برای تهیه گزارش و عکس به پاکستان آمده ام و حالا خود را در میانه دود و راههای نیمه ساخته و آدمها و دوچرخه و باز آدمهایی که در هم وول میخورند می یابم ! اینجا اگر گم بشوی انگار برای همه عمر گم شده ای و معلوم نیست دیگر سر از کجا در می آوری ، اینجا پر است از بوی ادویه و کارگرها و پیاده روهایی بزرگ و خیابانهایی کوچک ! همه جور آدمی را میتوان اینجا پیدا کرد ، هندی ، عرب ، چینی و آسیایی و البته ایرانی !
اما شب ، شبها خیابانها در دست گداها و فاحشه های فقیری هستند که تو می مانی در کشوری که خود را تنها قدرتمند اتمی مسلمان دنیا می داند اینها چکاره اند ؟ راستی پاکستان اولین کشوری است که طعم جمهوری اسلامی را چشیده است ! و اینطور که می گویند یکی از پرجمعیت ترین کشورهای مسلمان دنیاست ، کشوری است کهن با تاریخی به درازای چسبندگی به تمدن ایندوس
پاکستان البته به چیزهای دیگری نیز مشهور است اینجا سرزمین نظامی ها و کودتاهاست ! معمولا هر دهسال یکبار یک کودتا صورت گرفته و آخرینش کودتای پرویز مشرف بود که در سال 1999قدرت را طی دوشبانه روز کودتایی نسبتا آرام بدست گرفت و شد دوازدهمین رئیس جمهور پاکستان و تا سال 2008 هم بر سرقدرت بود تا که دست آخر شبی به تلویزیون آمد و طی نطقی گفت امشب می خواهد قدرت را واگذار نماید و فردا صبحش هم پاکستان را ترک گفت و الان در ویلای شخصی خودش در محله فینچلی لندن روزگار می گذراند !
در پاکستان و دست کم در ایالت بلوچستان و شهر کویته که ما در آنجائیم از پارک و مرکز تفریحی و سینما خبری نیست ، اینجا ظاهرا اصلا فراغتی نیست که بخواهند برایش برنامه ای بریزند !
نکته دیگر این که در همه جای پاکستان بروی تابلوها بروی اسکناسها و در و دیوار می بینی که نوشته اند : پاکستان ؛ ایمان - نظم - اتحاد اما مثل همه شعارهای حکومتی در سرتاسر دنیا هیچ کدامش را نمی توانی در اینجا پیدا کنی دست کم نظم و اتحادش را که مطمئنم در کل پاکستان خبری از آن نیست .
اما پاکستان برای من یعنی بوی وطن ! اینجا نزدیکترین جایی است که در این سالها به کشورم ایران توانسته ام نزدیک بشوم ، پاکستان با همه بدی ها و خوبیهایش شرق است و شرق برای همه ما ایرانی ها تمثیل آن گوهری است که دوستش داریم و خانه مان می دانیمش ، شرق در دهکده جهانی مارشال مک لوهان گرچه شاید کاریکاتور و عکس برگردان غرب باشد اما مشرق زمین هنوز در جستجوی آن مفهوم قدیمی انسانیت است و من اینرا در جای جای این گوشه سیاره زمین دیده ام .
این روزها باردیگر پاکستان آبستن حوادث خونباری است که مدتها در این سرزمین تکرار می گردد در غربی ترین نقطه این کشور عبدالمالک ریگی لانه کرده است و هر از گاهی به مدد حمایتهایی که متاسفانه بعضی از اپوزیسیون ماهم برایش هورا می کشند با اسلحه ها و مهمات اهدایی از نمی دانم کجا ! دست به اقدامات تروریستی می زند و با بمبگذاری و آدم ربایی میخواهد چنگ و دندان نشان دهد ، ریگی این روزها به نظر من صحنه آزمایش حق گرایی و انصاف سنجی ماست ، ما اعتقاد داریم خشونت محکوم است و ترور پدیده ای است بنیادگرایانه و همانطور که عملیات تروریستی عوامل جمهوری اسلامی مثلا در برلین و میکونوس را محکوم می نمائیم و آنرا پدیده ای زشت و غیر انسانی می دانیم باید هم ترور لاجوردی بدست مجاهدین خلق و همین عملیات انتحاری اخیر ریگی را هم محکوم نمائیم ، ترور ، تروراست و هیچ فرقی ندارد تروریست سعید امامی باشد یا ریگی یا مسعود رجوی !
از غرب پاکستان که بگذریم در شمال آن نیز این روزها طالبان فراری از افغانستان و همچنین طالبان خود پاکستان لانه کرده اند البته فرق بسیاری بین طالب های افغانی و پاکی نمی باشد چرا که طالبان پاکستان همانند طالبان افغانستان، پشتون هایی هستند که در مناطق شمال غربی پاکستان، در مرز با افغانستان، سالهای سال است زندگی می کنند.
آنطور که دیروز در جلسه ای که یک مامور امنیتی پاکستان درباره طالبان می گفت اینطور فهمیدم که امروز از ائتلاف بیش از بیست گروه مختلف بنیادگرای پاکستانی که در مناطق مختلف پاکستان بوده اند و امروز همه در شمال غربی پاکستان بهم پیوسته اند و سازمانی را تشکیل داده اند بنام «طریق طالبان پاکستان» یا «جنبش طالبان پاکستان» این گروه در ابتدا تحت فرماندهی «بیت الله مسعود»- که در وزیرستان جنوبی، در مرز افغانستان، اقامت داشت و آمریکا برای دریافت هرگونه اطلاعاتی درباره آن پنج میلیون دلار پاداش تعیین کرده بود و البته شش ماه پیش در یک حمله هوایی هلی کوپترهای نیروهای متحدین به روستای نردوسی در وزیرستان جنوبی کشته شد و از آنزمان تا کنون فرماندهی این سازمان نامعلوم می باشد .
این روزها ارتش پاکستان با کمک نیروهای متحدین آمریکا - که ظاهرا البته پاکستان از حضور آنها هم راضی نیست - در «دره سوات» با طالبان درگیر است، و درگیریهای نظامی به اوج خود رسیده است . گروه جنگجوی دره سوات تحت فرمان «مولانا فضل الله» عمل می کند که پدر همسرش، «صوفی محمد»، در کنار طالبان افغانستان علیه نیروهای آمریکایی جنگیده بود. فرماندهان «طریق طالبان پاکستان» آموزش دیده های جنگ افغانستان هستند و البته گفته می شود بعضی از آنها همانهایی هستند که در جنگهای افغانستان و روسیه آموزش دیده آمریکا هستند ! حساسیت دره سوات از آنجاست که اخبار و اطلاعات تائید نشده ای البته وجود دارد که گفته می شود ایمن الظواهری در آنجا مخفی شده است .
بله اینجا پاکستان است سرزمین دود و ادویه و خون و خمپاره و تروریست اما زیباست و عجیب و البته این روزها خطر ناک اما بازهم می گویم دوست داشتنی است ، اگر فرصتی شد بازهم برایتان از پاکستان و سفر این روزها خواهم گفت .
برچسبها: مقالات و مجادلات
Amir Farshad Ebrahimi©
30.10.09 |
|
|
جمهوری اسلامی نظامی است قبل از چیز امنیتی با هزاران شیوه و ترفندهای کثیف و غیر انسانی ، جمهوری اسلامی که این روزها موقعیت و حیات خود را در خطر می بیند ضمن گسترانیدن چتر امنیتی و خفقان خود در داخل هیچ فعال و یا حتا ایرانی غیرسیاسی ای را که فقط در پی اولیه ترین حقوق خود است را نیز از دایره دید خود خارج نمی گذارد .
با آوردن چند مثال ساده برایتان شیوه های این سیستم را درمی یابید .
مهر انگیز کار را همه می شناسند ، مهر انگیز یکی از حقوقدانان بنام کشورمان هست ، وی فقط به جرم اینکه جمهوری اسلامی را نظامی غیر دموکراتیک می داند و با خشونت علیه زنان مخالف هست و این را نه بازور اسلحه و نه با دلایل غیر منطقی عنوان می کند پس از ماهها زندان و تحقیر و فشار صرفا بخاطر اینکه در کنفرانس برلین " حجاب اسلامی " را رعایت نکرده بود ! (آخرین جرمی که برای وی در پرونده اش توانستند "فراهم کنند " ) مجبور به ترک کشور شد و الان سالهاست که وی را در تبعیدی ناخواسته در فشار گذاشته اند ، و البته این همه داستان نیست با رفتن وی از کشور تازه فشارها آغاز شد همسر وی سیامک پورزند ا این پیر مرد آزادیخواه را هم گرفتند و با هزار فشار و شکنجه روحی و روانی و جسمانی مجبور به اعترافاتی نمودند که به واقع مرغ پخته را هم به خنده وامیداشت بد از آن هم همچنان گریبان این خانواده را رها ننمودند، سیامک ماهها در زندان بسر برد و دست آخر تن بیمار و رنجور وی راهم رها نکرده وتا همین امروز هم وی ممنوع الخروج می باشد و من نمی دانم این پیرمرد هشتاد ساله چه خطری می تواند برای نظامی باشد که آقایان ادعا می کنند قدرت اول سیاسی و نظامی و اقتصادی منطقه و جهان اسلام است ، که نمی گذارند وی در کنار خانه و خانواده تبعیدی خودش برود ؟ آنچه که این روزها بر این خانواده میگذرد کثیف ترین شیوه امنیتی برای فشار و باج گیری سیاسی و امنیتی می باشد .
محمد رضا ک ، بیست و دو ساله و دانشجوی سال دوم بانکداری دانشگاه مترو پولیتن در لندن می باشد ، محمد رضا عضو و هوادار هیچ حزب سیاسی ای در داخل کشور و خارج از کشور نمی باشد ، وی که پدرش عضو یکی از نهادهای انقلابی می باشد و مادرش نیز متاسفانه این روزها در بستر بیماری در بیمارستان می باشد ،و باز هم تاکید می کنم بدون هیچ گرایش سیاسی و فعالیت آشکار و پنهان و تنها بر اساس عرق ملی و علاقه اش به کشورش در آخرین انتخابات ریاست جمهوری شرکت می کند و به آقای موسوی رای می دهد ، در فردای روز انتخابات که کودتای احمدی نژادی بر علیه آرای میلیونها ایرانی در داخل و خارج از کشور بوقع پیوسته بود او نیز در پی این سئوال بی جواب " رای من کجاست ؟" می رود و در تجمعی آرام و غیر سیاسی و کاملا مدنی مقابل سفارت ایران در لندن می رود و جالب است که با پرچم جمهوری اسلامی به دوش در چند روز اولیه این تجمع به مقابل سفارت می رود که بعد از آن خبر سکته قلبی مادرش را می شنود و برای ملاقات مادرش به ایران می آید ، در فرودگاه امام خمینی البته بدون هیچ مشکلی وارد خاک میهن می شود و به دیدار خانواده می رود ، بعد از چند روز از سوی وزارت علوم با وی تماس میگیرند و میگویند برای پیگیری مسائل بورسیه اش باید به اداره بورس وزارت علوم در ساختمان میدان تختی بیاید ، محمد رضا طبق قرار قبلی به وزارت علوم می رود و پس از ساعتی به او میگویند که کارش در اداره دیگری باید پیگیری شود و فردی در آنجا که خود را آشنای پدرش که از مدیران میانی یک نهاد انقلابی می باشد می باشد معرفی می کندو اظهار میدارد که بیا و با ماشین من و باهم به آنجا برویم ، محمد رضا بی خبر از همه چیز بهمراه آن فرد می رود اما بجای وزارت علوم سر از زندان اوین درمی آورد ! در زندان اوین بازجو عکسهایی از حضور سه روزه وی در مقابل سفارت ایران به وی نشان می دهد و اظهار می نماید تنها راه نجاتش این است که باید بیاید در مقابل دوربین اعتراف نماید که وی از سازمان دهندگان تجمع مقابل سفارت بوده است و مبالغی هم از سازمانهای امنیتی انگلیس برای این منظور گرفته است اما پس از چند روز پشیمان شده است و به ایران می آید تا اعتراف کند ! ضمنا اطلاعاتی هم به وی می دهند که ما اطلاع داریم تو با دختری در لندن دوست هستی و رابطه نامشروع با وی داری و این هم بر جرمت می افزاید و هم بخاطر محاربه و هم بخاطر رابطه نامشروع حکمش اعدام است !
همزمان به پدر محمدرضا هم اطلاع می دهند فرزندت به مبارزه مسلحانه برعلیه جمهوری اسلامی در انجمن پادشاهی در لندن اعتراف نموده و بازداشت است و ضمنا پسرش بیمار هم هست و بخاطر بی بندو باری جنسی ای که درخارج از کشور داشته است ایدز هم دارد !
محمدرضا نهایتا البته با پیگیریهای پدرش و بخاطر داشتن این شانس که در نهادهای امنیتی آشنایانی داشته است پس از گذشت صد و ده روز به تازگی آزاد می شود اما فشارهای و شکنجه های روحی و روانی بر وی آنقدر زیاد بوده است که وی از زمان آزادی تا کنون در بیمارستان بستری می باشد .
حشمت الله طبرزدی را هم بسیاری می شناسند وی زندگی و خانه و خانواده خود را بیش از سی سال است وقف سیاست و فعالیتهای سیاسی نموده است در این سالها همسر و فرزندانش تنها فعالیت سیاسی شان پیگیری وضعیت وی در مواقعی است که او در زندان است و خوب وقتی از مجاری قانونی در داخل کشور به نتیجه ای نمی رسند گاها با رسانه های خارج از کشور هم مصاحبه میکنند و از بی اطلاعی از وضعیت حشمت می نالند ، وزارت اطلاعات در بازی ای کثیفی مخفیانه با همسر وی از طریق تلفن و احضاریه به مکانهای نامعلوم ارتباط میگیرد و ضمن بیان این تهدید که اگر به حشمت چیزی از این ماجرا بگوید جان خانواده اش در خطر می افتد سعی در تحریک وی بر علیه همسرش می نمایند .
از این دست موارد و اعمال کثیف غیر انسانی که این روزها دستگاههای امنیتی برای بقول خودشان برقراری امنیت انجام می دهند بی شمار و بی شمار است من در این جستار البته قصد ندارم موضوع را شخصی کنم و از خودم نمونه بیاورم اما جالب است که هرگاه فعالیت من زیاد می شود و مثلا مصاحبه و مقاله و ... بیشتری انجام می دهم اتفاقات جالبی می افتد خانواده ام در تهران زیر فشار قرار میگیرند ، حقوق بازنشستگی پدرم که بیش از سی و پنج سال در نیروی هوایی ارتش خدمت نموده قطع می شود و دست آخر وی که برای پیگیری این ماجرا به کانون بازنشستگان می رود به او می گویند فعلا حقوقت را می دهیم اما اگر نتوانی خفه اش بکنی خودمان خفه اش می کنیم !
برادرم را که وی خود نیز فرد مستقلی است و بر اساس درک و شعورش رفته است رای داده و مثل میلیونها ایرانی دیگر در بعد از انتخابات به رای و شعورش توهین شده بود در راهپیمایی و تجمع میدان توپخانه بازداشت می کنند و به کهریزک می برند و به وی میگویند بیا و به ارتباط با برادرت اعتراف کن !! و پس از سه هفته شکنجه نهایتا با اخذ اعترافات مورد خواستشان وی را در بیابانهای لواسان رها می کنند و می روند (که البته باز خدا رو شکر که به همین بسنده کردند )
همه این اینها را که برایتان گفتم نکته ای دیگر را که مربوط به سالها پیش می باشد را نیز بگویم تا به اصل مطلب بپردازم ، در سال 1374 وزارت اطلاعات زیر نگین سعید امامی و فلاحیان تصمیم میگیرد یک کارخانه نساجی دولتی را که بخرد ، وزارت صنایع با این مسئله مخالفت می نماید و نهایتا در یک پروژه کثیف همسر یکی از مدیران ارشد وزارت صنایع که اتفاقا از فعالان حزب کارگزاران سازندگی نیز بوده است توسط گروههای بی نام نشان ! ربوده می شود و به همسر وی تجاوز می کنند و از این ماجرا فیلمبرداری می شود و چند روز بعد سعید امامی با این فیلم به دفتر آن فرد می رود و می گوید یا با واگذاری کارخانه به بخش خصوصی زیر نظر وزارت اطلاعات موافقت می کنی یا این فیلم همین فردا در میدانهای تهران به عنوان فیلم سکسی فروخته می شود !
بله همه اینها را گفتم تا به مطلع این مطلب دوباره برگردم بله ، سعید امامی گرچه این روزها پیکرش در بهشت زهرا زیر خروارها خاک پوسیده است اما روحش و شیوه های کثیف و وقیحانه امنیتی اش هنوز زنده است ! آن چیزی که سعید امامی را تبدیل کرده بود به سعید اسلامی و این روزها همه او را به عنوان یکی از کثیفترین و مزدوران جمهوری اسلامی می باشند که مرده است و خوشحالند که نیست مختص به آن چهره مظلوم و بدن ضعیف الجسه نبوده است ، سعید امامی تکه ای از کوه یخ وقیحانه ای بود که با فتوای " حفظ نظام از واجبات است " دست به هر غلطی می زدند و در دل از خدا هم می خواستند که این عملشان قبول درگاه باریتعالی قرار گیرد ، روزه می گرفتند و به مال و ناموس مردم تعدی میکردند ، نماز حاجت می خواندند تا در تکه تکه کردن فروها موفق شوند ، شلاق و کابل بر بدن ملت می زدند و یاحسین و یازهرا می گفتند و همه اینها به حیات و زنده بودن یک فرد مختص نبوده و سعید امامی گرچه شاید مبدع و بنیانگذار این راه بوده اما هنوز و هنوز ادامه دارد و هر روز یکی از این شیوه های کثیف برملا می شود ...
برچسبها: مقالات و مجادلات
Amir Farshad Ebrahimi©
26.10.09 |
|
|
شاید اکثر شهروندان تهرانی با عبور از میدان هفت تیر ساختمان بزرگ و نسبتا زیبایی در ضلع شمالی این میدان مشاهده کرده باشند ، این ساختمان که سالها ساختن و اتمام آن بطول انجامیده در ابتدا توسط یکی از برجسازان معروف تهران بنام حدادی سنگ بنایش گذاشته شد تا که در سال 1379 در پرونده ای که برای وی مفتوح شد از سوی قوه قضائیه توقیف گردیده و در سال 1380 نیز به وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح برای احداث فروشگاه اتکا واگذار شد .
در سال 1386 نیز درحالیکه ساخت آن به اتمام رسیده بودوزارت دفاع مالکیت آنرا به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی واگذار می نماید .
اما این بنای نسبتا وسیع که ظاهر زیبایش باطن پلیدش را پنهان نموده مدت یکسال است که بازداشتگاهی است بنام مرصاد و بر اساس اطلاعات رسیده ظرفیت پذیرش 300 زندانی انفرادی و یکهزار نفر متهم در بندهای عمومیش را دارد .
در بالای این بازداشتگاه سه دیش مخابراتی وجود دارد که از آنها برای ارتباطات استفاده می شود، البته اینکه آیا از این ساختمان هم برای پرتاب پارازیت استفاده می شود یا خیر هنوز اطلاعی نیست ، در گرداگرد این ساختمان دوربین های کنترل مدار بسته ایکس سی و شش وجود دارد که بالاترین زاویه دید و کیفیت را دارد .
این بازداشتگاه سه طبقه می باشد و چهار طبقه نیز در زیر زمین دارد . مجاری ورود و خروج متهمان و پرسنل آن در دو کوچه بالا و پائین ساختمان و سه پلاک آنورتر بنا می باشد که در عکسهای ماهواره ای بوضوح قابل دید است .
این بازداشتگاه هم اکنون در اختیار سپاه محمد رسول الله تهران است که زیر نظر سردار عراقی می باشد ، پیش از این خبرهایی از حضور و دخالت نقدی در بازداشت و بازجویی از متهمان بسیج می آمد تا که خبر انتصاب نقدی به فرماندهی سازمان بسیج آن اخبار تائید نشده را تائید نموده .
نقدی با سوابق بی شماری ازاحداث بازداشتگاههای بی نام نشان و بازجویی و شکنجه از متهمان مواجه هست و اکنون هم بازداشتگاهی با این وسعت و حتما مجهز در اختیارش هست .
گفته می شود بازداشتگاه کهریزک بخاطر آنکه هواکش نداشته و استاندارد نبوده تعطیل شده ! اما این بازداشتگاه با توجه به عکسهایش ظاهرا هم سیستم تهویه مطبوع دارد و هم ظرفیت مناسب پس آقایان با خیال راحت به کارشان ادامه می دهند .
برچسبها: روشنگری
Amir Farshad Ebrahimi©
21.10.09 |
|
|
انقلاب! نمي دانم چرا آن چنان که بايد، اين واژه را دوست ندارم و از آن می ترسم ، انگار كه از مدتها پيش، ترسي نهفته از آن، در دلم رخنه كرده است.
ايران ما در سال پنجاه و هفت ، آبستن يك انقلاب بود. انقلابي كه بساط سلطنت دو هزار و چند صد ساله را برچيد و نظامي را بر سر کار آورد که مي خواست به تمام دنيا صادر شود، و در همان روزهاي آغازين پيروزي، هر گروه مبارزي براي حكومت آينده مدلي پيشنهاد و از آن دفاع کرد: جمهوري ناب، جمهوري مشروطه، جمهوري دمکراتيک، حکومت اسلامي و....نهايتا اقليتي موج سوار، که سهم چندان زيادي هم در پيروزي انقلاب نداشتند، با برگزاري رفراندومي که بيشتر احساسي بود تا عقلاني، «جمهوري اسلامي» را بر ايران حاكم كردند: «نه يک کلمه بيشتر و نه يک کلمه کمتر».
اين، اولين کلام مطلق و زورمدارانه اي بود که بر زبان رانده شد. هر چند كه در حال و هواي انقلابي آن روزها، روح انحصار طلب حاكم بر آن، مورد بي توجهي قرار گرفت. پس از آن و در کوران حادثه هاي اوايل انقلاب، تمام جريان هاي مخالف آن اقليت، هرکدام به نحوي برچيده شدند و شعار «حزب فقط حزب الله رهبر فقط روح الله»، به مانيفست انقلاب اسلامي تبديل شد !
انقلاب اسلامي ايران با خود ارمغان هاي ديگري را هم به همراه آورد: دادگاه هاي انقلاب اسلامي، سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، کميته انقلاب اسلامي و هزار و يک بنياد و ارگان ديگر، كه همه و همه، ثمره هاي انقلاب اسلامي بودند.
با انقلاب بهار آزاديي آمد که تا امروز، بغل بغل از خون جوانانش «لاله ميدمد» سه دهه از حيات انقلاب گذشته، اما نه از «استقلال» خبري هست و نه از «آزادي»! امروز، مرگ و زندگی انقلابي که قرار بود براي ايران استقلال بياورد، در گرو بازارهاي نفتي اروپاييان است و بس!
انقلابي که قرار بود براي ايران آزادي بياورد، امروز حتي تحمل برگزاري يک جمع منتقد دانشجويي چند نفره را هم ندارد! انقلابي که قرار بود «اسلامي» باشد و «عدل و انصاف» برايمان بياورد، از پشت بام مدرسه علوي در آغازين روزهاي حياتش گرفته تا به امروز، مدام و پي در پي در دادگاه هايش سرگرم اعدام و زندان و شکنجه و توقيف ملت است ! و حتا پیشتر از آن انقلابی صورت گرفت که از همان فردایش انقلابیون را به مسلخ برد از قطب زاده گرفته تا آیه الله شریعتمداری و منتظری و .... حذفهایی که تا به همین امروز هم ادامه دارد و می بینیم که موسوی و کروبی و بهزاد نبوی و ... این انقلابیون روزهای اول شده اند دشمنان انقلاب !
اين چنين است که امروز، حاكمان «انقلاب اسلامي ايران»، در چرخه اي از فشار و اختناق، هر روز بيشتر از گذشته ثابت مي كنند بزک كردن نام ايران با عبارت هايي مثل «جمهوري» و «اسلامي»، تنها وسيله اي بوده براي پايه ريزي نظامي كه «خلافت» و يا «سلطنت ديني»، شايد بهترين نام براي آن باشد.
اينها، همه، ثمره هاي يك انقلاب هستند. بي ترديد و بدون اغراق مي گويم كه اين سرنوشت تمامي انقلاب هاست. حتي انقلاب فرانسه که در ادبيات سياسي از آن با عنوان انقلاب کبير ياد مي شود نيز چنين چرخه اي را طي كرده است. اين حکم، در مورد تمام برپاكنندگان و البته تماشاگران انقلابها، به تساوي صادق است.مردان انقلاب فرانسه مرعوب منظرهي انبوه خلق انقلابي شدند و هم آوا با روبسپير فرياد برآوردند که «جمهوري؟ پادشاهي؟ ما چيزي جز مساله عدالت اجتماعي نمي شناسيم» و بدين سان نه تنها نهادها و قانون اساسي- که به قول سن ژوست روح جمهوري است- بلکه خود انقلاب را بر باد دادند.
آري مسئله اساسي اين است که همواره در تفکر بعد از انقلاب روح انقلابي فراموش مي شود و تلاش و مجاهدتي هم براي فهم آن در چارچوب قواعد انقلابي صورت نمي گيرد و خود انقلاب هم نهادي براي حفظ آن روح به وجود نمي آورد. انقلابي که همواره با وحشت و فاجعه صورت مي گيرد با جمهوري پايان مي پذيرد. چرا که هميشه عقيدهي انقلابيون زخم ديده از استبداد اين است که جمهوري تنها شکل حکومتي است که تا ابد آشکارا و پنهان با حقوق بشر سر جنگ و عناد ندارد. اما متاسفانه بعد ها معلوم مي شود که هيچگاه صفات اصيل جمهوري در نظام هاي انقلابي جاي نمي گيرد. چرا که انقلابيون، در جامعهي استبداد زدهي قبل از انقلاب، هيچ گاه فرصتي براي آموختن مباني آن نداشته اند. و اينچنين مي شود که جمهوري داران امروز و انقلابيون ديروز خود مستبدترين استبداديون مي شوند و به قول هانا آرنت « فرزندان انقلاب توسط انقلاب حذف مي شوند».
اين سرنوشت غم انگيز ما نيز هست. خيل عظيمي از دموکراسي خواهان و اپوزيسيون ايران امروز به تحول در ايران مي انديشند و تنها راه نجات ايران را براندازی و انقلاب مي داند و بس! انگار که ايران ما فقط محتاج انقلاب است! ما امروز گرفتار وضعيتي شده ايم كه انقلابيون ايراني در سالهاي دهه پنجاه گرفتار آن بودند. فقط به حذف نظام حاکم مي انديشيم، بي آنکه در مورد ايران فرداي پس از انقلاب انديشه اي كرده باشيم و به اتفاق نظر رسيده باشيم. علم مخالفت با ديکتاتور هاي امروزين ايران را بر دوش گرفته ايم، بي آنکه بدانيم بعد از آن چه مي خواهيم: سلطنت؟ جمهوري؟ فدرال ؟ و ... امروز نه جمهوري خواهان ما و نه سلطنت طلبان ما ، هيچکدام مدل و مانيفست جامعي براي بعد از انقلاب ارائه نكرده اند! ما فقط به امروز داریم فکر می کنیم و البته همین امروز هم دعوا و مکافات خودمان را داریم !
همین روزها که ایرانمان ملتهب کودتای احمدی نژادی است و ایرانیان خارج از کشور نیز در پشتیبانی از ایران به راهپیمایی و اعتراضات بی شماری دست آزیدند کدام تجمع و راهپیمایی و ... را سراغ دارید که در آن یا بر سر شعار و یا بر سر پرچم و تقدم و تاخر فلان شعار ویا رنگ سبز و قرمز و زرد و آبی و ... دعوا نشده باشد ؟
همین دیروز من در تجمعی مقابل سفارت جمهوری اسلامی شرکت کردم که تعداد کل جمعیت حاضر کمتر از سی نفر بود و این سی نفر بیست نفر در آنور برای خود شعار می دادند و ده نفر هم در اینور شعار می دادند ! این یعنی ما هنوز نمی دانیم چه می خواهیم و حالا که هنوز بر سر اولی ترین چیزها اختلاف داریم چه معنی دارد که به انقلاب بیاندیشیم ؟ مگر نه این است که همه اعتقاد داریم استبداد و دیکتاتوری بهتر است از هرج و مرج !
براستی اگر همین امروز بساط جمهوری اسلامی برچیده شود ما چه بدیلی برای آن داریم ؟ غیر از این هست که به جان هم می افتیم و همین دعواهای مقابل سفارت و راهپیمایی هایمان را با خود به ایران می بریم و هرج و مرج و متلاشی شدن ایران اولین دستاورد آن است ، اینها را نمی گویم که در دفاع از جمهوری اسلامی باشد و یا بگویم من مخالف رفتن اینها هستم نه این رژیم دیکتاتوری امروز ضد بشری ترین نظام است و با رفتنش شک ندارم که تمام دنیا از شرآن راحت می شود ، حرف من به معناي آن است كه ايراني هرگز آنچنانکه بايد و شايد، معناي دموکراسي و انقلاب را نياموخته است. به راستي چه تضميني وجود دارد که مخالفان امروز جمهوري اسلامي فردا که به قدرت رسيدند از ملايان امروز بهتر باشند؟
مگر نه اينکه پايه گذاران دادگاه هاي انقلاب و دادستاني اوين خود از زخم خوردگان و شکنجه ديدگان ساواک بودند؟ مگر غیر این است که لاجوردی خود شکنجه شده ساواک بود ؟ مگر همین حسین شریعتمداری در زندانهای ساواک طعم شکنجه را نچیده بوده ؟ و اصلا بالاتر همین آقای خامنه ای مگر خود طعم زندان و تبعید و شکنجه را در زندانهای قبل از انقلاب تجربه نکرده بوده ؟ پس چه شد؟ مگر اعدامهاي دسته جمعي و کشتارهاي سالهاي 66-67 کار آنها نبود؟!اينجاست که من از انقلاب مي ترسم و احساس مي کنم كه ما قبل از انقلاب، به آموختن و تمرين دموکراسي نياز داريم.
اگر بدانيم دموکراسي چيست، اگر بدانيم قواعد رفتار دموکراتيک چيست، نه اينچنين اپوزيسيون هاي مخالف جمهوري اسلامي به جان هم مي افتند و نه مبارزه با جمهوري اسلامي و سرنگوني ديکتاتوري دينياش اينچنين سخت مي شود. شناخت دموكراسي و باور آن، خود انقلابي است که از انقلاب بر عليه ملايان بهتر و والاتر است ، و انقلابي است عظیم در درون.
ما اگر اول خواسته های خودمان را بدانیم و هدفمان را بشناسیم نه بر سر رنگ سیز یا قرمز دعوا می کنیم و نه بر سر پرچم و رنگ و آرم آن برسرو کله همدیگر می زنیم و نه آنوقت یک جماعت سی نفری آنچنان که برایتان گفتم هر کدام یک شعاری سر می دهند آن وقت است که نه براي حذف يكديگر اقدام مي کنيم و نه با برچسب ها، شرافت ديگري را فقط به خاطر آنکه با ما نيست، لکه دار. آن وقت است که با آن اتحاد آرماني، شايد ديگر براي سرنگوني دیکتاتورهای امروزین ايران احتياج به انقلاب هم نباشد.
برچسبها: مقالات و مجادلات
Amir Farshad Ebrahimi©
19.10.09 |
|
|

محمد رضا نقدی در سال 1332 در شهر نجف به دنیا آمد. پدرش شیخ علی اکبر ثمانی از طلاب شیعه مجاور شهر نجف بود. محمد رضا فرزند دوم از چهار فرزند خانواده شیخ علی اکبر بود. درسال 1358 در حالیکه یک سال از پیروزی انقلاب گذشته بود، دولت عراق این خانواده را نیز به همراه دیگر شیعیان معاند و ایرانیان مقیم عراق از کشور عراق اخراج نمود و خانواده شیخ علی اکبر به شهر « نقده » نقل مکان کردند و شهرت نقده ای را برای خود برگزیدند که بعد ها نیز به نقدی مشهور شدند.
عضویت در مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق
باشروع جنگ تحمیلی ایران و عراق و باز شدن پای این تشکل سیاسی به ایران محمد رضا نقدی در حالیکه 27 سال بیشتر نداشت عضو این گروه شد. محمد رضا نقدی کارش را در دفتر نمایندگی مجلس اعلا در شهر ارومیه آغاز کرد، وظیفه وی شناسایی کردها و اعراب معاند و معاود عراقی برای جذب و سازماندهی در این تشکل بود. در اسفند ماه سال 1359 محمد رضا برای آموزش نظامی و گذراندن دوره های چریکی به کشور لبنان عزیمت نمود و در پادگان های « جنبش امل » آموزش دید و مجددا به ایران بازگشت و در رده های نظامی مجلس اعلا سازماندهی گردید.
ورود به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
در سال 1361 شهید دقایقی از فرماندهان سپاه، ماموریت می یابد تا از بین عراقیان مجاهد و معاند تیپی را تشکیل داده و سازماندهی کند. این تیپ بعد ها اساس شکل گیری سپاه بدر شد. محمد رضا نیز در زمره دیگر معاندین عراقی بود که به عضویت این تیپ در آمد و در معاونت اطلاعات وعملیات این لشگرمشغول خدمت شد. تاسال 1364 محمد رضا در لشکر 9 بدر مشغول خدمت بود و بعد از آن به سپاه لبنان منتقل شد. سپاه لبنان نیرویی بود که به فرمان آیت الله خمینی و به منظور عملی کردن استراتژی « آزاد سازی قدس » و یاری رساندنی به مبارزان لبنانی در نبرد با اسرائیل ایجاد شد. هرچند که بعد ها این تفکر با استراتژی « راه قدس از کربلا می گذرد » متوقف شد و اولویت جنگ ایران و عراق محسوب گردید، اما فعالیت سپاه در سوریه و لبنان هرگز متوقف نشد و حتی بعد ها این یگان گسترش یافته و در فرمان 6 ماده ای فرماندهی کل قوا به فرمانده کل سپاه محسن رضایی، مبنی بر تجهیز و سازماندهی سپاه پاسداران به نیرو های مجزا، متشکل تر گردید و به عنوان یکی از نیروهای پنجگانه سپاه پاسداران شناخته شد و به « نیروی قدس » موسوم گشت. محمد رضا نقدی همچنان در نیروی قدس مشغول خدمت بود و به دلیل فعالیت های اطلاعاتی و عملیاتی اش در عراق و سودان در بین پاسداران ارشد سپاه به نام مستعار « شمس » مشهورشد. با شروع جنگ در یوگوسلاوی سابق وی در رأس گردانی از پاسداران سپاه قدس به « بوسنی و هرزگوین » اعزام شد و تاپایان بحران در آن منطقه یکی از سه فرمانده ارشد نظامی سپاه پاسداران در بوسنی بود. محمد رضا نقدی - ملقب به شمس - در سال 1372 به عنوان معاون اطلاعات نیروی قدس به پیشنهاد فرمانده کل سپاه از سوی علی خامنه ای انتخاب می گردد اما دیر سالی از این انتصاب نمی گذرد که مجددا از سوی علی خامنه ای به عنوان فرمانده حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی منصوب می شود و با درجه سرتیپی از نیروی قدس سپاه به نیروی انتظامی منتقل میشود. نقدی در آخرین روزی که در پادگان امام علی در بین پاسداران سپاه به سر می برد در مراسم تودیع اش اهداف خود را از پذیرش این پست گسترش عدالت اجتماعی، شایسته سالاری، مبارزه با فقر، اعتیاد و فساد اداری عنوان نمود. در حالی که به جز مبارزه با فساد اداری دیگر اهداف وی به هیچ وجه در چارچوب مسئولیتی که برای وی در نظر گرفته شده بود نبود، و در آن آشفته بازار هم کسی از وی سؤال نکرد که حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی باید بر نحوه کارکرد و فعالیت های پرسنل نیروی انتظامی نظارت کند نه آنکه محفلی برای تحقق علایق و اهداف فرمانده اش باشد ! به هر روی محمد رضا نقدی به حفاظت اطلاعات ناجا ( نیروی انتظامی جمهوری اسلامی) رفت و به واقع آنجا را تبدیل به حیات خلوتی برای خواستها و امیال شخصی خویش کرد که صد البته این علایق دور از نظر خشک مغزانی که در ایران از آنها به نام محافضه کاران یاد می شود نبود. نقدی با استفاده از رانت فرماندهی حفاظت اطلاعات و حمایت های جنبی علی خامه ای از وی ، اکثر دوستان و همفکران خود را از سپاه به نیروی انتظامی منتقل نمود و در کادرهای سازمانی ستاد این رده، نفوذ داد « شایسته سالاری ! » تا آنجا بود که به خواست وی « سرهنگ پاسدار سید رضا جلیلی » را که به حکم دادسرای نظامی قم از به اتهام فساد اخلاقی و ارتباطات نامشروع و شرب خمر، از لشکر علی ابن ابی طالب سپاه پاسداران اخراج شده بود را مجددا دعوت به خدمت نمود و وی را به سمت مسئول دفتر بازرسی خویش برگزید. (البته در ادامه مطالب علت این انتصاب آشکار خواهد شد.) رفته رفته کادر حفاظت اطلاعات ناجا شایسته و مطلوب محمد رضا نقدی و اربابانش در دفتر رهبری شد و اینجاست که ماموریت های خاص به وی محول می شود. طلوع شمس اطلاعاتی با انتخاب سید محمد خاتمی به ریاست جمهوری و به قدرت رسیدن اصلاح طلبان دو لتی، محافظه کاران درصدد قطع شریان های حیاتی این جماعت بر آمدند. یکی از این شریان های مهم مافیاي شهرداری ها بودند ( این مافیا را به تفصیل در مقاله یقه سفید ها گل می کارند افشا کرده ام) محافظه کاران به نیکی می دانستند که در شهرداری ها چه می گذرد، چرا که خود با به روی کار آوردن « غلامحسین کرباسچی » از سوی هاشمی رفسنجانی بر آن اشراف داشتند و این لقمه چرب و نرم اکنون به دست رقیب افتاده بود. از همین رو پرونده ای را که از مدتها قبل برای روز مبادا در بایگانی اتاق سکوت خود داشتند رو کردند و محمد یزدی رئیس وقت قوه قضائیه و از مهره های اصلی محافظه کاران حکومتی فرمان آتش را صادر کرد و به اتهام اختلاس و حیف و میل بیت المال! غلامحسین کرباسچی و بیش از 164 نفر از شهرداران و مدیران شهرداری تهران ظرف کمتر از سه ماه بازداشت یا احضار شدند. این پرونده سیاسی - قضایی در نوع خود تا به امروز نیز در سیستم قضایی کشور بی نظیر بوده است.
اما چگونه پای نقدی به پرونده شهرداری تهران باز شد؟
محمد رضا نقدی که از سوی جمعی از نمایندگان مجلس پنجم و با فشار فراکسیون کارگزاران سازندگی به مجلس دعوت شده بود در جالسه ای با نمایندگان ، اینچنین دخالت خود را تعریف می کند: روزی آقای رازینی ریاست محترم دادگستری تهران مرا به دفترش دعوت کرد وقتی که رفتم ایشان توضیح دادند که پرونده ای هست که مربوط می شود به فساد مالی در شهرداری تهران و ابعاد مالی آن بسیار گسترده است ما هم به دلایلی صلاح نمی دانیم که پرونده را به دست دیگر ضابطین ، همچون وزارت اطلاعات و اداره آگاهی بدهیم و می خواهیم این را به شما بسپاریم چرا که هم « بازداشتگاهی مطمئن» دارید و هم پرسنلتان «امین» هستند.آن روز من به آقا ی رازینی گفتم: ما آماده هستیم! ولی اگر به میدان بیاییم تا آخر هستیم مبادا شما در وسط کار بر اثر فشارهای سیاسی کنار بکشید.که آقای رازینی هم گفتند : نه اراده ما هم بر این است که این قضیه جدی بگیریم و حتی مقام معظم رهبری هم فرموده اند که با این مفسده جدی برخورد شود.(پیاده شده از نوار جلسه پرسش و پاسخ محمد رضا نقدی و نمایندگان مجلس) بعد از این توافق بود که فرمان آتش صادرشد و محمد رضا نقدی با یاری سرتیپ پاسدار مسعود صدرالاسلام فرمانده وقت اطلاعات ناجا کار بازداشت، احضار و بازرداشت بیش از 164 شهردار ، مدیر ، کارمند ارشد و میانی شهرداری تهران را طی 95 روز به انجام رساندند. کار بازرسی از ساختمان های شهرداری و منازل بازداشت شدگان توسط اطلاعات نیروی انتظامی و کار بازجویی و بازداشت متهمان توسط حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی صورت گرفت . بازجویی ها عمدتا در بازداشتگاه های وصال و خاتم و یا مجتمع قضایی امام خمینی انجام می گرفت. واما در بازداشتگاه هایی که علی رازینی آنها را مطمئن خوانده بود.
ماموران امین برسر متهمان چه می آوردند؟
« ميم – ت» یکی از شهرداران بازداشت شده، پس از آزادی در لایحه شکوائیه خویش برعلیه محمد رضا نقدی و مسعود صدرالاسلام شرایط رفتار این ماموران امین را در بازداشتگاهی مطمئن اینچنین شرح می دهد: بازداشتگاه ما وصال نام داشت و من در سلول 130 انفرادی بودم. محل سلول من چهار طبقه زیر زمین بود از بلندگوی بازداشتگاه که در تمام سلولها صدای آن پخش می شد مدام یا صدای ضجه و گریه و روضه خوانی پخش می شد یا قرآن. وضع غذای بازداشتگاه هم بسیار نامطلوب بود و در مدت 65 روزی که من در انفرادی بودم همواره غذا یا تکه نانی خشک و چند خرما بود یا سوپی که بیشتر به آب گرم و گوجه و چند لوبیا شباهت داشت. وشکنجه اصل ثابت تمامی بازجویی هایم بود، بازجوی من که خود را ایمان معرفی می کرد با کابل بر پشتم میزد و با هر ضربه یا زهرا و یا حسین میگفت. آقای نقدی در تمام جلسات شکنجه خود شخصا حضورداشت و همواره زیر ضربات کابل از من می خواست تا اعتراف کنم و کتبا بنویسم که با خانم « ز- م » منشی محل کارم روابط نامشروع داشته ام ...( قسمتی از لایحه شکوائیه « م-ت » که رونوشتی از آن به مطبوعات نیز ارسال شده بود) از دیگر شاهکار های محمد رضا نقدی که به دستور شورای عالی امنیت ملی همچنان محتوم مانده آن است که وی مظنون به مشارکت در قتل قاضی ( بازپرس ) اولیه پرونده کرباسچی است، که به طور مشکوکی ناگهان سکته کرد. شایع است که محمد رضا نقدی بر سر صدور احکام سفید بازداشت و بازرسی از منازل و محل کار افراد و همچنین چگونگی حسابرسی با وی اختلاف داشته است که به همین منظور و برای حل اختلافات جلسه ای در منزل محسن اژه ای ریاست وقت مجتمع قضایی کارکنان دولت با حضور وی و محمد رضا نقدی و مسعود صدرالاسلام برگزار می شود و با صرف شام خاتمه می یابد، فردای آن روز وی دچار مسمومیت شدید می شود و به علت کاملا آشکاری ( آمپول هوا ) دچار ایست قلبی می شده، فوت می کند. به دنبال فوت ایشان کمیسیون امنیتی عالی شورای امنیت ملی ضمن اذعان به مشکوک بودن فوت قاضی، اما به خاطر دخیل بودن افرادی چون علی رازینی ( ریاست دادگستری استان تهران )، محسنی اژه ای ( ریاست مجمع قضایی کاکنان دولت و از قضات دادگاه ویژه روحانیت )، محمد رضا نقدی و مسعود صدر الاسلام دستور بایکوت شدن پرونده را می دهد.
نهایت دادگاه ها و بازداشت ها پایان می گیرند و متهمان با فشار مطبوعات و فراکسیون کارگزاران سازندگی در مجلس و پیگیری اذهان عمومی ضمن اقامه دعوی در دادسرای نظامی تهران بالاخره می توانند محمد رضا نقدی را باتوجه به فاحش بودن تخلفاتش در صدور احکام بی مورد بازداشت های موقت ، شکنجه و نوع بازجویی ها، ایشان را به هشت ماه حبس محکوم نمایند. که البته این حکم علی رغم قطعی شدنش هرگز به اجرا در نیامد و در کمال نا باوری چندی بعد محمد رضا نقدی با حکم علی خامنه ای به عنوان « مشاور ارشد نظامی رهبر و فرمانده پشتیبانی ستاد فرماندهی کل قوا» منصوب شد. و رهبر، اینچنین از وی دلجویی کرد، که مبادا خاطر ایشان حتی از رویت حکمی که هرگز اجرا نمی گردد مکدر شود و همچنین به همه بفهماند که اطرافیانش از حاشيه امن و مصونیت آهنین برخوردار می باشند. محمد رضا نقدی و ارتباط با هسته های حزب ﷲ محمد رضا نقدی از جمله محفل نشینان محرمی است که در حلقه مافیایی دفتر رهبری حشر و نشر بسیاری داشت. در درون دفتر رهبری از اردیبهشت سال 1374 ستادی به نام « ستاد واکنش سریع » تشکیل شده است که اعضای این ستاد عبارتند از: جمعی از سرداران سپاه شاغل در خود سپاه و همچنین پاسداران ارشدی که مامور به خدمت در دیگر نهادها و ارکان نظام می باشند، مانند سردار محسن رفیقدوست -که خارج از سپاه می باشد اما سردار سپاه است- و یا محسن رضایی که همچنان سر لشگر سپاه است و یا حسین شریعتمداری. ازجمله اهداف اصلی این ستاد نظامی کردن جامعه و به دست گرفتن تمامی مناصب نظام است. محمد رضا نقدی نیز از جمله اعضای این ستاد بود و به نوعی در کنار سردار حسین الله کرم و سردار ذولقدر و جانشین فرماندهی کل سپاه پاسداران، از رهبران هسته های شبه نظامی انصار حزب الله در این ستاد بودند . از جمله ماموریت های محول شده به محمدرضا نقدی و حسین الله کرم از سوی این ستاد طرح ترور « عبدالله نوری » و همچنین طرح تهاجم به کوی دانشگاه تهران بود. محمدرضا نقدی در طرح ترور عبدالله نوری در نماز جمعه تهران خود شخصا حضور داشت و از جمله افراد تیم ترور بود که وظیفه داشت با تعدادی از افراد خویش پس از انجام ترور،به همراه سرتیپ پاسدار فرج مرادیان ( از سرداران نیروی زمینی سپاه و فعالان انصار حزب الله ) اقدام به تیراندازی هوایی کنند تا با انحراف افکار افراد حاضر در صحنه، فرصت کافی برای فرار ضاربان را از صحنه ایجاد نمایند و بعد از فرار ضاربان اینچنین وانمود کنندد که برای دستگیری ضاربان وارد صحنه شده اند.
قدرت فساد آور است ! این یک اصل است و هرچه قدرت و اختیار عمل فرد بیشتر شود، این اصل انکار ناپذیر تر می گردد و در این میان اگر فرد مصونیتی آهنین داشته باشد فسادش گسترده تر شده، تبدیل به اهريمني خطرناک می شود. و محمد رضا نقدی نیزمصداق همین اصل است، او دید که هرچه می کند هیچ کسی وهیچ محکمه ای در مقام استیضاح وی بر نمی آید که هیچ، از سوی اربابانش هم تشویق می شود. وی در سال 1379 با هدف مبارزه با مفاسد اجتماعی و امر به معروف و نهی از منکر تصمیم می گیرد گروهی را بطور خودسرانه تشکیل دهد و اقدام به برخورد با جوانان و تجمعات آنان مثل پارتی های شبانه بزند. این باند خود خوانده که به قول خودشان غیرت دینی شان به جوش آمده بود برای خود خانه و بازداشتگاهی نیز فراهم می کنند. خانه ای در حوالی تهرانپارس که از آن هم به عنوان محفلشان استفاده می کردند و هم بازداشتگاه شخصی شان بود.در نهایت کار از بر هم زدن و برخورد با پارتی های شبانه، تذکر به زنان و دختران بد حجاب و جمع آوری نوار های ترانه از خودرو های مردم به سرقت های مسلحانه و تجاوز به نوامیس مردم کشیده شد . کارنامه درخشان این باند « غیور دینی ! » که بعد ها برای خویش نام « کبیر» را نیز برگزید، اینچنین است : ده ها فقره تجاوز به عنف12 فقره تجاوز به عنف و قتل جنسی36 فقره سرقت مسلحانه در تهران و شهرهای چالوس ، رامسر ، کلاردشت و اصفهان ده ها فقره باج گیری4 فقره سرقت خودرو و ...
باند کبیر شمس اطلاعاتی چگونه افشا شد؟
باند کبیر به سرکردگی سرتیپ پاسدار محمدرضا نقدی در ادامه سرقت های زنجیره ای خود، منزل یکی از تجار بین المللی طلا در غرب تهران را - که از مدتها قبل زیر نظر داشت - در فرصتی مناسب مورد سرقت قرار داد و در آخرین لحظات که سارقان قصد خروج از منزل را داشتند، صاحبخانه آقای « ر- ک » سر می رسد که پس از درگیری با ایشان با توجه به مسلح بودن شان، اقدام به تیراندازی کرده و موفق به فرار می شوند. اما آقای « ر- ک » چهره دو نفر از سارقان را به خوبی شناسایی می کنند و پیگیری و شکایت به نیروی انتظامی محل و اداره آگاهی هم کاری از پیش نمی برد تا آنکه در اوایل سال 1381 در کمال تعجب یکی از همان سارقان را که چهره اش را در ذهن ثبت کرده بود، در میدان امام خمینی ( توپخانه) در حالی می بیند که با لباس فرم نیروی انتظامی سوار بر خودروی پلیس است. فرد مذكور خودرو را تا خیابان سرهنگ سخایی - محل توقف خودرو- تعقیقب میکند اما به گمان تصور اشتباه کاری انجام نمی دهد و مجددا فردای آن روز به همان محل می آید و به انتظار دیدن مجدد همان فرد می نشیند و این بار مطمئن می شود سارق همین مامور نیروی انتظامی است . تاجر مذکور با استفاده از رابطه آشنایی که با آقای « سواد کوهی » مسئول دفتر نظارت و پیگیری قوه قضائیه داشته است، موضوع را با ایشان در میان گذارده و بالاخره پس از پیگیری های مستمر خود و وکیلش موفق به بازداشت « سرگرد پاسدار عباس آشتیانی » یا همان سارق مورد نظر - که در حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی مشغول به کار بوده - می شود. به محض بازداشت فرد مذکور موضوع به اطلاع مهدی کروبی و دفتر ریاست جمهوری نیز می رسد و با توجه به حساسیت موضوع و اطلاع ریاست جمهوری و مجلس و متنفذ بودن مال باخته ( ر- ک ) ماست مالی و فیصله دادن به ماجرا غیر ممکن می شود. پرونده به وزارت اطلاعات ارجاع می شود و به دنبال آن تعدادی از افراد باند « کبیر» شناسایی میشوند:
سرهنگ پاسدار سید رضا جلیلی - سرگرد پاسدار عباس آشتیانی - سروان حمید دستبو - ستوان دوم امیر علی کهندل - حسین لاریجانی
سید عطا فراتی - فواد کلهر - عضو وزارت اطلاعات
با پیگیری های بعدی معلوم می شود که « حجت الاسلام رضا بروجردی» نیز که از روحانیون سازمان عقیدتی سیاسی نیروی انتظامی می باشد عضو باند فوق بوده و احکام شرعی (؟!) سرقت ها و قتل ها را صادر می نموده است. با مسلم شدن نقش ایشان و حضور محمد رضا نقدی به عنوان رهبر باند فوق پرونده ابعاد حیاتی پیدا می کند .
وزارت اطلاعات پس از آن دادگستری استان تهران و دفتر رهبری را در جریان می گذارد و در باره بازداشت نقدی کسب تکلیف می کند که بالاخره موفق به بازداشت محمد رضا نقدی در 15 اسفند ماه 1381 شده، و متعاقبا وی به بازداشتگاه رمضان ( واقع در بزرگراه حقانی تهران ) منتقل می شود . وزارت اطلاعات ( معاونت ویژه و امور سرویس ) با نظارت دفتر رهبری کار تحقیق و بازجویی از وی را رسما آغاز می کند و پس از گذشت یک ماه در 20 فروردین 1382 شفیعی - معاون وزارت اطلاعات- ضمن ارسال گوشه هایی از اوراق بازجویی و اقرارهای محمد رضا نقدی و نظریه مقدماتی تیم بازجویی. اعترافات نقدی را تا آن زمان بدین شرح اعلام میکند: خرید و فروش سلاح و مهمات از مرزهای شرقی کشور.فروش سلاح های مکشوفه از قاچاقچیان بجای تحویل به مراجع قانونی مربوطه. قاچاق و ترانزیت مواد مخدر از مرزهای شرقی کشور به عراق تشکیل باند خودسر « کبیر » ده ها فقره قتل جنسی و تجاوز به عنف، سرقت مسلحانه و باجگیری و اخاذی. شفیعی ضمن درخواست اختیارات بیشتر برای برسی و بازداشت مابقی افراد دخیل در اتهامات فوق، برای در اختیار داشتن محمد رضا نقدی و مابقی متهمان از دفتر رهبری ( معاونت امنیتی دفتر، حجت الاسلام صادق حجازی) طلب تمدید مهلت می کند. با گذشت پنج روز از ارسال نامه فوق در 26 فروردین 1382 ، دفتر رهبری با ارسال نامه ای به وزارت اطلاعات و بیان شائبه اخذ اعتراف و اقرار های فوق با ضرب و شتم و شکنجه از متهمان دستور تحویل متهمان به دادگاه ویژه روحانیت را صادر می کند. از فردای آن روز ضمن انتقال متهمان به بازداشتگاه خاتم الانبیا( بازداشتگاه انضباطی پادگان شهید جولائی وزارت دفاع )، کار رسیدگی به پرونده با استناد به آنکه یکی از متهمان روحانی می باشد، پرونده در شعبه دوم دادسرای ویژه روحانیت مورد رسیدگی قرار می گیرد و تیمی مرکب از سه نماینده از ستاد فرماندهی کل قوا ( سرتیپ پاسدار علیرضا امینی )، دفتر بازرسی رهبري (حجت الاسلام زائري ) و قوه قضائیه ( رضا جلالی با نام مستعار کمیل ) بازجویی مجدد را بر عهده می گیرند. اخبار مربوط به بازداشت نقدی و محاکمه باند کبیر به بیرون درز می کند و سر از مطبوعات در داخل کشور و رسانه های شنیداری و نوشتاری خارج از کشور در می آورد. افراد بسیاری که از باند فوق و افراد یادشده متضرر شده بودند به دادسرای استان تهران مراجعه و اقامه دعوی می کنند، با توجه به فشار افکار عمومی ، مطبوعات ، مجلس و نهاد ریاست جمهوری بالاخره جلسه تفهیم اتهام باند کبیر تشکیل می شود ، آنهم به صورت غیر علنی و کاملا مضحک، بیش از شانزده شاکی به عنوان نماینده شاکیان در دادگاه حضور پیدا می کنند و همین ! برگزاری جلسات بعدی دادگاه به بهانه ناکافی بودن تحقیقات به تعویق می افتد و ظاهرا اراده ای هم برای برگزاری آن وجود ندارد به ناگاه و در کمال تعجب در اردیبهشت سال 1382 به هنگام برگزاری جشنواره مطبوعات محمد رضا نقدی در یکی از جلسات غرفه روزنامه کیهان حضور پیدا می کند و به سؤالات حاضران پاسخ داده و سخنرانی می کند . وی در جواب سؤال یکی از حضار در جلسه که از وی راجع به شایعه بازداشت ایشان و باند کبیر سؤال می کند ، پاسخ میدهد : اینها ساخته رسانه های دشمن است و فعلا که بنده را ایجا میبینید !؟
کاملا آشکار و واضح بود که سفارش و هواداری بیت رهبری از محمد رضا نقدی سپر دفاعی و حاشیه امنی برای وی فراهم آورد بود ، با ریاست جمهوری احمدی نژاد وی مجددا از سوی دفتر رهبری به دولت پیشنهاد شده تا در راستای مبارزه با فساد از حضورش استفاده گردد ( مصاحبه الهام با روزنامه کیهان آذر 1385) از همین روی وی در دولت محمود احمدی نژاد مدتی رئیس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز بود این سمت عمر زیادی نداشت و مشخص نشد آیا آنچه که اطرافیان نقدی می گویند درست بوده که وی در اعتراض به پای فشاری بعضی از دولتیان در حمایت از مهره درشتهای عامل فقر و فساد استعفا داده و یا آنچه که دولتیان می گفتند که وی لیاقت نداشته و برکنار شده . محمد رضا نقدی مجددا به اتاق سکوت رفت تا آنکه شورای امنیت سازمان ملل متحد در ماه مارس ۲۰۰۸ میلادی نام وی را در فهرست تحریم قطعنامه ۱۸۰۳ این شورا قرار داد و او را متهم کرد که برای شکست تحریم های بین المللی علیه ایران تلاش می کند.
هرچه که بود در بعد از آن خبری از نقدی نبود تا اتفاقات خونین بعد از انتخابات ریاست جمهوری اخیر که ضمن اخبار و گزارشهای تائید نشده ای از حضور نقدی در سرکوب و دست داشتن وی در تیمهای سرپرستی بازجویان بسیاری از بازداشتیان و آزاد شدگان از حضور فردی خبر می دادند که نامش " شمس " بوده است ، این اخبار هیچگاه تائید نشد تا اینکه این روزها خبر انتصاب محمد رضا نقدی به فرماندهی سازمان بسیج از سوی خامنه ای اعلام شده ، همین انتصاب میتواند مهر تائیدی باشد که وی مجددا از حاشیه به متن وارد شده و دور از ذهن نمی باشد که در سرکوب و بازجویی از زندانیان اخیر نیز دست داشته است .
برچسبها: روشنگری
Amir Farshad Ebrahimi©
6.10.09 |
|
|
مطلبی امروز از این لیستهای گروهی بدستم رسید که واقعا برایم جالب بود (که بعدا فهمیدم کار حمیدرضا علاقمند است ) و حرف دل همه ماست همه ماهایی که نسل دهه پنجاه و شصت هستیم ، ما روحمان را در دهه شصت جا گذاشتیم و هیچ کس از آدمهای امروزی نفهمید ما چرا اینقدر ما امروز حیران هستیم ، ما نسل خاکی هستیم ، ما نسل آتشیم و سوختیم ، نسل سوخته و اینرا حتما باید در اون سن و سال بود و تجربه کرد اینها تعریف شدنی نیست ، یادمه نه یا دهسالم بود کوران جنگ بود و شبهای خاموشی بود و چراغ قوه اصلی ترین وسیله زندگی بود و باطری جیره بندی ! تعاونی محل باطری آوره بود و پدر بزرگم ده تومن بهم داد که برم چهار تا باطری بگیرم ساید یک ساعت تو صف بودم تا نوبتم شد و فروشنده چهار تا باطری گذاشت با یه بسته کش و گفت پونزده تومن ، باید یه بسته کش هم ببری باطری خالی نمیدیم ! و من فقط ده تومن داشتم تا برگشتم خونه و پنج تومن گرفتم و برگشتم باطری تموم شده بود ! ، خوب این چه جوری میشه حس کرد اون روزها رو ؟ آره این نوشته درد حال همه ماست ما نسل سوخته
.......
چسب ضربدری رو شیشهها، آژیر قرمز، ضد هوایی، پناهگاه، صدای آمبولانس،دفترچه بسیج، گرویی شیشههای نوشابه، هاچ زنبورعسل، آدامس خروس نشان، مداد شیر نشان، پاککنهای بد پاککن، پلنگ صورتی، کیفهای چمدانی با کلید کوچک فلزی، سنگرهایی که توی خیابان چیده شده بود، والور، گردسوز، بوی نفت، کاغذ کاهی، رفیق دهه شصت خاطرت هست؟آلوچه. لواشک سیری پنج زار ، پیراشکی سر کوچه مدرسه ، کرایه تاکسی بیست تومن ، تاکسیهای آبی پیچ شمیران تا خود شمیران ، اتوبوس دو طبقه خط خراسون توپخونه ، تعاونی شهر و روستا ، سیگار جیرهای ، هفتهای دو پاکت ، تیر و آزادی ، اشنوویژه و هما بیضی بدون فیلتر برای مستضعفین سیگاری کمیته ، حاجی خدابخشی ، تویوتا لندکروز ، پاترول چهار وی دی کمیته ، صيح جمعه با شما راديو ، نوذری ، آذری ، ملون ، كفش ملی و بلا. وین ، پفک نمکی مینو ، توپ دولایه کیکرز با دفترچه بسیج ، صفهای طولانی سینما ، چراغ علاالدین ، برنچ اروگوئهای وارداتی ، به مقدار لازم ، پاستیل ماری ، تافی با مزهی کاغذ ، بوفه مدرسه
عدسی بعد از زیارت عاشورا تو نمازخونه مدرسه ، صف بربری ، ترس از دست خونی تو توالت مدرسه ، فیلم سینمایی عصر جمعه شبکه یک ، برنامه تحليل اقتصادی ، یکشنبه ساعت نه شب دیدنیها ، نوشابه فقط با ساندویچ بستنی آلاسکا ، کانادادرای ، برنامه گمشدگان هر روز ساعت 4 تا 5 عصر، ترکشهای ضدهوایی روی پشت بوم شب قبل هواپیماهای عراقی ، شلیک تماشای بمبارانهای هوایی از رو پشت بوم آپارتمان 5 طبقه، ویدیوهای پیچیده شده لای پتو، کارملا ، اسمارتیز، توک، ویفر، تیتاپ، برنامه کودک ساعت پنج. سنگرسازی تو مدرسه.رادیو، قصههای شب، ساعت ده و نیم، موسیقی تیتراژ ابتداییاش یکی از مرموزترین صداهای یادآور آن دوران است. دفتر صد برگ، دو تومان ، تعلیم و تعلم عبادت است. صف صبحگاهی و شعار هفته ، مرگ بر امریکا ، مرگ بر شوروی ، دير کردهها در مدرسه خانم معلم آقای ناظم ، کابل. شلنگ. دعای فرج. سریال آقای دلار. آقای فرجامی
نارنجکهای پلاستیکی قلک کمک به جبهه ها ، دارت تفنگ ساچمهای سر کوچه مدرسه روزنامه کیهان اطلاعات 2 تومن ، مجله دانشمند ، کوپن ، صف بانک ، بساطیهای میدان انقلاب و خیابان ولیعصر ، دوزاری ده تا ده تومن ، دکه روزنامه فروشی ، کیهان ورزشی ، دنیای ورزش ، سینما آزادی ، سینما ریولی ، بایکوت ، تخمه فروشهای کنار سینماها مخصوصن تو میدان انقلاب یکی بود میگفت ننهام بو داده٬ یعنی اینکه خونگیه تخمههاش ، کیهان فرهنگی چیپس استقلال آدامس آجیل بستنی وسط فیلم تو سینماها . تلفن سکهای ، واتو واتو صبح جمعه ، آینه عبرت ، علی ، آ تقی ، جمعه شب ساعت 9 ، کیسههای کمک به رزمندگان تو مدارس ، شلوار لی لوله تفنگی اونا که پاچه اش زیپ داشت ، پانکی ، گشت ثارالله ، مایکل جکسون ، مدونا ، کمیته ، گشت جندالله ، بامزی ، موش کوهستان ، پناهگاههای داخل مدرسه ، قلکهایی به شکل قدس ، پرچم اسراییل و امریکا کف زمین مدرسه ادامه برنامه تا چند لحظه دیگر ، شهربازی ، مینی سیتی ، فانفار ، مانتو مقنعه خاكستری، چادر مشکی جوراب سفید قدغن ، کیهان بچهها ، زرمیخ ، جوهر لیمو ، کاربیت ، پرمنگنات ، گوگرد ، منیزیم ، جاده ابریشم ، پنجشنبهها سخنرانی امام خمینی از جماران ، رادیو: شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید... رزمندگان سپاه اسلام... صدایی که هم اکنون میشنوید...
تنسه پلاست ، دوا گلی ، دتول ، وایتکس ، آب ژاور لاستیک دور سفید ، قالپاق مگسی ، بوق ده یازده ، سونی شصت و چهار ، باند خربزه ای ، پیکان کارلوکس دهه چهل ، توی دهه شصت یک کوله خاکی داشتم که باهاش مدرسه میرفتم صبحها وقتی باید از ایست و بازرسی دم در مدرسه میگذشیم مامورها از آن خرج خمپاره، سرنیزه، ترکشهای ضد هوایی شب قبل که قرار بود هواپیماهای عراقی را بزنند پیدا میکردند.آتاری ، کوله خاکی، شلوار خاکی، پوتین خاکی، یادش بخیر دهه شصت دهه خاکی عمر ما بود. ما روحمان را در دهه شصت جا گذاشتیم و هیچ کس از آدمهای امروزی نفهمید ما چرا اینقدر ما امروز حیران هستیم ، ما نسل خاکی هستیم ، ما نسل آتشیم و سوختیم ، نسل سوخته
برچسبها: دغدغه های فکری
Amir Farshad Ebrahimi©
2.10.09 |
|
|