www.flickr.com

آن مرد آمد ، آن مرد با درد آمد!

خرداد ۱۳۶۷ کردستان – دره قاسملو

از جبهه جنوب عازم غرب شده بودیم بعثی‌ها و تجزیه طلبان کرد و گاها مجاهدین دست در دست هم اقدام به تک‌های جسته و گریخته کرده بودند به علت کمبود نیرو لشگر بیست و هفت یک گردان را برای کمک به لشکر بیست و یک امام رضا فرستاده بود و از قضا گردان ما نیز کمیل همانی بود که حالا باید از جنوب به غرب می آمد همان روز اول اعزاممان سید مهدی بوجانی دوست شانزده ساله‌ام بچه خوب محله بلوار ابوذر هدف تک تیر اندازها قرارگرفت که از ارتفاعات مشرف به دره قاسلمو درست پیشانی‌اش را نشانه گرفته بودند و هنوز از گرد راه نرسیده در غم این شیر بچه بودیم ، صبح سومین روز اعزاممان من که پیک گردان بودم باید برای معرفی گردان به ستاد شمالغرب می رفتم در راه با چهار رزمنده دیگر که پیاده از اردوگاه به سمت ستاد حرکت می کردیم که ناگاه صدای رگباری دل کوه را شکافت و مارا زمین گیر کرد در یال جاده هر چهار نفر خوابیده بودیم نه تکانی می توانستیم بخوریم و نه می دانستیم دشمن در کجاست جم می خوردیم رگبار بود و خاک و تیرو ترکش شاید نیم ساعتی در همان وضعیت زمین گیر بودیم تا به یکباره از دور جیپی را دیدیم با پرچم سبز رنگ یا ابوالفضل که با دیدنش جانی تازه گرفتیم و مردی که از پشت جیپ با تیربار کلاشینکف ارتفاعات مشرف را نشانه گرفته بود به مارسید و فریاد زد که بپرید بالا به سرعت سوار شدیم و به محضی که نشستیم و کمی از دره دور شدیم پرسید اینجا چه می کنید ؟ چرا تنها هستید؟ که گفتیم از جنوب آماده ایم و برگه معرفی گردان را دادم و به ستاد که رسیدیم فهمیدم ناجی ما همان حاج سید مهدی معروف و یل دره قاسلمو است فرمانده ستاد شمالغرب ! تا آخرین روزهای حضورم در غرب همیشه آن نگاه مهربانانه و پدرانه سید مرا جذب خودش کرده بود نگاهش ، رفتارش از جنس همت و باکری و بروجردی بود ، بی‌آلایشی سید ، ایمان زلالش ودوستی نابش مرا جذب کرده بود ، هنوز آن نگاه آخرش یادم هست که در روز خداحافظی پرسیدم راستی آقا سید از کجا فهمیدی ما در کمین گیر افتاده ایم ؟ که گفت صدای تیر در دل کوه را که شنیدم فهمیدم از بچه‌ها کسی گرفتار کمین شده و آمدم گفتم حالا چرا خودتان ؟ شما چرا ؟ که زد پشتم و گفت برو بچه شما بسیجی‌ها هر کدامتان یک گنج هستید من جانم را هم فدایتان می کنم ، سید واقعا هم جانش را به خطر انداخته بود .....

مهرماه ۱۳۷۱ دفتر قضائی سپاه

هفت سال از آنروزهای خاک و خون می گذشت در یک ماموریت شهری با چند نفر از نیروهای قرارگاه ثارالله تهران با یکی دیگر از همان نیروهای اطلاعات موازی ! درگیر شده بودیم و خلاصه پاپوشی برای همه مان ساخته بودند و دادگاه ما را احضار کرد و همانروز فرستادنمان به بازداشتگاه ۶۶ جائی که چهار سال بعدش البته به اتهام دیگری و نگاه دیگری هم البته فرستاده شدم ، همان شب اول بازجوئی وقتی که به اتاق بازجوئی رفتم بازپرس را که دیدم خشکم زد و وا رفتم همان سید مهدی دره قاسلمو که البته سخت هم شکسته شده بود ، دیگر از آن صدای رسا که دل کوه را می شکافت خبری نبود و سرفه بود و خش خش صدا ، داستان دادگاه و شکایت و پاپوش را که برای سید گفتم نگاهی کرد و با همان نگاه مهربانش گفت درستش می کنم و چهار روز بعدش همگی آزاد شدیم

زمان گذشت و چه بد هم گذشت کار من از سربند به چشم بند کشید و زندان و دادگاه و شکنجه و دست آخر هم فرار و این تبعید ناخواسته لعنتی ، اما دورادور از سایتها و مطبوعات و دوستان دور و نزدیک هر از گاهی خبر سید را می شنیدم ، سید اگرچه دایره المعارف جنگ بود اما گنجینه جنگ هم بود و از هر عملیات و منطقه‌ای یادگاری در بدن با خود داشت ، سید شیمیایی ، سید موج انفجار چشمهایش را گرفته ، سید پر ترکش ، و سید مظلوم ، فکر کنم آخرین خبری که از سید داشتم آن بود که حاج حمید دوست مهربان روزهای دوکوهه زنگ زد و گفت فرشاد ، سیدمهدی آخرین روزهای عمرش هست بیمارستانه بی‌معرفت نشو زنگ بزن و صحبتی کن ، اما نمی توانستم ، چه داشتم که به سید بگویم ؟ اما دست تقدیرسید را نگاه داشت و از پیوستنش به یاران شهیدش مانع شد اما داستان کهنه و تکراری بلعیدن فرزندان انقلاب توسط خود انقلاب گریبانگیر سید هم شد ! سید سازش ناپذیربود و از اینکه مدعیان اسلام و انقلاب در پی نام و نان بودند سخت دل نگران بود و دست آخر کار او هم به محکمه و دادگاه و بازداشت و زندان رسید ، خبرها مدام از ایران می رسید و اتهامات بود که پشت سر هم از این سو و آن سو بر سر این جانباز نیمه جان خراب می شد ... همان روزها با خود می گفتم وای بر نظامی که اینچنین فدائیانش را هم تحمل نمی کند .

مرداد ۱۳۸۷

در پشت میزکارم نشسته بودم و مشغول تنظیم اخبار بودم که اسکایپ زنگ خورد و دیدم فردی با سلام بر مهدی ! پشت خط بود ! جواب دادم ، صدای بی‌رمق و نیمه جانی گفت آقا سلام شما همان امیر فرشاد کذایی هستید ؟ که گفتم تا کذائی‌اش چه باشد و ... و خلاصه حرف و حرف تا اینکه گفت : مشتی ، بی‌معرفت منم سید مهدی!

به یکباره بغض چندین و چند ساله‌ام ترکید و گفتم حاجی جون تویی ؟ تو کجا اینجا کجا ؟ که اینبار این سید بود که درد دل میکرد از کارهایش گفت و اینکه زده‌ام بیرون تا شاهد غارت خون شهدا نباشم اما اینجا نیز گرفتار گرگ شده‌ام ، شیادانی که مرا تهدید کرده اند خانواده‌ام را به اسارت می برند و خودم را هم در غربت می کشند و جنازه‌ام را هم محاکمه خواهند کرد که تروریستم ! و این بار این سید بود که به کمک احتیاج داشت ، ناجی من اینبار جان خودش در خطر بود ، وقتی که داستان اخاذی‌ها و تهدیداتش را برایم تعریف کرد شناختم آن زورگیران را که در قد و قامت مبارزه با جمهوری اسلامی و پناهنده سیاسی بودن بسیاری را در ترکیه و اروپا سر کیسه کرده اند ، همانهایی که بو می کشند و بدنبال پول و نام و نان از هیچ جنایتی فروگذار نیستند !

چند روز بعدش خودم را به سید رساندم ، در هتلی در جنوب فرانسه بروی تخت افتاده بود و دورش را دهها قرص رنگارنگ و اسپری‌های تنفسی جوراجور گرفته بود و در کنار تختش چفیه‌اش هنوز خودنمایی می کرد ، برایم گفت که در ایران بر سر زیاده خواهی خیلی از گردن کلفتها مقاومت کرد و دست آخر دانه درشتها کارش را ساختند و ثمره همه مجاهدتهایش را با زندان و تبعید !! و میلیونها تومان جریمه برای اتهامات واهی دادند ، که همسر و بچه‌هایش را به بازداشت کشیدند و شکنجه کردند ، که دنیا عوض شده و جای متهم و شاکی تغییر کرده ، که مملکت شهدا در حال غارت است ، که چه خوش گفت شهید باکری که آرزو کنید در زمان جنگ شهید شوید وگرنه بعداز جنگ رزمندگان کنونی سه دسته میشوند : پشیمان ها ، معامله گران و منزوی ها و دسته ی سوم که از غصه دق مرگ میشوند !

سید امروز تنها و بی‌کس و مظلوم است نه جای در وطنش دارد که روزگاری برای حفظش جانش را بر سر آن گذاشته و نه توان مقاومت در برابر زیاده خواهان و اینچنین است که امروز بی‌سرزمین تر از باد است اما هنوز ایمان دارد به خون شهدا به انقلابی که شهدا با خون آبیاری‌اش کرده اند ! و می گوید : ما به شهداء (ع) تعهد داریم و نباید فراموش کنیم که روزی میمیریم و آنروز حتما شهداء ما را می بینند و باید کاری نکنیم که آنروز خیلی شرمسارش شویم ....

برایش گفتم سید این نظام و انقلابی که تو از آن دم می زنی همینی است که من و تو را آواره کرده ، همینی است که می گویی زن و بچه ات را به زیر کتک گرفته ، تو یا مجرمی یا نیستی اگر مجرمی که گلایه ات چیست و اگر نیستی که خوب مگر نمی دانی حکومت با کفر می ماند و با ظلم نمی ماند ؟

خنده‌ای کرد و تازه فهمیدم چقدر دلم برای این خنده و نگاه تنگ شده بود و فقط گفت ول کن اینها رو پسر فقط یادت باشد من کسی رو خارج از کشور ندارم اگر اینجا مردم تو رو خدا هر کاری از دستت بر می آید بکن تا جنازه‌ام به ایران برگردد و کنار بچه‌ها در قطعه ۴۴ یا جلوی قطعه ۲۹ قطعه شهدای گمنام خاکم کنند و حدالامکان اسمم رو هم رو سنگ قبر ننویسند ...

تمام دنیا بروی سرم سنگینی کرد این سید بود که حالا داشت برای من در هتلی دور تراز آب و خاکش وصیت می کرد ، هنوز دستانش از جای دستبندها زخم بود اما خم بر ابرو نمی آورد ، سرداری که تمام آرزوها و سپاهش درهم ریخته و شکسته شده اما هنوز چشم بر افق دارد ، شاید خیلی‌ها بگویند شستشوی مغزی و از این حرفها و یا ذوب شده در انقلاب نمی دانم چه می توانم بگویم فقط اینکه کم نیستند از جنس سید رضا ها، جانبازی که پایش را داده ، سلامتی‌اش را داده ، خانواده‌ای که فرزند و فرزندانش را داده ، همسرش را داده ، پدر و عزیزانش را داده و از آن مهمتر بدترین تهمتها را هم می شنود که : آره خانواده شهدا همه یخچال و گاز و خانه و ماشین گرفتند ! جانبازها که همه خودشونو بستند ! اما همینها هم اولین حذف شدگان این انقلاب هستند . خیلی‌ها شاید نشناسند اما همین چند روز دیگر است که سالگرد شهادت حاج داود کریمی است ، فرمانده جنگ و جانبازی که بر سر همان اعتقادات سازش ناپذیری‌اش و اینکه مثلا مقلد آیه الله منتظری بود و با حصر وی مخالف بود ماهها به زندان افتاد و حالا هم که امثال او مثل حاج رضا ، همانی که چند وقت پیش در بیمارستان از دانشجو و بسیجی و رزمنده و نماینده مجلس و وزیر و معاون رئیس جمهور برای ملاقاتش صف کشیده بودند امروز با تمام اعتقادات و باورهایش یک روز اینجا و روز دیگر آنجا آواره است و‌ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد ، سید هنوز از ولایت فقیه می گوید و من از بی عدالتی و بی ولایتی خامنه ای که می می گویم نمی خواهد باور کند و هنوز از خمینی می گوید و اینکه وصیت کرده است: نگذارید این انقلاب بدست نا اهلان بیفتد از او می پرسم خوب همین اهل و نا اهل را برایم تعریف کن ؟ تو چه کسانی را اهل می دانی که می گوید نا اهلان آدم‌هایی هستند که نان جبهه را خوردند و خون جبهه را ندادند و بعد از جنگ به دنبال غنیمت‌ها اونهایی که در مسئولیت‌ها قرار گرفتند و امروز بر خر مراد سوارند...

پی نوشت بعد یکسال :

همیشه گفته ام که بزمجه ها با من مشکل دارند بزمجه هایی مثل ابراهیم نبوی یا ایرج مصداقی ! که از این پست بل گرفته اند .

سید مهدی پس از طی دوران نقاهتش به ایران بازگشته و زندگی اش را می کند گرچه سخت و رنجور اما آرزویش این بوده که در وطن باشد بنا بر این من زیاد نمی توانم درباره اش اطلاعات بدهم شاید که بعضی را خوش نیاید .

در روزهای اول پست این مطلب چند عکس از جانباز دیگری برایش کار کرده بودم که بعد از مشخص شدن هویت وی آنرا برداشتم و تعمد دیگری در کار نبوده است .خدا همه عقده ای ها و منافقین را درمان کند

برچسبها:



Amir Farshad Ebrahimi© 28.8.08
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام

! کاش فقط دکتر نبود

هنوز از شوک بزرگترین دروغ سال آقای کردان بیرون نیامده بودیم که با مدرک علی الظاهر ! فوق دیپلم ادعای دکتری دارد آنهم نه از مثلا دانشگاه آزاد اسلامی واحد برغون بلکه از دانشگاه آکسفورد و آنهم در رشته حقوق اساسی ، هنوز از پررویی این آقا که علنا جعل می کند و دروغ می گوید بعد برای جویندگان حقیقت خط و نشان هم می کشد و داغ و درفش نشان می دهد و فیلتر می کند و ... و جالب تر اینکه هنوز یادمان نرفته که احمدی نژاد خوشحال در مجلس اعلام کرد که بله رهبر اینها را قبول دارد و گفته برو محمود جون براشون رای اعتماد بالا بگیر و ... در همین گیرودار و تکذیب آکسفورد و تائید کردان و نهایتا تبدیل شدن مدرک دکترا به کاغذ پاره باید به عرضتان برسان که فقط مسئله دکترای تقلبی نیست دوستان که شادوماد علی کردان متجاوز هم هست ! بله تجاوز که قبلا اسمش بوده است ازاله بکارت ! . و من فقط دارم به این فکر می کنم که وزیر که کردان و متجاوز و یکی از معاونانش هم که همان مددی معروف دانشگاه زنجان است و این هم متجاوز ، این وسط فقط جای سردار زارعی در وزارت کشور خالی است ، که احتمالا بزودی ایشان هم به جمع حضرات خواهد پیوست ، بله حضرات دارند تازه دور هم جمع می شوند و احتمالا کردان وزارتخانه را با خانه خالی اشتباه گرفته واین وسط فقط می ماند یک مشکل که آنهم تابلوی وزارت کشور هست که یکی باید زحمتش را بکشد و با خط زیبا و درشت بالای سر در وزارتخانه بنویسد وزارت جعل و تجاوز ، زنده باد دولت مهروز و امام زمانی که همه چیزش مباح است ، وزیرش اگر دروغ بگوید اشکالی ندارد و دکترا کاغذ پاره می شود ، معاونش اگر بگوید آمریکائی ها برترند و ملت ایران عاشق اسرائیل حرفش عین آموزه دینی است و معاون دانشگاهش اگر تعدی به زنی نماید مقامش عالی تر می شود و قس علی هذا بیان ! زنده باد دولت امام زمانی احمدی نژاد که اینهمه کرامات عجیب و غریب دارد این معجزه هزاره سوم !



Amir Farshad Ebrahimi© 22.8.08
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام

از هر دری سخنی

پستت را که خواندم کلی گریه ام گرفته بود به حال خودمان ، به حال مردمی که بی وطن شده اند
امیر تو دور از وطنی و از روی آسمان برای دلتنگی هایت اشک می ریزی و ما در اینجا در خود خود ایران در قلب تهران ، احساس اسیری در قفس را داریم
امیر روزگار غریب و تلخی داریم
اینجا همه از رفتن حرف می زنند ، احساس می کنی وطن دوستی و دوست داشتن وطن ، حسی فراموش شده است ، حسی که در قلب مردم ایران مرده است
همه از رفتن می گویند
گریه ام گرفته است
ولی من امید دارم ، امید به روزهایی که می آیند ، روزهایی که حتما می آیند
روزی که ایرانمان ، ایران شود و ایران برای همه باشد
روزی که هیچ کس نخواهد از اینجا فرار کند و روزی که همه ی کسانی که در تبعید ند به وطن بازگردند و بر خاک وطن همه با هم بوسه زنیم
امیر عزیز آن روز خواهد آمد ، شک نکن
آنچه خواندید حرفها ی عزیزی بود که برایم نوشته که مربوط می شود به پست قبلی همین مجال ! که آنقدر ساده و صمیمی بود که حیفم آمد شما هم نخوانیدش
الان و یعنی دقیقترش نیم ساعت پیش اس ام اس ای از ایران آمد و از آنجا که مدتهاست خبر خوشی را دریافت نمی کنم باز خواندم که : رضا حجازی هم اعدام شد ! و درست مثل فیلم « زندگی دیوید گیل» روی اسم رضا حجازی هم خط می کشم و شرم از اینکه این بار هم نشد کاری بکنیم خیلی نگران بهنود شجاعی هستم خدا کنه بشه لااقل برای او کاری کرد .
گفتم که هنوز در سفرم اما این اتفاقات عجیب و غریب که این روزها می افته خیلی داره وسوسه ام می کنه که چیزی درباره اش بنویسم ولی بهتر دیدم همه رو همینجوری خلاصه بنویسم تا هم از شر عذاب وجدان ننوشتن راحت بشوم هم بتونم به چیزهای دیگه فکر کنم پس اگه دیدید هیچی به هیچی ربط نداره ببخشید
توی همین ورک شاپ تایلند - دانشگاه بانکوک یه خانمی آمده از اندونزی اسمش آکرا هست سنش 29 سال هست و لیسانس گرافیک داره از یکی از همون دانشگاههای اندونزی این خانم با سن کمش و مدرکش که هیچ ارتباطی به مسائل حوزه زنان و حقوق و توسعه ندارد به نظر من بهترین شاگرد این دوره هست چند روز پیش حرفی زد که فکرم را همینجوری اشغال کرده و واقعا بهش غبطه خوردم حرفی که دیدم واقعا جای بحث و کار روش داره اینکه هر چه حضور فعال زنان در عرصه های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی بیشتر باشد، جامعه توسعه یافته‌تر است اینکه معمولا در کشورهای توسعه نیافته که غالبا هم نیمی از جمعیت آنها را هم زنان تشکیل می‌دهند و اکثرا هم بیکارند و به این ترتیب نیروی انسانی آن کشورها هم نصف می شود ، آکرا خانم بحث جالبی داشت که اگر بجای روشها و برنامه های وقت گیر و پر هزینه والبته طولانی اقتصادی اول بروند سر وقت جلب مشارکت زنان درهمه عرصه های اجتماع و این فرصت را به زنان هم بدهند تا در جامعه حضور داشته باشنددست کم بسیاری از کشورهای توسعه نیافته و یا درحال توسعه وضعیت به مراتب بهتری خواهند داشت .
اما علی کردان ! این چند روز خیلی به مسئله علی کردان و واقعیت تلخ مدرک گرایی که ظاهرا بسیار شدید در بین مسئولان و سیاستمداران و خلاصه طیف الیت جامعه هم مشاهده می شود فکر کردم این اصلا مهم هم نیست که کردان دیپلم دارد یا سیکل راهنمایی و یا لیسانس و دکترا . اما همه شواهد از جمله ، از اطلاعیه دانشگاه آکسفورد گرفته تا صحبتها و گفته های آن سه نفر استاد دانشگاه همه حاکی از این هست که : علی کردان از ابتدا دروغ گفته و این کاغذ پاره را هم خودش یا اطرافیانش همین روزها برایش ساخته اند / علی کردان فریب یک جاعل ناشی و غیر حرفه ای را خورده که با سر کیسه کردنش این " کاغذ پاره " را بهش انداخته است / علی کردان دانشجو و فارغ التحصیل مظلوم دانشگاه آکسفورد بوده است و قربانی اعمال غیر انسانی سازمانهای سیا و موساد و ام آی شش شده است و آنها بوده اند که به آکسفورد گفته اند علی کردان را سریعا تکذیب نمایند ! / علی کردان اصلا نیست و همین روزها وزارت اطلاعات طی صدور بیانیه ای اصلا وجود چنین فردی را تکذیب می کند و بیان این حرفها را ساخته و پرداخته دشمنان اسلام و انقلاب می داند البته در آن بیانیه حتما ذکر می شود که سربازان گمنام امام زمان تحقیقات را تا کور کردن چشم فتنه ادامه می دهند در همین راستا احتمالا چند روزنامه نگار و وبلاگنویس هم دستگیر خواهند شد و شاید هم چند فعال سیاسی که بالاخره یکی از اینها هم جلوی دوربین صدا و سیما خواهد آمد و به توطئه و انقلاب مخملین اعتراف خواهد کرد . اما از همه اینها که بگذریم من فقط یک سئوال دارم ! کسی که به همین آسانی در روز روشن و در پیش چشم ده ها نماینده مجلس و بالاخره میلونها ایرانی دروغ می گوید و به فیلتر کردن و بازداشت و پیگرد قانونی جویندگان حقیقت را متهم می کند مطمئنا اصلح ترین فرد برای ریاست ستاد انتخابات کشور است ؟! البته من مدرک اصلی دکتر کردان را یافته ام که می توانید اینجا ببینید
اما دیگر نابغه هیات دولت و البته طفیلی احمدی نژاد آقای اسفندیار رحیم مشاعی هم این روزها خوب خبر ساز شده است و کلی جارو جنجال برپا کرده ایشان که البته پدر زن پسر احمدی نژاد نیز می باشد بارها و بارها با زدن حرفهای عجیب و غریب ثابت کرده که از مصونیت آهنین برخوردار است و کسی و محکمه ای جرات برخورد با ایشان را ندارد من البته در حرفهای این باره ایشان که ملت ایران با اسرائیل مشکلی دارند نمی بینم و اینرا قبول دارم و خود نیز از نزدیک دیده ام که اسرائیلی ها چقدر ایرانی ها را دوست دارند ولی بیان این حرف از زبان معاونی که رئیسش بارها و بارها از حذف و محو کردن اسرائیل دم زده است خوب خرق عادت که چه عرض کنم متحیر آمیز است . نکته جالب این امر این است که همین آقای احمدی نژادی که بارها و بارها با حالتی خاضعانه و زار و نزار به دست بوسی و دیدار مراجع تقلید و علمای شهر قم می رود اینجا که بسیاری از مراجع و علمای قم حرفهای ماعی را چندش آور و ضد اسلامی می دانند سکوت می کنند و خم به ابرو هم نمی آورند این در حالی است که سخنان مشايي آنقدر بحث برانگيز شده که از آيت الله مکارم شيرازي تا حسين شريعتمداري از رئيس جمهور خواسته اند رحيم مشايي را از معاونت رياست جمهوري برکنار کند. اما همین آقای احمدی نژاد که همواره خود را اصولگرای معتقد به آموزه های فقهی شیعه می داند نه تنها به اين انتقادات و ساير انتقادات ديگر گوش نداد بلکه رحيم مشايي را چه در سفر ترکيه و چه در پرتاب ماهواره سفير به همراه برد و کنار خود نشاند تا ثابت کند که اسفندیار خان عزیز دردانه اش هست ! حتما می دانید که در هفته گذشته مشايي در سفر احمدي نژاد به ترکيه همه جا کنار او بود و حتي در مذاکره با سران ترک هم به عنوان نفر اول کنار رئيس جمهور ايران مي نشست ! در حالی که در همان دیدارها و به روال و عرف دیپلماتیک باید وزیر امور خارجه در کنار رئیس جمهور بنشیند نه معاون گردشگری ! اما اینچنین شد و منوچهر متکي در اين مذاکرات به فاصله سه يا چهار نفري از احمدي نژاد مي نشست. البته یادتان نرود که سال گذشته شايعه شده بود اسفنديار رحيم مشايي جانشين منوچهر متکي مي شود و حالا هم مثل اينکه رحيم مشايي از نگاه محمود احمدي نژاد واقعاً وزير امور خارجه ايران است.
اما گلشیفته فراهانی ! چه کسی فکر می کرد دختر جذاب و شیطون و "میم درخت گلابی" روزی پایش به هالیود برسد و و در کنار بازیگران مطرح دنیا بازی کند ؟ این تجربه گرچه برای خودش نوعی منحصر فرد است و اگر دست کم مسئولین فرهنگی کشور عقل درست و درمانی داشتند باید به حمایت و تقویت این بازیگر محبوب کشور می پردختند اما باز به روال همیشگی عاقبت تلخی داشت و فعلا گلشیفته ممنوع الخروج است از ایران ! این حمایت و پرورش استعدادهای فرهنگی کشورمن را که متحیر کرده شما را نمی دانم
اما برلین ! شهر شهید پرور و اپوزیسیون ساز برلین همچنان حامله حوادث بس عجیب و محیر العقولی هست ! بانویی که متاسفانه ارتزاقش از نام یک قربانی جمهوری اسلامی است و علی الظاهر ملیجک مدافع "فریبا خاتمی" در شهر است این روزها منرا متهم کرده که خشونت مدار و جانی بالفطره و قاتل هستم ودستم تا مرفق در خون ایرانیان آلوده است ! البته همین بانو از سر خیرخواهی و گذشت در خاتمه همه جا اعلام می کند که از بس بزرگوار و مهربان است از سر همه گناهان من گذشته است و مرا بخشیده است؟! لازم به یادآوری است این بانو در زمانی که عضو و هوادار سازمان مجاهدین خق ایران بوده است ، درست در همان زمان من در عملیات تجاوز مجاهدین به خاک کشورمان مجروح شده بودم و در بیمارستان بودم ! حالا پیدا کنید تروریست و خشونت طلب را !

برچسبها:



Amir Farshad Ebrahimi© 22.8.08
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام

از رنجی که می بریم

الان که اینرا دارم می نویسم داخل هواپیما هستم نمی دانم کی اینرا در وبلاگم می گذارم و کی شما می خوانید ، اما حسی بود که دلم نیامد ننویسمش

دوستی از آنور دنیا در سرزمین آفتاب تابان مرا می یابد و می گوید به کمکت احتیاج دارم و باید بیایی ، دوستی که یادگار دوران دوستیهای اصیل هست ، یادگار همان روزهایی که نردبانی از زمین به آسمان وصل بود و خوبها را دست چین می کرد یا به آسمان می برد و یا زخمی برایشان بجا می گذاشت

سوار هواپیما که می شوم سردرد عجیبی می گیرم دوازده ساعت پرواز است و از همان دقایق اول دوباره این سر درد همیشگی می آید سراغم چند باری از میهماندار هواپیما قرص می گیرم و خودم را مشغول خواندن چندمین باره رمان جسدهای شیشه ای مسعود کیمیایی می کنم ، همسفر کناری ام خانمی است از سوئد که با لهجه غریب سوئدی به انگلیسی تا کتاب را می بیند می گوید عرب هستی ؟ و برایش توضیح می دهم که نه این پرشین هست فارسی است و من ایرانی ام و تا می گویم ایران سرش را تکان می دهد و می گوید: احمدی نژاد ! و دوباره من هم مثل شاید میلیونها ایران دیگر دوباره توضیح می دهم که نه همه ایران احمدی نژاد و خامنه ای و ... اینها نیستند سرزمین من پر است از فرزانگان و فرهیختگان که در کمال ناباوری می گوید بله می دانم ، شیرین نشاط ! تعجب می کنم و می گویم شیرین نشاط را مگر می شناسی ؟ که می گوید من فیلمسازم و برای فیلم آینده ام و دیدن لوکیشن دارم سفر می کنم چیزی حدود چهار یا پنج ساعت همینجور مدام حرف می زند و چون حرفهایش جالب بود و همه اش را می خواستم بفهمم گاهی می گفتم صبر کن و دیکشنری ام را باز می کردم و معنی حرفش را می فهمیدم حرفهایمان کم کم ته کشید و زن همسفر هم کم کم کشیده شد و صندلیش را عقب داد و خوابید و من دوباره مشغول جسد شیشه ای شدم ! همین طوری که دارم کتاب را می خونم و با سروش حال می کنم و اینکه : آدم کلک از آدم نمی خوره، از خود کلک می خوره، کلک یه جوره باهاس خرج بشه، مصرف بشه، تو شهر، تو محل، تو خونه کیل داره. مصرف نشه می مونه برا روز بعد ! . ساعت حالا نزدیک یک و نیم شبه و اغلب مسافرها خوابند و سکوت عجیبی کل هواپیمارو گرفته بود که یکهو خلبان گفت : مسافرین عزیز هم اکنون در حال ورود به آسمان ایران هستیم ! خشکم زد با تعجب به تلویزیون نگاه می کنم و می بینم از نزدیکای شاید آستارا وارد ایران می شیم و خزر را رد می کنیم و یه جورایی نزدیکهای تهران و بعد از طرفهای پائین مشهد از ایران رد می شیم ، حس عجیبی است برایم صورتم رو می چسبونم به پنجره هواپیما و سعی می کنم یه چیزی یه نشانه آشنایی پیدا کنم ولی یا سیاهی است و یا فقط کورسوی نوری که از دوردستها چشمک می زند فقط نگاه میکنم و با تمام وجود نفس می کشم نفسی که الان پنج - شش سالی است حسرتش را داشتم دلم می خواد کاش می تونستم و زنگ می زدم خونه مان و می گفتم من ایران هستم ! مامان بابا نگاه کنید ببینید اون هواپیما من توش هستم آمده ام ایران ! و همینجوری که چسبیدم به پنجره هواپیما گریه ام می گیرد خودم نفهمیدم کی گریه ام گرفته تا وقتی که همسفر سوئدی دست بر شانه ام می گذارد و مهربانانه می پرسد سرت خیلی درد می کند ؟ دوباره قرص بگیرم برایت ؟ نگاهش می کنم و تازه متوجه اشکهایم می شوم و می گویم نه ! ، اینجا ایران هست ما الان ایرانیم ! دستمالی به من می دهد و حالم را می فهمد و مرا به حال خودم م گذارد و من دوباره مشغول تماشا سرزمینی می شوم که نمی دانم کی می توانم برخاکش بوسه بزنم و حالا الان دقایقی هست که دوباره از ایران دور شده ایم و خلبان اعلام می کند ما در مرز هوایی افغانستان هستیم ! سرم دوباره درد می گیرد و جسدهای شیشه ای را باز می کنم و اینکه : هنوز زیر ناخن های در گوشت رفته اش درد داشت و چرک های قدیمی و خشک شده. اما چیزی نگفت و از بیرون آمدن گوشه های ناخن از زیر گوشت انگشت هایش، درد را عشق می کرد و می ترسید حرفی بگوید و این شادمانی دردآور تمام شود... انگار مسعود کیمیایی اصلا این تکه را برای همین وقت نوشته است با خود می گویم نه باید این لحظه را بنویسم ، لب تاپ را باز می کنم و با خود می گویم خدا کند فقط وقتی که این را می خوانند حسم را بفمند نکند وقتي گفتني هايم را مي خوانند یعنی می توانند بفهمند چه حس بدی است همه جا رفتنو میهن نرفتن ؟ و اصلا به چه کسي اين حرف ها را بگويم؟ به کی بگویم که سالیانی است دلم هوای ایران کرده ؟ و یاد خانواده ام و هزارن هزار ایرانی دیگر می افتم و رنجی که همه در آن شریکیم همه

منو ببر تا گـم شدن تو اون چشاي بي قرار

تا ساختن قصر شني رو ساحل دريا كنار

دلم پره بيا بازم با هم ديگه بريم سفر

جاي ما اون جا خاليه

منو ببر منو ببر

يه عمره جاده ي شمال منتظر عبور ماست

نمي دونه يكي از اون دو تا قناري بي صداست

يادش به خير موقع برف خوندن شعراي اميد

نور چراغ زنبوري رستوران اسب سفيد

يادش به خير شناي ما ميون موجاي بلا

خاطره هاي خواب مشترك وقت سفر تو جنگلا

دلم پره، بيا بازم با هم ديگه بريم سفر

جاي ما اون جا خاليه

برچسبها:



Amir Farshad Ebrahimi© 11.8.08
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام

! یعقوب میر نهاد اعدام شد

جمهوری اسلامی یعقوب را اعدام کرد تا یاد اعدامیان زندانیان سیاسی در مرداد جاوید تر باشد و یعقوب هم به صدها ستاره جاوید مرداد ماه پیوست .
آیا چیز دیگری برای گفتن مانده است ؟ واینکه اصلا آیا هنوز هم اعدام در مملکت ما چیز عجیب و غریبی است ؟ فقط چیز ! : این وبلاگ دیگر هیچ وقت به روز نمی شود !

برچسبها:



Amir Farshad Ebrahimi© 5.8.08
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام

قصه تلخ آزادی بیان

در ايران همواره آزادی بيان با معضل و مسئله و مشکل روبروست، موافقان از نبود آزادی بيان می نالند و مخالفان آن را دروغ می پندارند و همين بيان نبود آزادی بيان را دليلی بر وجود آزادی می دانند ....

برچسبها:



Amir Farshad Ebrahimi© 4.8.08
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام

روزهای ابری مرداد

امسال مرداد ماه رنگ و بوی دیگری دارد برای خیلی‌ها و بقول آصف امسال مرداد هوای دل خیلی‌ها گریانی است ، امسال بیستمین سال قتل عام زندانیان سیاسی در زندانهای جمهوری اسلامی است بیست سال از آن روزهای تلخ و سیاه می گذرد بدون اغراق هر خانواده‌ای در ایران یک عزیزی از بستگانش را در این قتل عام از دست داده است جنایتی که همچنان محتوم و سر به مهر مانده است و کسی هم علاقه ای به پاسخ گوئی درباره اش را ندارد، نوشته‌ها بسیار هست در این باب و گفته‌ها بیشتر ، چند شب پیش در یک شب نشینی دوستانه طبق معمول حرفها به یکباره به سیاست کشید و به جمهوری اسلامی و یاد آوری خاطرات که عزیزی که به تازگی از ایران آمده بود و همسرش را هم در همین قتل عامهای جمهوری اسلامی از دست داده از من پرسید " راستی آن موقع‌ها که تو در میان آنها بودی راجع به ماها چه می گفتید ؟ " و این سئوال سخت برایم تکان دهنده بود سئوالی بود که پاسخش سخت بود ، خدا کند اینجا را بخواند؛ " شاید ده یا یازده ساله بودم همیشه آن سالها هر پنج شنبه و جمعه و کلا تعطیلات تابستان را به شهریار می رفتیم ، باغی بود موروثی و خانه‌ای که همه فامیل در آن جمع می شدیم ، خانواده ما از آن مذهبی‌های سنتی بودند ، زیاد کسی به سیاست کاری نداشت الا تعدادی از جوونهای اون موقع دو تا از اونها فامیلای نزدیکتر ما بودند یکیشان ملیحه یا آنطوری که ما می گفتیم ملی و یکی دیگه احمد ، احمد دانشجوی اخراجی زمان قبل از انقلاب بود اما بعد از انقلاب هم دانشگاه نرفت و یادمه که می گفتند می رود کارخانه نساجی کار می کند و ملی هم کارش معلوم نبود و زیاد درباره‌اش کسی حرف نمی زد ، سیاست امر قبیحی بود تو خانواده ما و این چند نفر یک جوری مشخص بودند و درست مثل یکی دیگر از فامیل‌های دیگرمان که معتاد بود همیشه اینها انگشت نما بودند ، تا اینکه اواسط سال ۶۶ بود وقتی که داشتیم از یک مهمانی بر می گشتیم ملی را در خیابان شریعتی نزدیکهای سه راه ملک دیدیم که روسری‌ای بر سر ایستاده بود و پلاکاردی یا روزنامه دیواری را در دست گرفته بود که مادرم یکهو گفت وای این ملی هست .... این آخرین باری که ملی را می دیدیم ، ملی همیشه با حجاب بود و خیلی از سوره‌های کوچک قرآن را به من و خیلی از هم سن و سالان من یاد داده بود . اما احمد ، آخرین باری هم که احمد را دیدم اواخرسال ۶۶ بود گمان کنم شب یلدا بود و همه دور هم جمع بودند و احمد هم با شوهر خاله‌ام سخت داشت بحث می کرد ،زمان گذشت و گذشت یکسال بعدش من دزدکی و بدون اجازه پدر مادرم در حرکتی که همه فامیل را متحیر کرده بود رفتم جبهه مرداد ۶۷ هفت ماهی بود که من در جبهه بودم قطعنامه قبول شده بود اما هنوز تک‌های صدام ادامه داشت حمله مجاهدین خلق به اسلام آباد و مهران و تک گسترده عراق در جنوب همه اینها باعث شده بود که رزمنده‌ها ترخیص نشوند ، یک شب در چادر فرماندهی گردان بودم که برای اولین بار خبر اعدام زندانیان را شنیدم که : " دارند زندانها را تسویه می کنند " ( داستان اینکه چرا این مسئله عنوان شد خود ماجرای واقعا عجیبی بود ؛ بخش اعظم لباس رزمنده‌ها و بسیجی‌ها را تو زندانهای کشور می دوختند اصلا این شلوار خاکی رنگهای بسیجی ها اون موقع به شلوار اوینی معروف بود و می گفتند زندانیان زندان اوین اینها را می دوختند ، از اوائل سال ۶۷ لباس نظامی بشدت تو منطقه کم شده بود و لباس همه بچه‌ها پاره پوره بود اون شب هم مسئول تدارکات گردان داشت گلایه می کرد که چرا لباس نیست ؟ فرمانده مان هم گفت بابا زندانها داره خلوت میشه و ....) . من آن موقع می دانستم که ملی و احمد را گرفته اند و زندان هستند به محض شنیدن این حرف به یکباره دلم ریخت وای نکند بلایی سرشون اومده باشه ؟ تا اینکه چند شب بعد از فرمانده دسته مان پرسیدم راسته که دارند زندانیهارو اعدام می کنند ؟ گفت از کی شنیدی ؟ این حرفها چیه ؟ گفتم تو چادر فرماندهی شنیدم بحث کمبود لباس بود و اینها گفت :آره اینها همشون کمونیست و کافرند همشون جاسوس صدام هستند می دونی چی میگن میگن کمونیست می دونی کمونیست یعنی چی ؟ گفتم نه و واقعا هم نمی دونستم گفت کمو یعنی خدا، میگن خدا نیست ! فهمیدی ؟ به کسی هم حرفی نزن و من اون شب تا صبح فکر میکردم چطور میشه ملی که خودش به من قرآن یاد داده و نماز می خونده بگه خدا نیست ؟ یا احمد ، احمد که همیشه خودش پای ثابت نماز جماعت بود و ماه رمضانها روزه می گرفت و محرم‌ها خودش اولین کسی بود که تکیه ده را راه می انداخت ؟ خیمه جبهه‌ها برچیده شد و به شهرها برگشتیم ، ملیحه اعدام شده بود و و احمد نیز ! از ملیحه هیچ خبری نبود و فقط گفته بودند اعدام شده بروید پی کارتان ولی به خانواده احمد گفته بودند در خاوران دفن شده اما مکان مشخصی را نگفته بودند، زمان گذشت و گذشت ومن هنوز هیچ جوابی برای چرایی این قتل عام‌ها نداشتم حالا دیگر می دانستم کمونیست معنی‌اش خدا نیست ، نیست ، حالا دیگر می دانستم جرم ملیحه فقط پخش نشریه بوده و احمد نیزفقط هوادار بوده است ، می دانستم که بسیاری در آن سالها به اشتباه و از روی ترس و ندانم کاری اعدام شده اند و این را نه من که دیگر خیلی‌ها می دانستند همان موقع‌ها با هرکس که می نشستم و صحبت می کردم نهایتا می گفت آره اشتباه بوده گرچه شاید در بحثهای علنی جرات ابرازش را نداشتند و هر کس سعی می کرد دامان خود را از این گناه پاک جلوه کند راستی‌ها می گویند کار چپی هاست و چپی‌ها می گویند فرمان راستی‌ها بود ما عمل کردیم ... برگردیم به سئوال آن دوست عزیز : راستی آن موقع‌ها که تو در میان آنها بودی راجع به ماها چه می گفتید ؟
من اصولا آدم رک و سازش ناپذیری هستم این را اغلب کسانی که با من مراوده داشتند و دارند می دانند حرفم در این باره و به خصوص درباره قتل عامها در زندانها در سالهای ۶۶ و ۶۷ هیچ فرقی نکرده است و آن چیزی را که آن روزها می گفتم و اعتقاد داشتم هنوز هم دارم ( سال ۱۳۷۵ است و من دبیر سیاسی دانشجویان حزب الله بودم ، بحث آیه الله منتظری و خاطراتش و اینکه لاجوردی و پور محمدی و محسنی اژه‌ای و مافیای امنیتی ری شهری و هاشمی چه جنایاتی بار آوردند بحث روز بود دانشگاه اصفهان مناظره‌ای بود بین من و یکی از دبیران انجمن اسلامی دانشگاه صنعتی اصفهان بنام محسن پور عرب دانشجویی از من سئوال کرد نظرتان درباره اعدامهای سال ۶۶ و ۶۷ چیست ؟ سکوتی در تالارشهید چمران دانشگاه صنعتی اصفهان حکمفرما شد و من گفتم باید هر کسی جوابگوی اعمال خودش باشد بسیاری از کسانی که شما امروزه به عنوان میانه رو قبولشان دارید(خط امامی‌ها ) آنروزها همه کاره بودند و جالب است که امروز ما باید جوابگوی کردار آن روز آنها باشیم ! من پاسخگوی اعمال خودم هستم و حتی پاسخگوی تمام اعمال حزب الله هم که تعلق سیاسی به آن دارم نمیتوانم باشم اگر منظورتان کم و کیف قضایی اعدامهاست من نمی دانم اینرا باید قضات آن احکام جوابگو باشند و اگر کم و کیف سیاسی و امنیتی ماجرا منظورتان هست من آن روزها در جبهه بودم و اولویت اصلی برایم دفاع از کشورم بود - نوار این جلسه موجود هست).اعتقاد آنروز من و امروز من این هست که فرق هست بین آنهایی که دست به اسلحه برده اند و اقدام به بمبگذاری و ترور کرده اند با کسانی که صرفا سمپات بوده اند و یا هوادارو عضوی ساده بوده اند اما آنچه که تاریخ آن روزگار می گوید متاسفانه زبان بسیاری از گروههای سیاسی مخالف زبان اسلحه بوده است درشهرستانها مثل گنبد و کردستان و بلوچستان را حالا کاری ندارم در همان پایتخت و تهران ابتدا فرقان بود و بعد پیکاریها و بعد سازمان مجاهدین خلق و نهایتا سازمان چریکهای اقلیت همه اینها یک زبان بیشتر نداشتند و زبانشان اسلحه بود حکومتی بروی کار آمده و هنوز سازو کارهای خودش را نیافته و گروههای هم مسلحانه بر علیه‌اش می ایستند طبیعی است که هر دو طرف واکنش نشان می دهند حالا حکومت قدرت بیشتری دارد و قتل عام می نماید ولی آنها هم هر کسی را که مقابلشان می یافتند و در توانشان بود با انگ " مزدور خمینی" ترور می کردند . اما آن اعضا و هواداران ساده و بقولی مجله پخش کردنها که اینکار جرم نیست و بر فرض هم که جرم باشد سزایش اعدام نیست ! اما همه این حرفها و بحثها و اتفاقات را باید در چارچوبی غیر از چارچوب بحثهای امروزی دنبال کرد ،چرا که در زمان وقوع آن اعدامها حکومت هنوز گرفتار بحران مشروعیت و اقتدار بوده ، گروههای سیاسی مسلحانه بسیاری عملا بحرانهای امنیتی برایش درست می کردند و از همه مهمتر گرفتار جنگ خانمان سوز و فرسایشی شده بود که تمام توان و هوشش را برده بوده و بقول یکی از وزرای دولت آقای خاتمی (که اجازه ندارم اسمش را بگویم) " این ندانم کاری اعدام زندانیان سیاسی را در سال ۶۷ انجام دادند که یقه جمهوری اسلامی تا همیشه گیر آن خواهد بود " . اما قبول دارم که " شخصیت خشونت طلب" همه جا و در هر گروه و جناح می تواند وجود داشته باشد و به پیش و پس و ابتدا و وسط انقلاب هم محدود نمی شود و منطقشان همیشه و همیشه یکی است و متاسفانه امروزه هم می بینیم که همانهایی که آن روزگاران بازجو و تیرخلاص زن و قاضی و حاکم شرع بودند امروز هم بر سرکارند و مجالی بیابند همان می کنند که دیروز می کردند منتها دیروز مجال بیشتری داشتند و امروز بهانه‌هایشان کمتر هست و چقدر باید صبر کنند تا حادثه کوی دانشگاهی بشود و حکم اعدامی بدهند و هاشم آقاجری ، ولی الله فیض مهدوی و یا فرزاد کمانگری را بیابیند
چند روایت دردناک از زبان خانواده‌های اعدام شدگان در زندانهای سال ۶۷

برچسبها:



Amir Farshad Ebrahimi© 2.8.08
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام




تازه نوشته ها

قدیمی ها

تازه هایی از دوستان

دوستانی که می خوانمشان



کمپین


GOFTANIHA

Iran Briefing

تحول سبز

Goftaniha, Amir Farshad Ebrahimi's Weblog

فیلتر شکن: دفاع از آزادی بیان

GOFTANIHA






Free counter and web stats

Creative Commons License
حقوق این وب طبق پروانه‌ کریتیو کامن لایسنس محفوظ است

© 2010 Goftaniha | گفتنی ها |Amir Farshad Ebrahimi's PersianWeblog | Site Feed Back to top
Designed by Graphit | For Goftaniha.org