www.flickr.com

! بازهم رادیو زمانه واینبارآرزو برایش

حالا همه گردو خاکهای رادیو زمانه و تعویض مدیرش خوابیده است و خیلی راحت تر می شود حرف زد ، اولا که واقعا خوشحالم که بالاخره انتقادات و پیگیری ها کار خودش را کرد و همه آن جعل های اسکناس هفت تومانی ! توانست مدیران پرس ناو را متقاعد کند که مهدی جامی بدرد رادیو زمانه نمی خورد ! و البته اتفاقات بسیار زیادی هم تو همین حین و بین افتاد که برای ما ایرانی ها زیاد مهم نیست چون بالاخره با اخلاق ایرانیان آشنائیم مثلا افرادی که چندی قبلش یعنی آنزمانی که هنوز وضعیت مهدی جامی پادرهوا بود سوزنامه می نوشتند و بیعت می کردند که چنین می کنیم و چنان و در همه کائنات یکنفر هم پیدا نمی شود مثل مهدی جامی و مهدی جامی هدیه الهی است از آسمان به رادیو زمانه و ما ایرانیان به محضی که دیدند نه کار تموم است به سرعت نور جبهه خود را ابتدا از موافق به منتقد و سپس از منتقد به مخالف سرسخت مدیریت، شخصیت، عملکرد و ... مهدی جامی تعویض نمودند ، و حسین زمانه را در کوفه تنها گذاشتند و او هم غریبانه کشته شد ! حالا مهدی مونده و حوضش در سیبستان ! و بقول خودش سرهنگی بوده که ستوان شده اما ایکاش خودش هم می دانست که کار فرهنگی با کار سرهنگی فرقهای بسیار دارد . به هر حال این روزهای حسین علوی دبیر تحریه رادیو زمانه شده است و خوب البته یکروزه نباید هم انتظار معجزه از وی داشت و امیدوارم که با استفاده از کارنامه ناموفق مدیریت قبلی سوراخهای کار را یافته باشد و بتواند از رادیوی زمانه رادیوی موفقی بسازد رادیویی که هم به تعالی فرهنگ کمک کند و هم بتواند به واقع پژواک دموکراسی خواهان ایران باشد ، هر چند که در همین مدت کوتاه هم اتفاقات جالبی افتاده ، متاسفانه قبلا تا منتقدین رادیو زمانه حرف می زدند مهدی جامی می گفت بله ما نمی خواهیم رادیوی اپوزیسیون باشیم ! بله این حرفش درست بود اما متاسفانه مهدی جامی خودش را به کوچه علی چپ می زد کسی انتظار ندارد تا رادیو زمانه هم مثل بعضی رادیو تلویزیون‌های لوس آنجلسی بیاد صبح‌تا شب به جمهوری اسلامی فحش بدن و به تولید هخا و داور بپردازد ! اتفاقا از رادیو زمانه انتظار می رود بیاید تا به فرهنگ سازی بپردازد تا هم به ارتقای شعور ملت کمک شود و هم اینکه اگر کسی اومد گفت برای مبارزه با جمهوری اسلامی بیائید در کوچه پس کوچه ها میخ بریزید ! مردم بفهمند که طرف چقدر پرته ! کسی از رادیو زمانه انتظار ندارد بیاید بگوید احمدی نژاد گاو است ، خامنه ای خر است ، خاتمی نفهم است ! نه اما اگر بیاید بگوید احمدی نژاد این کارها را کرده ، وضعیت جمهوری اسلامی این است ، دانشجویان، زندانیان سیاسی، زنان و کارگران وضعشون اینه ، فرهنگ کشور ، سینما ، کتاب و تئاتر و ... هم وضعیتشون اینه اونوقت مردم خودشون می فهمند که چه کسی ... هست .

برچسبها:



Amir Farshad Ebrahimi© 30.11.08
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام

بسیجیان دیروز و فرصت طلبان امروز

این روزها سالگرد تاسیس بسیج است و هفته ای هم برای پاسداشت این اندیشه در ایران نامگذاری شده است ، اگر کسی کمی انصاف داشته باشد نمی تواند منکر رشادتها و جان فشانی های بسیج و بسیجیان در طی هشت سال جنگ تحمیلی باشد ، جنگی که همه چیز مارا نشانه گرفته بود ، آب و خاک و ناموس و عزت ایران و ایرانی را ، اما آن بسیجیان و همه دلاوریهایشان رفته رفته در هزارتوی سیاست و جهالت این روزهای خاکستری در ایران فراموش شدند تا اینکه این روزها همه آن دلاوری ها خلاصه شده است در این که چفیه‌ای بشود که دور گردن آویخته شود و در شهر راه بیفتند و در خیابان‌ها فریاد ‌زنند که جنگ یک حماسه بود تا نگذارند این حکومت از بین رود و راهشان ادامه دارد، حتی اگر دشمنی نباشد! دشمن آن روزهای بسیجیان متجاوزان بعثی بودند و دشمن این روزهای بسیج در شهرها که هستند ؟ نمونه ها از این دست این روزها بسیار است و شاید هنوز خیلی ها عکس سعید عسگر را آن روزهای التهاب ترور حجاریان را فراموش نکرده اند که زینت بخش روزنامه های دوم خردادی شده بود . سعید عسگر و سعید عسگر ها بسیجیان امروزی هستند که نه بوی باروت با مشامشان آشناست و نه روزهای دود و خون و خمپاره با وجودشان آشنا، آنها فقط میراث دار مدگرایی جنگ و بسیجی شده اند و فقط قیافه همت ها و باکری ها را در عکس دیده اند و از همه بسیج و بسیجی فقط چفیه و شلوار خاکی رنگش را درک کرده اند .اما سهم آنهایی که جنگ را دیده اند و آنرا با گوشت و پوست و استخوانشان درک کرده اند امروز متلکی است که هر از گاهی پشت‌سر شان در شهر شنیده می شود که «حاجی بجنب که سیدتو کشتن» ، مسخره‌شان ‌می کنندو برایشان دل می سوزانندکه عجب متحجرانی هستند و حتی یکبار فکر نمی کنند که آنچه اینان مسحورش شده‌اند چه بوده .سهم نسل جنگ ، نسلی که واقعا بهترین تعبیربرایش همان نسل سوخته است ، صدای آژیری است که همواره در گوششان است و پناهگاههای تنگ و تاریک و یاد زیرزمین‌ خانه‌ها که بوی نفت می‌داد و انتظاری که اغلب نمی‌دانستیم چیست و اصلاً مگر چه خبر است و چرا این همه اخبار گوش می‌کنند که همیشه می‌گوید «شنونده گان عزیز توجه بفرمائید دلاورمردان ...»همه آن دلاوری ها خاطره شده است و افسانه آنطوریکه امروز وقتی جوانان و نوجوانان خاطرات فرماندهان آن روزها را می خوانند – که اگر بخوانند- چه می دانند که مگر می شود کسی داوطلبانه بروی مین برود ؟ و کسی هم نیست که آن همه غیرت را امروز برای هم سن و سالان فهمیده ها ترجمه کند . سهم آن بسیجیان از جنگ امروز سرکوفت است و اینکه می خواستید نروید ! که اگر بخواهی برایش دلیلی هم بیاوری آنرا با زخم زبان سهمیه کنکور و بن و یخچال و گاز و کولر جواب می دهند اما کسی آنرا نمی بیند که درست در همان زمانی که « جنگ در راس امور بود » حسین خرازی فرمانده غیور جنگ شب عملیات نگران آن بود که صاحبخانه اش زن و بچه هایش را بهمراه اثاث خانه اش به بیرون ریخته است و بچه هایش هفته ای است که در کنار خیابان و کوچه روز را به شب می رسانند . سهم بسیجیان آن روزها گم شده است در حماقتهای این روزها که بسیجیان را موجودات پشمالوی زبون نفهم می دانند که بدون دلیل به انسانها گیر می دهند و داد می کشند و لگد می اندازند ! سهم بسیجیان آن روزها از جنگ بغضی است که گلویشان را می‌گیرد از خواندن خبر مرگ شیمیایی‌ها که خرج درمان ندارند و کسی را هم برای درد دل نمی یابند و فقط این غمباد که رفیقانم دعا کردند و رفتند مرا زخمی رها کردند و رفتند ....بسیجیان آن روزها گم شده اند در فرصت طلبان این روزها آنهایی که به نام و نشان و سردار و امیر این روزها فخر می فروشند و خود را وارث احمد متوسلیان ها می دانند و ته دلشان ترسی است که وای نکند متوسلیان زنده باشد ؟ آن روزها جنگ بود و بازار، بازار جان بود و بسیجیان تنها فروشنده اش به ثمن بخس و این روزها بسیج بازار سهمیه است و خواهر حجابتو درست کن ! این روزها بسیجی ترجمه می شود به حافظ حکومت و ولایت فقیه اما آن روزها بسیج حافظ جان و مال و ناموس ایرانی بود، سری اگر به محله های تهران بزنید هنوز هم می بینید کوچه هایی را که مزین است به نام شهید آرتور آرزومانیان ..... شهید ادوارد خاموچاکشیان و دهها شهید مسیحی و زرتشتی و کلیمی و ... آیا آنها نیز برای دفاع از ولایت فقیه به جبهه رفته بودند ؟ بسیجی دیروز همت بود و باکری و خرازی و زین الدین و بروجردی و بسیجی امروز فیروزآبادی است که مدال بسیجی بر سینه دارد و گردنش راتبرهم نمی زند و صادق محصولی میلیاردر ! سهم نسل من از جنگ سکوتی است که حاج داود کریمی- که خود نیز بعد از سالها زندان و درد دقمرگ شد - در پاسخ خبرنگار می‌دهد که : «اگر جنگی دربگیرد فکر می‌کنید جوانان باز با همان شور و شوق به جبهه‌ها خواهند رفت؟»

برچسبها:



Amir Farshad Ebrahimi© 27.11.08
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام

! به سلامتی رهبر معظم فقط اسپایدرمن نبودند که ظاهرا هستند

گمان نمی کنم بعد از این فرمایش گهربار رهبر معظم دیگر احتیاجی برای توضیح باشد فقط چند گلایه دارم : اول چرا کسی اونجا بعد از شنیدن این پرش انقلابی اسلامی تکبیر نگفت ؟ و دوم اینکه چرا فیلمسازان متعهد و انقلابی ما از این بخش از زندگی گهربار و اکشن رهبر معظم تا بحال فیلمی نساخته اند ؟

:پیشنهاد

: از این به بعد به محض ورود مقام معظم همه با هم این شعار را بدهیم

صل علی محمد اسپایدر من خوش آمد

برچسبها:



Amir Farshad Ebrahimi© 26.11.08
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام

نيروی قدس و نقش آن درایران و خاورمیانه

چند روز پیش فرصتی پیش آمد و در برنامه میزگردی با شما تلویزیون صدای آمریکا شرکت کردم که دیدم بد نیست با توجه به موضوع مورد بحث درآن شب شما دوستان نیز در جریانش قرار بگیرید .که مابقی برنامه را هم میتوانید اینجا ببینید ، خوشحال می شوم نظراتتان را در مورد آنچه که گفته شده مطرح کنید .

برچسبها: ,



Amir Farshad Ebrahimi© 17.11.08
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام

تور زیارتی و سیاحتی امامزاده سیار

ماجرای قتل عام درختان را در روزهای اخیر در استان گیلان بدستور حجت‌الاسلام میرحسینی اشکوری، مدير كل اوقاف و امور خيريه استان را حتما شنیده اید که ؟ این تصمیم مضحک تحت عنوان مبارزه با خرافه پرستی و بدعت در دین از سوی این اداره و با همکاری نیروی انتظامی انجام شده که طی این عملیات نجات مذهب درختان کهنسالی که عمر تعدادی ازآن‌ها به سه، چهار هزار سال می‌رسد و برخی از مردم بنا به اعتقادات دیرینه‌شان به این درختان دخیل می‌بندند و حاجت می‌طلبند به عنوان عامل اصلی خرافه‌پرستی محکوم به مرگ شدند. اما درست در هنگامی که اره های برقی در گیلان بدستور اوقاف داشتند درخت ها را قطعه قطعه می کردند در اراک بلندگوهای آستانه امامزاده فارسیجان اراک که اتفاقا آنجا هم زیر نظر اداره اوقاف و امور خیریه می باشد در سطح شهر زائر می طلبید ! بله همانطور که در عکسی که چند روز پیش در یکی از خیابانهای اصلی شهر اراک گرفته شده است ، می بینید که ضریح امامزاده را سوار بر کامیون به داخل خیابانها آورده اند تا مردمی که وقت رفتن به امامزاده را ندارند حاجاتشان برآورده شودو ضمنا امامزاده هم حتما دلش باز شود و شهر راهم ببینید ! و اینبار او باشد که به میان مردم بیاید و مردم هم با دیدن ضریح دوان دوان به سویش بیایند و دستی بر سرو رویش بکشند و پولی هم داخل آن بریزند . اما نکته جالب اینکه شاید همان تکه پارچه های که در گیلان باعث قتل عام درختان شد اینجا با داد و بلند گو توسط مردی که احتمالا لیدر تور امامزاده بود ه به مردم داده میشده که به ضریح مبارک این امامزاده سیار و توریست ببندند و حاجت بگیرند . پ . ن : فقط نمی دانم با گرانی گازوئیل و سوخت هزینه های این امامزده در این تور سیاحتی زیارتی چگونه تامین می شود نکند که امامزاده جان کارت سوخت دارند ؟!

برچسبها:



Amir Farshad Ebrahimi© 15.11.08
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام

! باز هم مشاعی خبر ساز شد این بار با قرآن

فکر نکنم درباره این آخرین شاهکار مشایی نشنیده باشید ؟ کم کم داره از این موجود عجیب و غریب خوشم میاد ! ببینید این آخرین شاهکار را قرآن و دف و خانم ، مبارکه



Amir Farshad Ebrahimi© 14.11.08
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام

نکته ای دوستانه درباره آیه الله بروجردی

قریب به دو سال است که آیه الله بروجردی یک روحانی مخالف دین سیاسی و قرائت فاشیستی موجود از ولایت فقیه در زندان می باشد ، من بواسطه آشنایی که با ایشان داشتم و بواسطه اعتقادی که به نوع مبارزه ایشان با خلافت امروزی علی خامنه ای دارم همواره از ایشان در هر فرصت ایجاد شده ای دفاع کرده ام و این دفاع تا بدانجایی پیش رفت که در بسیاری از اجلاس و دیدارها با مقامات حقوق بشری و سیاسی به عنوان نماینده و وکیل ایشان حرف زده ام و کماکان نیز به این وظیفه انسانی خود ادامه خواهم داد .

دفاع من از آقای بروجردی چند وجهی است وجه اول و نخستش به دفاع از حقوق بشر برمی گردد بدون هیچ شک و شبهه ای در طی این دوسال شدیدترین و خشن ترین برخوردها با ایشان و هواداران ایشان و حتا خانواده ایشان صورت گرفته است ، شدت برخوردها به گونه ای بوده است که تعدادی از هواداران ایشان در زندان و یا در بعد از زندان به بیماریهای روحی و روانی و جسمی مشکوکی گرفتار آمده اند و حتا یک تن از آنان نیز به طرز مشکوکی فوت نموده اند ، دفاع از حقوق بشر خودی و غیر خودی ندارد اگر همین امروز هم شرایط به گونه ای شود که مثلا آقای علی فلاحیان که به نظر من یکی از بزرگترین جانیان و جنایتکاران تاریخ جمهوری اسلامی است به زندان بیفتد و مورد شکنجه و اذیت و آزار واقع شود حتما من یکی از مخالفین این برخورد خواهم بود و از ایشان دفاع خواهم کرد ،اما وجه دیگر دفاع من از آقای بروجردی موافقتم با نوع مبارزه ایشان است چرا که همچنانکه پیشتر نیز گفته ام الماس را فقط با الماس می شود برید !

اما همه تلاشهایم برای آزادی ایشان و دفاعم از آقای بروجردی و وهوادارانشان صرفا دفاع احساسی و پوپولیستی نیست ، همواره گفته ام که من در نقد و انتقاد از هم اندیشان و دوستانم شاید رادیکالتر عمل کنم و بالتبع از نقد بی رحمانه خودم نیز استقبال می کنم ، بر همین مبناست که احساس کردم به عنوان یکی از نزدیکان ایشان که طبعا بسیاری انتقادات نیز از من می شود که بصورت مستقیم و غیر مستقیم تا بحال بسیاری از آنها را با ایشان درمیان گذاشته ام مواردی را هم علنا بیان کنم . در همان زمان حصر ایشان و هوادارانشان در منزلشان که جمعیت کثیری نیز از شهروندان تهرانی گرداگرد خانه آقای بروجردی جمع شده بودند و از ایشان دفاع می کردند من بارها خطری را برای ایشان گوشزد کردم که مانع به نتیجه رسیدن اعتراض دانشجویان در هیجده تیر سال هفتادو هشت شده بود و آن اغتشاش و شورشهای کور بود من آنروز هم مخالف چماق بدست گرفتن و چاقو و قمه و قندشکن بدست گرفتن افراد مدعی هوادارای از آیه الله بروجردی بودم .

ایکاش آیه الله بروجردی و هواداران اصیلشان برای یکبار هم که شده فکر کنند چه شد آن همه جمعیت ؟ آیا واقعا آن جمعیت نزدیک به صد هزار نفری که آنروزها در اطراف منزل ایشان جمع شده بودند هواداران و جان برکفان بی چون و چرای ایشان بودند و یا صرفا جو زده و یا بدنبال هرج و مرج بودند ؟ پس چرا دیگر هیچ خبری از آنها نشد چرا یک دهم آن جمعیت هم در مراسم تشییع پیکر مادر ایشان که سخت ترین شکنجه های وزارت اطلاعات را متحمل شده بودند پیدایشان نشد ؟
سخن را کوتاه می کنم و در خاتمه از خود ایشان نیز انتقادی دوستانه دارم من همواره مخالف بعضی از ادبیات ایشان و ادعاهای ایشان بوده ام من قبول دارم که آیه الله بروجردی هواداران بسیاری در ایران دارند اما مخالف این هم هستم که آقاي بروجردي مي گويند من امید همه ایرانی ها هستم و یا من رهبر و پیشوای مبارزین علیه جمهوری اسلامی هستم و یا نماينده ي ميليونها ايراني هستم يا نماينده ي ملت ایران هستم ! چرا نباید آیه الله بروجردی خود را صرفا یک روحانی مخالف ولایت فقیه و قرائت فاشیستی از دین در جمهوری اسلامی و یا یک زندانی سیاسی و اصلا يك شهروند معرفي كنند؟ بارها و بارها گفته ام که اين حرفها به ضرر ايشان و هوادارانشان و مبارزه شان تمام مي شود . و البته بسیاری از این القاب و پیشوندها و پسوندها را هم می دانم که هواداران ایشان و از سر ارادت و بدون اطلاع ایشان به وی نسبت می دهند اما همین سکوت ایشان و نفی نکردن آنها میتواند در دراز مدت به ایشان لطمات جدی ای وارد نماید .
آیه الله بروجردی به نظرمن یکی از آزاده ترین انسانهایی هست که تا بحال دیده ام غیرت و شجاعت ایشان در مبارزه واقعا ستودنی و قابل ستایش هست ، هنوز فریاد مظلومیت و مددجویی ایشان وقتی از شکنجه خود و خانواده اش و آزار و اذیتهای غیر انسانی وشرم آوری که همسر ایشان را در پیش چشمانشان در زندان انجام داده اند در گوشم زنگ می زند و ای کاش که ایشان بیشتر و بیشتر مراقب این نام نیک و مبارزه اصیلشان باشند و این قهرمان نیز همچون بسیاری دیگر از قهرمانان و مبارزان بعد از مدتی خود خراب نکنند هرچه ساخته اند و انجام داده ند .
در همین رابطه :



Amir Farshad Ebrahimi© 10.11.08
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام

وزارت رفاقت و امورخارجه و داستان عیال وزیر

اگر یادتان باشد در همین مجال برایتان از وزارت امور خارجه و باند بازیها و رفاقت بازی های جناب آقای " دکتر " منوچهر خان متکی وزیر محترم امور خارجه دولت عدالت و مهرورز گفته بودم ، اما حالا که تشت رسوایی دکتر کردان سابق و دکتر متکی سابق از بام مجلس افتاده است بد نیست بدانید که همسر ایشان نیز چه داستان جالبی دارند !

خانم طاهره نظري همسر آقاي منوچهر متكي که پیشتر نیز برایتان نوشته بودم ناظم یک مدرسه در منطقه شش تهران بوده اند و بعد نمی دانم چگونه به بهزیستی منتقل شده و بعد باز نمی دانم چگونه به سازمان هلال احمر رفتند و بعد از آنجا نیز چون حتما دلشان را زده بود از هلال احمر و با حكم شوهرش انتقال داده شدند به وزارت خارجه و بعد هم بعنوان مشاور وزير منصوب شدند! اما همه داستان گردشگری کاری ایشان به اینجا ختم نشد و این زوج فهیم ! نشستند فکر کردند و فکر کردند و نهایتا با منحل کردن اداره كل فرهنگي وزارت خارجه صورت مساله جدیدی را رقم زدند و اداره "كل زنان و حقوق بشر" را ایجاد نمودند ، و حالا چه کسی شایسته تر از همسر آقای وزیر ؟ که این سمت مهم و فوق العاده تخصصي حقوق بشر( و صد البته برخوردار از امتياز سفرهاي مكرر به پايتخت هاي رويايي اروپايي) را می بایست احراز نمایند .
در همین گیر و دار بود که البته دکترای حاج خانم نیز از راه رسید و به یکباره خانم دکتر طاهره نظری مسئوليت اين اداره كل را برعهده گرفتند و سمینارها گذاشتند و سمپوزیمها برگزار نمودند و چه کارهای محیر العقولی به یکباره انجام دادند امروز ایتالیا بودند و فردا سوئیس به یکباره خبر می رسید در کنار وزیر امورخارجه در اجلاس غیر متعدها هستند و فردایش می خواندید که در استانبول در کنار همسر رئیس جمهور به ضیافت شام دعوت شده اند و ...
در همان زمانها که در آن مقاله من نوشته بودم ایشان دکترایشان مهم شک و تردید هست دهها نظر و ایمیل و نهایتا جوابیه ای از سوی وزارت امورخارجه آمد که نخیر ایشان دکترای داروسازی دارند و هرگز هم ناظم دبیرستان نرجس نبوده اند که بلکه از اعضای هیات امنای آن دبیرستان مذهبی بوده اند !
اما این مسئله به راحتی قابل پیگیری است یا اینکه خانم نظری لطف نمایند و مدارک تحصیلی خویش را رو کنند و یا اینکه شما خودتان به پايگاه اينترنتي سازمان نظام پزشكي مراجعه كنيد و نام و نام خانوادگي همسر وزير امور خارجه را وارد كنيد تا با كمال تعجب همچنان که در عکس بالا نیز مشاهده می كنيد ببینید كه اولا ايشان تحصيلات دكتري ندارند و ثانيا در رشته داروسازي تحصيل نكرده اند و نهايت اينكه مدير كل فعلي حقوق بشر وزارت امور خارجه فارغ التحصيل مامايي کارشناسی ارشد است که حالا چگونگی اخذ این مدرک کارشناسی ارشد از دانشگاه آزاد تهران واحد تهران شمال هم البته باید در جای خودش بررسی شود ، و اینکه باز ربط دادن مامايي با وزارت امور خارجه و بخش تخصصي حقوق بشر نیز از جمله موارد سخت و دشواری است که حل آن فقط از توان عهده شخص شخیص منوچهر خان متکی و و عیال ارجمندشان بر می آید . حالا چند سئوال دیگر این وسط پیش می آید که مثلا اگر روزی روزگاری در این وضع که فارغ التحصیلان رشته های علوم سیاسی و وروابط بین الملل یا بیکار هستند و یا کبابی دارند و یا معلم خصوصی شده اند و یا راننده آژانس هستند یک فردی با مدرک فارغ التحصيلی واقعی! رشته مامايي به وزارت امورخارجه مراجعه می کردند و از جناب وزير امور خارجه و تقاضاي شغل مي نمود، آیا چیزی جز استهزا و خنده بیشتر تحویلشان می دادند ؟ آیا مثلا منوچهر خان نمی گفتند بهتر است بروند زایشگاهی تا قابله ای چیزی بشوند و بند ناف پاره کنند ؟ اما از آنجا که این دولت عدالت ورز است و مهر پیشه نهایتا ایشان لطف می کردند و وی را به بیمارستان وزارت امور خارجه معرفی می کردند و یا اینکه می گفتند بروند پرستاري از كودكان كارمندان را در مهد كودك وزارتخانه به عهده بگیرند تا دست خالی از وزارت خانه برنگردند ؟ و سئوال دوم اگر مثلا یک شهروند بخت برگشته ای گول و فریب شیادانی را که این روزها اتفاقا زیاد شده اند را می خورد و با گرفتن مدرک معافیت از سربازی یا دیپلمی و لیسانسی اکنون در پستی مثلا در بخش بایگانی وزارت خانه ای مشغول بوده و یا خیر اصلا با داشتن گواهینامه رانندگی جعلی راننده مثلا مدیری در یک وزارتخانه بود و امروز اداره حراست بسیار زرنگ و دانا آن وزارت خانه می فهمید آیا خیر از این بود که الان کمترین جرمش جاسوسی و رخنه در نظام مقدس اسلامی بوده ؟ بگذریم اما صداقت با مردم و پرهيز از دروغ و فريفتن افكار عمومي شرط اساسي تصدي مناصب كليدي و خصوصا وزارت است. با توجه به اينكه آقاي منوچهر متكي که البته دکترای خودشان نیز محل شک و تردید است لطفا بیایند و توضیح بدهند که چگونه شده است ناظم دبیرستان دخترانه نرجس در منطقه شش تهران به یکباره تبدیل شده اند به دکتر طاهره نظری از مدیر کل های وزارت امورخارجه ؟

برچسبها:



Amir Farshad Ebrahimi© 8.11.08
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام

! مهرداد بذرپاش و مدیریت ما فوق سرعتش

درباره مهرداد بذرپاش این جوان موفق بیست وهشت ساله انصار حزب اللهی ! که پله های ترقی را به سرعت نور از زمان شهردار شدن رئیس جمهور عدالت ورز کشورمان طی نموده و ازانصار حزب الله و شکستن پایه های میز انجمن اسلامی و دار آوردن مقابل دانشگاه امیر کبیر برای اعدام دکترسروش و ضرب و شتم دانشجویان و اساتید در دانشگاه و فعالیت در بسیج دانشجویی دانشگاه شریف به ریاست شورای مشاوران شهرداری تهران رسیده و امروز هم که مدیر عامل شرکت سایپا می باشند پیشتر نوشته ام که میتوانید اینجا بخوانید .

این مدیر خوش شانس که بخاطر وزیدن رایحه خوش عدالت گستری احمدی نژاد همین روزها هم باید دکتر مهرداد بذر پاش بخوانیمش ، که البته دکترای بدون تشریفات و کنکور ظاهرا نه تنها حقش هست بلکه اصلا با توجه به اینکه ایشان از شهروندان درجه یک هستند و سهمیه های بسیاری هم دارند که هنوز وقت استفاده از آنها نرسیده است . فعلا به همین دکترا و گرفتن امتیازروزنامه که حتما البته برای تبلیغات ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد نیست ! این جوان استثنایی نه تنها خودش با سرعت برق و باد پله های ترقی را طی می نماید واز مهمتر اینکه ایشان اصلا به رفقای خودش در بسیج و انصار حزب الله محلی نمی گذارد و فقط به شایسته سالاری و خرد گرایی اعتقاد دارد اما نام احمدی نژاد و اعوان و انصارش که در شایسته بودن و صداقت و کردارش که کسی شک ندارد هرگاه که به میان آید سریعا وارد عمل می شود و خوش خدمتی اش را ثابت می نماید .
همه شما برای یکبار هم که شده حتما با ادارات دولتی و نهادها و ... در ایران سروکار داشته اید و می دانید که بوروکراسی جمهوری اسلامی اصلا سرآمد خاص و عام است اما من امروز می خواهم با انتشار دو نامه ضمن رد نمودن این نظریه که در ایران کارهای اداری زمان می برد از این تحول عظیم در صنعت و مدیریت کشور برایتان خبر دهم و از این مدیر موفق و مکتبی نیز بخاطر همه حرفهایم که او را نالایق و چاپلوس و بی سواد می خواندم پوزش بخواهم .

تصویر نامه اول مربوط به فروش؟! خودرو بر اساس تخفیف منظور شده برای مدیران نهاد ریاست جمهوری است. و نکته حائز اهمیت این موضوع در این است که نهاد ریاست جمهوری در تاریخ 30/10/85 با ارسال این نامه درخواست «300 دستگاه خودرو با شرایط ویژه» را ارایه می‌کند و این نامه همان روز در همان تاریخ مورد بررسی قرار می‌گیردو اقدام می گردد .

تصویر نامه دوم نیز مربوط می شود به تصمیم شرکت سایپا برای واگذاری 200 خودرو پراید و 50 خودرو ریو به کارکنان نهاد ریاست‌جمهوری با شرایط اقساط 5 ساله و تخفیف دو میلیون ریالی است. که به سرعت برق و باد تصمیم گرفته می شود و دستور می گیرد و ظاهرا عصر همانروز خودروها زیر پای کارکنان شریف نهاد ریاست جمهوری بوده تا در اتوبانهای تهران تخت بگازند و حال عدالت اجتماعی و مهرورزی را ببرند .

این دو نامه را که نگاه می کنم راز موفقیت به سرعت برق و باد مهرداد بذرپاش و ماندگاری مدیران اینچنینی و در نهایت عدالت و صداقت و خلوص نیت دولت مهروز احمدی نژاد را با تمام وجود حس می کنم .

برچسبها:



Amir Farshad Ebrahimi© 4.11.08
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام

گویا ده ساله شد

! امروز گویا ده ساله شد و ده سال را با افتخار پشت سر گذاشت
این افتخار و تولد بر همه خوانندگانش و اعضای گویا مبارک
مطلبی هم در این باره نوشتم که میتوانید اینجا بخوانید

برچسبها:



Amir Farshad Ebrahimi© 3.11.08
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام

! مهدی جامی و نخود و شلغم

بعد از مطلب رادیو زمانه ، مهدی جامی و پسرخاله های قدرت و جوابیه ای که بر مطلب مغالطه آمیز آقای مهدی جامی نوشتم قصد نداشتم بیشتر درباره رایو زمانه بنویسم اما تفسیر این روزهای مهدی جامی و اعوان و انصارش این روزها خیلی مرید و مراد بازی شده و من مونده ام که دوران لات و لات بازی و مرید و مراد بازی هنوز تمام نشده ؟ (البته نخواستم حالا بادمجان دور قاب چینی رو هم اضافه کنم ! )و اینکه حضرات نتوانسته اند و یا نمی خواهند مسئله ای به این سادگی را هضم کنند واقعا برایم عجیبه ؟، مگر رادیو زمانه ملک پدری آقای جامی بوده ؟ چرا نمی خواهند قبول کنند که واقعيت اينه که رادیو زمانه با هزینه و بودجه‌ای مشخص، از سوی دولت هلند را افتاده و نه تنها خودشان بلکه آقای مهدی جامی نیز همگی به نوعی کارمند دولت فخیمه هلند بوده اند و وظيفه‌ای مشخص داشتند که بايد انجام ميدادند و حالا تمام شده . آقای مهدی جامی که این روزها مدام در حال نوشتن مطالب شداد و غلاد هستند مگر رادیو زمانه و یا بقول خودشان فرزند خوانده شان را با هزینه شخصی راه اندازی نموده اند که حالا از استیضاح و جواب پس دادن شاکی شده اند ؟ یعنی این را نمی دانند که یک کارمند باید تابع نظرات کارفرما باشد ؟ ( البته ظاهرا اگر اینرا می دانستند کارشان در بی بی سی هم بدین شکل خاتمه نمی یافت اما من فکر میکردم که مهدی جامی امروز لااقل دیگر مبانی اولیه کار را می داند ) . من بقول پانته آ این همه سوگنامه نوشتن را نمی فهمم ! حالا برویم سر وقت عزاداران و شوگنامه نویسان مثلا خورشید خانم که در جوابی کاملا دندان شکن و البته منطقی در قبال مطلب انتقادی من در رابطه با رادیو زمانه لقب زباله انسانی به من دادند هم احساس می کنم بجای عجز و لابه بروند کتاب حقوق کار و روابط کارگر وکارفرما را حتما مطالعه نمایند که بدردشان میخورد حتما . اما دوست عزیز نیک آهنگ که وی بقول مهدی جامی از جمله هنرمندان در تبعید و فراری شاغل در رادیو زمانه بوده اما هر از گاهی خبرها و عکسهای عجیبی از شکنجه و تحت فشار بودن وی توسط جمهوری اسلامی از این هنرمند در تبعید و فراری منتشر می شود ) نیز در واکنشی کاملا مشابه خورشید خانم در قبال آن مطلب من را به بی مروتی و بی معرفتی و ... متهم نموده بود (که البته من این روزها ناراحتی و عصبانیتش را درک می کنم و زیاد بدل نمی گیرم ) نیز ایکاش همین ابتدائی ترین نکته را می دانست که نامه ای که منتشر می شود عمومی است و نامه خصوصی معمولا بدست دیگران نمی رسد و مستقیم است و اینکه چه شد حالا یکهو رادیو زمانه شد رادیو اجنبی و بیگانه ؟ از کی تا حالا عزیزم هلندی ها خودی شده اند ؟ مگر از روز اول رادیو زمانه با پول و کمک بیگانه راه اندازی نشده بود ؟ حالا چه شد که تا مرادتان از رادیو کنار رفت بیگانه شد ؟ اما داریوش میم ! که البته ایشان نیز مرا بی نصیب نگذاشته اند و درست بعد از مصاحبه من با روزنامه فولکس کرانت درباره رادیو زمانه و بازگشت از سفر ایران مرا وبلاگ نویس مزاحم نامیدند نیز ! بهتر است بجای زیارت نامه وسوگواری برای مهدی جامی و معجزه بودن او که : «کس دیگری در قد و قامت فکر و علمی او نیست» بهتر است کمتر شبهای برره را ببیند ظاهرا سنت پاچه خواری بد جوری دارد رایج می شود . همه اینها از یکطرف و از طرف دیگر رئیس معزول و مدیر متکبر ! امروز در حالی از برده داری و فرهنگ استعماری حرف می زند که مدت قریب به سه سالی است که در محلی فعالیت می نماید که از قدیمی ترین ساختمانهای هلند است و در گذشته ای نه چندان دور محل انتقال برده های آفریقایی به هلند و اروپا بوده است ! چطور شده که به یکباره امروز که وی را گذاشتند کنار فهمیده است که عين اجدادشون برده‌دار هستند ؟ چطور آنزمان که از کنار همین رادیو برای همه خاصه خرجی های شما پول بود و اعتبار درست و حسابی برای خرید خانه در آمستردام برایتان فراهم شده بود به برده داری فکر نمی کردید ؟ با همه اینها من عادت به ضعیف چزونی ندارم و همچنان وعده ما در تاریخ دادگاه !
اما از همه جالبتر دلسوزی کیهان برای برکناری مهدی جامی بود که همصدا با دیگر سوگنامه نویسان زمانه ای این برکناری را مستکبرانه خوانده است که کاملش را خودتان اینجا بخوانید
اما نخود و شلغم !

حال که صحبت رادیو زمانه و پاچه خوارانش و برره شد آیا می دانید مراسم نخود خوران ریشه در فرهنگ آمریکا دارد ؟ اگر شب سال نو میلادی در امريکا و در ايالتهاي جنوبي اين کشور باشيد؛ مشاهده مي کنيد که در ميان مردم امريکا البته مردم ساکن در ايالت جورجيا رسم است که در شب سال نو ؛ ظرفي پر از نخود چشم‌سياه يا همان لوبياي چشم‌بلبلي خودمان و شلغم پخته بخورند. این رسم که به نخود خوران معروف است به این دلیل است که آمریکایی ها نخود را سمبول مس و سکه هاي پول خرد و شلغم سبز را نشان دلار می دانند ! مردم جورجيا عقيده دارند هر نخود که مي خوريد مساوي با يک دلار درآمد و هر برش از شلغم سبز برابر با هزار دلار درآمد است. آمریکایی ها و بخصوص جنوبی ها عقيده دارند که اين رسم؛ سبب خوشبختي و رونق مالي در سال آينده مي شود. البته چندان بي‌ربط هم نيست زيرا يک قطعه سه اونسي از شلغم سبز يا نخود چشم سياه براي سيستم گوارش شما بسيار خوب است برخي از مردم جورجيا و ايالتهاي جنوب امريکا معتقدند که خوردن نخود چشم سياه پخته در شب عيد بايد به تعداد روزهاي سال 365 عدد باشد. اين کار خوشبختي شما را در هر روز سال تضمين مي کند! اين رسم در تگزاس اندکي فرق دارد و نخود چشم سياه با کلم خام يا پخته صرف مي شود اما در اينجا نيز نخود سمبول خوشبختي و کلم سمبول پول و ثروت است.

برچسبها:



Amir Farshad Ebrahimi© 2.11.08
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام




تازه نوشته ها

قدیمی ها

تازه هایی از دوستان

دوستانی که می خوانمشان



کمپین


GOFTANIHA

Iran Briefing

تحول سبز

Goftaniha, Amir Farshad Ebrahimi's Weblog

فیلتر شکن: دفاع از آزادی بیان

GOFTANIHA






Free counter and web stats

Creative Commons License
حقوق این وب طبق پروانه‌ کریتیو کامن لایسنس محفوظ است

© 2010 Goftaniha | گفتنی ها |Amir Farshad Ebrahimi's PersianWeblog | Site Feed Back to top
Designed by Graphit | For Goftaniha.org