www.flickr.com

عازم افغانستان هستم

بعد از فروپاشی رژیم طالبان در افغانستان همیشه آرزوی دیدن این سرزمین بلازده را داشتم ، افغانستان از معدود سرزمینهایی است که اشتراکات فراوانی با کشور ما ایران دارد ، اکنون دیگر بظاهر طالبانی نیست تا تحجر و بنیادگرایی را براین کشور تحمیل نماید اما هنوز تا رسیدن به امنیت و آسایش فاصله ها بسیار است ، جنوب افغانستان هنوز ملتهب است و شاید این حرف درست باشد که فقط این کابل هست که در بعد سقوط طالبان امنیت و آرامش را آنهم نسبتا دیده است . ایکاش همه آنهایی که امروز این کشور را با چکمه های نظامی خود درنوردیده بفهمند که همه افغانستان فقط کابل نیست ! و اینرا همه می دانند و کاری نمی کنند ، فکر سفر گرچه به یکباره شد اما مدتها بود که ذهنم را گرفته بود ، دلم برای همه آن استعدادهای نوجوان و جوان افغانی می سوزد ، آنهایی که هنوز با ترس و لرز به مکتب خانه ها می روند و آنهایی که همه سهمشان از آزادی افغانستان فقط یک تیرکمان هست ، در این چند روزه که مصمم به رفتن شدم با بسیاری صحبت می کردم و گرچه همه می گویند افغانستان آشوب هست نرو اما دست آخر می گفتند : آره بچه های افغان مظلومند . اند اولین فکری که به ذهنم آمده بود برای رفتن به افغانستان آموزش وبلاگ نویسی بود به نوجوانان و جوانان افغان اما وقتی که خواستم مقدمات این فکر را عملی کنم دیدم هنوز خیلی ها هستند که الفبا را هم نمی دانند و سواد خواندن و نوشتن هم ندارند چه رسد به وبلاگ نویسی پس تصمیم گرفتم با مشورت با چند نهاد مدنی و نهضت سواد آموزی در افغانستان به عنوان معلم افتخاری به افغانستان بروم ، امروز همه کارها و هماهنگی ها انجام شد و البته باید سپاسگزار وزارت امورخارجه افغانستان و همچنین سفارت افغانستان در آلمان و همچنین دفتر هماهنگی نیروهای بین المللی یاری امنیت ( آیساف ) که ترتیب انجام سفرو پروژه ام را دادند .
برای همین شاید مدتی این مثنوی گفتنی ها به تاخیر بیفتد و کمتر برایتان بنویسم اما حتما حتما برایتان از افغانستان و کودک افغان خواهم نوشت ، مقصدم کابل و سپس جنوب افغانستان هست و اینطوری که از اخبار برمی آید آنجا هنوز گرفتار دود و آتش و خون است اما وقتی که فکر می کنم در همان میانه نفیر گلوله ها و نا امنی کلاس کوچکی برپا شده تا خواندن و نوشتن را به آن قربانیان مظلوم خشونت آموخته شود همه ترس و اضطرابم فروکش می کند ، پس شما هم برایم دعا کنید تا موفق شوم قبل نوشتن تفعلی هم زدم به حافظ که بسیار زیبا بود و برایتان به عنوان حسن ختام می نویسم و خدانگهدار
نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید / فغان که بخت من از خواب در نمی آید / صبا به چشم من انداخت خاکی از کویت / که آب زندگی ام در نظر نمی آید / قد بلند ترا تا به بر نمی گیرم / درخت کام و مرادم به بر نمی آید / مگر به روی دلارای یار ما ورنه / به هیچ وجه دگر کار بر نمی آید / مقیم زلف تو شد دل که خوش سوای دید / وزآن غریب بلاکش خبر نمی آید / زشست صدق گشادم هزار تیر دعا / ولی چه سوذ یکی کارگر نمی آید / بسم حکایت دل هست با نسیم سحر / ولی به بخت من امشب سحر نمی آید / درین خیال بسر شد زمان عمر و هنوز / بلای زلف سیاهت بسر نمی آید / زبس که شد دل حافظ رمیده از همه کس / کنون زحلقه زلفت بدر نمی آید / کمینه شرط وفا ترک سربود حافظ / برو اگر زتو کار این قدر نمی آید

برچسبها: ,



Amir Farshad Ebrahimi© 9.10.08
  | | Balatarin | داغ کن - کلوب دات کام

0 Comments:

ارسال يک نظر

صفحه اول




تازه نوشته ها

قدیمی ها

تازه هایی از دوستان

دوستانی که می خوانمشان



کمپین


GOFTANIHA

Iran Briefing

تحول سبز

Goftaniha, Amir Farshad Ebrahimi's Weblog

فیلتر شکن: دفاع از آزادی بیان

GOFTANIHA






Free counter and web stats

Creative Commons License
حقوق این وب طبق پروانه‌ کریتیو کامن لایسنس محفوظ است

© 2010 Goftaniha | گفتنی ها |Amir Farshad Ebrahimi's PersianWeblog | Site Feed Back to top
Designed by Graphit | For Goftaniha.org