www.flickr.com

... مجتبی بیدار شو

نامه ای به یک دوست سابق ، برسد بدست مجتبی خامنه ای

روز دوم عملیات والفجر ده در کنار جاده خرمال که محورهای عملیاتی را به یکدیگر وصل میکرد ، رزمنده های تازه نفس می رفتند تا خود را به خط برسانندوجایشان را رزمنده هایی که دو شبانه روز در خط مقدم بودند پر میکردند ، آسمان را دود گرفته بود و همین مانع از آن می شد تا سوخوهای بعثی بچه های مارا به رگبار ببندند ، بسیجی ها همه یا خود را سیاه کرده بودند تا شب دیده نشوند و یا در میانه آن دود و باروت سیاه شده بودند ، اما آن سیاهی مانع از آن نبود که یکدیگر را بشناسیم ، من مثل خیلی دیگر از نوجوانان هم سن و سالم زودتر از بقیه خسته شده بودیم و بعد از دو روز بی خوابی همه در یک صف کنار جاده خوابیده بودیم و منتظر تا کامیونی بیاید و مارا به عقب ببرد ، برگشتم و از رزمنده کناری ام که جوانی همسن و سال خودم بود پرسیدم آب داری ؟ نگاهی به من کرد و قمقه اش را به من داد ! آب را که گرفتم تازه لبهای پوست پوست شده اش را دیدم و گفتم خودت ؟ که نگاه نکرد و گفت تشنه ام نیست بگیر ! پرسیدم اسمت چیه ؟بچه کجایی ؟ همانجور که خوابیده بود گفت مجتبی هستم از تهران پرسیدم مال کجایی، گفت لشکر ده ! دیگر ندیدمش تا چند سال بعداز جنگ وقتی که به تهران آمده بودیم ، مگر می شد در آن روزها و با آنهمه دوده و سیاهی کسی را دید و فراموش کرد ؟ و چه زود شناختمش و فهمیدم او مجتبی خامنه ای فرزند رئیس جمهوری بود که حالا رهبر است !

سلام مجتبی !
می دانم که تو نیز منرا فراموش نکرده ای ما دوستان صمیمی ای برای هم بودیم ، هنوز خاطرات سفرهایمان را بیاد دارم ، تو آنروزها خیلی ساده و صمیمی بودی و من هنوز هم این حرفها را سخت باور می کنم که در پشت این همه جنایت و آدم کشی این روزها تو ایستاده ای ، هنوز هم نمی توانم باور کنم که تویی که یکروز برای دفاع از آب و خاک و میهن از جانت مایه گذاشتی در پشت فتنه و کودتایی باشی که خون دهها هموطن بخاطرش بر کف خیابانها ریخته باشد .
مجتبی تو خودتی ؟
زمانه بازیهای قشنگی دارد ، قبول دارم که هر دوی ما این روزها تفاوت بسیاری با یکدیگر داریم اما گذشته را که نمی شود انکار کرد ؟ ما گذشته یکسانی داریم و هر دویمان امروز افتخار می کنیم که روزگاری برای دفاع از کشورمان جنگیده ایم اسلحه بدست گرفته ایم و کشته ایم تا کشورمان کشته نشود اما آنروز افتخارمان این بود که در مقابل ارتش بعثی ای ایستاده ایم که دنیا از آن دفاع میکرد و ما یکه و تنها از ایران .
نه تو آنروزها فکر میکردی و نه من، و تصورش را هم نمیکردیم که روزی با همان لباس و اسلحه بروی هموطنانمان هم بایستیم ! اما این روزها ظاهرا تو ایستاده ای !
از هیچ چیز که اطلاع نداشته باشی حتما از کشته های این روزها خبردار شده ای و حتما عکس و فیلم کشته شدن آن دختر هموطنمان "ندا" را دیده ای حالا که تاریخ و گذشته مشترکی داریم بگذار برایت یک چیز بگویم تا عکس جنازه ندا را در کف خیابان دیدم که با دستهایی باز در کف خیابان افتاده بود و داشت جان می داد به یکبار ه لحظه شهادت و کشته شدن شهیدی بیادم افتاد که هر دویمان خوب می شناسیمش ! مگر می شود اینقدر شباهت ، هر دو با دستها و چشمهایی باز و کف زمین بشهادت رسیدند و هر دو برای وطن !
مجتبی !
تو افتخارت شاید هنوز هم پیش از آنکه فرزند رهبری باشد بسیجی و رزمنده بودن باشد، آیا می بینی این کشته هارا ؟ آیا واقعا له شدن و کشته شدن ملت را می بینی ؟ آیا خونها را می بینی و هیچ نمی گویی ؟ تویی که از جانت گذشتی ؟ تویی که خوب بودی و در آن برهوت قمقه ات را دادی تا کام تشنه من را سیراب کنی در حالی که لبهای خودت هم از تشنگی پوست پوست شده بود اینها را می بینی و سکوت می کنی ؟ و من هنوز هم نمی توانم باور کنم که تو در پشت این جنایات باشی و اصلا متهمت هم نمی کنم اما اینها را می بینی و هیچ چیز نمی گویی ؟ وای نکند می بینی و افتخار می کنی در حکومتی که پدرت مسئول آن است این جنایات می شود و تو و پدرت از روی خون آنها عبور می کنید تا حکومت امتداد یابد !
من هنوز هم لباسهای خونی و خاک آلود زمان جنگ را مثل گنجینه ای گرانبها نگه داشته ام و چه بسا تو هم اینچنین باشی پس از تو به عنوان یک دوست قدیمی ، یک همرزم ، یک هموطن ، یک انسان خواهش می کنم یکبار دیگر به آنها نگاه بینداز و با خود مرور کن که در کجا ایستاده ای ؟ و سئوال کن که اگر شهدای آنروز زنده بودند امروز در کدامین طرف ایستاده بودند ؟ اگر همت ،اگر بروجردی ، اگر باکری اگر خانجانی ، امروز زنده بودند آیا تو و اطرافیانت باز هم برویشان اسلحه می کشیدید ؟
مجتبی !
دیری نخواهد پایید که ایران از فریاد حق طلبانه همه ایرانیان پر خواهد شد و بشارت این فریاد همین الله اکبرهایی هست که ملت شبانه بر بامهای خانه شان سر می دهند و آن تقدیر محتوم دیر یا زود چه تو و پدرت بخواهید و چه نخواهید روی می دهد و آینده از آن ، وارثان خونهایی است که این روزها بر کف خیابانها ریخته می شود و تو می بینی و چون خواب زدگان از میان آنها میگذری و وای بر کسی که خواب نباشد و خود را به خواب زده باشد .
مجتبی بیدار شو ...
دوست قدیمی ات ، امیر فرشاد ابراهیمی

برچسبها: , ,



Amir Farshad Ebrahimi© 24.7.09
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام

0 Comments:

ارسال يک نظر

صفحه اول




تازه نوشته ها

قدیمی ها

تازه هایی از دوستان

دوستانی که می خوانمشان



کمپین


GOFTANIHA

Iran Briefing

تحول سبز

Goftaniha, Amir Farshad Ebrahimi's Weblog

فیلتر شکن: دفاع از آزادی بیان

GOFTANIHA






Free counter and web stats

Creative Commons License
حقوق این وب طبق پروانه‌ کریتیو کامن لایسنس محفوظ است

© 2010 Goftaniha | گفتنی ها |Amir Farshad Ebrahimi's PersianWeblog | Site Feed Back to top
Designed by Graphit | For Goftaniha.org