www.flickr.com

امیدرضا میرصیافی را چه کسی کشت؟

سالی که گذشت هر چه که بود سالی خوب نبود و البته دیر سالی است که سال خوب به ما و به ایران نیامده است انگاری . اما تلخ ترین روزهای امسال همین آخرین روزهای سال بود که پیشتر امیر حشمت ساران و چند روز پیش امید رضا میر صیافی دو زندانی در بند جمهوری اسلامی که اولی بخاطر فعالیت سیاسی و دیگری وبلاگ نویسی مشغول تحمل حبس بودند هر دو مظلومانه و در اثر عدم رسیدگی به وضعیت جسمانی شان در زندان جان سپردند . بله بهار آمد که غم از دل برد اما غم افزون شد !
حسام فیروزی که از جمله پزشکان دلیری است که مایه مباهات ایرانیان و جامعه پزشکی است که خود نیز چندی است به زندان اوین رفته است تا حکم پانزده ماهه خود را تحمل نماید وقتی گزارش پزشکی و مشاهدات خود را از جان کندن این جوان وبلاگ نویس بیان کرده تازه ابعاد فاجعه برای هر انسانی روشن می شود ، من البته امید رضا را جز وبلاگش نمی شناختم ولی دیروز که این خبر تاسف آور را شنیدم رفتم والبته وبلاگش که دیگر قابل دسترسی نیست اما از گوشه و کنار بعضی از مطلب وبلاگش را یافتم و خواندم ، بماند که امروزه با مرگ مظلومانه این جوان نامش پرآوازه شده است و بقول دوست عزیزمان مدیار تا خبر مرگ میر صیافی پیچید همه لینکهای مرتبط به او مثلا در بالاترین رای گرفت و ... اما خوب واقعیت اینجاست که نام امید رضا میر صیافی قبل از بازداشت و زندان رفتنش هرگز در عرصه سیاسی و مدنی ایران و حتا وبلاگستان فارسی هم پررنگ نبوده است ، و البته در بعد از بازداشت وی به اتهام درج مطالبش در وبلاگش و سیل اتهامات عجیب و غریب به او بود که مورد توجه رسانه ها قرار گرفته .
در این نکته که امید رضا میر صیافی نیز مانند تمام زندانیان سیاسی و عقیدتی و اصلا برابر با تمام انسانها قابل تکریم و احترام و البته بواسطه جسارتش و مشکلاتی که بر سرش آمده بدون آنکه نفع و بهره شخصی ای از آن می خواسته استخراج کند چه بسا بسیار بیشتر از دیگران نیز قابل ستایش باشد ، اما وی نه مبارز و فعال سیاسی بود نه چریک و نه قهرمان و البته نه مستحق چنین مرگ و این را هر دو طرف دعوا هم خوب می دانند ، (با احترام به تمام اظهارات حسام فیروزی ) نه جمهوری اسلامی تعمدانه در پی مرگ او بوده است ( چرا که آنچه که در زندان اوین و دیگر زندانهای کشور اتفاق می افتد شرایطی است که برای همه است نه اینکه به عنوان مثال اگر جای میر صیافی مثلا دیگر زندانی ای با اتهام مثلا مالی بود سریع به وی می رسیدند ) و نه اپوزیسیون امروز می تواند امید رضا میر صیافی را از آن خود بداند و میوه چین اشتهار وی گردد .
امید رضا یک انسان بود ، انسانی که مشمول تمام حقوقهای انسانی و مدنی است ، حقوقهایی که طبیعتا از بسیاری از آنها همچون آحاد ایرانیان و دیگر شهروندان کشورهای دیکتاتوری محروم بوده است ، او حق داشته هر طوری که بخواهد بیاندیشد بنویسد و فکر کند ، او حق داشته که بتواند طرز عقاید خود را منتشر کند و در معرض دید و انتقاد و نظارت عمومی بگذارد ، او حق داشته اصلا به نظام سیاسی کشورش انتقاد کند و حتا در صدد اصلاح و تغییر آن برآید .
اما آیا آنچه که نظام جمهوری اسلامی با وی انجام داد و حکمی که ناخواسته برای وی اجرا گردید با آنچه که وی انجام داده بود بقول اصحاب حقوق تناسب قانونی و حقوقی داشته است ؟ و آیا اصلا وی مستحق پیگیری و بازداشت و بازجویی بوده است ؟ مگر وبلاگ نامبرده چه تاثیری بسزایی در میان رسانه های فارسی زبان و یا جوانان و اپوزیسیون داشته است ؟
به فرض اینکه وی در وبلاگش که نمی دانم چقدر خواننده داشته است اما دست کم نباید مثلا از روزی بیست تا سی نفر بیشتر بوده باشد به جمهوری اسلامی به رهبران آن و اصلا به خدا و پیغمبر و ... انتقاد و اصلا توهین کرده باشد چرا جمهوری اسلامی و کارگزاران این حکومت در صدد چشم پوشی و اغماض های اینچنینی بر نمی آیند ؟ چرا به هر بهانه ای اتهام و بازداشت و زندان را باب می نمایند ؟ مگر وزیر اطلاعات و پیشتر از آن رئیس قوه قضائیه وعده نداده بودند زندان پذیری را کم کنند و بحرانها را به فرصت بدل کنند ؟ مگر امید رضا میر صیافی اگر به زندان نمی افتاد چه اقدامی می توانست انجام بدهد ؟ یا وبلاگ دیگری براه می انداخت و چه بسا اینبار با نام مستعار و یا نه اصلا راه خروج از کشور را پی می گرفت و پس از آنکه مدت مدیدی را در یکی از کشورهای همسایه در انتظار پناهندگی قرار می گرفت و بعد خسته و بی رمق به یک کشور اروپایی و یا کانادا و آمریکا فرستاده می شد امری که قبل از وی نام آورتران از وی نیز انجام داده اند و آب هم از آب تکان نخورده تا حدی که بسیاری اصلا امروزه به فراموشی سپرده شده اند مثلا امروز چه کسی می داند اکبر گنجی کجاست و چه می کند ؟
امروز که امید رضا فوت نموده و حکومت نیز همچنان مثل خیلی دفعات دیگر ابتدا سکوت می نماید و بعد که اخبار شایعات داغ می شود و داستانها بافته می شود خبری چند خطی می دهند و تمام مخصوصا که برای اولین بار از زبان دوست و یک زندانی سیاسی معروف ( دکتر حسام فیروزی ) هم اخباری منتشر شده که حاکی از آن است که وی بر اثر ناراحتی و عدم تحمل شرایط زندان اقدام به خوردن پنجاه قرص و خودکشی نموده است ، پس جمهوری اسلامی به نوعی هم خود را بیگناه می داند و ... امید رضا میر صیافی در زندان جان سپرده است آنسان که امیر حشمت ساران ، آنسان که اکبر محمدی ، آنسان که زهرا کاظمی و ..... و این واقعیت تلخی است که بسیاری دیگر نیز با آن روبرو هستند چه بسیار جوانانی که امروزه بدون آنکه مبارزی سیاست ورز باشند به اتهامات عجیب و غریب سیاسی و امنیتی در زندانهای کشور گرفتارند و چه بسیار جوانانی که مثلا بخاطر دادن شعاری در پایان فلان بازی فوتبال در زندان و دادگاه و ... پرونده سیاسی و انتظامی و امنیتی دارند و تحت تعقیب هستند و از آن فراتر چه بسیار جوانانی را که این روزها در پشت میله های دفاتر ادارات پناهندگی خارج از کشور روزگار را به بطالت می گذرانند و به نوعی دچار مرگ تدریجی شده اند ، به گمان من قاتل و عامل اصلی این جنایات جمهوری اسلامی هست و در آن شکی هم نیست اما عامل اصلی ترش آفت سیاست زدگی بی معنای همه ما و شیوع ناسالم سیاست ورزی در ایران امروز است .
باب شدن زندان رفتن در میان جوانان و دانشجویان آنچنان که مثلا در فلان تجمع و گروه دانشجویی اگر جوان و دانشجویی به زندان نرفته باشد و یا در وزارت اطلاعات پرونده ای نداشته باشد و دادگاهی نرفته باشد سرافکنده است ! و یا اینکه اگر فردی نخواهد وارد مسائل و منازعات سیاسی امروزی ایران بشود عقب مانده و متحجر نام می گیرد و ...
و البته این اپیدمی در جامعه ما دردجدیدی نیست و این بیماری را پنجاه سال پیش نیز مرحوم دکتر بازرگان شناخته بود و در کتاب "بازی جوانان با سیاست " تبعات و عواقب فاجعه آمیز آنرا برشمرده بود .
چرا راه دور برویم و من برای آنکه خدای ناکرده کسی خرده ای بدل نگیرد خودم را مثال می زنم که اگر جامعه سیاسی ما در بستری سالم گام برمی داشت هیچگاه من نوزده ساله دبیر سیاسی یک حزب تاثیر گذار سیاسی کشور که بسیاری از معادلات سیاسی روز را تحت تاثیر خود قرار می داد نمی شدم !
نبود یک سیستم سیاسی سالم در کشور ، عدم فعالیت آزادنه احزاب و نهادهای سیاسی و مدنی در یک جامعه ، عدم شناسایی صحیح جایگاه سیاسی و اجتماعی دانشجویان و جوانان در کشور و از همه بدتر سوء استفاده جناحهای سیاسی و فعالان این عرصه از احساسات و عواطف جوانان که تک تک این خیل عظیم را در جامعه جوان ایرانی بیشتر از آنکه به عنوان یک جوان و آینده ساز کشور بدانند به عنوان یک برگه رای و پله ای برای موفقیت خود می شمارند همگی قاتلان امیدرضا میرصیافی ها هستند ! چه زیبا مرحوم بازرگان در همان کتاب نوشته است که افراط گرایی جوانان و عواقبش در یک جامعه تقصیر پیران در حکومت است ! ، اگر جامعه ماو نظام سیاسی ما مطلوب بود امروز امید رضا میرصیافی مثل هزاران جوان دیگر در کشورهای آزاد می توانست عضو حزب و نهادمدنی مورد علاقه اش بشود و براحتی در آنجا فعالیت کند و عقایدش را هم در ارگان متبوع خودش به انتشار برساند و آنجا دوران پختگی را بگذراند و اگر در آنزمان هم اقدامی انجام می داد و به زندان می افتاد باز حزب و نهاد مشخصی بود که منسجمانه از وی دفاع نماید نه آنکه مثل جوانان امروز ایران متوسل به شبنامه های اینترنتی بشوند و شنونده و بیننده ماهواره ها بشوند و سخن عافیت نشینانی را الگو قرار دهند که از بیرون گود فرمان لنگش کن را سر می دهند. و وقتی هم که به زندان افتادند آنقدر خرد بشوند که یا با خوردن قرص و خود کشی به زندگی خود خاتمه بدهند یا از آنها جز بیماری روحی و روانی ای بیشتر برجای نماند .
امید رضا میر صیافی فوت نموده و امروز خانواده اش سوگوارانه بر سر قبرش می گریندو فقط همانها تنها داغداران واقعی هستند وگرنه این برای همه مبارک است ! مرگ امید رضا برای جمهوری اسلامی بسته شدن یک پرونده است و برای اپوزیسیونی که تا دیروز حتا نام اورا هم نشنیده بودند مطمئنا یک زندانی مرده و «شهید» از یک انسان مخالف بی نام و نشان بهتر است ! اما کم نیستند امثال او که مرده های جاندار هستند ! افرادی که فقط و فقط بخاطر آتش زدن لاستیک و یا شکستن شیشه فلان بانک و اداره در یک تجمع به زندان افتاده اند و یا در زندان به عضویت حزبها و گروههای بی پایه و اساس سیاسی افتاده اند و یا خود را اصلا درمقام مبارز و فعال سیاسی و رهبر یک جنبش آزادیخواه دانسته اند و بر این باور قرار می گیرند که چشم همه ملت به سوی اوست و وقتی از زندان آزاد می گردند و می بینند که مردم حتا نام آنها را هم نشنیده اند باز در صدد "مفر " دیگری برمی آیند تا به اتوپیای خود برسند و اگر در قبل شیشه بانک را شکسته بودند اینبار در فرصتی ماشین پلیس را به آتش می کشند تا باز به خلوت زندان برگردند و یا آنکه پس از فرصت آزادی از زندان خود را به خارج از کشور می رسانند و رهبریت مبارزه با جمهوری اسلامی را برعهده می گیرند !
امید رضا میرصیافی خودکشی نمود یا کشته شد هرچه هست امروز در پای سفره هفت سین خانواده اش نیست و خانه شان ماتم سراست اما وی پیش از آنکه قربانی چند خط مطلب در وبلاگش و دیکتاتوری در جمهوری اسلامی باشد کشته شده جامعه ناسالم سیاسی ایران است و قبل از جمهوری اسلامی همه روشنفکران و مولدان فرهنگ و سیاست ایران قاتل وی هستند !
پی نوشت :
بسیار برایم سخت و دشوار بود که این مطالب را بنویسم چون با خود گفتم نکند شائبه این بوجود بیاید که مبادا جان این زندانی مرحوم برایم بی ارزش است و نکند کسی اینگونه برداشت کند که من می گویم او کشته عمل خود شده است ؟ نه جمهوری اسلامی و شخص رهبر این حکومت قاتل اصلی و مجرم این جنایت هولناک و جنایتهای مشابه آن هستند، اما احساس کردم حقیقتی هم در این میان وجود دارد که ناگفته مانده است !



Goftaniha© 20.3.09
  | | Balatarin | | Donbaleh | داغ کن - کلوب دات کام | به اشتراک گذاری در فرندفید |NewsBaan نقد در نیوزبان|

! روزی که مرد شدم

بیست و یک سال پیش روز بیست اسفند سال 1366 روزی بود که هرگز فراموشش نمی کنم ، روزی که همه زندگی ام را عوض کرد ...
امتحانات ثلث دوم بود و آن روز آخرین امتحان را باید می دادم ، امتحان علوم که ندادم از چند روز قبلش فکری همه ذهنم را گرفته بود صبح زود همه فرمها و کاغذهایی را که گرفته بودم لای کتاب علوم گذاشتم و از خونه زدم بیرون و رفتم پایگاه مالک اشتر تو خیابون خاوران ترس داشتم که نکند بفهمند در رضایتنامه والدین بجای امضای پدرم انگشت شصت پایم را زده ام ! چند بار امتحان کرده بودم حتا انگشت شصت دستم هم کوچک بود و می شد فهمید که برای پدرم نیست و ناچار شصت پایم را در استامپ زدم و همه چیز آماده بود ، برگه عضویت بسیج مسجد محل و فرم رضایتنامه و درخواست اعزام به جبهه ، فتوکپی شناسنامه که چهار سال هم بزرگترش کرده بودم ، ساعت ده صبح در پایگاه بودم و ساعت دوازده همه چیز تمام شد ! مسئول اعزام یک بلیط قطار تهران اندیمشک با بیست تومان پول و نامه معرفی به جبهه را بهم داد و گفت خدا قوت بسیجی !
هنوز ترسی نهفته در دلم بود به خانه برگشتم ، مادرم نبود آن روزها زنهای شهرک همه می رفتند مهدیه محل و برای رزمنده ها یا نان می پختند و لباس می دوختند و یا کمکهای جمع شده را بسته بندی می کردند ، رفتم در مهدیه و مادرم را صدا زدم آمد و گفت امتحانات را چه جور دادی ؟ نگاهی کردم و گفتم خوب ، خوب دادم ! گفت باشه برو خانه می آیم گفتم نه میخوام برم با بچه های بسیج اردو ، گفت شب که می آیی ؟ نگاهی کردم و گفتم کمی دیر می آیم و اگر بیشتر می ایستادم حتما گریه ام می گرفت و همه چیز لو می رفت نگاهی کردم و گفتم خدا حافظ مامان ! گفت چیزی شده گفتم نه و یکبار دیگر تمام قد و بالایش را نگاه کردم و پیش خودم گفتم شاید این آخرین باری باشد که نگاهش می کنم و زیر لب گفتم چقدر دلم برایت تنگ خواهد شد و رفتم کمی آنور تر ساکم را لای بوته های شمشاد مهدیه قصر فیروزه قایم کرده بودم برداشتم و از شهرک زدم بیرون از پل هوایی اتوبان که می گذشتم همه چیز را خوب نگاه کردم ، رضا دوستم دم نانوایی روبروی شهرک منتظرم بود با یکی دیگر از بچه های بلوار ابوذر به اسم حسین عسگری همه با هم سوار اتوبوس شدیم و رفتیم ایستگاه قطار ساعت پنج بع از ظهر همه چی تمام شد ! در ایستگاه قطار حال و هوای ترس و اضطراب هممون عوض شد و بوی دود اسفند و عطر گلاب ایستگاه قطار را گرفته بود و ما غرق در آنها و نوای ای لشگر صاحب زمان سوار شدیم و حالا فقط دوازده ساعت با جبهه فاصله داشتیم دم دمای صبح بود که قطار مقابل پادگان دوکوهه ایستاد !
همه چیز به سرعت می گذرد برگه را که به دژبانی دادیم وارد شدیم و می رویم ستاد لشگر و بعد از دقایقی ما سه نفر را می فرستند گردان کمیل و می گویند بروید آخرین ساختمان و خودتان را به گردان معرفی کنید تا می رسیم مقابل گردان و خودمان را معرفی می کنیم می گویند الان صبحگاه هست اول بروید صبحگاه بعدش ترتیب کارتان را می دهیم ، می رویم ته صف گردان می ایستیم که بیشتر شبیه گروهان بود ! پادگان ظاهرا خالی بود و قدیمی تر ها می گفتند خیلی پادگان خالی شده می ایستیم و صدای مرتضی خانجانی در کل زمین صبحگاه طنین می اندازد که : گردان ! از جلو از راست نظام .
-الله ...
- به احترام قرآن خبر... دار !
- اسلام پیروز است . شرق و غرب نابود است . یا حسین !
و یکی شروع می کند به خواندن قرآن ، قرآن تمام می شود و گردانها در اختیار مسئول گردانها قرار می دهند که مارو معرفی می کند به گروهان شهید بهشتی دسته شهید باقری که یکهو جواد را دیدم از بچه های بسیج محل که میگوید : به به خیلی خوبه ! خوب شد که اومدید ،می رویم طرف دسته ، دسته ای که شاید سی نفر بیشتر نبودیم و باز نیم دسته است همه رو بر می گردانند وکنجکاو نگاهمان می کنند و دو سه نفری هم زیر لب غر می زنند که دسته ماهم شده کودکستان !آسمان هنوز درست و حسابی روشن نشده که صدای محسن را از دور می شنوم که به به بچه های قصر فیروزه ! می رویم و سلام و علیک و آخر سر یواش می پرسد امیر فرار کردی ؟ هیچ نمی گویم و نگاهش می کنم ، غرق در خاطرات و ترس و بهتم که دستی به شانه ام می خورد که نگاهم به جواد می افتد که صبحانه نمی خوری اخوی ؟ همدیگر را بغل می کنیم و سلام علیک و داخل اتاق طبقه اول ساختمان گردان می شویم که سفره پهن است و صبحانه چیده شده می کنند . که جوادو می بینم از اون ته می گوید اهکی جنگ هم شده بچه بازی آخه تو کجا اومدی ؟ می خندم و می پرم تو بغلش ، تا ظهر وضع به سلام و علیک و آشنایی می گذرد و دم غروب که همه با هم به حسینیه می رفتیم انگار نه انگار که من امروز صبح با اینها آشنا شدم و به دوستان دیر سالی می ما نیم وضو که می گیریم صدای مرتضی خانجانی را می شنویم که می گوید برادرا نماز را بخوانند و سریع شام بخورند که باید حرکت کنیم !
همه مات و مبهوت همدیگر را نگاه می کنند و برق شادی در نگاه همه موج می زند و من می فهمم که ظاهرا امشب یا فردا عملیات است ! .....
عملیات بیت المقدس سه !
درست چهار روز بعد از اومدنمون ساعت دو بعد از ظهر روز بیست و چهارم اسفند تو همون گرد و خاک عملیات وقتی که شونه به شونه حسین داشتم حرکت می کردم یه آخ شنیدم و برگشتم حسین بود که به خاک افتاده بود ... نگاش کردم ، نگام کرد و حتا فرصت نشد باهاش خداحافظی کنم ، چشاش بسته شد و شهید شد ...
گریه ام کرد با دست خونهای صورتش را پاک کردم و سرشو گذاشتم رو زانوم و گفتم حسین با معرفت باهم اومده بودیم و این رسمش نبود ، کشوندمش کناری و تو سینه کش خاکریزی گذاشتمش و رفتم یا شایدم اون رفت و مارو جا گذاشت ... می رفتم و نگاش می کردم و می گفتم بچه محل مگه قرار نذاشتیم همیشه باهم باشیم ؟ ...نداشتیم و نداشتیم ....



Goftaniha© 9.3.09
  | | Balatarin | | Donbaleh | داغ کن - کلوب دات کام | به اشتراک گذاری در فرندفید |NewsBaan نقد در نیوزبان|




تازه نوشته ها

قدیمی ها

خواندنیهایی از دوستان


View my FriendFeed
کمپین

Support Doctors Without Borders in Haiti

جنبش راه سبز
كودتاي 22 خرداد را محكوم ميكنيم

 







Free counter and web stats

Creative Commons License
حقوق این وب طبق پروانه‌ کریتیو کامن لایسنس محفوظ است

© 2010 گفتنی ها | Site Feed Back to top
Designed by Graphit | For Goftaniha.org