Thursday، August 30، 2007
غرب و برده داری جنسی
درژوئن 2007 ، هفته نامه تایم گزارش ویژه ای درباره گسترش فحشاء در جهان ، که تایم آن را «تجارت چند میلیاردی» نامیده منتشر کرد ، گزارشی تکان دهنده که ابعاد فاجعه آمیز بحران ساختاری دنیای امروز را بیان می دارد . این گزارش فاش می کند که در سده بیست و یکم و بر بنیاد تخریب تمدن ها و فرهنگ های کهن غیر اروپایی ، نوع جدیدی از برده داری شکل گرفته است که میلیون ها زن را در اسارت دارد و شبکه آن در سراسر جهان گسترده است . این پدیده ، مفاهیم جدیدی چون « صنعت جنسی» ، «برده داری جنسی » و«سفرهای جنسی»را به واژگان غرب افزوده است . در کنفرانس سال پیش (2006) سازمان زنان آسیای جنوب شرقی گفته شد که از سال 1975 تا آنزمان یعنی در فاصله 31 سال حداقل 40 میلیون زن در سراسر جهان به فاحشه خانه ها فروخته شده اند . خانم واسیلیا تامزالی رئیس بخش زنان یونسکو می گوید : « صنعت جنسی بازار عظیمی است که عوامل محرک خاص خود را دارا است .» این شبکه جهانی برده داری توسط باندهای قدرتمند «مافیایی» اداره می شود که «بازارجنسی» را از ژاپن تا آمریکا در کنترل دارند . در ژاپن ، این مافیا «یاکوزا» نام دارد . در دهه های 1980 و 1990 مردان ژاپنی به شکل دسته جمعی در«تورهای جنسی» به تایوان و کره جنوبی می رفتند ، سپس سلیقه آنها به زنان تایلندی و فلیپینی جلب شد . در دهه 1990 ، این رابطه دو سره شد و ده ها هزار زن فلیپینی و تایلندی به ژاپن برده شدند . این زنان توسط یاکوزا به عنوان «بردگان جنسی» در بارها و فاحشه خانه ها به کارگمارده می شوند . بسیاری از این زنان ، روستائیان ساده ای هستند که از «بازارجنسی» تایلند به ژاپن صادر می شوند (درتایلند حداقل دو میلیون زن به فحشاء اشتغال دارند) . دلالان تایلندی این زنان را بطور متوسط نفری 14 هزار دلار به دلالان ژاپنی می فروشند و ژاپنی ها آنها را نفری حدود 30 هزار دلار به صاحبان بارها و فاحشه خانه های ژاپن می فروشند . به نوشته تایم گزارشهای متعدد حاکی است که زمانی که این زنان فرار می کنند پلیس ژاپن آنها را دستگیر می کند و به «صاحبانشان» باز می گرداند . اخیرا یکی از این «بردگان» مدیره فاحشه خانه خود را به قتل رسانیده ، او در دادگاه گفت:« زندگی من چون حیوان بود،سه بار فروخته شدم . به صاحبم التماس می کردم که اجازه دهد به خانه ام برگردم ، ولی او می گفت که مبالغ زیادی به او بدهکارم و باید آنرا بپردازم تا بتوانم به وطنم بازگردم . هر شب باید با یک مرد می خوابیدم . حتی در دوران قاعده گی حق نداشتم راحت باشم ، به من می گفتند اگر فرار کنم مرا پیدا خواهند کرد و خانواده ام را خواهند کشت .» « برده داران جنسی» آمریکا به هر سرباز شاغل در پایگاههای نظامی آمریکا در کره جنوبی 10000 دلار می دهند تا با یک دختر کره ای ازدواج کند و او را با خود به آمریکا ببرد . در آمریکا این دختران به فاحشه خانه های هوستون ، دیترویت و ... تحویل داده می شوند ، دخترانی که حتی زبان انگلیسی هم نمی دانند ، آنها به زور و تهدید به فحشاء وادار می شوند و باید در ابتدا ده هزار دلار بهای خود را نیز به صاحبانشان بازگردانند . یک زن جوان دومینیکی می گوید : « مرا برای کار به یونان بردند {او با گریه می افزاید}سپس مرا کتک زدند و بدنم را با سیگار سوزاندند ، من باکره بودم . پنج روز مرا در یک اتاق بدون غذا زندانی کردند و من گریه می کردم و بالاخره شرف و بکارتم را با صد دلار از دست دادم .» «برده داری جنسی» تنها به زنان محدود نیست . پسران نوجوان و جوان نیز «شکار» می شوند و به مراکز مخصوص همجنس بازان فروخته می شوند . در سال گذشته، در فرانکفورت پلیس در یک مرکز همجنس گرایی 30 مرد را دستگیر کرد که 15 نفر آنان جوانان تایلندی بودند و به صورت قاچاق وارد کلوپ های شبانه آلمان شده بودند البته جرم آنها فقط بخاطر نحوه ورودشان بود نه استثمارشان توسط مافیلی جنسی آلمان ! . به نوشته تایم عامل اصلی گسترش ایدز را باید در این «تجارت جهانی» جستجو کرد ، در سال 1986 تنها 6 نفر مبتلا به ایدز وجود داشت و امروزه رقم مبتلایان به ایدز به دو میلیون نفر رسیده است . "تمدن اروپا خود را بی رقیب ، پویا و کامیاب نشان داده است، اما برای ساختن آینده مناسب نیست . بهبود اساسی سطح زندگی در کشورهای عقب مانده از راه افزایش تولیدات صنعتی و به بیان دیگر رشد برای همه بر اساسالگوی غربی – آن گونه که رئیس جمهور آمریکا ، هری ترومن در سال 1945 به تهیدستان نوید داد – عملی نشد ... در کشورهای فقیر نه تنها رشد و رفاه پدید نیامد ، بلکه سقوط و نابودی اکولوژی و گسست فرهنگی زندگی سه پنجم بشریت امروز را شکل می دهد . پیروزی تمدن غرب به ضد خود رو کرده است . مطلبی هم در باره پدیده غربی مدرنیزاسیون در سایت رادیو زمانه نوشته ام که خواندنش شاید برایتان بد نباشد .
: © | | Balatarin | Donbaleh
Friday، August 24، 2007
بزمجه ها با من مشکل دارند !
نمی دانم ماجرای اخیر درگیری فیزیکی مجاهدین خلق با من را که چند وقت پیش در برلین اتفاق افتاد را شنیدید یا نه ؟ بعد از این ماجرا مجاهدین که شیوه و سبک کارشان همانی است که در دهه های قبل بود و هیچ فرقی هم نکرده با چند بیانیه و اسم های جعلی ، من مضروب را محکوم نمودند و ضارب را هم کتمان کردند که از اعضای مجاهدین بوده است مثلا در یک بیانیه بنام انجمن عدالت ( که به قول یکی از دوستانم بمدت ده دقیقه بوجود آمده و پس از تمام شدن بیانیه دوباره محو شده است ) ماجرای شکایت من از مجاهدین را به ماجرای تهدید تروریستی بر روی قطار بازل – لوگزامبورگ مربوط دانسته که این استدلالشان یادآور ماجرای شقایق و گودرز است ! البته دشمنی و خصومت مجاهدین با من چیز جدید و البته عجیبی نیست و برای من هم البته این دشمنی بارها و بارها گفته ام افتخار است ، اما در این میان گربه رقصانهای دیگری هم هستند که از روی ضعف و ناتوانی کار دیگری ندارند جز شلنگ تخته انداختن در این اپوزیسیون ! . برگردیم به عقب به روزهایی که من تازه از حزب الله کناره گیری نموده بودم و پس از سه سال از زندان آزاد شده بودم ، برایم بسیار جالب بود که از میان نیروهای ملی و مذهبی گرفته تا مشارکت و دفتر تحکیم وحدت و ... به خانه ام می آمدند و آزدی ام را تبریک می گفتند ، و وقتی به دانشگاه برگشتم چقدر برایم دلپذیر بود که بر سر در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران پلاکارد به خانه ات خوش آمدی را دیدم ! بله تکلیف تمام منتقدین و مخالفین داخل کشور البته همه می دانیم که روشن است و در فهم و شعور و جسارت و لیاقتشان ذره ای شک نداریم و بقول قدیمی ها درد و بلایشان بخورد تو سر این اپوزیسیون خارج از کشور !دکتر پیمان و عزت الله سحابی عزیز با ارسال دسته گل تبریک گفت و ابراهیم یزدی مهربان با تلفنی کوتاه ، عبدالله نوری نازنین هم که همچنان آن روزها در زندان بود در اولین مرخصی اش به دیدارش رفتم و سخت همدیگر را درآغوش گرفتیم ، اما همان روزها بسیاری از خارج از کشور هم زنگ می زدند و آزادی ام را تبریک می گفتند که گمانم اولین نفری که ساعاتی بعد از آزادی ام زنگ زد علیرضا نوری زاده نازنین بود و بعد از آن هم از دفتر آقای دکتر ابوالحسن بنی صدر بود ، که همیشه همه جا گفته ام اگر نبود لطف و کمک و توجه ایشان من برای لحظه ای هم نمی توانستم آن روزهای سخت و دهشتناک ترکیه را تحمل کنم . خلاصه هر چه که بود آن روزهای خوش در کشور بودن تمام شد و تهدیدات و فشارها و احضارها ادامه یافت تا اینکه یازده ماه بعدترش مجبور به ترک وطن شدم ، از کشور هم که گریختم البته برای یک لحظه هم این وضعیت قاراش میش و آشفته اپوزیسیون را تصورش را هم نمی توانستم بکنم حالا پنج سال از آن روزها می گذرد در این سالها تا حدودی توانسته ام دوست و دشمن را بشناسم این تا حدودی را به این خاطر می گویم که آخر ما ایرانی ها خیلی صادق هستیم طرف سر خیابان من را می بیند و قربان صدقه و چاکریم بعد ته خیابان بدگویی من را می کند ( این را مثال نمی زنم و واقعا اتفاق افتاده !) . اما یک خاطره دیگر از نشست پاریس را هم بگویم تا بهتر شیر فهم شوید و برویم سر اصل مطلب : در همان اولین روز و اولین ساعات برگزاری نشست پارس من که به نمایندگی از طرف تعدادی از زندانیان سیاسی داخل کشور و از جمله آیه الله بروجردی حامل پیامی برای آن نشست بودم رفتم بروی سن و پیام را خواندم و آمدم پائین خیلی ها فشار به جائیشان آمده بود از جمله یک فردی که از برلین آمده بود و برای اینکه این فرد را تعریف کنم ببینید چه خصوصیاتی دارد ( بشدت الکلی ، اهل خشونت بر علیه زن و بچه اش و رانده شده از غالب سازمانهای سیاسی خارج از کشور و ...) آمد و گفت تو اینجا اصلا چه می کنی ؟ این نشست باید اصلا یک کمیسیون برای بررسی تو تشکیل بدهد تو در تلویزیون برلین از انصار تعریف کردی و ... ، من اول این طرف را نمی شناختم ایستادم و داشتم برایش استدلال می آوردم که برادر اینطوری نیست بعد که اسمش را فهمیدم و شناختمش گفتم من به دعوت تو نیامده ام که به حرف تو بروم برگزار کنندگان اصلی نشست من را دعوت کرده اند برو به آنها بگو! همین آقا با دوست دیگرش که با سن پنجاه و پنچ سالگی خود را عضو کنفدراسیون دانشجویان فخرآور می داند می نشستند و در طول سه روز نشست بد منرا می گفتند که یکی از دوستانم به اینها گفته بود بابا این که بریده است از حزب الله فشارتان را روی آنهایی بیاورید مثل الله کرم و ... که هنوز در قدرت هستند آنها را بروید متنبه کنید که همین آقای الکلی بر می گردد می گوید چی می گوئی تو پس فردا زدند منرا کشتند تو جواب خون منرا می دی ؟ مگه نمی دانی تو اروپا اطلاعاتی پر است ؟!! می دانید این یعنی چه ؟ یعنی اینکه اگر همین الان هم امیر فرشاد ابراهیمی در انصار حزب الله بود و در همین برلین هم بود کسی و از جمله همین آقا به او نازک تر از گل هم نمی گفت چون قدرت جمهوری اسلامی پشت سرش بود ولی حالا که دیگر با آنها ارتباطی ندارد پس باید بزنیمش و عقده ها حقارتهای خودمان را سرش خالی کنیم . اینها دشمنان من هستند ! برگردیم به اصل مطلب ؛ من بارها و بارها گفته ام که خود را یک چپ جمهوری خواه می دانم ، موافق بی چون و چرای سرنگونی جمهوری اسلامی هستم البته در عین حال با جنگ و تجاوز نظامی هر کشور دیگری اعم از آمریکا و انگلیس و ... هم به کشورم به شدت مخالفم و گفته ام با شروع جنگ برمی گردم و از آب و خاک و ناموسم دفاع می کنم چرا که نمی خواهم کشورم مثل عراق بشود و وجود یک دیکتاتوری مثل جمهوری اسلامی را از هرج و مرج امروزی عراق بهتر می دانم . حالا در این میان با بسیاری هم در ارتباطم و با هیچ احدالناسی هم حتی مخالفینم هم سرجنگ ندارم که گفتگو را بهترین راه و شیوه می دانم شما نگاه کنید من می گویم جمهوری خواه هستم اما در میان دوستانم هستند افراد دیگری که گرایش سیاسی اینچنینی با من ندارند من با رضا پهلوی گرامی ، با مثلا آقای شهریار آهی گرامی و یا با بسیار دیگری از مشروطه خواهان مثل آقایان فواد پاشایی مثل داریوش همایون و ... نه تنها مشکلی ندارم بلکه از محترم ترین دوستانم هستند ، چراکه این عزیزان آنقدر فهم و شعور و اعتماد به نفس دارند که می فهمند حرف من را و مشکلی هم با من ندارند مثلا نگاه کنید مهدی خان بابا تهرانی عزیز که من همیشه همه جا گفته ام او چه گوارای ایران است ، هیچ انسان عاقلی را نمی توان پیدا کرد که اورا وابسته به جمهوری اسلامی بداند او مهدی تهرانی است همین نام خود به تنهایی معرف او و اندیشه اش هست اگراین هیکل را در چرخ گوشت هم بریزی تکه تکه اش هم بکنی باز خان بابا تهرانی است عوض هم نمی شود ! همین جوجه ماشینی ها و بزمجه ها که از وجود من می ترسند به صفوف مستحکم اپوزیسیون خللی وارد بشود یک تار موی گندیده او هم نمی شوند اوکه شصت سال است فقط با دیکتاتوری مبارزه کرده و هرجا که نیاز انقلابی بوده است بوده از چین گرفته تا روسیه و ایران و اروپا ، نه او با من مشکل دارد نه من با او و واقعا ب چون پدرم برایم عزیز است ، اینجاست که می گویم مخالفین من از سر سیاست با من مشکل ندارند چرا که من با بزرگان سیاسی هیچ مشکلی ندارم ، من با این بزمجه ها مشکل دارم که چیزی نیستند و دوست دارند با پریدن به من معروف بشوند ! پی نوشت : من از ایران خارج نشده ام که با این بزمجه ها بجنگم مبارزه من امروز فقط و فقط با جمهوری اسلامی است و اینها هم بگذار هی لگد پرانی کنند و جفتک بزنند تا خسته شوند ! جوابشان را در فردای آزادی ایران در خود تهران خواهم داد .
: © | | Balatarin | Donbaleh
Monday، August 13، 2007
يا مرگ يا فحاشي !
اگر يادتان باشد چند وقت پيش هودر بي ادب ! به دليل ثابت نشده ، ندادن حق و حقوقش برداشت درست در حساس ترين اوقاتي كه در آستانه انتخابات بود و سايتها ي اينترنتي كه امروزه نقش اصلي ترين رسانه هاي آزاد و مستقل را ايفا مي كنند ، سايت روز آن لاين را بست و به قولي همچون سعيد مرتضوي آن را در محاق توقيف موقت كشاند ! . در اين حادثه تلخ بسياري از فعالان اطلاع رساني و روزنامه نگاران و بلاگرها اين اقدام به واقع رذيلانه را محكوم نمودند و آنرا زنداني نمودن اطلاعات آزاد دانستند ، چرا كه بر فرض هم كه گردانندگان سايت روز حق و حقوق وي را نداده بودند گناه هزاران خواننده و مشتاقان اخبار و اطلاعات روز چيست كه بايد به تاوان روز محروم بمانند ؟ . حال بماند كه بسياري اين توقيف را فرمايشي و دستوري از محافلي كه گفته مي شود وي به آنها تعلق دارد دانستند . اين حركت را همه تقبح نمودند چون دليل منطقي و قانوني اي نداشت . اما چند روزي كه مهدي خلجي و تعداد ديگري از افرادي كه همواره از سوي اين بلاگر زرد متهم مي شدند به خيانت ، حماقت ، جهالت و وطن فروشي و دهها فحش و ناسزاي ديگر در اقدامي كه كاملا حق و حقوق مدني و شهروندي شان مي باشد در دادگاهي از وي شكايت نموده و خواستار حذف آن اتهامات و فحاشي هاي ناروا شدند ، به اين گفته خود وي در صفحه اضطراري سايتش دقت نمائيد : " وکیل آقای خلجی، با نقض آشکار حق آزادی بیان، تهدید کرده است که تمام نوشته‌های من که در آنها به مهدی خلجی اشاره‌ای شده است، صرف‌نظر از محتوای آنها، باید حذف شود و شرکت میزبان من پس از دریافت این تهدید از من خواست هر چه راجع به خلجی نوشته‌ام { كه طبيعي است جز فحش و ناسزا و اتهام بيش نبوده است } بردارم و پس از اعتراض من به این خواسته‌ی غیرقانونی و غیرمنطقی‌اش خودسرانه تمام مطالب انگلیسی من را راجع به مهدی خلجی از داخل نرم افزار وبلاگ من پاک کرده است " . اين يعني چه ؟ يعني اينكه من به هيچ دليل حاضر نيستم از اتهامات و فحشهاي خود كوتاه بيايم و حرف هيچ دادگاه و محكمه اي را هم قبول ندارم ، پس طبيعي است كه حال كه وي به قانون اعتنايي نمي كند آن شركت ميزبان سايت به قانون عمل نموده و طبق قوانين سايت فحاش را پلمب نمايد . هودر بي ادب فراموش كرده است كه بیشتر اتهاماتی که در یک سال اخیر به مهدی خلجی و دیگرانی همچون گنجی، افشاری، اسفندیاری، تاجبخش، جهانبگلو، شادی صدر، شیرین عبادی، و از جمله خود من و دفتر تحکیمی ها و يا بچه هاي كمپين و ... وارد نموده غالبا چه لطماتي براي بچه هاي داخل كشور از منظر امنيتي داشته است و اصلا چقدر شكل و شمايل و ادبياتش همچون نيمه پنهان نويس كيهان بوده است. هودر بي ادب در اين مدت بي شرمانه تاخت و تاخت و كسي هم در اين ميانه نبود تا از طرق قانونی نسبت به اعمال فشار به وي اقدام نمایند. اما بالاخره شد كاري كه مي بايست از مدتها پيش انجام مي شد ! پس از اين اتفاق ابراهیم نبوی ابراز خوشحالی كرد كه بالاخره آرزويش به وقوع پيوست و هودر محو شد. کمانگیر نیز با سوگ سقوط یک وبلاگ نویس" نظرش را گفت اما نازلی کامور اين بانوي سیبیل طلا معتقد است: «اگر حسين در مورد خلجی دروغ چاپ کرده است این را دادگاه می تواند تعيين کند. ولی اینکه آزادی در نوشتن اش محدود شود به خاطر نامه نگاری های وکيل خلجی آخر بی عدالتی است.» در صورتيكه اينچنين نيست و نازلي بايد بداند اين وكيل نيست كه تصميم گرفته بلكه وكيل لايحه درخواست مي نويسيد و دست آخر قاضي است كه موافقت مي كند يا نه و اين اتفاق هم بر اساس نظر قاضي بوده است ! چيزي كه هودر آنرا عنوان نمي كند و باز به دروغ معتقد است وكيل با شركت ميزبان ساخت و پاخت كرده است ! اكنون بسياري از ما كه مدافع حقوق شخصي افراد هستيم بايد هم به مهدی خلجی حق بدهيم كه اين مسئله را تا آخر ادامه بدهد . نه براي خفه كردن و محو هودر بلكه براي اينكه درس عبرتي شود تا ديگر كسي همچون حسين درخشان در اين دنياي مجازي جرات نكند حرف مفت بزند ! پاورقی: هودر بي ادب ! در وبلاگ اضطراري خودش نوشته كه تا حالا بدين حد نامردی و بی ‌انصافی درعمرمش ندیده است ! اما يادش رفته وقتی اسانلو و یا فعالین جنبش زنان بازداشت شدند و يا وقتي خطر سنگسار آن دو نفر را تهديد مي كرد و شادي صدر و بچه هاي كمپين به هر آب و آتش خودشان را مي زدند چقدر نامرد و فحاش و بی انصاف شده بود. پاي پاورقي : البته من از اينكه صداي هودر نيمه جان شده بسيار متاسفم ! من واقعا اگر توان مالي و بضاعت اينترنتي داشتم حتما خودم براي او يك سايت با بالاترين امكانات فراهم مي كردم چرا كه معتقدم بايد او بنويسد و بيشتر و بيشتر خودش را بنماياند اين ادبيات بايد باشد و از سوي ديگر چنين فردي اگر نوشتن را ازش بگيريم بسيار خطر ناك مي شود و با اين تفكرات خطرناك دست به كارهاي ديگري مي زند درست مثل پيام فضلي نژاد كه تا ديگر نتوانست در مثلا گويا نيوز بنويسد و دست و پايش بسته شد رفت بغل مرتضوي نشست و شد پادوي بازجويان ! يقين بدانيد اگر به زعم ابراهيم نبوي او را از اينترنت محو كنيم شرايط را براي توليد فضلي نژاد ديگري فراهم كرديم كوتاه و خودماني اش اينكه بابا بگذاريد اين هودر هم يه گوشه نون و ماستش را بخورد ! پاي پاي پاورقي ! : از همه دوستان و خوانندگان عزيز كه براي من پيام گذاشته اند و ميل زدند و تولدم را تبريك گفتند يك دنيا سپاسگزارم اميدوارم من هم اونقدر خنگ نباشم كه تولد تك تكتون يادم بمونه و بهتون تبريك بگم .
: © | | Balatarin | Donbaleh
Sunday، August 12، 2007
فقط مجاهدين بخوانند !
چند روز پيش پنج شنبه نهم آگوست در میدان مرکزی شهر برلین و يا به قول ايرانيها كليسا شكسته ، براي آزادي منصور اسانلو تجمعي گذاشته بودند كه من البته شوربختانه دير خبردار شدم و وقتي رسيدم دقايقي بود كه تجمع به پايان رسيده بود و تك و توك چند نفري ايستاده بودند و همچنان بحث مي كردند ، از دور دوست عزيزم ناصر مستشار را ديدم در هنگام سلام و عليك چند نفري تا من را ديدند يكهو دور ناصر را خالي كردند و رفتند كه بعد ناصر گفت ناراحت نشو اينها مجاهد بودند ! ما نيم ساعتي با هم گپي زديم و او رفت و من هم سوار دوچرخه عازم دانشگاه صنعتي شدم تا از كلاسم عقب نيفتم ، آنور خيابان فردي آمد و گفت شما امير فرشاد ابراهيمي هستيد ؟ گفتم :بله فرمايش ؟ كه به يكباره لحن صدايش عوض شد و گفت شنيديم شما گفته ايد نطفه جمهوري اسلامي و سازمان مجاهدين يكي است آره ؟ گفتم بله و شايد هم كثيف تر گفت تو انصار حزب اللهي بايد هم اينو بگي كه گفتم من كه ديگر انصار نيستم ولي مگر غير از ريش و كراوات اين دو فرقي هم با يكديگر دارند ؟ خلاصه كار به اين كشيده شدكه مجاهده عصبي شد و گفت مي كشمت تو برادر من را كشتي و گردنم را گرفت و چند مشت و لگد به من زد و بعد هم مليشياي سه نفره ! بعد از اين عمليات انقلابي شان صحنه را ترك كردند و چه بسا رفتند ساختمان شماره 58 كه مقر همين آشغالها هست تا مزد خوش خدمتي شان را بگيرند ! . و من هم به پليس رفتم و شكايتم را نوشتم و تا به آخر هم اين قصه را پيگيري مي كنم . اما يكي از آن سه نفر وقتي كه داشت در مي رفت گفت حالا بازم سر وقتت خواهيم آمد ! اين را براي او و بقيه هم قبيله اي هايش مي نويسم تا وقتي خواست بيايد بداند دشمني من با اينها فقط گفتن اين نيست كه اگر انصار حزب الله را بكنيد در بشكه واجبي و كراوات بهش بزني مي شود مجاهد ! . مزدوران حزب بعث ! حالا كه هنوز تنها راه اثبات موجوديت شما هنوز در قلب اروپا هم مشتتان هست ، اگر دفعه ديگر خواستيد بيائيد بدانيد كه افتخار من اين است كه شما را پرتي هاي انقلاب 57 مي دانم ، افتخار من اين است كه در عمليات مرصاد شركت كرده ام و از ميهنم در برابر مزد بگيران صدام دفاع كردم ! ، بدانيد كه افتخار من اين است كه از شما كتك بخورم و اصلا آرزويم اين است كه بخاطر عقايدم بدست اشقل الاشقيايي چون شماها كشته بشوم و اينرا عين شهادت مي دانم و از همان عمليات مرصاد تا به حال در حسرتش هستم . حالا اگر هنوز نيم بند غيرتي در شما وجود دارد باز بيائيد و به قولتان عمل كنيد كه سخت در انتظارم . در همين رابطه : پيرامون ضرب وشتم امير فرشاد ابراهيمی در برلين! ناصر مستشار، گويا نيوز پي نوشت : صحبت ادبيات مجاهدين و انصار حزب الله شد پس بيراهه نيست نمونه اي از ادبيات مخلوطي از اينها يعني حسين درخشان راهم ببينيد كه همين چند روز پيش برايم فرستاده بازم پي نوشت : هودر بي ادب! ظاهرا هنوز از رويه زشت و فحاشانه خودش دست برنداشته است و پس از اين انتشار باز در حال نامه پراكني و فحاشي و اخطار و تهديد و تهمت به من است من همين جا صريح او را نصيحت مي كنم كه به راه و روشهاي انساني برگردد و اگر انسان نيست حداقل اداي انسانها را در بياورد و ادب را فراموش نكند وگرنه عواقب بسيار بدي متوجه اوست ، ايشان فراموش نفرمايند كه اتهامات بسيار زيادي به من زده اند و دست كم معذرت خواهي بسياري به من بدهكارند ، بازم مي گويم انسان باش بچه !
: © | | Balatarin | Donbaleh
Thursday، August 9، 2007
يك سئوال ؟
به اين عكسها خوب نگاه كنيد ! اولي مربوط است به چند روز قبل از اينكه مجبور شدم ايران را ترك كنم ! ماموران معاونت امنيت دادگاه انقلاب ريختند و تمام اتاقم را زير رو رو كردند و گشتند و دست آخر چند تا روزنامه بهار و نوروز و صبح امروز را كه نوشته هايم در آن چاپ شده بود به همراه يكسري از عكسهاي خانوادگي ام را با خود بردند درست نمي دانم شايد چند تا سي دي هم بردند ، جمهوري اسلامي هست ديگه يك ديكتاتوري و يا شبه ديكتاتوري تام و ناب ! وقتي كه اين عكس در روزنامه هاي آنروز چاپ شد در روزنامه نوروز يادم هست تيترش را اين گذاشتم كه دنبال چه هستيد ؟ حالا به عكس پائين نگاه كنيد تقلبي هم نيست عكاسش را از نزديك مي شناسم در عراق هم يك ديكتاتوري بود صدام بود و ايادي اش ظلم و زور را به حد آخرش رسانده بود درست مثل همين خامنه اي و ايادي اش تا كه آمريكا خودش را به بغداد رساند و وعده دموكراسي و امنيت داد حالا آن امنيت و آزادي كارش رسيده به جائي كه سربازي كه بايد حافظ دموكراسي و امنيت باشد آمده كشوي آشپزخانه اين خانواده را كه مي بينيد از ترس دارند مي لرزند و به خود پيچيده اند را زير و بالا مي كند ! اين عكس را فقط براي سينه چاكان دموكراسي آمريكا گذاشتم ، آنهايي كه دلشان لك زده سربازان آمريكائي بريزند و آزادي را برايشان به ارمغان بياورند ، اميدوارم به شباهتهاي عكس خوب نگاه كنند ، اميدوارم ...
: © | | Balatarin | Donbaleh
Tuesday، August 7، 2007
با ولايت زنده ايم !

من هيچي ديگه ندارم بگم ! فقط ببينيد كه ما چه هموطنهاي نازي داريم !

: © | | Balatarin | Donbaleh
Sunday، August 5، 2007
با آفتابه و اين سپر كاري از پيش نمي رود !
هنوز نمايش اقتدار نيروي انتظامي با شمشير پلاستيكي و آفتابه در كوچه پس كوچه هاي شهر يادمان نرفته است ، ديديم كه پليس كه بايد مظهر صبر و خويشتنداري باشد چگونه آفتابه هاي پلاستيكي را انداخته بود بر گردن و دهان مشتي معتاد و بيچاره كه قيافه شان نه به لات هاي جنوب شهر مي خورد و نه ناء و تواني داشتند براي زور گيري و عربده كشي ، هر چه كه بود گرفتند و زدند و بردند و اين روزها غمبارانه اخبار اعدام دسته جمعي آنها را مي شنويم كه صد البته در اين مدت كم نه مجال و فرصتي بوده است براي دادرسي و محاكمه عادلانه و نه تا آنجائي كه لااقل من به عنوان يك دانش آموخته حقوق ماده و قانوني كه مثلا كسي كه شرب خمر كرده و يا حتي سرقت مسلحانه و ... را نمي شناسم كه مجازاتش در همان قانون مجازات اسلامي اعدام باشد ، بماند كه سخن بر سر چيز ديگري است در اين مجال ، اين روزها از تهران خبر مي رسد دختران هفده هيجده ساله را از مدارس و مساجد به عنوان بسيج دانش آموزي و گردانهاي الزهرا به بيابانهاي اطراف تهران بردند و لاستيك آتش مي زنند و آنها را هم با باتومهاي پلاستيكي و سپرهاي طلقي مجبور به جفتك و چاركش و شلنگ تخته انداختن مي كنند و اسمش را هم گذاشتند مانور مقاومت شهري و يا همان عمليات ضد شورش ! كمي به عقب برگرديم به فردا و پس فرداي هيجده تير كه نه كوي دانشگاه تهران بلكه كل تهران و تبريز و شيراز و ... به يكباره چون نارنجك ضامن كشيده اي منفجر شدند و مردم و دانشجويان به فرياد برخواستند و بغض قتلهاي زنجيره اي و سركوب دانشجويان به يكباره تركيد ، آيا آنروز بسيج نبود ؟ آيا آنروز سپاه نبود ؟ مثلا همين قرارگاه ثارالله تهران كه فرمانده اش را خامنه اي مستقيما نصب مي كند و بودجه اش از بودجه سپاه خارج است و دفتر رهبري از بند پوتين سربازانش گرفته تا هزينه مانورهايش را تامين مي كند و وظيفه اش حفظ امنيت پايتخت است آنروزها كجا بود ؟ چرا به يكباره حضرات مجبور شدند براي حفاظت بيت رهبري و پايتخت دست به دامان چهره هاي موجهي چون سعيد قاسمي بشوند و وي هم اسلحه ها را به پشت وانت لند كروز بريزد و به شهرك محلاتي برود و پاسدارها را از كنج خانه هايشان بيرون بكشد كه بيائيد هوا پس است و برويد از تهران و بيت دفاع كنيد ! و دست آخر هم نه قرارگاه ثارالله به درد خورد و نه نيروهاي به زور به صحنه آورده شده و كار با دو گردان از عراقي هاي لشگر بدر به سرانجام رسيد و معلوم نبود اگر تهران چند روز ديگر در تب و تاب و آتش بود عاقب به كجا مي رسيد ؟ شايد خيلي ها از كوي دانشگاه فقط ويراني و وحشيگري داخل كوي را فقط بياد دارند اما مي دانند آنهايي كه بايد بدانند كه هنوز پس از گذشت سالها در دانشگاه امام محمد باقر وزارت اطلاعات و اردوهاي آموزشي همان قرارگاه ثارالله و دو لشگر امنيتي تهران ( 27 حضرت رسول و 10 سيد الشهدا ) هنوز دارند روي نقاط ضعفهاي تهران و چگونگي شورش آن روزها كار مي كنند . از اصل مطلب دور نشويم و حالا باز دوباره نمي دانم چه شده كه حكومت بياد اين جنگولك بازي ها افتاده و البته خودش هم نيك مي داند كه اگر آتش خشم و قهر در بگيرد نه اين دختركان با اين آفتابگيرهاي رنگي و سپرهايشان كاري از پيش مي برند و نه آن سرداران و پاسداران حاضرند هزينه بدهند و شر ط بندي كنند روي اسب نيمه جان جمهوري اسلامي . مخلص كلام اينكه نه آفتابه امنيت مي آورد نه اين مانورها ، امنيت را بايد شرايطش را فراهم كرد وگرنه امنيت اجرا و ايجاد شدني نبوده و نيست .
: © | | Balatarin | Donbaleh
امیر فرشاد ابراهیمی
دانستن حق مردم است
همین تازگی ها
کمپین
مبارزه مسالمت آمیز

اعتراضات یا اقدامات همگانی از جمله مهمترین و بهترین ابزارهایی است که جنبش های مسالمت آمیز در اختیار دارند علت در سه امر نهفته است: نخست اینکه اعتراضات همگانی را میتوان با امکانات مادی و نیروی انسانی محمدودی سازمان داد و دیگر اینکه میتوان در فضای محدود سیاسی و هنگام افزایش فشارهای استبدادی نیز آنها را سازمان داد و دست آخر اینگونه اقدامات نظر رسانه های گروهی را به خود جلب می کند و جنبش را قادر می سازد که پیام خود را در سطح هرچه گسترده ای مطرح سازد. فراموش نکنید که یک عکس و یا یک آهنگ و یا فیلم و ... در جای مناسب می تواند کار هزار واژه و یا دهها انسان را انجام دهد

باقی قضایا
خواندنیها
قدیم نوشته ها

April 2001
October 2001
July 2002
January 2003
April 2003
September 2003
December 2003
February 2004
April 2004
May 2004
July 2004
November 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
امکانات

     

    Creative Commons License
    تمام حقوق این وب طبق پروانه‌ کریتیو کامن لایسنس محفوظ است





    Google Groups
    گفتنی ها
    بازدید از این گروه