از زمانی که يادم مياد،تو کتابها،تو فيلم ها و توی زندگيم،هميشه انسانهای ياغی رو دوست داشتم،انسانهايی که وقتی حقيقت رو ميديدن سکوت نمي کردن و نامردمی ها رو فرياد انسانهايی که سر تعظيم برای چاپلوسان و قدرتمندان خم نمي کردن و قوانين بسته و خفقان آور رو می شکستن و فرياد عصيانشون تن همه رو به لرزه می انداخت،مردمانی که حتی از گفتن زشتيهای خودشون هم ابايی نداشتن چون اول از همه بر خودشون و وجدان خودشون شورش مي کردن و ياغی ميشدن و هميشه هم پايان تلخی داشتن و ايستاده مي مردند! و گرچه بارها برای از دست دادنشون افسوس خوردم و ناراحت شدم اما لذت آزاد بودن و رها بودن رو در رفتارشون مي ديدم و به راستی من هم احساس شور و شعف مي کردم و سعی مي کردم مثل اونها باشم،لحظه هايی در زندگی هست که بايد به راستی ياغی شد بايد گفت بايد نهراسيد و مبارزه کرد،تو اين مدت هميشه هم سعی کردم یه جورایی هم خودم این شکلی باشم . دیروز داشتم کیهان لندن رو می خوندم و دیدم خبری را در صفحه اول کار کرده با مضمون : در جلسه ای در لندن " جایگزین دموکراتیک اعلام موجودیت کرد" ، که خبر از گروه جدیدی بود که در حال تلاش هستند تا بقول دکتر خوانساری با ایجاد گروه فشار راه را برای ایجاد حکومتی دموکراتیک باز کنند ، برایشان آرزوی موفقیت دارم اما تجربه نشان داده که این حرکتها به دلیل نمی دانم چه ؟ فقط و فقط امید و آرزوی مردم را می سوزانند مثلا کنگره همبستگی ایرانیان یا همان "هما" چه شد ؟ چرا اصلا این روزها دیگر حتا خبری هم از آن شنیده نمی شود ؟ چقدر همه امید و آرزو داشتند بدان که باد هوا شد ؟ همین نمدانم کاری هاست که فقط باعث دلسرد شدن مردم داخل کشور و مخالفین خارج از کشور می شود حالا نمی خواهم بگویم بی کفایتی و یا بی عرضه بودن اپوزیسیون هست اما نگاه کنید من بعضی وقتها این حرف را که می زنم بعضی ها صدایشان در می آید که به اپوزیسیون توهین کردی ولی الان سی سال از انقلاب سال پنجاه و هفت می گذرد کوش این اپوزیسیون ؟ من به مخالفین تک تک و فرادا کاری ندارم که البته که هزاران نفر در خارج از کشور مخالف هستند و تبعیدی و آواره ولی کدام سازمان منسجم را سراغ دارید ؟ مثلا همین جبهه ملی که چند وقت پیش درباره اش با یکی از دوستانم صحبت می کردم فقط هشت حزب به اسم جبهه ملی در هلند داریم و چهارده جبهه ملی هم کلا در اروپا که هر کدامشان سه چهار نفری بیش نیستند و سایه همدیگر را هم با تیر می زنند ! و فکر کنم با این حساب ما سی چهل تایی جبهه ملی داریم و این داستان رو بگیر و برو جلو مشروطه هم از همین قراراست و طیف سلطنت طلب هم از همین قرار که گاها بعضی از سازمانهای سلطنت طلب هستند که اصلا آقای رضا پهلوی را هم قبول ندارند ! و جمهوری خواهان هم که الی ماشا الله !
دوستان ! واقعیت این است که چه بخوايم و نخوايم در ايران زاده شديم و ايرانی هستيم ،آيا از وضع موجود ناراحتين؟!از نبود آزادی و رفاه و امنيت ،از فشار و اختناق ،از هزار مشکل نا گفته ديگه ناراحتين؟! اگر نيستين که خوش به حالتون!و اگر هستين برای بر طرف کردن وضع موجود چه کردين و چه آينده ای رو پيش بينی کردين؟!دوست عزيزی دارم که به من ميگه این روزها پیش هر کسی که می روم و شکاستی می کنم بهش می گویند اگر ناراحتی و احساس خفگی ميکنی از ايران برو ،برای تو که امکانش هست...چرا احساس ميکنی بايد چيزی رو تغيير بدی و درست کنی؟!احساس تعلقت برای چی هست؟! برو هر کجا که احساس شادی و راحتی ميکنی ...
این البته حرف خیلی ها و حتا حرف بازجوها هم هست خودشان علنا تو زندان می گفتند آقاجان این حکومته و نظام چرا هم نداره ناراحتید تشریف ببریدبیرون !
بله همین هاست که امروز می بینیم جوانان ما و دانشجویان ما سرخورده شده اند این از وضعیت خارج اون هم از وضعیت داخل که همه با هم بعث شده که جوانان و حتا بسیاری از فعالین سیاسی دیگر ز رفتن به دنبال سياست و فلسفه و تاريخ که از اصول ساختن کشور و جامعه ای آباد و سالم هست هراس دارند،شايد هم حق دارند چون در دل انقلاب در دل اعدام و شکنجه و جنگ و خون زاده شدند و در همه ما احساس يله بودن و بی تفاوتی موج ميزنه و قدرت ياغی بودن ما در جهت خرابی و نابودی گام بر ميداره کافی هست تنها يک روز تمام،وبلاگ گردی کنيد تا روح ياس و افسردگی و سر خوردگی رو در خودمون ببينيم ،و بزرگترين مشکل هم عشق و معشوق هست!!!يا نه کافی هست چشمهامون رو کمی گشادتر کنيم و اطراف خودمون رو ببينيم،هزاران جوون ايرانی امروز اعتقادی سست به همه چی و حتا دنیا دارند و در سر در گمی به سر ميبرن ، چقدر این روزها اخباری از این دست می شنویم که فلان دانشجو خوذ کشی کرده و یا فلان جوان خودشو آتش زده و ... چقدر امروز می بینیم که مثلا جوانان و مردمی که روزگاری از مسلمانهای سفت و سخت بودند امروز علنا می گویند که بی دین هستند و قید همه چیز را زدند ! و ایکاش حداقل با مدرک و برهان بی دين بودن چون لاقيد بودن بی تحقيق از هر اعتقادی مخرب تر هست.
در مورد سياست هم همينجوری هست ،بدون تحقيق اصولی تنها ظواهر و تعلقات رو ميبينيم و با احساسات مياميزيم و سخن ميگيم،در دنيای امروز مهم ترين عامل موفقيت و اولين عامل موفقيت دونستن سياست به طريق علمی و روابط مطلوب سياسی با ديگر نقاط دنياست ،سالهاست به خاطر سياستهای غلطمون عقب مونديم و ديديم که آمريکا به خوبی مارو محاصره اقتصادی کرد و مارو به مرحله نابودی اقتصادی کشونده و نشون داد خوب بلده غلط بکنه! زمانی که پسته های ما و ساير محصولات ما برگشت ميخورد قبل از هر چيز به خاطر سياستهای غلط و خودخواهانه جمهوری اسلامی بود و در مراحل بعدی رنگ و لعاب محصولات!!تصاويری که مردمان متمدن امروزی از ما دارن در حد همان مردم بيابان نشين و پشت کوهی هست (البته چند سالی هست که بهتر شده)و به قول دوستی ما هنوز به کورش و داريوش(که باز هم تحقيقی کامل و مبسوط نکرديم)مي نازيم و رگ افتخارمون رو باد ميکنيم!!اگر تاريخ ايران رو از ابتدا نگاه کنيم ،از همون اول ايرانی جماعت به فکر راحت طلبی و دزدی و چپاول بوده و با آمدن اعراب هم که شکوفاتر شده ،گل بوده به سبزه نيز آراسته شده و تا همين امروز هم ادامه داره و هيچ گاه سعی نکرده نظم اجتماعی نوينی رو بسازه ،هر بار فقط دولت و پادشاهی رو بر کنار کردن و باز يکی ديگه با همون نظام کهنه قبلی و اين دور رو تا امروز ادامه دادن......امروز از نمکی که وزنه خرابی داره تا ميوه فروشی که ميوه خراب قاطی ميزنه،از کارمندی که فقط به فکر دودره کردن اداره هست تا رئيس کارخونه ای که جنس چند برابر ارزش واقعی اش رو ميفروشه از وزير و وکيل تا رهبرش همه به نوعی دزدی و چپاول ميکنيم حالا يکی اين وسط از دستش در ميره بيشتر ميدزده و تابلو ميشه، از نظر من اون کسی که چپاول کرد و رفت با اين کسی که هست هيچ فرقی ندارن و اونهايی هم که تا حالا دست آلوده نکردن، آب ندیدند و گرنه شناگران قابلی هستن،از نظر مناین بابايی که خارج از کشور و مثلا تو این تلویزیونهای لوس آنجلسی شعار ميده و ندای لنگش کن و خاکش کن سر ميده با اون بابای مرفه پولداری که از ترس سر در لاک فرو برده و هيچ سخن و فعاليتی نميکنه و همه رو باچشم مامور ميبينه هيچ فرقی نداره، ما اینجا خوب آدمهایی داریم مثل مهدی خان بابا تهرانی و علیرضا نوری زاده و بهنود واکبر گنجی و حسین باستانی ... که طعم شکنجه و زندان رو چشيدن و حالا جونشون رو برداشتن و اومدند اینور آب و اينهارو قلقلک ميدن و سر به سرشون ميزارن ،اين چنين روشنفکر هايی رو من طلا ميگيرم و ستايش ميکنم هر چند اسم خائن و فراری رو يدک بکشن ، تا زمانی که بودن جونشون کف دستشون بوده و مبارزه کردن ،مثال مرغ دريايی هستن،فقط مرغ های دريايی هستن که از طوفان نميهراسند حتی وقتی در ميان درياها جهت خود رو گم کنند و جايی برای نشستن نيابندآنقدر بال ميزنند که يا طوفان فرو نشيند و زمينی پيدا کنند برای فرودآمدن يا در همون اوج آسمانها ميميرند آن که به ميان موج می افتد مرغ دريايی نيست ،مرغ دريايی در اوج ميميرد ،آخرين توان خود را صرف اوج گرفتن ميکند تا سقوط را نبيند،حالا اين وسط کسی که دم از ايرانی بودن و کمک به ايران ميکنه بايد چه شکلی باشه؟
جهان امروز ما روز به روز کوچکتر ميشه و نميشه چيزی رو پنهان نگه داشت...عده ای رو ميشه برای هميشه فريب داد و عده ای رو هم برای مدتی اما همه رو برای هميشه نميشه فريب داد،امروز ميدونم که اول بايد از خودمون شروع کنيم و کمک کنيم تا فرد و ملتی ديگر هم دل بسوزاند و کمک کند،امروز هر کدوم از ما مسیحی هستيم که بايد برای ساختن و آبادانی قيام کنيم و نه با مشتهای گره کرده و منطقهای ضعيف و به راه انداختن انقلاب و خونی ديگر مانند اینچه که امروز در جمهوری اسلامی هست بلکه با دانستن هرچه بيشتر و درست تر و با نشان دادن فريبها و دروغهابا رسواگری ها وافشاگری ها و ياد دادن بهتر به ديگران .
امروز ما حق داريم ساختار حکومتی رو که ميخوايم انتخاب کنيم و بسازيم و اين جز با تحت فشار قرار دادن دولتمردان و مسئولين ایرانی و بین المللی میسر نيست ،با خواستن اصلاحات و ايجاد جنبشهای آرام و فعال،تشکيل احزاب و اين امر راه صد ساله ای هست که يک شبه پيموده نخواهد شد بايد صبر کرد و بال زد!
وظيفه هر جوون ايرانی، اگر نسبت به بقيه انسانها احساس مسئوليت ميکنه و دم از ايرانی بودن ميزنه و درفکر ساختن هست و از به خطر افتادن رفاه و امنيتش نميترسه قبل از اینکه تی شرت با آرم ایران بپوشه و گردن بند فروهر گردن بندازه و از این جنگولگ بازیها کنه که بقول خودش مثلا نام ایران رو مطرح کنه بنظر من اين هست که فلسفه و سياست رو به خوبی و با علم ياد بگيره و ياد بده و از فعاليتهای اين چنينی نهراسه ،بايد مثل يک مرغ دريايی باشه........
برچسبها: دغدغه های فکری, مقالات و مجادلات
Amir Farshad Ebrahimi©
25.2.09 |
|
|
انتخابات ریاست جمهوری نزدیک است و دوباره مثل همیشه حتما مردم مقابل بد و بدتر قرار خواهند گرفت حالا اینبار نوبت نمایش خاتمی و احمدی نژاد هست ، من البته مطمئنم که احمدی نژاد بازنده حتمی این انتخابات هست اما روی خاتمی هم نمی توانم شرط ببندم ، (البته این را هم بگویم که من اصلا از خاتمی دل خوشی ندارم و وی را نسخه پاستوریزه شده احمدی نژاد می دانم مخالفان این نظر لطفا به هشت سال عملکرد سیب زمینی صفتانه وی مراجعه کنند و نگاهی هم به آمار زندانیان سیاسی و واکنشهای آقای خاتمی بکنند ) ، همه می دانیم که امروز در ایران شبه دموکراسی یا دیکتاتوری مدرن وجود دارد و البته که هيچ ديكتاتوري مدرني نيست كه تضاد هاي دروني خود را نداشته باشد. تاريخ سده ي بيستم ميلادي پر است است از نمونه هاي انكار ناپذيری از اين اختلافات. جناح هاي مختلفي ازاين نوع رژيم ها به سركردگي افراد برجسته ي آن ها، هنگامي كه خود را در سراشيب يا پرتگاه سقوط مي يافتتند، مي كوشيدند با بركناري رقباي خود، اقداماتي به نام رفرم كرده تا بدان وسيله بقاي حكومت وسيادت خود بر آن را ميسر سازند. بهترين نمونه ي آن كودتاي نافرجام افسران عاليرتبه ي ارتش هيتلر است (ژوئيه 1944)كه مي خواستند با حذف هيتلر نظام را حفظ كنند و از در صلح با دشمنان خود در جنگ در آيند. نمونه ي وطني آن بركناري و سر انجام قتل تيمور بختيار، مُوَسس ساواك و دست راست شاه، است، كه مي كوشيد از طريق جلب نظر برخي همكارانش در ايران و بويژه مذاكره ي مخفي با آمريكاييان برنامه ي جانشيني شاه را، هنگامي كه حكومت پهلوي به بحران شكننده اي رسيده بود، به مورد اجرا گذارد. شاه با قبول فشار آمريكا براي رفرم در حذف بختيار توفيق يافت.
در كشورهايي كه آرمان هاي ديگري را اعلام مي كردند نيز چنين بود. در اتحاد شوروي، پس از مرگ لنين، تروتسكي مي خواست استالين، زينوويف، كامنف، بوخارين و استالين را بزند، اما استالين موفق شد نخست اولي آنان را با كمك ديگران از ميان بردارد و سپس بقيه را. پس از پايان جنگ، نزاع عظيمي براي كسب قدرت در كرملين بين بريا و باقراوف جريان داشت تا اين كه استالين در گذشت و رقابت در شكل ديگري بين بريا و خروشچف و متحدينش در گرفت. سرانجام خروشچف طي كودتايي در كميته مركزي، كه، دَرجا، راي به دستگيري بريا داد، بر او فايق آمد؛ سپس برژنف عليه خروشچف، و سرانجام يلتسين بر ضد گورباچف، اما همواره به نام منافع محرومان! در چين كمونيست هم، اول ليو شائو چي، سپس لين بيائو از ميدان به در شدند و سر انجام تِنگ هِسياپين، كه خود توانست بازگردد و بقيه اي راكه مانده بودند مات كند. هيچكدام ازين نبردها مصنوعي نبود.
در ايران امروزنیز ورای همه جنگولگ بازی های جناحها آنچه که همشون بر سر آن با هم توافق دارند این است که چگونه نظام را در وضعيت بين المللي كنوني حفظ كنند . استراتژي اصلاح طلبان با برنامه ي سرسختانه ي تماما ايدئولوژيك قشريون به سركردگي خامنه اي و یا گاها رفسنجاني تفاوت دارد (جالب است كه شخص اخير در اين برخوردها چندان خودي نشان نداده است، شايد از اين رو كه از عاقبت كار مطمئن نبوده است). به هر حال، امروز همه اعم از راست و چپ و میانه رو ميخواهند رژيم را حفظ كنند اما هريك به طريق و به سود سيادت خود.
حالا هم بعد چهار سال گند زدن احمدی نژاد و یه جورایی شاید بشود گفت خراب شدن چهره جناح راستی ها و یا همون محافظه کاران و استفاده و یا شاید هم سوءاستفاده اصلاح طلبان از این وضعیت باید این سئوال نخ نما شده در دوران هشت ساله خاتمی را دوباره پرسید که چه تضمینی وجود دارد که با توفيق اصلاح طلبان آزادي كامل مردم، دمكراسي و اتخاذ سياست هاي اقتصادي و فرهنگي به سود مردم تامين خواهد شد ؟ كمتر آدم صادقي است كه بتواند به اين پرسش پاسخ مثبت دهد. اگر چنين نبود و مردم ايران از اوضاع راضي بودند و رژيم در لب پرتگاه نبود، مسلما اصلاح طلبان تا اين حد «دلاوري» نشان نمي دادند و اين كه اينان به هيچ وجه خواستار تامين كامل حقوق مردم نيستند بيش از آن روشن است كه بحثي بطلبد. خود علنا، مانند هميشه، مرجعيت «رهبر» ي را مي پذيرند، كه خود اعضاي فقيه شوراي نگهبان را برمي گزيند. و حتا همین آقای خاتمی قبل از آنکه با این جدیت اعلام کاندیداتوری نماید اول به دیدار رهبر می رود و اجازه حضور می گیرد ! می دانید این یعنی چی ؟ يعني اينان، بر خلاف همه لافهای اصلاح طلبانه ای که می زنند ، خواهان استقرار دمكراسي بمعناي متداول آن در جهان نيستند. دليل آن هم روشن است. كم ديده شده است كه دست پروردگانِ شريك در يك نظام ديكتاتوري قدرت را در طَبَق اخلاص بگذارند و مردم را در سرنوشت خود شريك كنند، مگر آن كه در اثر مبارزه ي مردم ناچار شوند. اگر كساني دچار توهمِ آزاديخواهيِ مجموع اصلاح طلبان باشند، بايد گفت كه آنان كاشف مايه ي جديدي در تاريخ هستند كه در دامن حكومت قشري اسلامي جنين كرده است. اما چنين كشفي سرابي بيش نيست.
اگر فرض بگيريم كه مجادله ي رفرميست ها تماما بخاطر دمكراسي به معناي متداول آن باشد و آنان تا اين حد بي سابقه به رودررويي با حاكمان اصلي کمر همت بسته اند پرسيدني است كه آيا، از ديدگاه دمكراتيك، امر رسيدگي به قتل هاي زنجيره اي، زنداني كردن و شكنجه هاي رواني و جسمي بسياري از مبارزان و مخالفان و حتا نزدیکان فکری آقای خاتمی مثل عبدالله نوری یا اکبر گنجی و یا شمس الواعظین و باقی و ... ، ترور سعید حجاریان و دهها مورد دیگر در دوران دولت آقای خاتمی شايسته آن نبود كه سید خندان اصلاح طلبان حرکتی در خور می نمود ؟ البته آخرین سخنرانی آقای خاتمی را در دانشگاه تهران را که یادتان نرفته در برابر شعار دانشجویان که گنجی گنجی سر می دادند و اکبر گنجی هم در اعتصابی جان فرسا به سر می برد چه گفت ؟ گفت آن آقا زندانی زیاده خواهی هایش شده است ! آيا بازخواست پيرامون اعدام هاي دسته جمعي كساني كه بارِ اصلي مبارزه عليه رژیم سابق را به دوش كشيده بودند طي اين سی سال شايسته ي تذکر و یا توجه خاتمی تا به امروز نبوده است ؟ آيا زجر روزمره ي مردم محروم ما كه ثروت ملي شان مصروف اهداف نظامي بيهوده مي شود اما خودشان بايد در نياز مداوم و به هنگام زلزله چشم انتظار كمك خارجيان به سر برند دليل كافي براي رودررويي با جناح قشر حاكم نبوده است؟ آلبرت آينشتاين چه زیبا گفته است که از كساني كه بر امور «ناچيز» چشم مي بندند حتما در مسايل بزرگ هم نمي توان توقعي داشت.
يكي از حربه ها در توجيه اين رودررويي اين استدلال بوده است كه عملکرد مجلس ششم در تاريخ مبارزات دمكراتيك ايران «بيسابقه» بوده و دولت هشت ساله خاتمی از جسور ترین دولتهای ایران بوده است . بايد در پاسخ اینان گفت كه متاسفانه نه از تاريخ مشروطيت چيز درستي اصلاح طلبان پس می دانند و نه از مبارزات مردم. هر كسي كه كوچكترين آشنايي با تاريخایران و یا تاریخ مشروطيت داشته باشد مي داند كه اين مجلس اول بود، كه عليرغم اينكه همه ي مردم را نماينده نبود، قانون اساسي اي را نوشت كه (برغم محدوديت هاي زماني اش) الحام دهنده ي همه كساني بود كه همواره در برابر ديكتاتوري قاجار و پهلوي ايستادند. مجلس دوم حاصل مبارزات قهرمانانه ي مردم با ياري سوسيال دمكرات هاي ارمني و گرجي بود، باز با همه ي محدوديت هاي زماني اش، پايه هاي اصلي يك جامعه ي مدرن را در ايران ريخت. و گفتن ندارد كه مجلس شانزدهم زير فشار مبارزات مردم تحت رهبري يك اقليت هشت نفري از نمايندگان، برغم اكثريت ارتجاعي اش، ناچار از تصويب قانون ملي كردن صنعت نفت شد، قانوني كه پوزه ي تاريخي ترين امپرياليسم را بخاك ماليد و الهام بخش مبارزات ضد امپرياليستي در كشور هاي مشابه شد. خوشبختانه، تاجزاده، يكي از واقعبين ترين اصلاح طلبان، آن گزافه گويي در مورد مجلس ششم را تعديل كرده و به گفتن اين بسنده كرده است كه «نمايندگان شجاع و آگاه مجلس ششم، كه بسياري از آنان جانباز، آزاده و از خانواده شهيد هستند، سنتهاي اصيل انقلاب مشروطه و نهضت ملي شدن صنعت نفت را احيا كردند.» يعني دوران مشروطيت و ملي كردن نفت دو معيار اصلي اند. حال اين كه احياي آن نمونه هاي تاريخي در مجلسي كه زير تيغ شوراي نگهبان كاري از پيش نبرد چقدردرست است خود جاي بحث دارد. در هر حال، بايد دانست كه اظهار نظر ها، چه تاريخي باشند و چه از نظر حقوقي و علم سياست، بايد مسئولانه باشند، نه بنا بر نرخ روز.
این روزها که اصلاح طلبان و بسیاری دیگر از دانشجویان امروزی که حتما تلخی های هشت ساله زمامداری خاتمی را بیاد ندارند و یا از نزدیک تجربه نکردند ، علم حمایت از خاتمی را برداشته اند و برای ریاست جمهوری وی سینه می زنند و می شنویم که می گویند : «اهانت به خاتمی و یا تهدید آن به تکرار شدن ماجرای بی نظیر بوتو بار ديگر اصل حاكميت مردم بر سرنوشت اجتماعي خويش را در نظام جمهوري اسلامي ايران زير سؤال ميبرد»، باید پرسید که آیا حق مردم تنها در احترام به خاتمی نهفته است؟ چرا از ضايع شدن تمام حقوق همه ي مردم، بويژه نامزدي آزادانه ي همه ي اتباع ايران، چه مسلمان، چه غير مسلمان، و چه مسلمان زاده ي هاي لاييك و حتي نا مسلمان، سخن بميان نمی آید و از آن ها دفاع نمی شود ؟ . گفتن اين كه : «در وضعيت فعلي محتمل است مردم به اعلام اراده خود از طريق عدمحضور در صحنه انتخابات رانده شوند، روشي كه مردم ايران در انتخابات پيشين برگزيدند» هم تكرار مكرر سخنان اصلاح طلبان است و هم به سود اصلاح طلبان تعبير مي شود، چه آنان مي كوشند جناح راست را از «مترسك» عدم حضور مردم بترسانند. گرچه برای جنبش بیدار دانشجویی در ایران ارزش بسیاری قائلم و بویژه برای عزیزان دفتر تحکیم وحدت اما نصیحت برادرانه ای به این دوستان دارم که واقعا اگر کسی هم به تغییر شرایط در ایران اعتقاد دارد نبايد سخني بگوید كه به سود جناحي از هيات حاكمه تمام شود. چرا که بواقع در جمهوری اسلامی همیشه شهروندان نمی توانند انتخاب شوند، بلکه فقط بايد انتخاب کنند.» و شرايط انتخاب شدن هم کاملا معلوم است : «اعتقاد والتزام عملي به اسلام ونظام مقدس جمهوري اسلامي ايران، ابراز وفاداري به قانون اساسي و اصل مترقي ولايت مطلقه فقيه. تشخيص اين امر بعهده شوراي نگهبان است.»
پس در كشوري كه نماينگان مجلس و رئیس جمهورش با گذر از صافي شوراي نگهبان كه اعضاي «فقيه» اش منصوب «رهبر» اند و خود با چنين آراي كمي انتخاب مي شوند و «رهبر» مُطاعش منتخب خبرگاني است با همين وضعيت، آيا مي توان از شرکت در انتخابات پیش رو دفاع كرد؟ مسلما نه. دفاع همواره اصولي است و از حقوق تفكيك ناپذير و لايتجزاي همه مردم انجام مي گيرد تا به سر انجام برسد. حق از آن مردم است و سخن آخر نيز از آنِ ايشان است كه در اوضاع و احوال آزاد بيان مي كنند. در غيرت اين صورت خشت بر آب زدن است كه ديري است ادامه دارد. سرانجام بايد، بجاي اين خيال هاي موهوم، بناي دمكراسي را جانانه پي ريزي كرد تا بايستد و دوام آرد. در ديگر جاي ها نيز جز اين نبوده است ؛ سخن آخر را مردم مي گويند!
پی نوشت :یادم می آید در فیلم تبلیغاتی هاشمی رفسنجانی که در انتخابات پیش ساخته شده بود رفسنجانی ورای آن ادا ها و افه های همیشگی اش در فیلم جایی بود که چند جوان نشسته بودند و ضمن سئوالهای مسخره سایز کفشتان چیست ؟ تا حالا کاری انجام دادید رویتان نشه بگید مثلا سئوال می کردند نظرتان درباره آزادی احزاب چیه ؟ چه برنامه های برای توسعه سیاسی دارید و ... همان موقع هم گفتم که این فیلم و این کاندیداتوری اصلا توهین به شعور و حافظه ملت است ، انگار که این آقای هاشمی از هونولولو آمده و اصلا تا بحال کسی ایشان را نمی شناسد و اصلا ایشان هشت سال رئیس جمهور ایران نبوده اند حالا هم داستان آقای خاتمی است حتما از ایشان هم باید پرسید چه طرحی برای حمایت از مطبوعات دارید حتما ؟
برچسبها: مقالات و مجادلات
Amir Farshad Ebrahimi©
17.2.09 |
|
|

سی سال از انقلاب می گذرد حالا این انقلاب شکوهمند بوده یا اسلامی یا مردمی کاری به اون بخشش ندارم اما در وبلاگستان و مدیاهای فارسی و حتا در رسانه های جمهوری اسلامی این روزها که این انقلاب به سی سالگی اش رسیده خیلی دارند به دستاوردهای آن می پردازند مثلا اینجا یکسری از طلاب حوزه علمیه برداشتند سایتی را راه اندازی کردند و همه اتفاقات را حتا کارهایی را که ایرانیان خارج از کشور هم کردند را بنام دستارد انقلاب جا زده اند ! اما واقعا از کشف داروی سرطان و ایدز در دولت احمدی نژاد و چسباندن بخش سوراخ شده لایه اوزون توسط دکتر عباسی در مجلس و این حرفها که بگذریم داشتم عکسهای وبلاگ یوزپلنگ را می دیدم ( ببینید) و با خودم فکر می کردم واقعا دستاورد این انقلاب چه بوده است که به این نتیجه رسیدم بله بالاترین و مهم ترین دستاورد این انقلاب این بود که عزت نفس ما ایرانیان را از بین برد و البته این کم کاری نیست !
من همیشه بیزارم از اون دسته از ایرانی ها که تا حرفی می زنیم زود برات ردیف می کنند که بله ما داریوش داشتیم ، فردوسی داشتیم ، دو هزارو پانصد سال تمدن داریم و از این حرفها... نع حرف اینها نیست ولی واقعا در هیچ دوره ای ایرانیان اینقدر ذلیل و خوار نبودند ، کجای تاریخ ایران سراغ دارید برای یه لقمه نان و کاسه ای غذا تو سرو کله همدیگر بزنند ؟ کجای تاریخ ایران سراغ دارید برای مثلا یک وعده غدا صف بایستند و حاضر باشند همدیگر را هم جر بدن ؟ چه کسی فکر میکرد که در ایران روزی ایرانیان برای یک بسته بیسکویت یا ساندیس مجانی زن و بچه شان را به صف کنند ؟
بله به نظر من اصلی ترین دستاورد این انقلاب همون از بین بردن عزت نفس بود . برچسبها: مقالات و مجادلات
Amir Farshad Ebrahimi©
13.2.09 |
|
|
مرد ترسیده بود خیلی ، آنقدر که هیچ وقت فکر نمی کرد بدین اندازه تاب و تحمل ترس را داشته باشد ، سرش درد می کرد و سرمای عجیبی تمام تنش را فرا گرفته بود ، مدام به نقطه ای خیره می شد و تا خیره می شد کابوس همیشگی را پیش چشمش می دید ... قایق در هم می شکند و هر تکه اش هزار تکه می شود به سختی تکه ای از قایق در هم شکسته را در آغوش می گیرد و کوسه ها کوسه ها می آیند هیچ تکانی نمی تواند بخورد دهان کوسه باز می شود فریاد می زند نه ... نه .....
- چی نه ؟
- هیچی هیچی با تو نبودم !
- ای بابا باز که رفتی تو فکر و خیال بهت می گم هیچی نمی شه ! همه چیزو ردیف کردم باور نمی کنی فردا تو هم بیا و با هم بریم پیشش ! راستی پول رو آماده کردی ؟
- آره آره فردا اومدی مجله بهت می دم ترسیدم با خودم نیاوردم . لازم هم نیست من بیام خودت برو و کارو تموم کن منم نترسیدم یکم سرم درد می کنه می رم بخوابم فکر کنم زیاد خوردم
مرد می رود می خوابد اما از ترس آرزو می کند ای کاش می شد تا با چشمان باز بخوابد از تاریکی و سیاهی می ترسد و مدام فکر دریا اذیتش می کند .
.......
با صدای تلفن از خواب می پرد و غرغر کامران که کجایی بابا من تو مجله منتظرتم زود بیا ! به ساعت نگاه می کند ای وای دوباره خواب مونده ... اومدم اومدم تا نیم ساعت دیگه اونجایم ! تشنه اش است و هنوز دهانش بوی ویسکی دیشب می دهد شیر آب را باز می کند و سرش را زیر آب می گیرد سردی آب ته مانده مستی دیشب را از سرش می پراند و خیسی آب دوباره غرقش می کند در کابوس که در حال دست و پا زدن در آب است شیر آب را می بندد و سرش را خشک می کند و راه می افتد . تا خود مجله هزار بار هزار راه را با خود مرور می کند و هی به خود دلداری می دهد که نه اتفاقی نمی افتد و به زن و بچه هایش فکر می کند که الان مدتهاست آنور آب منتظر او هستند به رفتن فکر می کند اما به غیر از آن کابوس به یکباره با خود می گوید پس پریا چه می شود ؟ وای که اگه بره چقدر دلش برای پریا تنگ می شود . به مجله که می رسد کامران انگار که هنوز گوشی تلفن را نگذاشته غر می زند که : بابا گفتم که این طرف خیلی رو وقت حساسه بهش بد قولی کنیم می پره ها ! پول و بده . در کشوی میزش را باز می کند و دسته های قرمز رنگ پانصد تومانی را می شمارد ، درست دویست هزار تومان به کامران می دهد و سیگاری را روشن می کند ، کامران می گوید دوباره گم و گور نشی ها تا دو ساعت دیگه با پاس اینجا هستم خداحافظ و می رود و او هم در فکر وخیال غرق می شود ... زنگ تلفن او را به خود می آورد : بله بفرمائید ؟
- فرید تویی ؟
- آره تو کجایی ؟ زود بیا مجله کارت دارم !
تلفن را بی کلام دیگری می گذارد زمین کامران سفارش کرده بود پشت تلفن اصلا حرفی درباره رفتن نزند ، خوب می دانستند که تلفنها کنترل است و کوچکترین اشتباهی می توانست همه چیز را خراب کند . دوباره سیگاری روشن می کند و ساعت را می پاید اما نمی داند منتظر کامران است یا پریا . با خود می گوید مگر چه می شود می مانم و با تلفنی قال قضیه را می کنم قسم نخوردم که تا آخر عمر با او باشم منم آدمم احساس دارم من نویسنده ام چرا باید خودم را تباه کنم من با پریا همه چی دارم هم عشق دارم هم موفقیت تازه هم فکر هم هستیم اصلا می توانیم با هم یک حزب سیاسی بزنیم من از سوسیالیست بگم و اون از زنان جنبش زنان سوسیالیست وای که چقدر خوب می شود همینجوری غرق در خیال بود که به یکباره زن را در چهار چوب در می بیند ، هنوز هم در خیال غرق است که صدای پریا بلند می شود : کجایی بابا الو باز رفتی تو عالم هپروت! سلام می کند و می گوید پریا من اصلا نمی روم ! نه اینکه فکر کنی ترسیدم ها نه موضوع اصلا این نیست می خواهم بمانم اصلا فکر می کنم همه مان دچار توهم شده ایم با من کاری ندارند که من خودم بیشتر از اونها مواظب مجله بودم هیچ چیز تندی توش نیست مگه نمی بینی همه بچه ها شاکی هستند از مجله من کاری نکردم چرا باید بروم ؟ اصلا از کجا معلوم که من ممنوع الخروجم ؟ من که کاری نکردم چرا باید مثل قاتلها فرار کنم ؟ پریا خشکش زده و همینجوری نگاهش می کند کیفش را آویزان می کند و می گوید : ببین فرید جان ما همه حرفا مونو زدیم تو میری اینجا دیگه امن نیست همین امروز گفتند که دو سه نفر دیگه از بچه های کانون را احضار کردند نگذار وقت تلف بشه حتما باید بیایند بگیرن ببرن بکشنت تا باور بشه بابا جان عزیزم اینها شوخی ندارند امروز نری فردا میان سراغت ! نگران من هم نباش تا تو بری منم پشت سرت میام !
- میایی ؟ جدا میای ؟
- آره که میام مگه من چند تا فرید دارم ؟ و تا می آید دستش را دور گردن فرید حلقه کند صدای در بلند می شود و زود خودشان را جمع و جور می کنند . کامران است با قیافه ای خندان و یک بغل روز نامه وارد می شود
- تمام شد اینم از این بیا اینم پاسپورت ! دیگه چی می خواهی آقای امیر عباس منصوری ؟ و پاسپورت رو می گیرد جلوی چشم فرید ... نام : امیر عباس نام خانوادگی : منصوری .... نگاه می کند و می پرسد تو مطمئنی که این مشکلی ندارد ؟ اصلا اگه به نظر تو بی خطره چرا از مهر آباد نرم ؟
- گفتم که اینجا ممکنه تو رو مامور ها شناسایی کنند در ثانی تا ویزا آمده بشه طول میکشه این بابا خودش هم گفته اونجا منتظر ته و سوار کشتی می کندت گفت از همین الان سفارش تو رو کرده و گفته یکی از فامیلهایش هستی که چک برگشتی داری .راستی یک وقت از دهنت در نره که نویسنده هستی به همه گفتیم که بازرگان بودی و الان ور شکست شدی . فرید نگاهی از سر درد به پریا می کند که بگو بگو که نمی خواهم بروم ، پریا نگاهش را می خواند و می گوید کامران جان این ترسیده و می گوید نمی خواهم بروم می خواهم بمونم اینجا تا بیایند بگیرنم و ببرنم زندان تکه تکه ام کنند ! و به یکباره فریاد می زند آره ! آره دیگه بگو می خوام بمیرم بگو همه حرفات دروغ بود همه اون حرفات !
کامران روزنامه ها رو رو میز می گذارد و می گوید بیخود دیگه برای این حرفها دیره همه کارها انجام شده و با شیطنتی خاص نگاهی به فرید می کند و می گوید به زن و بچه ات فکر کن ! به اینکه چقدر زنت دوستت داره ! بمونی اینجا که چی ؟ فردا شب باید بندر عباس باشی . خداحافظ و بی کلام دیگر می رود فرید تا میاید حرفی بزند به یکباره چشمش به بلیط اتوبوس می افتد و حرفش را می خورد و زیر لب می گوید باشه باشه می رم .
...
هوای شرجی بندر عباس بدجوری تو ذوق می زند باد پائیزی بر صورت مرد شلاق می زند و بوی زوهم جنوب را با خود می آورد . مرد با خود باز مرور می کند بندر عباس اسکله پیروزی کشتی مسافربری صدرا ! تاکسی می گیرد و بدون هیچ معطلی از ترمینال خارج می شود نگاهش به باجه تلفن عمومی می افتد و به یکباره احساس می کند که چقدر دلش برای پریا تنگ شده است اما آخرین سفارشهای کامران را بیاد می آورد که به هیچ عنوان تا نرسیده ای دوبی زنگ نزن ! باز احساس ترس به سراغش می آید و با خود فکر می کند که اگر الان مجله بود چه خوب می شد ! ...
... گوشی را برمیدارد و شماره میگیرد ، دیگر بدون هیچ احتیاطی که خود همیشه به دیگران هشدار میداد میگوید عباس بیا زود بیا اتفاق بدی افتاده و تلفن را می کوبد روی میز و آنسوی سیم صدای چی شده کامران در هوا معلق می شود ، فکر همه چیز را می کردند الا این را دقایقی نمیگذرد که عباس با حالتی آشفته وارد مجله می شود و تا چشمش به میز و صندلی خالی فرید می افتد با نگاهی پرسشگر به کامران می گوید گرفتنش ؟ که کامران می گوید نه ! بشین بشین تا برات بگم و همه داستان را تعریف می کند که ترس داشتیم فرید را بگیرن براش پاس جعلی درست کردیم و راهی اش کردیم برود نگاهی به ساعتش می کند و می گوید الانها باید بندر باشد اما ، اما همه چیز خراب شده امروز که آمدم دفتر را پاکسازی کنم اینو زیر میز پیدا کردم و اشاره می کند به میکروفون کوچکی که روی میز است و دیگر داد می زند که همه چیز را همین جا برنامه ریزی کردیم فکر اینرا دیگر نمی کردیم . ساعت پنج عصر است و دیگر باید فرید سوار کشتی بشود ! عباس می پرسد زنگ نزده ؟
- نه خودم بهش گفتم زنگ نزند خدا کند دوباره کله شقی اش گل کنه و بزنه . اما گل نکرد و تلفن نزد فرداش هم نزد و پس فرداش ! دو روز بعدش ریختند دفتر مجله و هر چه که بود را با خود بردند دفتر را پلمب کردند و رفتند ، مردی که ظاهرا رئیس ماموران بود رو به کامران کرد و گفت شما هم بیائید ! کامران به یکباره از حالت اعتراض قیافه ملتمسانه ای به خود گرفت و گفت چرا حاج آقا ؟ و حاج آقا هیچ نگفت و رو کرد به بغل دستی اش که : سید بیاورش !
هنوز از خیابان حافظ رد نشده بودند که سید به کامران اشاره کرد سرش را روی پایش بگذارد وکامران هم چون کودکی مطیع سر بر پای سید گذاشت، پرده های پاترول کشیده شد .
آقا مهدی تشنمه میشه یه لیوان آب به من بدید !
- باشه آب هم الان می گم بیارن بازم می خواهی بگویی نمی خواستی از کشور خارج بشوی ؟ پس این پاس چی هست ؟ ببین آقای فرید شیرازی اصلا احتیاجی نیست که شما حرفی بزنید و دکمه ضبط را فشار می دهد و فرید در حالیکه احساس میکرد دنیا دور سرش می چرخد صدای خودش را می شنود که : ... پریا من اصلا نمی روم ! نه اینکه فکر کنی ترسیدم ها نه موضوع اصلا این نیست می خواهم بمانم اصلا فکر می کنم همه مان دچار توهم شده ایم ... سرش را می اندازد پائین و با خود فکر میکند که آره بازجو راست میگوید دیگر چه باید بگوید؟ و بازجو که خودش را تو همان بندر عباس به فرید مهدی معرفی کرده بود با لیوانی آب می آید بالای سر فرید و اینکه خوب البته به شما حق هم میدهم منم جای شما بودم فرار می کردم . ما اصلا به فرارت کاری نداریم بیا و بچه خوبی باش از این به بعد خوب بگوببینم با پریا چه رابطه ای داری ؟
- این چه حرفی است می زنید ! من زن دارم ، بچه دارم ، زنم و هم دوست دارم ، ایشان فقط همکار من است شما مگر حیا ندارید ! که به یکباره آن مهدی خندان و خوش رو فریاد میزند ببینم تو با همه همکارات می خوابی؟ مرتیکه مزدور فکر کردی با کی طرف هستی ؟ می خوای ریز تمام تلفنها تو برات بزارم ؟ می خواهی من بگم تو شمال دو هفته قبل چه غلطی کردی ؟ می خواهی بگم برات آخرین غذایی که با هم خوردید کجا بوده ....
فرید دیگر هیچی نمی شنود و احساس می کند تمام اتاق دور سرش می گردد مهدی مدام دارد فریاد می کشد و انگار دارد دفتر خاطرات او را ورق می زند ... به زور لیوان آب را به دهانش می رساند و انگار که دارد سنگ می جود آب را به زور به حلقش می رساند ، مهدی ساکت شده کاغذها را جمع می کند و از اتاق بیرون می رود و پشت سرش مرد دیگری می آید و چشم بند فرید را می زند و اورا به سلولش میرساند و بی کلامی می رود ، فرید احساس می کند الان است که سکته کند حالش خوب نیست بلند می شود و مثل دیوانه ها دور سلول کوچکش قدم می زند .
یک هفته است که کسی نیامده است سراغش بارها و بارها به نگهبانها سپرده است به بازجو بگوئید کارش دارم و مخصوصا می گوید آقا مهدی تا نگهبانها خیال کنند آشناست و پیغام را برسانند روز هشتم بالاخره میایند سراغش و دوباره با چشم بندی از سلول بیرون می آوردندش و به همان اتاق هدایتش می کنند ، می نشیند صدایی می گوید اون دستمالو از روی چشات بردار ! برمی دارد و مهدی را می بیند با یکنفر دیگر بلند می شود و سلام می کند که مهدی می گوید بشین بشین بلند نشو متوجه می شود یکنفر هم پشت سرش ایستاده است ! دوباره آن صدا از پشت سرش می پرسد ببینم آقا فرید دوست داری آزاد بشوی ؟ فرید هیچ چیز نمی گوید که مهدی رو به فرید می گوید جواب حاجی را بده دوست داری یا نه ! فرید بریده می گوید بله دوست دارم که آن صدا و یا بقول مهدی حاج آقا می گوید باشه ! مهدی جان ردش کنید بره کاری هم به بقیه کثافتکاری هاش نداشته باشید فقط اون عکسو بهش نشون بدید موقع رفتن ! مهدی جلو می آید و سر فرید را روی میز می خواباند و آن صدا از اتاق خارج می شود ، و دوباره سر فرید بالا می آید و روبروی چشمش عکسی را می بیند که خشکش می زند همسرش در بغل کامران در ویلای شمال ...
پایان قسمت اول
این داستان و اسامی حقیقت ندارد واقعیتش را دقیقا نمی دانم *
برچسبها: دغدغه های فکری
Amir Farshad Ebrahimi©
13.2.09 |
|
|