در هر شرایطی غلط و زشت و ناپسند است و اصلا هم به شرایط و نتیجه اش کاری ندارد و می گوید زشت است و دورش را اگر اخلاق مدار هستید خط بکشید !
اما اخلاق یوتیلترین فقط به نتیجه کار ، کار دارد و مثلا میگوید اگر این دزدی باعث نجات جان یک نفر میشود و در عین حال فرد داروخانه دار را هم به گرفتاری نمیاندازد، اشکالی ندارد !
حالا در این بین نگاه «اخلاق پرستارانه» این است که این فرد و همسرش روابط اجتماعی دیگری هم با ساختها اجتماعی و افراد دیگر دارند. در نتیجه شاید اگر این فرد آن دارو را بدزدد دستگیر شود و به زندان بیفتد و در نتیجه کاملا برخلاف نیتش که کمک به همسرش بوده است اصلا ناتوان از هر جور کمک به او شود و در نتیجه همسرش همان یک نجاتدهنده را هم از دست بدهد. پس بهتر است این فرد نزد داروخانهدار برود و شرایط را برایش شرح بدهد و سعی کند با او به یک راه حال دیگر جز دزدیدن آن داروی گران قیمت بیفتد.
حالا این مثال زیاد مهم نیست. ولی این نگاه اجتماعی به اخلاق خیلی خیلی قضاوتهای آدم را میتواند منعطف کند ، اصلی ترین دلیلی که من دارم اینها را برای شما می نویسم اینجا این است که فکر کردم این داستان مثلا میتواند استدلالی قوی برای مخالفت اصولی با اعدام هم باشد ولی در عین حال سوالهایی جدی هم درباره خیلی مسایل که ما فکر میکنیم اصول قطعی و جهانشمول اخلاقی هستند ایجاد میکند.هنوز زیاد دربارهاش نخواندهام، ولی خوب خواهشا اگر در این مورد شما هم چیزی سراغ دارید برایم بفرستید و کلا از هرچیز که قطعیتهای اخلاقی و شناختی آدمها را به چالش بگیرد استقبال میکنم.
فعلا با کمی جستجو یک مقاله پیدا کردم که بد نیست نگاهی هم (اینجا) به آن بیندازید.
برچسبها: دغدغه های فکری
Amir Farshad Ebrahimi©
20.4.10 |
|
|
جواد امام دچار حمله قلبی شده است و به بیمارستان کارش کشیده و بستری شده ، آنطور که عاطفه دخترش می گوید : " پدر را به بخش اکو برده اند...جمعیت بسیاری نیز برای ملاقات ایشون آمده بودند . در ساعت دو و چهل دقیقه ایشان از بخش اکو خارج شدند و بعد از آن هم افرادی که برای ملاقات آنجا آمده بودند گروه گروه وارد اتاق ایشون میشدند...بر خلاف تمام شایعات حال ایشون خوب بود و بسیار خوشحال از دیدن دوستانی که برای ملاقات آنجا آمده بودند . "
البته این روزها آقا جواد تنها نیست ، معلوم نیست در زندان چه بر سر این افراد می آورند که یکی پس از دیگری راهی بیمارستان می شوند ، بهزاد نبوی ، ابراهیم یزدی ، مصطفی تاج زاده و .... همگی افرادی هستند که بر تخت های بیمارستان دوران حبس می گذرانند ... امیدوارم همه این عزیزان شفای خود را بازیابند که خانواده هایشان و ملتی چشم به راهشان هستند .
اما سخن دیگر ، داشتم عکسها را می دیدم که چشمم افتاد به عیادت آقای محمد علی ابطحی از آقا جواد ، این شاید اولین عکسی بود که بعد از آزادی آقای ابطحی از ایشان دیده بودم و همه سخن همین جاست ، ابطحی دیگر آن ابطحی شاد و شوخ و پر از انرژی که می شناختیمش نیست و خوب چرایش را هم همه ما می دانیم ....
همان روزها نیز بارها گفتم که گول این اعترافات را نخورید و این اعترافات اصلا برای ما پخش نمی شود و اینها فقط برای دل خوشی خودشان هست اما افسوس که ما همه مان هنوز که هنوز است این فرهنگ قهرمان پرور و قهرمان کش را رها نکرده ایم.
کسی را یکشبه رستم دستان میسازیم و دیگری را در لحظه ای ضحاک مار به دوش و فراموش می کنیم که ابطحی هم یک انسان است و کدام انسانی را سراغ داری که از زندان و کتک و شکنجه خوشش بیاید ؟ ابطحی نیز مثل همه ماها حق انتخاب دارد ، حق حیات دارد ، حق اینکه برای خودش تصمیم بگیرد که بگوید یا نگوید بماند یا در فکر رهایی باشد دارد .
چه کسی گفته است که نه ابطحی بلکه همه زندانیان و قهرمانان ما تضمین شش دانگ داده اند به ما که شهوت ما را برای بزرگ ماندن قهرمانانمان در اذهانمان ارضا کنند ؟
برچسبها: مقالات و مجادلات
Amir Farshad Ebrahimi©
16.4.10 |
|
|
حميد کجوری نويسنده وبلاگ «ناخدا ميداف»، مردی که بارها از چنگِ طوفانهای بزرگِ اقيانوسهای جهان گريخت، يک تنه با هيولای مرگ جنگيد و همواره نيز پيروز در نبرد بود و صحيح و سلام خود را به ساحل شهر هامبورگ آلمان میرسانيد؛ سرانجام تسليم نسيمی گرديد به نام سکته.
گرچه مرگ او را در چنين فضايی به دام انداخت، اما ناخدا حميد، در همان خلاء زمانی هم تلاش کرد تا زمان را از دست ندهد. فرياد کشيد. همسرش شتابان خود را به اتاق کار او رساند. با لبخندی که يار غارش به درستی هنوز نمیداند که آنچه را با چشمهايش ديد، لبخند بود يا فشارهايی ناشی از درد سينه؛ لحظهای به چشمهای همسر خود خيره شد و گفت اين پيام را از جانب من به دوستانم برسان: وبلاگنويسان، برای هميشه خدا حافظ!
یاد و خاطره اش جاوید و برای همیشه گرامی ، خداحافظ ناخدا میداف ...
برچسبها: دغدغه های فکری
Amir Farshad Ebrahimi©
16.4.10 |
|
|
این روزها اتفاقات عجیبی در فضای سایبر در حال انجام است ، از یک طرف هر روز به تعداد وبسایتهایی که بطور غیرمستقیم یا مستقیم از رادیکالیزه کردن فضای سیاست ایران و جنبش سبز دم می زنند و حمایت می کنند در حال افزایش است .
از طرف دیگر نیز مجاهدین خلق به مثابه لاشخوران سعی در وامگیری از جنبش سبز دارند و نه تنها بشدت در اینترنت و شبکه هایی چون توئیتر و فیس بوک و فرند فید فعال شده اند بلکه در اروپا و آمریکا باز آلبوم گدایی شان را دست گرفته اند و علنا خود را رهبر و حامی جنبش سبز ایران می دانند ( جالب است که چند روز پیش به یکی از اینها برخوردم و دیدم عکس همه زندانیان را اعم از چند تایی را که از دوستان نزدیک من هستند و دقیقا می شناسمشان را نشان داد و گفت اینها اعضا و یاران ما در ارتش آزادیبخش ایران هستند که الان در زندان هستند !) .
الان اغلب مطالبی که به زبان انگلیسی درباره ایران روی اینترنت منتشر میشود توسط این وبسایتها است و می توانم بگویم غالب سایتهای انگلیسی زبان درباره ایران یا برای مجاهدین است و یا برای رادیکالها و دقیقا شاید تعداد وبلاگهای انگلیسی زبان درباره ایران که وقایع جنبش سبز و کلا سیاست ایران امروز را بصورت شفاف و عادلانه بیان کند چه بسا از ده سایت هم بیشتر نشود .
مجاهدین و رادیکالها با این کار سعی دارند تا فضا را کاملا به نفع خود تغییر بدهند. اگر این طوری پیش برود هیچ علاقمندی به مسایل ایران نمیتواند بیرون از این پارادیمی که اینها ساختهاند نفس بکشد و خواهناخواه ایران را از نقطهی دید آنها خواهد دید.
همه اینها بماند که مختص خارج از کشور است و در داخل کشور نیز تعداد وبسایتهای خبری و تحلیلیای که جناح کودتاچی ایران، یعنی دفتر رهبری ، صدا و سیما، سپاه پاسداران، و ارتش سایبری و امثال آن راه انداختهاند شدیدا دارد بر تعداد وبسایتهای غیر از آن پیشی میگیرد. با توجه به سانسور شدید اینترنت که روز به روز بدتر هم خواهد شد، باید فکری اساسی کرد.
این تسلط رسانهای در هر دو زبان فارسی و انگلیسی برای آیندهی دموکراسی و آزادی بیان در ایران به شدت خطرناک است.
نیروهای وفادار به آزادی ایران و جنبش سبز باید بجای وبلاگهای گل و بلبل و این حرفها که اغلبشان هم کاملا معلوم است که متعلق به افرادی است که زبان انگلیسی را هم می دانند و در خارج از کشور هم زندگی می کنند بیایند وبسایتهای خبری- تحلیلی درباره ایران به زبان انگلیسی درست کنند، این خیلی خیلی مهم است! از طرف دیگر باید تا میتوانند وبسایت و وبلاگهای خبری- تحلیلی به زبان فارسی درست کنند تا اینترنت فارسیزبان هم به دست کودتاچی ها نیفتد.
همانطوریکه مهندس موسوی نیز گفته است امسال سال صبر و استقامت است و کار بسیار سختی در پیش داریم، چون باید برای دفاع از ایران و مردمش هم در برابر سلطان علی خامنه ای و احمدی نژاد بایستیم و هم در برابر این رادیکالهای افراطی لاشخور خارج از کشور ،شک نکنید که از هر طرف که غش کنیم به نفع دیگری است. کاری سخت، ولی شدنی است.
Excerpt:
Serious warning to all progressive minds who care about Iran: Mujahedeen-e Khalq (MEK) & Radical opposition Islamic Republic of Iran has dominated the discourse about Iran by creating -- or helping create -- hundreds of websites and weblogs focused on Iran and the Middle-East. On the other hand, the Iranian right is doing the same thing in the Persian Internet community. This has serious consequences and we should break this dominance
Amir Farshad Ebrahimi©
15.4.10 |
|
|
دیگر کسی از فریاد واقعیت نمی ترسد برچسبها: دغدغه های فکری
Amir Farshad Ebrahimi©
11.4.10 |
|
|
دفترش مقابل دفتر مجله ما بود چند باری برای صحبت با محمد رضا سرشار آمده بود سوره نوجوانان و بعضی وقتها هم می آمد وضویی می گرفت و می رفت من چند ماهی بود که در سوره نوجوانان مشغول کار بودم و هنوز هم فرصت و دلیلی نشده بود تا از دیگران بپرسم این آقا کیست ، تا که یک روز در راه پله های مجله دیدمش و سلام کردم و صحبت که کردیم دیدم صدایش چقدر آشناست ....
به مجله که رسیدم از محسن مومنی سئوال کردم این آقاهه کیست که بعضی وقتها اینجا می آید ؟ و گفت : سید مرتضی آوینی را می گویی ؟
و دیگر همان شد که تو گویی افسانه ام را یافته ام و بیشتر دیگر باید بقول همکارها در سوره پیدایم می کردند تا محل کارم ، رفته رفته ارتباطاتمان زیاد شد تا آنکه در سال 1371 و بازگشایی مجدد روایت فتح افتخار آن را داشتم که به واقعیت در کنار سید مرتضی شاگردی کنم و بعدها البته به واسطه آنکه در دانشگاه نیز کارگردانی سینما می خواندم – که اصلی ترین مشوقم برای انتخاب این رشته نیز هم او بود – در سایه ایشان چند مستند نیز برای تلویزیون ساختم که معروفترین آن « رقص شیدایی » بود که در محرم سال 1372 از تلویزیون پخش شد و به عملیات والفجر هشت مربوط می شد .
اما سید مرتضی آوینی !
آن چیزی که این روزها غنیمت خواران و مرده خواران از او ساخته اند با چیزی که سید مرتضی آوینی بود از زمین تا آسمان فاصله است !
سید مرتضی نیز مثل خیلی از ماها زندگی پر از فراز و نشیبی داشته ! اما در سه بخش عمده می شود او را تعریف کرد :
آوینی اول یک جوان هیپی نقاش و شاعر و تشنه فلسفه و ادبیات است که در دانشکده معماری دانشگاه تهران در سالهای اول دهه پنجاه دانشجو بوده و بخاطر اولا خونگرم بودنش و دوما شلوغکاری هایش که از برپایی شب شعر گرفته تا اردوی کوه و جلسات نقد شعر و داستان چهره شناخته شده ای برای خودش بوده است .
سید مرتضی در همان سالها با غزاله علیزاده هم آشنا بوده و دوست می شوند و این دوستی تا مدتها هم ادامه داشته است ، مرتضی هیچ ابایی از پنهان کردن و یا کتمان گذشته خودش نداشت و بارها درجمع های خودمانی مان می گفت که در آن سالها جوانی بوده که غیرمذهبی خوشگذاران و اهل فکر عاشقپیشه و گاها اهل الکل و گراس و .. هم بوده است و دل بسته سینما و موزیکهای راک بیتلز و لد زپلین هم بوده .
تیپ ظاهری آنزمان مرتضی با ریش و موی بلند و تیپ فکری و فلسفی و اقتصادی چپگرایانه اش که مشتاق به سبکهای گوناگون معنوی دنیا بوده است که البته بسیار هم جالب بوده و نمی دانم چرا در جمهوری اسلامی با آنکه خود مرتضی آوینی بارها و بارها هم از آن زمانها در مقالات و مصاحبه هاش یاد کرده است این بخش را همواره سانسور می کنند ؟
اما آوینی دوم همان هنرمند هیپی و رادیکال و متمایل به چپ است که آرام آرام همزمان با انقلاب و همینطور گذشتن از دوران خامی جوانی، تجسم ایدهآلهایش را در انقلاب اسلامی میبیند و با همان روحیه مستقل و اکثریتگریز چپ اندیشش متحول میشود و خلاصه انقلاب در حکومت ایران، در دروان مرتضی آوینی هم مثل میلیونها جوان شبیه به او، انقلابی به پا میکند.
مثل خیلیهای دیگر او هم به شدت به اسلام علاقه مند می شود و شروع به نماز خواندن می کند و بقول خودش ترک «معصیتهای» دوران هیپیگریاش را آغاز می کند .
با این انقلاب، آوینی جدید سعی میکند آوینی اول را بکشد. نوشتهها و شعرها و نقاشیهایش را در گونی ای می ریزد و به آتش می کشد . از دوستان سابقش و همچنان از غزاله علیزاده کناره میگیرد و خودش را از نو بازتولید میکند.
شاید الان شنیدن این حرفها عجیب باشد ولی اگر پرس و جو کنیم این تغییر فاز خیلی آن زمان شایع بود و خیلی ها مبتلا به آن بودند که کاملا هم البته قابل فهم است.
با پیروزی انقلاب اسلامی ته مایه های گرایشهای چپگرایانه ای که در او هنوز مانده بود او را به جهاد سازندگی و رفتن به دهکورههای دوردست و کمک به ستمدیدگان و ضعیفنگاهداشته شدگان میکشاند و همزمان علاق و مطالعات هنریاش در او وسوسهی فیلم ساختن را که همیشه داشته است تقویت میکند.
مستند بشاگرد که آن زمان در تمام ایران سروصدا کرد ترکیب این علایق بود ، گروههای دانشجویی آنزمان مستند بشاگرد و فیلم دیگری را بنام آفریقای سیاه را در دانشگاهها و مجامع کشور به نمایش گذاشتند و شاید همان تاثیر بود که مرتضی را در راهی که آغاز کرده بود مصممتر نمود .
آرام آرام با پیش آمدن جنگ و شدت گرفتن جو مذهبی و در عین حال به شدت غیر مادی آن روزها، سید مرتضی آوینی شاعرپیشه و معنویتپرست شیفته حال و هوا و جو بیمانند جبهه ها میشود. گفتارهای روایت فتح او را که گوش دهید پرواضح است که جنگ برای آوینی معنی بسیار بیشتری از یک تقابل نظامی یا سیاسی دارد.
او به چشم فلسفی به جنگ نگاه میکند و آن را دوره و اتفاقی استثنایی در تاریخ تمدن بشریت میبیند که در آن، تمام قواعد حاکم بر دوران پس از روشنگری و محور آن یعنی محوریت ذهن یا سابجکت، معلق شدهاند.
«بسیجی» برای آوینی صرفا یک نیروی نظامی و رزمنده دواطلب نیست او بسیجی را یک انسان جدید و استثنایی می داند که در نتیجه انقلابی جدید و استثنایی به وجود آمده است. انسانی که «خود» ندارد یا اگر دارد بطرز غریبی با «خود» محصول روشنگری و مدرنیته فرق دارد. انسانی فرامدرن که از مرگ نمیترسد و درنتیجه به طرز یگانهای بر عالم مادی بیرون و دردها، شادیها و لذتهایش تسلط دارد .
بسیجی مد نظر آوینی به طرز جالبی منطبق بر ایدههای بسیاری از تفکرهای عرفانی دنیا است و بخصوص عرفان اسلامی. هر چه آوینی بیشتر جبهه را کشف میکند، بیشتر به عرفان کشیده میشود و بالعکس. علاقهی او به نیچه و هایدگر هم به این نگاه او به انسان غیر مدرن (یا بهتر بگویم فرامدرن) محصول جبهه کمک میکند.
البته تصور او از جببه و بسیجی آرمانی است و بخاطر فاصلهی مکانیاش از آن است که میتواند آن را با نگاهی چنین عرفانی و فلسفی ببیند. و چون «روایت فتح» بیشتر روی میز مونتاژ در استودیو ساخته میشد تا سرصحنه آوینی فرصت زیادی نمی یابد تا در جبهه ها حضور یابد و برای همین ابعاد کاملا «مدرن» جبهه و جنگ و روزمرگیها و خودخواهیها و کثافتکاریها و اصولا سیاست پشت آن را از نزدیک نمیدید یا نمیخواست ببیند.
اما مهمترین بخش آوینی به دوران پس از جنگ و درگذشت انسان آرمانی آوینی، یعنی روح الله خمینی، و آغاز شدن دوران سازندگی مربوط می شود .
آوینی سوم آرام آرام میفهمد که آن انسان آرمانی پایان یافته است، یا شاید هم هرگز بیرون از ذهن او وجود نداشته است. دعواهای بر سر قدرت و ثروت، استفادهی ابزاری از اسلام، بازتولید فلسفه اقتصادی و اجتماعی دوران سلطنت زیر عمامه و ریش و تکنوکرات گرایی که رفسنجانی و یارانش به آن دامن می زدند ، آوینی را به تدریج وارد یک جنگ تازه میکند. آوینی تازه میخواهد یک تنه و با یک مجله با تفکر فلسفی سرمایهپرست، آمریکازده، مدرنیتهمحور و منکر استعمار محصول دوران سازندگی بجنگد.
خیلی از همان بسیجیهای به شهر برگشته هم خطر دزدیده شدن انقلاب را توسط اتحاد سرمایه داری رفسنجانی با پوست و گوشت حس میکنند، ولی چون توان و سواد جنگیدن با استفاه از قلم و فکر و فلسفه را ندارند، رو به اعتراض خیابان یا واکنشهای سطحی و خشن مطبوعاتی میآورند که محصولش را در پیدایش « انصار حزب الله » دیدیم .
جوانان و رزمندگان از جبهه برگشته و شاکی گرچه در کلیات با مرتضی آوینی اشتراک داشتند اما بخاطر نگاه سطحیشان ریشههای فلسفی و فکری این به غارت برده شدن ارزشها را درک نمی کنند و در نتیجه اعتراضهایشان را بر ظواهر یا جنبههای شریعتی آن مثل نماز و حجاب و دختر و پسرها و جلوههای سکیوالیته در هنر و ادبیات و حداکثر زندگی تجملی مدیران و کارگزاران سازندگی متمرکز میکنند.
در همین زمان بود که ساختمانی در تقاطع خیابان سمیه و استاد نجات اللهی خار چشم بسیاری شده بود « سوره » تبدیل به تنها مرکز مقاومت فکری علیه غول بیشاخ و دم رفسنجانی و تکنوکراتهای پیرامونش بدون اینکه پشتش به جایی گرم باشد شده بود .
گرچه محمد علی زم مدیر وقت حوزه هنری تمام قد در برابر مخالفین آوینی ایستاده بود و او را حمایت می کرد ، اما بهر حال همه حوزه هنری مرتضی آوینی نبود و زم نیز هیچگاه نمی خواست همه چیز را در ازای یک فرد از دست بدهد .
تمجید شجاعانه آوینی از فیلم «عروس» افخمی شروع حملات بی سابقه ای به وی بود در حدی که در کیهان گستاخانه نوشته شد : « آقای آوینی از فیلم عروس خوشتان آمده یا از خود عروس ( نیکی کریمی ) » اما آوینی تسلیم نشد و با انتشار ویژه نامه « هیچکاک همیشه استاد » به بررسی و معرفی هیچکاک و فورد و ... پرداخت و همین جسارت باعث بازشدن پای آدمهایی مثل کیومرث پوراحمد و امید روحانی و داوود نژاد و فراستی - که مذهبی نبودند ، ولی با آوینی همفکر بودند – به حلقه آوینی شد کیهانی ها و مدافعان خشک مغز جمهوری اسلامی پیدایش این حلقه را به نشانهی انحراف او از اسلام و انقلاب دانستند و صدا و سیما پخش تصویر و صدای او را ممنوع کرد و کیهان به او و سوره حملههای مکرر کرد و دادگاه مطبوعات نیز به فرمان دفتر رهبری یک شماره از نشریه سوره را در چاپخانه توقیف و تماما آنرا خمیر کرد !
حالا آوینی سوم مرغی است که هم در عزا سرش را می برند و هم در عروسی ! مرتضی اکنون هیچکس را جز رفقایش در«سوره» و « روایت فتح » ندارد ، اکنون زیر پای «سوره» بخاطر فشارهای بیرونی ازچند طرف و پشتوانه ضعیف درونی حوزه هنری تحت مدیریت زم آرام آرام دارد خالی میشود. آوینی بخاطر دفاعش از سوره و تفکر خودش از همه طرف برای خود دشمن تراشیده است. او به شدت منزوی شده است و این تنهایی در او افسردگی عجیبی ایجاد کرده است.
در فروردین سال 1372 که اوج انزوای آوینی بود در حالیکه همگان مشغول دید و بازدید و عید گردشی هستند مرتضی آوینی دوستان خود را گرد هم می آورد تا از تهران دودآلود و غریب و تنهایی و افسردگیاش،رخت بر بندند تا به همان بهشت روی زمینش در جبهه و آدمهایی که هنوز در همان دوران طلایی زندگی میکنند رجعت کند .
صبح روز بیستم فروردین، مرتضی آوینی بالاخره بر بزرگترین ترس انسان مدرن، یعنی مرگ، غلبه میکند و در گودالی در فکه که به قتلگاه شهدای گردان کمیل مشهور است مین والمریای عمل نکرده ای از زمان جنگ او را به آسمانها می رساند .
عکسهایی از مرتضی آوینی
Excerpt:
There were three Morteza Avini's, connected through a search for the post-modern self. The first one reads about it before the revolution through art; the second one observes it through the revolution and especially the war with Iraq; and the third one lives it and flirts with it through publishing Sooreh and eventually becomes it, by choosing to be killed in a mine-filed
برچسبها: خاطرات جبهه, دغدغه های فکری
Amir Farshad Ebrahimi©
9.4.10 |
|
|
وقتی سر پرونده اون نوار کذایی بازداشت شدم و میرفتم زندان اول بردنم حفاظت اطلاعات دادگستری که همون طبقه اول دادگستری تهران مجتمع امام بودش آنزمان یه نصفه روز اونجا تو سلول انفرادی بازداشت بودم البته آقای دکتر محسن رهامی هم همراهم بود که ایشان هم بخاطر اینکه وکیل بنده بودند بازداشت شدند ! .
قبل اینکه ببرنمون تو سلول یه ماموری اومد و تقریبا هر چی همراهمان بود گرفت از جمله عینک و کمر بند و بند کفش ! و حتا عمامه آقای دکتر رهامی را !
گفتم دیگه بند کفش و کمربند و عینک رو برا چی میگیری ؟ طرف یه نگاه مشکوکی بهم کرد و گفت برای اینکه یه وقت هوس خود کشی نکنی !
اون موقع از این کار ماموره و این سنت خنده دار زندان خنده ام گرفت و با خودم فکر کردم همهی این اعتراض وافشاگری و این حرفها به خاطر تغییر شرایط و بهتر زندگی کردن خودم و این جامعه است حالا هم که افتاده ام زندان مگه دیوانه ام خودم را بکشم؟
بکشم که چی؟
حالا به این یکسال که گذشت نگاه که می کنم می بینم الان هم همین است. خب مگر نه این که ندا ها و سهراب ها و ... و همهی این اشک و خون و درد گریه و داد و فغانها برای زندگی بهتر بوده است؟
این یکسال خیلی ها همه کار و زندگی و شب و روزشان را توی خیابونها و جلوی سفارتخانه ها سر کردند ، خوب دستشان هم درد نکند اما دوستان همین آقای مهندس موسوی حرف خیلی زیبایی زدند که با این جنبش سبز باید زندگی کرد نه مبارزه .
بله باید حواسمان به زندگی باشد و پاس بداریمش.
زندگی کنیم با همهی وجودمان ...
برچسبها: دغدغه های فکری
Amir Farshad Ebrahimi©
6.4.10 |
|
|