اگر ایران بوده باشید می دانید که مدتی است یک حرفه و شغل بسیار نون و آبداری ایجاد شده است به نام «دادزن » ! بله « دادزن » یعنی کسی که داد می زند ! این شغل بسیار مهم از کتابفروشی و خنزر پنزر فروشی های میدان انقلاب دامنه اش شروع می شود تا عالم سیاست و حتی پارلمان ایران بعضی موقع ها می بینی یکی از همین دادزن ها یه هویی می شود رئیس جمهور ! ایران است دیگر سرزمین عجایب حالا از اونجا که ایران از رهبر و رئیس جمهورش گرفته تا نوجوان شانزده ساله دانشمند اتمی اش ! همه ترمز بریده هستند و البته دنده عقب هم ندارند گاهی وقتها هم می شود که به داد زن احتیاج نیست !
حتما شهرام جزایری را می شناسید ، نامی که پنج سال پیش به ناگاه بر سر زبانها افتاد و به مطبوعات راه پیدا کرد و اخبار دادگاهش از تلویزیون تماما پخش گردید ، گرچه به گمان همه شهرام جزایری را که تا چهار سال قبلش بستنی فروشی بیش در شیراز نبود و به ناگاه تبدیل شده بود به سرمایه داری کلان قوه قضائیه که در دست محافظه کاران بوده به دادگاه کشانید تا نام و جایگاه اصلاح طلبان را آلوده به رشوه و اخاذی نماید اما با شروع داداه و اظهارات جزایری نه تنها اصلاح طلبان بلکه نام بسياری از سياستمداران جمهوری اسلامی ایران از جمله علی خامنه ای، ، مهدی کروبی، رييس مجلس ششم، سيد هادی خامنه ای، برادر رهبر وحتی تعدادی از روحانیون سرشناس و مراجع همچون احمد جنتی ، مصباح یزدی ، آیه الله یزدی و برخی از نمايندگان مجلس شورای اسلامی و تعدادی از مديران و سردبيران مطبوعات به ميان کشيده شد که گفته می شد مبالغ هنگفتی از وی دريافت کرده اند. بدنبال این اظهارات جزایری که علنا و بی واهمه ای در دادگاه مثلا بیان می کرد چکی به مبلغ هفتاد میلیون تومان فرستادم برای دفتر آیه الله مصباح یزدی تا جشن نیمه شعبان بگیرد ! و یا یادم می آید مثلا گفت یک خودروی بی ام و 730 برای آقا مجتبی فرزند رهبر از نمایشگاه آقای آسمانی خریدم و فرستادم برای ایشان !! . البته تمامی این شخصیت های سیاسی در همان زمان در مصاحبه های مختلف، پرداخت پول از شهرام جزایری را تکذیب کردند و فوری هم رییس دفتر خامنه ای نیز از سوی وی این اتهام را رد کرد (کار دیگری البته جز تکذیب نمیتوانستند بکنند) و فردای آنروز هم یکباره شهرام جزایری خود حرفهای دیروزش را تکذیب کرد و در دادگاه گفت که دفتر رهبری حاضر نشد که پول وی را قبول کند و آقا مجتبی هم ماشین را پس فرستاد حالا چرا اینو همین دیروزش نگفت والله اعلم !
به هر حال شهرام خان که معلوم شد هم جیب چپ ها را پر کره هم جیب راست ها را و از صغیر تا کبیر جمهوری اسلامی را نان خور خود نموده به یکباره به فراموشی سپرده شد وبسیار واضح بود که در پیمانی نوشته و یا ننوشته هر دو جناح صلاح را به سازش و سکوت دانسته اند و برای خالی نبودن نبودن عریضه هم هر از گاهی خبری از وی می رسید ، گفته می شد ایشان در زندان است اما بسیاری از هم محلی های وی او را می دیدند که راست راست دارد در خانه اش می چرخد ، چرا که او سیاسی نبود که تمام دوران زندانی اش در انفرادی باشد ! شاید خیلی از اوین رفته ها بدانند در همان زندان اوین ضلع غربی زندان بالاتر از سالن ملاقات و دادیاری که کمی اونورترش مجتمع تفریحی فرهنگی دشت بهشت است چندین ویلای چندین آپارتمان شیک 4-5 طبقه وجود دارد. و شهرام جزایری در یکی از این سوئیت ها به اصطلاح زندانی بود. وی هر روز ساعت 12 شب با ماشین شخصی مدل بالا وارد محوطه زندان می شد و حدود ساعت 4 صبح نیز مجددا با ماشین خود از زندان اوین خارج میشود. هر آنچه که بود وی در همین مدت پنج سال که گفته می شد در زندان است برای بار دوم ازدواج نمود ! ، و بچه دار هم شد و هر از گاهی هم اخباری می رسید که از یکی از اتهامات برائت گرفته است تا آنجا که نه نام وی در لیست مفسدان اقتادی قرار نگرفت و نه هرگز به رغم جنجال بزرگ دادگاه شهرام جزايری، نام هيچ يک از مقامات جمهوری اسلامی در ميان ليست ۳۲ متهم احضار شده قرار نگرفت وقوه قضائیه نيز برخلاف مواردی چون صدور حکم اعدام برای متهم اصلی پرونده ۱۲۳ ميليارد تومانی اختلاس از بانک صادرات( برادران خداداد و رفیق دوست ) ، آقای جزايری رادر احکام ابتدایی تنها به ۲۷ سال زندان محکوم کردو رفته رفته هم در دادگاههای تجدید نظر و دیوان عالی به دهسال و پنج سال کشیده شد تا اینکه چندی پیش خبر آزادی قریب الوقوع وی منتشر شد ، با همین خبر آزادی وی بود که عکسهایی خندان و حق به جانب شهرام خان هم منتشر شد که گرچه گفته می شد باز ایشان در زندان است اما لباس زندانی بر تن نداشت ! اینجا بود که موج اعتراضات به پا خواست و بسیاری حتی از موافقان و حامیان دولت احمدی نژاد گلایه کردند که پس مفهوم مبارزه با مفسدان اقتصادی و ثروتهای باد آورده چه شد ! که به گمان من حکومت و نان خوران جزایری چاره را در این دیدند حال که نمی شود با داروی نظافت سر و ته پرونده را به هم آورد پس فرار چاره راه است و به قولی جزایری را فراروندند !
-------------------------------------------
لینکستان :
سفیر ایران در ترکیه هم بله !
این ترکیه اصلا کشور رقص خیزی هست ، همین چند وقت پیش بود که رقص دختران ترک برای اسفندیار مشاعی مشاور رئیس جمهور درد ساز شد ، حالا هم بفرمائید فیلم حضور آقای دولت آبادی سفیر نازنین ایران در ترکیه به همراه خانواده دیپلماتهای ارشد ایرانی در آنکارا چه حالی می کنند در میهمانی جشن استقلال در هتل شرایتون آنکارا ! ( بازم بگید نواره ! بابا نوار که این کمرو نداره ! )
وقتی به مسئولین عالی نظام هم در بارگاه رهبری اعتماد نباشد !
به عکس نگاه کنید همه خودکار و کاغذهایی که برای یادداشت دارند یکی است ، البته قبلا ورود با ساعت و انگشتر هم ممنوع بود .
سه روز پیش گزارشی تحقیقی از اینجانب در تارنمای اخبار روز با عنوان خط رابطه منتشر شد که در رابطه با تلاش لابیگران و دلالان برقراری رابطه بین ایران و آمریکا و اشاره ای مستقیم داشته به رسوائی شبکه موسوم به بلوط که این روزها در اغلب روزنامه های آمریکائی و اروپائی از آن یاد می شود ، در تهیه این گزارش استنادد شده بود به مطالبی از سایتها و روزنامه های بسیاری که هر کدام با ذکر شماره طبیعتا در آخرین قسمت منابع آن ذکر گردیده است . بدنبال این انتشار در روز بعد آقای حسن داعی برای من نامه ای ارسال نمودند و اظهار داشتند که در این گزارش از مطلب وی که در پیک ایران چندی پیش منتشر شده است استفاده نموده ام و نام ایشان را ذکر نکرده ام ، من البته مطلب ایشان را در پیک ایران ندیده بودم اما هنگام جستجو برای عکسهای اعضای شبکه بلوط در سایتی به نام آفتابکاران از آنها استفاده نمودم دو عکس از عکسهایی که آقای داعی نیز از آنها استفاده نموده بهمراه بخش هایی از مقاله ایشان را استفاده نمودم . در پاسخ آقای داعی نیز متذکر شدم که بی شک نامشان در میان منابع این گزارش ذکر خواهد شد ، ودیگر پاسخی هم از آقای داعی نداشتم که مطمئنا به اقناع ایشان از درج نامشان درموخره این تحقیق بر می گردد .
حال در این میان مقاله ای ازفردی بنام ایرج مصداقی در سایت عصر ایران منتشر شد که تعجب من و بسیاری را برانگیخت که بقول معروف مثل « نه سیر پیاز است و نه ته پیاز ! » فردی که ظاهرا خود را مدعی العموم و قاضی مطبوعات در خارج از کشور می داند و با ادبیاتی کاملا گستاخانه و فحاشی سعی درالقای اتهامات خویش دارد . ایشان که اینجانب را نو رسیده ای خطاب می کند که هنوز از گرد راه نرسیده ام ظاهرا نمی داند که اختلاف سال خروج از کشور من با ایشان کمتر از انگشتان یک دست می باشد ! حال چطور من نورسیده شده ام و ایشان صاحب خانه که البته اگر افتخاری است خروج از کشور تمامی اش برای ایشان . یاد آور می شوم در خلال همین مدت بیش از دویست و سی مقاله ، یادداشت و تحقیق از من در سایتهای مختلف و روزنامه های عربی و ترکی و انگلیسی زبان منتشر شده است که بی اغراق هر کدام در نوع خود بی نظیر بوده است ، که تماما در وبگاه اینجانب موجود می باشد ، دلیل دیگرنیز حضور روزانه بیش از دو هزار نفر از وبگاه اینجانب با توجه به کنتور و نمایشگر موجود در آن خود دلیلی بر آن است که تجربه پانزده ساله روزنامه نگاری من دست کم این را به من آموخته است که ابتدایی ترین نکات روزنامه نگاری را پاس داشته و سعی نکنم همچون ایرج مصداقی با فحاشی و پریدن به دیگران خود را به بالا کشیده و معروف نمایم ! .
در انتها در جواب به تمام فحاشی ها و هتاکی های ایشان یاد آور می شوم که سبک نگارش و ادبیات ایشان و من خود مشخص خواهد ساخت که کداممان بیشتر تحت تاثیر ادبیات و رژیم « آخوندی و کیهان ماآبانه » می باشیم . ایکاش ایشان که در آستانه دهه پنجم عمر خویش می باشند حداقل آنقدر جسارت و جرات داشتند که عصبانیت خویش را از من به دلیلی که خود و بسیاری می دانند با شهامت اعلام می نمودند نه آنکه با قایم شدن در پشت دیگران و مدعی آنها شدن آنرا فریاد بزنند .
در خاتمه برای ایشان ادب و متانت برای زیستن و جسارت برای نگاشتن آرزو می نمایم .
یادش بخیر ! برایتان گفته ام که من بچه قلهک زرگنده هستم اما پدرم شهریاری است ، بچه که بودم یکی تو شهریار بود که اسمش حبیب بود اما از اونجا که خیلی آدم راستگویی بود اسمش شده بود حبیب چاخان ! ، این آقا حبیب انگار از صبح تا شب هفت تیر گذاشته بودن پشت سرش و مجبورش کردند که دروغ بگه ! مثلا یادم می آد یکبار که ما همه نشسته بودیم تو ایوان خانه مادر بزرگم سراسیمه اومد تو و گفت زن حاجی با غتان رو آتیش زدند ما هم همه هول شدیم و با دبه و سطل آب و بیل و ... خودمونو رسوندیم به باغ ولی نه آتیشی بود و نه خبری ! خدا رحمتش کنه اینجوری بود دیگه و چند سال پیش از خانواده ام شنیدم که فوت کرده ، یک نکته خیلی با حال اینجا بود که بیچاره زن و بچه این حبیب که دیگه اخلاق و حالات اون دستشون بود تا حبیب تو مهمونی و جمعی می خواست حرفی بزنه و شاهکاری رو خلق کنه سریع دختره به مامانش می گفت که مامان بابارو جمع کن ! و زن هم یه جوری قال قضیه را ختم به خیر می کرد و نمی گذاشت حبیب چاخان سخنرانی اش را بکنه . نمی دونم چرا این فیلم رو که دیدم یاد حبیب افتادم و زن و بچه اش ! . حالا این محمود جان اینجوریس دیگه کاریش هم نمیشه کرد یه روز نورانی میشه ، یه روز بورانی ! چه کارش کنیم ولی بابا یعنی تو کل اون دولت و دوروبری هاش یکی نیست این محمود رو جمع کنه ؟
پی نوشت :
فیلم واقعی ترمینال !
فیلم ترمینال را باید دیده باشید ، سرگذشت یک فرد که مدتها در سالن ترانزیت فرودگاهی در آمریکا سرگردان مانده بود ( می گفتند اون هم داستانش از سرگذشت یک ایرانی ساخته شده ) ، حالا هیجده ماه است که یک زن ایرانی بنام زهرا کمال فر و فرزندانش در سالن ترانزیت فرودگاه مسکو روز بی سرانجامشان را به شب انتظار می رسانند ، من خودم در این چند روز از عفو بین الملل گرفته تا سازمان دیده بان حقوق بشر و ... به همه گفته ام اما ظاهرا همه سرشان به جای دیگری گرم است . هر کسی لطفا هر کاری از دستش بر میاد برای این هم میهنمان انجام دهد . اگر تلفن تماس این خانم را خواستید میتوانید به من میل بزنید .
پایان خواب زمستانی اصلاح طلبان !
این چند روزه یکهو انگار که یه سوزنی به بعضی جاهای برادران دوم خرداد اصابت کرده ویه هویی سخنانی را اعلام داشتند: حبیب الله بیطرف گفت: « مبانی تفکر اصلاح طلبی تدوین می شود.» معاون سیاسی دبیرکل جبهه مشارکت نیز اعلام کرد: « احزاب اصلاح طلب مبانی تفکر اصلاح طلبی را مورد بحث قرار می دهند.» موسوی لاری وزیر کشور در دوران اصلاحات ! نیز اعلام کرد: « مبانی تفکر اصلاح طلبی با محوریت خاتمی در حال تدوین است.» یکی نیست بگه آخه بالام جان چرا اون موقع که اصلاحات رو شروع کردید مبانی اش را ننوشتید؟ نداشتید ، باشه اما باز چرا تواون هشت سال که اصلاحات سرکار بود ننوشتید ؟ ( آگاهان باید توضیح بدهند که حالا مردم سرکار بودند یا آنها !) .
گاف با حال برادران گمنام سانسورچی در صداو سیما !
مشكل سانسورچي هاي صدا وسيما اينه كه فكر مي كنند فقط بايد صحنه هاي جنسي و ماچ و بوسه ها رو سانسور كنند. و بعد اینکه فقط باید یه دوبله بی ربط بچسبونند به تصویر! براي همين چيزهاي ضايعي مثل اين سوتی از زير دستشون در مي ره ! البته اینطور که من شنیدم این گاف بعد از اينكه گندش دراومد باعث دردسر خيلي ها شده ، ولي صداشو درنياوردن! راستي حواستان به زيرنويس انگليسي هم باشد تا بیشتر بخندید، ببینید !
عمامه بده بابا !
مدیریت کارخانه حوزه علمیه قم ختم تمام مشکلات مملکت را اعلام کرد و گفت با ورود مدل جدید محصولات این حوزه تمامی ایراد و نقائص مدلهای قبلی اعم از شکلی و سنی و همچنین گالوانیزه نبودن دربهای عقب و جلو و همچنین عایق نبودن عمامه ها با تولید انبوه توسط کارشناسان میهنی رفع شده است ! ضمنا ایشان در خاتمه اضافه کردند انرژی هسته ای حق مسلم ماست . باور نمی کنید عکسها را ببینید!
دلم برای لاریجانی سوخت !
خدائیش این سولانا خیلی بی معرفته چه جوری دلش اومد این علی خوش تیپ رو ضایع کنه ! حالا یه ماچ کوچولو چی بود خوب بهش می داد ! نگاه کنید طفلی بد جوری حالش گرفته شده .
اگر بیاد داشته باشید چندی پیش در همین مجال برایتان از خانمی گفتم بنام زیبا نوبری و بدنبال نیز مصاحبه ای نسبتا مفصل که از وی در نشریه آرش به چاپ رسیده بود را نیز آوردم ، طبیعتا موافقین و مخالفین زیادی در این باب صحبت نموده اند ، عده ای هم بر من حمله کرده اند که چرا ایشان را بهانه ای قرار داده اید و با آن پتک بر سر اپوزیسیون و همه مخالفین می زنید ( در همین جا استغفار که هیهات و من همچنین جسارتی را هرگز نخواهم داشت و نخواهم کرد ) . همه تان می دانید که من اصلا بلد نیستم طور دیگری بنویسم من به لخت نوشتن و عور نشان دادن عادت کرده ام و اصلا شیوه نوشتن من چه بد و چه خوب همین است با هیچ کس هم رو درواسی ندارم نه با جمهوری اسلامی و نه با تک تک مخالفین آن با خودم هم رو در واسی ندارم اگر داشتم هنوز داشتم تو انصار حزب الله داد و بیداد می کردم ! از قدیم گفته اند آدمی را آدمیت لازم است و من هم شفافیت را از اولین نکات آدمیت می دانم ، همانطور که خودم را نقد می کنم دیگران را هم البته شاید خودم را بی رحمانه تر نقد کنم . این موضوع خانم نوبری هم که من اصلا نه تا بحال ایشان را دیده ام و نه اصلا خط و ربط سیاسی ایشان را می دانم ، که این روزها در اغلب محافل سیاسی و غیر سیاسی و ... نقل مجالس ایرانی های آلمان است به نظر من باید مورد نقد و بررسی قرار گیرد نه ایشان بلکه باید تمامی این آقایان و خانمهای اپوزیسیون جمهوری اسلامی بنشینند و بگویند ایشان که ادعای دموکراتیک بودن دارند و بر علیه تمامیت خواهی جمهوری اسلامی سالهاست مشغول مبارزه هستند « آستانه تحملشان » در برابر دیگران چقدر است؟ این دیگران البته گاهی می شود مخالفانشان باشند و گاهی هم منتقدانشان و گاهی هم نه افراد کاملا غیر سیاسی – ما که توقع نداریم همه سیاسی و چریک باشند ! ؟ . آیا باید همیشه دیگران همان طوری فکر کنند که ما می کنیم؟ آیا باید فقط در دایره مبارزاتمان با دیکتاتوری فقط و فقط هم اندیشانمان را دور خود داشته باشیم و در همه کارها اعضای حزب و گروه خودمان که البته در این صورت بیشتر به کلوپ تشبیه می شود تا حزب را شرکت دهیم؟ به عنوان مثال چرا نباید در یک نشستی که عنوان کلی مثلا گروه زنان ایرانی را بر خود دارد اصلا یک زن ایرانی مدافع جمهوری اسلامی و بالاتر از آن یک زن بسیجی ایرانی در آن نتواند شرکت بکند ؟ پس یا عنوانها را باید عوض کرد و کلی نگذاشت و یا باید همانطور که گفتم به دموکراسی احترام گذاشت و آستانه تحمل را بالابرد ! .
در غیر اینصورت کار ما و مبارزه ما همان کلوپ می باشد و بیشتر بزم گپ و گفتگوی شبانه دوستانه است تا مبارزه ، متاسفانه بعضی از اخبار را که می شنوم و بعضی از رفتار مدعیان کذا و کذا را که می بینم با خودم فکر می کنم این افراد بیشتر به آپارتاید اعتقاد دارند تا مبارزه برعلیه دیکتاتوری و تمامیت خواهی .
نه علاقه ای به تضارب آرا دارند و نه اشتیاقی به شنیدن صداهای دیگران و نه به جذب دیگران حتی کسانی که در مخالفتشان و مبارزه شان با جمهوری اسلامی شکی نیست هم نباید وارد بزم آنها شوند و سکوت و خلوتشان را برهم بزنند و نتیجه اش متاسفانه همینی می شود که در قریب به سه دهه شاهد آن هستیم رخوت و سستی و کهن سالی که می بینیم متاسفانه گردا گرد اپوزیسیون جمهوری اسلامی را فرا گرفته است ، اینکه می گویم رخوت خدایی ناکرده حمل بر بی احترامی نیست و حتی حمل بر بی عرضه گی هم نیست ، چرا که در میان همین افراد شما کسانی را می بینید که روزگاری در تشکلهایی همچون کنفدراسیون دانشجویان ایرانی نظام مقتدر و ژاندارم منطقه یعنی شاهنشاهی ایران را به زانو در آوردند ، افرادی که در مبارزه و انقلابیگریشان هیچ شکی نیست و هر کدامشان به تنهایی خود یه چه گوارا برای ایران هستند ! اما باید قبول کنیم که الان بیش از سه و یا چهار دهه از آن روزها گذشته است ، و این بزرگواران نمی خواهند قبول کنند که می شود به مبارزه بر علیه جمهوری اسلامی اعتقاد داشت و با آنها هم نبود و اینچنین است که اگر کسی در غیر از دایره ایشان باشد مشکوک است و مشکوک هم یعنی عامل جمهوری اسلامی و در این میان هم یکهو شما می بینید یکی پیدا می شود که شاهد شکنجه گر بودن وی است و دیگری او را موقع پول گرفتن از وزیر اطلاعات دیده است و دیگری هم او را در فلان عملیات تروریستی دیده است ! مگر یادتان رفته است که در همان کنفرانس برلین چه اتهامات که به اکبر گنجی زدند (یادتان رفته اینجا را ببینید ) وبعد همین جماعت وقتی که دیدند وی شجاعانه از درون زندان اوین فریاد بر می آورد که « خامنه ای باید برود !» و در اعتصاب غذایی جان فرسا به مبارزه برعلیه تمامیت رژیم ابیستاده برایش بر سر و کله می زدند و باز دوباره تا اکبر آزاد شد و آمد به خارج از کشور برای سخنرانی و ... دوباره شد همان شکنجه گرو تروریست ! . این یعنی چه دوستان ؟ یعنی یک نظام آپارتاید تمام عیار ، یعنی که فقط ما و غیر از ما هم هیچ کس و البت که تا وضع بدین منوال است این ره هم به ترکستان است . بر گردیم به سر خط اول قصه و خانم زیبا نوبری ، من باز هم می گویم که نمی دانم اصلا قصد ایشان از رفتن به آن سمینار چیست و ایشان که امروزه برای خود شاعری هستند و در حوزه ادبیات دستی هم بر قلم دارند چکار می خواهند در آنجا بکنند ؟ اما اینکه ورود ایشان نهی شود و مانع از ورود وی صرفا و صرفا به خاطر اینکه نه اینکه ایشان الان چگونه می اندیشد بلکه بخاطر اینکه در گذشته و آنهم در زندان جمهوری اسلامی چگونه می اندیشیده است این خود یعنی دیکتاتوری و همه این حضرات و بانوان را دعوت می کنم که در آلمان خودشان را خسته نکنند دیگر برگردند به همان ایران که هم اندیشان حکومتی بسیاری دارند ! .
آری ، اینجاست که معلوم می شود تمام شعارهای ضد دیکتاتوری ما واقعی است یا نه ، اینجاست که تمام پز ها و ژست های دموکراتیک بودنمان به آزمون گذاشته می شود ، اینجاست که دقیق که نگاه می کنی می بینی که خیلی از همین مخالفین جمهوری اسلامی در نوع خود دیکتاتورهای کوچکی هستند که اگر روزی روزگاری قدرت بدستشان برسد همه منتقدان و مخالفینشان را بر تیرهای چراغ برق آویزان می کنند و دعوایشان به جمهوری اسلامی صرفا دعوای صنفی است نه اعتقادی دقیقا همان دعوایی که مثلا روحانیت سالها و سالها با شاه داشت نمی گفتند که سلطنت نامشروع است فقط می گفتند سلطنت باید برود چون دست ما نیست ! ، این حکم دادنها ، این اتهامات ، این جوجه دیکتاتور بازی ها را که من در خیلی از افراد در همین ایام ورودم به تبعید لعنتی را دیده ام با خود فقط و فقط می گویم اگر قرار است جمهوری اسلامی برود اینها بیایند ، پس همان بهتر که جمهوری اسلامی بماند لااقل دیگر دوباره شاهد تسویه حسابهای خونین و دادگاهها و اعدامهای پشت بامی و نسل کشی در زندانها و قتل و غارت و خون و آدم کشی نخواهیم ماند ، اگر قرار بر دیکتاتوری است پس بگذار همان جمهوری اسلامی بماند ، اینطور اقلا امید در دلمان کشته نمی شود ، امید به آمدن بهار آزادی و بوی دموکراسی در کوچه پس کوچه های شهرمان .....
چند روزی است که سایت بازتاب به مدیریت محسن رضایی شروع به منتشر کردن نظرات سعید امامی درباره هولوکاست و ... با ادعای عدم جانبداری از وی نموده است! نکته جالب اینکه بازتاب در متن خبر هیچ گونه طرفداری از سعید امامی نمی نماید اما در قسمت نظرات کاربران که دقیقا فقط و فقط نظر گردانندگان سایت منتشر می شود !
سعید امامی جنایتکار و جانی و خشونتمدار لقب گرفته و کاملا آشکار وی را به هاشمی نسبت داده ( گمان دارم رضایی با این می خواهد جواب انتشار نامه اش به آیه الله خمینی را که هاشمی چندی پیش منتشر نمود را بدهد ) ... شده است. در گوشه کنار هم نامی از افراد پشت پرده قتلهای زنجیره ای برده شده است .
حالا اینکه چرا به یکباره آقای محسن رضایی از سر عناد با مشارکت و احمدی نژاد و
از جنازه سعید امامی دست برنداشته و در پشت ایشان می خواهد با لگدی دیگر به او حقانیت خودش را ثابت نماید و رذالت دیگران را اثباط این به طینت « محسن دوچرخه »! بر میگردد که خودش می داند چه می باشد . بارها و بارها گفته ام که سعید امامی فردی که بیش از هیجده سال در مناصب کلیدی و حساس اطلاعاتی و امنیتی کشور فعالانه حضور داشت به واسطه نفوذ و محبوبیتش در ارکان اصلی نظام از جمله دفتر و شخص رهبری وهمچنین ریاست جمهوری از زمان علی خامنه ای گرفته تا زمان هاشمی و حتی همان یکسال ریاست جمهوری خاتمی کمتر مخالف و دشمن و حتی منتقد داشت ، چرا که ایشان طبق گفته علی خامنه ای سلمان فارسی نام گرفته بود و همین لقب اجازه نمی داد کسی به انتقاد از ایشان بپردازد ( بادمجان دور قاب چینی هم که ماشاءالله باب سیاست و جامعه ایران است ) .
من خودم بارها و بارها شاهد بودم که مثلا همین آقایانی که بعدها از سعید امامی غول بی شاخ و دمی ساخته اند چطور در برابرش دولا راست می شدند . غلامحسین کرباسچی ، خسرو تهرانی ، بهزاد نبوی از جمله افرادی هستند که دیده ام و مابقی را هم همچون سعید حجاریان ، مهدی کروبی ، و .. را شنیده ام که همواره بر سر هر مشکلی گفته بودند رای ما رای « حاج سعید » است ! .
امروز امامی مرده است ، در منفور ترین پرونده تاریخ جمهوری اسلامی – قتلهای زنجیره ای – دفاع از سعید امامی یعنی رفتن به باتلاق نامحتوم قصه قتلها با او و لگد پراکنی به او یعنی پاک بودن کاری که نود و نه درصد دوستان و یارانش انجام می دهند من درمیان تمام مسئولین و خادمین و خنزر پنزرهای جمهوری اسلامی فقط یکنفر را سراغ دارم که تا امروز هم می گوید سعید امامی سربازی فداکار بود و او را کشته اند ! و او هم کسی نیست جز خسرو(روح الله) حسینیان ، ایشان در همان هفتمین شب مرگ سعید امامی با رفتن به منبر مجلس ترحیمی که در مسجد ضرابخانه در نزدیکی وزارت اطلاعات و منزل سعید امامی از سوی تعدادی از دوستان و خانواده وی برایش برپا شده بود و بیان اینکه اعتقاد داشته و دارم که امامی خطایی نکرده و او را کشته اند راه خود را از بسیاری جدا کرد . به عنوان مثال همین آقای حسین شریعتمداری از سالهای آغازین انقلاب اسلامی از دفتر سیاسی سپاه که مدتی ایشان در آنجا فعالیت می نمودند با سعید امامی که آنزمان وی در اطلاعات نخست وزیری بوده بر سر پرونده دستگیری و بازجویی از سران حزب توده آشنا و همکار شدند و این دوستی ادامه داشت تا دقیقا در روز بازداشت سعید امامی در 7/10/1377 که سعید امامی در مقابل پارک مینی سیتی در ابتدای شهرک شهید محلاتی بازداشت می شود ، ادامه داشته و بسیاری اعتقاد دارند که ایشان برای دیدار شریعتمداری به منزل ایشان می رفته است ، اما به محضی که امامی بازداشت شد و در بعد از فوت نمود و خلاصه شد غول بی شاخ و دم همین آقای شریعتمداری نه تنها به اوفحش و بد بیراه نثار می کند بلکه بارها و بارها اعلام نموده است اصلا سعید امامی همواره یکی ازدشمنان من بوده است و من همواره به وی انتقاد داشتم ! ... و محسن رضایی هم که امروز با آب و تاب و آهسته آهسته با منظور خاص خودش دارد پیراهن سعید امامی را بر بیرق می کند نیز از جمله همین افراد است ، محسن رضایی نیک باید بخاطر داشته باشد که در سال 1375 در منزل آیت الله موحدی کرمانی در شب پانزدهم ماه رمضان که ایشان بسیاری از سران نظام را به افطاری دعوت نموده بودند هنگامی که بخاطر جلسه ای دیر به مراسم افطاری آمدند نماز مغرب و عشاء شان را به امامت همین سعید امامی منفور اقامه نمودند ! ( شاید روزی عکسهایی از آن افطاری منتشر شود!) ، برادر رضایی باید نیک بخاطر داشته باشند که اگر بخشی از اتهامات و منفوریت سعید امامی بر می گردد به عملیاتهای تروریستی وزارت اطلاعات در خارج از کشور همچون ترور سران حزب دموکرات کردستان در وین و برلین و یا ترور دکتر برومند و بختیار و ... بازوی اجرایی تمام این عملیاتها و ترورها سپاه پاسداران و مشخصا سپاه لبنان و بعدها نیروی قدس سپاه بوده است و ایشان هم فرمانده کل سپاه و یکی از پنج عضو هیات تصمیم گیری عملیاتهای برون مرزی ( شورای خیبر) ، بوده اند !
آقای رضایی باید بدانند که گرچه امروز با لقب دکتری و کت و شلوار کرم و سفید برای خود سیاستمدار و دیپلماتی شده اند که در حسرت ریاست جمهوری سالیانی است کف بر دهان دارند اما اگر قرار به پرده دری است پس باید بگذارند که چهره خودشان نیز در پس پرده نمایان شود !... برای روشن شدن موضوع ابتدا فرازی مهم از بازجویی سعید امامی را در بازجوئيهاي 970 صفحهاياش که در 18 جلد مضبوط شده است را از نظر بگذرانیم تا موضوع کاملا روشن شود ، امامی در نگاهي گذرا به زندگياش ميگويد: «من از آغاز انقلاب تا به امروزسرباز گوش به فرمان نظام مقدس اسلامي و مقام ولايت بوده و هستم، هيچگاه بدون کسب اجازه و يا بدون دستورات مقامات عالي نظام کاري انجام ندادهام. هرچه را که به صلاح نظام و اسلام دانستهام به عنوان پيشنهاد به مسئولانم ارائه کردهام. من خود را گناهکار نميدانم. کساني که حذف شدهاند، مرتد، ناصبي و محارب بودهاند. حکم مجازات آنها مثل هميشه به ما تکليف شده است و ما آنچه کردهايم اجراي تکاليف شرعي بوده است نه قتل و جنايت ...حکم اعدام داريوش فروهر و پروانه اسکندري را به روال معمول هميشگي حجتالاسلام علي فلاحيان به من داد. احکام اعدام ساير محاربين قبلا در زمان وزارت فلاحيان صادر شده بود. از مدتها پيش قرار بر اين بود که عوامل مؤثر فرهنگي وابسته که توطئه تهاجم فرهنگي را در ايران پياده ميکردند و جمعا صد نفر بودند اعدام شوند. حکم حذف 29 نفر از نويسندگان از مدتها پيش مشخص و احکام قبلاً صادر شده بود که در مورد 7 تن از آن عناصر احکام در دوره وزارت علي فلاحيان اجرا شده بود. وقتي حکم اعدام فروهر به ما ابلاغ شد پرسيديم که تکليف احکام معطل مانده اعضاي کانون نويسندگان چه ميشود که حاج آقا دري نيز گفتند هرچه سريعتر اقدام شود بهتر است و اين بار نيز مثل ماقبل انجام شد با فرق اينکه بجاي ابلاغ از سوي فلاحيان امور از طريق حاج آقا دري نجفآبادي هماهنگ ميشد.» و اما در جلد شانزدهم پرونده صفحه 384 هنگامي که بازجو از وي سؤال مينمايد آيا اعدامها رويه امنيتي داشت و با حکم "حفظ نظام از واجبات است" انجام ميشد يا حکمهاي موضوعي نيز داشت جوابي را ميدهد که از آن به عنوان طلائيترين فراز بازجوئيهاي وي شايد بشود نام برد. وي در جواب ميگويد:«فلاحيان با وجود آنکه خود حاکم شرع بود، اما معمولاً و در موارد حساس احکام حذف محاربان را شخصاً صادر نميکرد. او اين احکام را از آيتالله خوشوقت ، آيتالله مصباح، آيتالله خزعلي، آيتالله جنتي و گاها نيز از حجتالاسلام محسني اژهاي دريافت ميکرد و بدست ما ميداد. ما فقط به آقايان اخبار و اطلاعات ميرسانديم و بعد هم منتظر دستور ميمانديم. مثلاً وقتي باخبر شديم که حاج احمد آقا در جلسات خصوصي به مسئولان نظام و حتي به ولايت امر اهانت ميکند. آنرا ارجاع داديم و بلافاصله دستور آمد که همه رفت و آمدهاي ايشان را زير نظر بگيريد و از مکالمات و ملاقاتهاي ايشان نوار تهيه کنيد.
ما هم بمدت يکسال همين کار را کرديم. متأسفانه حاج احمد آقا به راه يک طرفه بدي وارد شده بود که برگشت نداشت. وقتي دستور حذف حاج احمد آقا را آقاي فلاحيان به من ابلاغ کرد مضطرب شدم و حتي به ترديد فرو رفتم. دو روز بعد همراه با آقاي فلاحيان به ديدار آيتالله مصباح رفتيم، آقايان محسني اژهاي و بادامچيان هم آنجا بودند البته بعداً حاج آقا خوشبخت هم از بيت آمدند آنجا و نظر جمع بر اين بود که نبايد به کساني که با ولي امر مسلمين خصومت ميکنند، رحم کرد...» سعید امامی درمجموع 182 روز بازجوئی اش ، درهفتاد و چهار روز از بازجویی خود هیچ نمی گوید الا اینکه من سرباز پا به رکاب نظام بوده ام و خود بهتر می دانید چه کرده ام ، در روز هفتادو پنجم شروع به سخن گفتن می نماید (البته به ضرب شلاقهای پی در پی ) تا اینجا کسی از امامی ترسی به دل نداشت – همانهایی که خود نیز می دانستند که گر پرده بیفتد نه تو مانی و نه من تا اینکه سعید امامی به بازجوی خود پیغام می دهد که: « به هاشمی و فلاحیان بگوئید من سوختم اما در این آتش شما را نیز با خود خواهم برد!» . در نودو هشتمین روز بازجوئی اش هنگامی که بازجو سید قاسم جزایری ( مهندس عاملی) از امامی سئوال می نماید که : «س - آیا فقط این ترورها در دایره وزارت اطلاعات بود و یا نهادهای بالاتری هم همچون ریاست جمهوری از آنها مطلع بودند یا خیر بطور مشروح توضیح دهید :» امامی نیز پاسخ می دهد و دقیقا همان لحظه هم حکم اعدام خود را با آن پاسخ امضاء می نماید و توضیح می دهد : « بله آقای هاشمی در بسیاری از موارد از این احکام و ترورها وحتی کیفیت کار مطلع بودند و حتی در بعضی موارد نیز نکاتی را به جهت یالا بردن ضریب موفقیت کار به ما گوشزد می نمودند و... » در ادامه سعید امامی به مواردی همچون ترور مخالفین در برلین ( رستوران میکونوس ) و همچنین عملیاتی در ترکیه اشاره می نماید که هاشمی رفسنجانی خود بر آنها نظارت داشته است و یا مورد دیگری را مطرح می کند که صرفا به واسطه منافع شخصی خانواده هاشمی بخشی از وزارت اطلاعات در کشورهای نروژ و ژاپن وارد عمل شده بودند . ( این بازجوئی ها امید است به زودی و بطور کامل منتشر شود ) . هاشمی رفسنجانی که از همان ابتدای بازداشت ها و بازجوئی ها نگران این روز بود با اطلاع از لب گشودن امامی و زنده ماندنش در زیر شکنجه ها به تب و تاب افتاده و تصمیم می گیرد به نحویی صورت مسئله را پاک نماید تا با رفتن امامی تمامی آن اطلاعات و اسناد هم محو گردد . و در این راه هم کسی را بهتر و نزدیکتر از محسن رضایی نمی یابد ، تدبیر در این اندیشیده می شود که امامی بهنحویی از زندان خارج گردد و بعد با انتقال وی به ترکیه و اقامت موقتش در آنجا بعد تر وی را به چین و یا کانادا بفرستند تا در آنجا بصورت ناشناس و زیر نظر خودشان زندگی نماید ( در این که این تصمیم جدی بوده واز همان ابتدا ترفند نبوده شکی نیست چرا که حتی مطلع هستم در شهر آدانا ترکیه خانه ای نیز یکی از وابستگان هاشمی برای این منظور تدارک دیده بوده ) از طریق یکی از نگهبانان امین به امامی هنگامی که غذای وی به درون سلولش برده می شود پیغام هاشمی رسانده می شود – که به نحویی خودت را از بازداشتگاه خارج کن - ، امامی که با تمام زیرکی و هوشیاری ای که در وی بود باید می فهمید که امن ترین جای دنیا برای او زندان است اما به هر روی فریب هاشمی را می خورد و چند روز بعد هنگامی که از اتاق بازجویی بازگردانده می شد در پله های بازداشتگاه توحید خود را به زمین می اندازد و در نتیجه کتف و مچ دستش می شکند اما کار به اعزام به بیمارستان نمی کشد و در همان بهداری بازداشتگاه دست او را مداوا و گچ می گیرند ( اگر بیاد داشته باشید و فیلمهای بازجویی را دیده باشید سعید امامی یک دستش در گچ است و با باندی آویزان گردنش است ) ، به هر روی پس از گذشت مدتی در صبح روز سهشنبه 25/3/1378 در زندان توحيد سعيد امامي که آنزمان در سلول 407 انفرادي بازداشتگاه توحيد نگهداري ميشده به نگهبان اعلام می نماید که قصد حمام دارد ، در بازداشتگاه توحید حمام در طبقه همکف ضلع شرقي زندان گرد توحيد قرار دارد . به زندانيان براي استحمام نصف قالب صابون و گاها در صورت تقاضا داروي نظافت نيز داده ميشده است که از يک بسته معمول کمتر و هر بسته نصفه بوده است. امامي داروي نظافت را ميگيرد،دوشهاي حمام دورتادور سالني است که در وسط آن بلنديي ساخته شده و نگهباني از بالا بر استحمام زندانيان نظارت دارد. در ثاني حمامها در ندارند و پردهاي پلاستیکی آنرا ميپوشاند که هراز چندگاهي نگهباني از کنار يا زير آن به داخل نگاهي مياندازد. امامي بعد از استحمام و مصرف دارو براي نظافت باقيمانده آنرا که عليالقاعده فقط ميتوانسته وي را مسموم نمايد ميخورد، به علت کمي داروي نظافت، وي تا غروب وضعيت عادي داشته است که بعد از آن در نیمه های شب حال وي به وخامت ميرود که به درمانگاه زندان توحید انتقال داده می شود و پزشک وی تجویز می نماید که سریعا به بیمارستان تخصصی اعزامشود با درجریان گذاشتن مقامات مسئول و پس از استعلام از دادستان نظامي و وزير وي را به بيمارستان سينا منتقل می نمایند ، بیمارستان سینا ورای آنکه نزدیکترین بیمارستان به بازداشتگاه توحید است بلکه چون روال همواره بر این بوده که بیماران بازداشتگاه را به آنجا منتقل نمایند اتاقی نیز در آن بیمارستان اصلا برای اینگونه بیماران منظور نموده بودند ، به محض ورود امامی به بیمارستان کار مداوا و شستشوی معده وی انجام می شود و در ساعت 5 صبح بطور کل مداوای وی تمام شده و فقط امامی زیر سرم و تزریق کربن مایع از بینی به معده اش برای اطمینان از شستشوی معده قرار داشته نهایتا در همان شب در روز بیست و هفتم به کلي سلامت خويش را باز مييابد و طبق اعلام بیمارستان ترخیصش بلا مانع می گردد اما در کمال تعجب بجای آنکه نامبرده به بازداشتگاه توحید اعزام گردد به منظور ادامه معالجات به بیمارستان لقمان الدوله منتقل می شود و دکتر امیدوار رضایی مدیر بیمارستان لقمان الدوله خود شخصا در اتاق ایزوله بیمارستان کار مداوای امامی ( که همان مرگ امامی می باشد ) را آغاز می نماید . لازم به توضیح نمی باشد که امیدوار رضایی گرچه برادر محسن رضایی هم می باشد اما از مقربان درگاه هاشمی رفسنجانی هم بوده و هست ! باقی ماجرا نیز که روشن است ناگاه در شامگاه روز بیست و هشتم نامبرده عليرغم اينکه سابقه بيماري قلبي نداشته دچار عارضه ايست قلبي ميشود و در صبح روز بیست و نهم فوت مينمايد . به محض اعلام دادستان نظامی استان تهران از خودکشی سعید امامی با داروی نظافت کارشناسان بسياري از جمله انجمن علوم آزمايشگاهي وناصر زرافشان و شيرين عبادي از جمله وکلاي مقتولين اعلام نمودند که بر اساس آزمايشات بسيار و متعددي که از داروهاي نظافتي که در بازار ايران مورد استفاده استحمام کنندگان قرار ميگيرد مشاهده شده که تماماً فاقد سم آرسنيک بوده و مهلک نيست. در ثاني چنانچه بر فرض هم که کشنده باشد بايد جداره معده و روده را پاره نمايد و علت مرگ خونريزي شديد داخلي باشد نه ايست قلبي ! بلکه ايست قلبي عارضه چيز ديگري است: « آمپول هوا!» .
و از همین رو است که من اعتقاد دارم سعید امامی گرچه در جنایات بی شماری دست داشته است اما همان طوری که خود گفته است مامور بوده است و سرباز گوش به فرمان نظام بوده و اگر قرار بر این است که محاکمه هم بشود البت که باید هم مافوق وی هم باز خواست شود و اینجاست که امامی را هم من قربانی توطئه دیگری از این نظام تو در توی مافیایی جمهوری اسلامی می دانم .
و در آخر چنانچه برادر رضایی و گردانندگان سایت بازتاب قرائت دیگری دارند اعلام می نمایم که باب گفتگو در این مقوله باز باز است و هر جا و به هر نحو که مایلند بیایند تا هر چه من و آنها در کف داریم برای روشن شدن ماجرا بریزیم بروی دایره
ماهنامه آرش با یک زن زندانی و تواب سابق مصاحبه ای کرده که خواندش به همه عزیزان توصیه می شود ! (دستور نیست ها یه پیشنهاده !) ، این مصاحبه و سرنوشت این زن بار دیگه لااقل برای من ثابت کرد که ما ایرانی ها فرسنگها تا دموکراسی فاصله داریم ! این خانم مورد اشاره تواب است. زنی که اول با نام سیبا دوره ای از بهترین اوقات عمر و زندگی اش را به پای عقاید مارکسیستی اش گذاشته و با نظام شاهنشاهی مبارزه کرده و بعد مثل همه ( این همه را باز هم تاکید می کنم ) همراه سایر گروههای چپ دست به دست گروههای تندرو مذهبی داده و انقلاب اسلامی را به ثمر رسانده اما ماجرایش تمام نشده و دوباره اینجا مثل بعضی ها فهمیده انقلاب به غارت رفته پس مبارزه را از سر گرفته و در نتیجه دستگیر شده، دوره ای را در زندان به سر برده، شکنجه روحی و جسمی شده و سپس تحت فشار های وارده تغییر شخصیت داده، از سیبای مارکسیست به زینب تواب تبدیل شده و امروز هم زیبای مهاجریست در آلمان . چندی پیش همین خانم با رفتن به یک گردهمایی زنان چپ ( که ادعای دموکرات بودنشان گوش فلک را کر کرده و خود را با شیوه های کاملا دموکراتیک مشغول مبارزه با تمامیت خواهی جمهوری اسلامی می دانند و خواهان دموکراسی هستند ) موجب تشنج آن جلسه می شود. از او خواسته می شود که جلسه را ترک کند (بله عزیزان نه در ایران در همین آلمان٬ یعنی کشوری که دمکراتیک محسوب می شود!و توسط کسانی که ادعای دموکراتیک بودن را دارند و دارند تلاش می کنند برای ایجاد دموکراسی در ایران ) زیرا که به عنوان تواب زمانی شکنجه گر روحی تعدادی از زنان حاضر در جلسه بوده است. این اتفاق سوژه مقالات بسیار و بحث و جدل های بیشمار می شود ولی هیچکدام این ها به اندازه گفتگوی آرش با سیبا معمار نوبری تأمل برانگیز نیست. این مصاحبه را چون احساس کردم واقعا خواندنی است کاملش را در زیر برایتان می آورم :
آرش: خانم سیبا معمار نوبری، با تشکر از این که وقتی برای مصاحبه در اختیار ما قرار دادید.
پس از شرکت شما در سمینار زنان در شهر هانور آلمان، مقالات بسیار زیادی در مورد شرکت شما به عنوان یک توابِ زندان رژیم جمهوری اسلامی ایران در این سمینار، چاپ شده است و در ضمن شما نیز اقدام به دادن بیانیه ای در این مورد کرده اید. با خواندن این مقالات و بیانیه شما بر آن شدیم که برای روشن تر شدن ماجرا ضمن طرح سئوالاتی برای زندانیان سیاسی که با مقاومت و ایستادگی خود طرح تواب سازی رژیم جمهوری اسلامی ایران را نقش بر آب کردند، مصاحبه ای هم با شما - که در روز سمینار نشان می دادید که هنوز به عنوان یک تواب سر موضعی به دفاع از گذشته تان بر خواسته اید - داشته باشیم ، ما معتقد هستیم که برای روشن شدن بخش تاریکِ سیستم تواب سازی رژیم اسلامی ایران، باید به سراغ توابانی رفت که خود زخمی بزرگ بر پیکر جامعه هستند. آگاهی از ساز و کار سیستم تواب سازی رژیم کنونی ایران بدون کمک و همیاری توابان، دچار کاستی های بسیار است. بخشی از جنایاتی که در تاریک خانه ی تواب سازی رژیم اسلامی صورت گرفته، شکستن و مچاله کردن بخشی از آزادی خواهان در زیر وحشیانه ترین شکنجه های قرون وسطایی است. این جانیان قرن بیستمی، شکستگی را تا بدان جا پیش بردند که حتا گروهی از این توابان، بروی همرزمان دیروز خود، تیر خلاص شلیک کردند! و امروز اکثر توابانِ رژیم اسلامی سکوت اختیار کرده اند. بخشی یا در ایران به زندگی عادی خود ادامه می دهند و یا به بیماری های روانی دچارند. بخشی دست به خودکشی زده، و بخشی نیز در خارج از کشور به دور از محافل سیاسی با درد و رنج خود روزگار میگذرانند؛ و تعدادی نیز هنوز به کار سیاه سابق خود ادامه میدهند. جمعی نیز، قصد دارند به گذشته ی خود برخورد کرده و به اجتماع بازگردند. اما، تا کنون کسی از شما زبان به سخن گفتن باز نکرده است تا نوری به تاریکخانه ی تواب سازی رژیم جمهوری اسلامی ایران بتاباند. ما ضمن مرز بندی قاطع بین تواب و زندانی مقاوم و شکنجه شده، معتقدیم که در بین شما توابها، رده بندی های فراوان وجود دارد. به همین خاطر با شما و یکی دیگر از توابین- که برای ما حدتان روشن است- به مصاحبه نشسته ایم؛ زیرا معتقدیم که توان و آگاهی و نوع زندگی انسان ها یکسان نیست، پس باید زمینههای برخورد به اشتباه، و شرایط جبرانِ خطا، برای توابان فراهم شود؛ و البته این امکان پذیر نیست مگر این که انسان شکسته شده به خودآگاهی لازم نیز برسد؛ و برای این رسیدن نیز به کمک و همیاری جامعه روشنفکری نیاز است. از این رو وقتی ما شنیدیم که شما پس از 8 سال اقامت در آلمان برای اولین بار به یک محفل ایرانی با سمت و سوی چپ و آن هم با بودن بچه های زندانِ زمان زینب بودنتان قدم گذاشته اید، برایمان این سئوال مطرح شد، چرا؟ آیا شما به کار و خطایی که در گذشته کرده آگاه شده اید؟ آیا باز مانند زمان زینب بودن، رسالتی برای ارشاد دیگران برای خود قائل هستید؟ آیا سعی در رسیدن به خودآگاهی دارید؛ و یا گمگشته ای هستید که به دنبال راه می گردد؟
خانم معمار نوبری: در وحله ی اول، خیلی خوشحالم که شما آمدید و دارید با من برخورد می کنید و از این که در موضع مخالف هم هستید مهم نیست. همین که شما به وجود من اهمیت دادید خوشحالم. همین که امروز شما با من مثل یک انسان برخورد میکنید، ممنونم. زیرا چیزی که من در طول عمر، چه زمانی که مبارزه می کردم و چه بعد از آن که تواب شدم و چه امروز، مسئلهی بایکوت بوده است. این که انسان را به خاطر اختلاف نظر بایکوت میکنند، برای من شکنجه ی سختی است. ولی امروز که به خاطر گذشت زمان و تغییر شرایط به این نتیجه رسیدهایم که علیرغم مخالف بودن، اجازه ی حرف زدن را به دیگران هم بدهیم، خیلی خوشحالم و کمبود درونی مرا هم که نیاز به رسمیت دادن است، برطرف می کند. من همیشه می خواستم خودم باشم، ولی کنار گذاشته می شدم؛ و از این که با دیگران تطابق نداشتم، همیشه راحت کنار گذاشته شدهام. به همین خاطر ممنونم که این اهمیت را به من دادید. به هیچ وجهی ناراحت نخواهم شد که عریان برخورد کنید و هر چه عریانتر و بدون ملاحظه، بهتر. به این مسئله توجه نکنید که من ناراحت میشوم این مربوط به من است و من باید با این مسئله، کنار بیایم. و قطعاٌ این برخوردها برای من تلخی هایی هم دارد و باید بپذیرم. برای این به این مصاحبه آمده ام که با اصل موضوع برخورد واقعی داشته باشم. در مورد خطایی که گفتید کرده ام باید بگویم که من یک انسان نرمالی هستم و قطعاٌ مثل هر انسانی در برهه هایی از زندگیام حتماٌ خطاهایی هم کردهام و همه ی این خطاها به عنوان یک انسان به من تعلق دارد و کسانی که کامل هستند باید به آنها آفرین گفت؛ ولی من یک انسان هستم و خطاها و اشتباهاتی که کرده ام، چه در رابطه با پدر مادر و همسرم و چه در رابطه با زندان و تواب شدن. یک انسانی هستم که خطا کردن را جزئی از شخصیت خودم و جزئی از مسیر تکامل خودم میدانم. اگر امروز مرا بخواهند به گذشته برگردانند، حتا به دو ماه قبل، حاضر نیستم برگردم. چرا که بر پایه ی خطاهای خودم ایستادهام. پس، از این که برخوردم به خطا و اشتباه چگونه است، باید بگویم که اگر بخواهم اقرار کنم که خطا کرده ام آن را ننگ نمی دانم.
آرش: کسی شما را نمی خواهد به گذشته برگرداند. اما تا زمانی که شما در زندگی آزارتان به کسی نرسیده آزادید هر طور که می خواهید فکر و زندگی کنید؛ ولی آنجایی که رفتار فردی شما آزادی دیگران را به مخاطره بیاندازد و باعث آزار و اذیت دیگران شود، مورد سئوال جامعه قرار می گیرید. جامعه نگاه می کند که آزار دهنده، نسبت به عمل خود چگونه برخود می کند. آیا شما پی برده اید که آزارتان به کسی رسیده و یا می رسد؟!
نوبری : شاید هم رسیده
آرش: در واقع زمانی که انسان در جامعه آزارش به دیگران برسد، باید پاسخ گوی جامعه باشد!
نوبری: در شعرها و نوشته هایم که اگر خوانده باشید، در مورد مسائل شخصی، این خطی که دیگران می کشند من نمیکشم. احساس میکنم که انسان در تمام ابعاد با اجتماع در تماس است. من در ارتباط با دنیای اطرافم هستم بنابراین در تمام زمینه ها این را می گذارم که همه، کار و فکرم را زیر سئوال بکشند. زیر سئوال از این نظر بکشند که اثرات آن رو به تکامل بوده یا عقب گرد داشته است. این حق دیگران است که به همه چیز من برخورد کنند. این که با همسرت چه کار کردی با بچهات چه کردی با زندان چه کردی؛ ولی از این که این خطاها و اشتباهات را چیزی جبران ناپذیر بدانم، نیست. مثلاٌ وقتی در سمینار فهمیدند که بعد از آزادی به دیدن حاج داوود رفتم همه خیلی تعجب کردند. پدر و مادرم هم سخت مخالف این کار بودند و مادرم میگفت که چطور راضی شده ای که پس از این همه شکنجه بروی دیدن شکنجهگر خودت. مادرم می گفت ببین چطور ترا شستشوی مغزی داده اند که می خواهی به دیدن شکنجه گرت بروی. ولی من با یکی از توابهایی که از مجاهدین بود به نام معصومه که مسئول بند هم شده بود و قرار بود مثل من به حوزه علمیه برود- به پیشنهاد من- بعد از آزاد شدن رفتیم اطراف خیابان شهباز تا آهنگری حاج داوود را پیدا کنیم. به خاطر این که در دورانی که در تابوتها بودم حالتهایی که من از این آدم دیدم رابطهی مرا با این آدم تغییر داد. شخص خودم را میگویم. دیگران چه حالتی با حاج داوود دارند را من میفهمم؛ نفرتشان را هم میفهمم؛ برخورهاشون را هم میفهمم؛ من حالت خودم را میگویم. حاج داوود مطرح کرد که در تو حالتی اتفاق افتاد که روی من اثر گذاشت و برای همین بیشتر سعی کردم که روی تو کار کنم. مرتب میآمد پیش من مینشست و حرف میزد و من چون اونو ضد انقلاب میدانستم باهاش حرف نمیزدم. تا زمانی که من مصاحبهها را شنیدم. او مرتب میگفت چرا یکی از شما نمیآید از موضع کمونیستی خودش دفاع کند. نمیخوام زیادی وقت شما را بگیرم. میخواهم سیرِ رابطهای را بگویم که بین من و حاج داوود شکل گرفت. من باید به طور کامل آن مرحلهی چهار ماه تابوت و برگشتم و زینب شدنم را توضیح دهم که بسیار طولانی است و در کتابم خواهد آمد. ولی باید به این نکته اشاره کنم که بعد از زینب شدن من، یک رابطه عرفانی عاطفی بین من و حاج داوود ایجاد شد. البته نه عشقی. طوری شده بود که برای این که با من حرف بزند میرفت و کتاب میخواند. یک بار آمد گفت که 15 کیلو لاغر شده و واقعاٌ هم شده بود. میگفت که احساس تغییر در وجود خود میکند. حتا مطرح میکرد که احساس پشیمانی میکند. اولین باری که در «آکاکلوپ» هامبورگ منو بیرون کردند، برای این جمله بود که بلند شدم و گفتم شما که صدتا کار منفی اونو مطرح میکنید، این را هم مطرح کنید که جلوی پنج هزار نفر آمد گفت که: منِ آهنگر بیسواد فکر میکردم که این دکتر مهندسها و با سوادهای سطح بالا، همه دنبال دختربازی و پسربازی هستند؛ از جمله خود من. و بعد از این که با خود من برخورد میکند نظرش عوض میشود و .... به هر حال این میشود که یک رابطهای برقرار میشود که هر چه من میخواستم فراهم میکرد. مثلاٌ من میگفتم میخوام با این حرف بزنم و یا با اون؛ قبول میکرد. در رابطه با مصاحبه خودم هم میگفت که تو حالت خوب نیست و ما که از تو نخواستیم! من میگفتم که باید حرف بزنم.
آرش: آیا حاج داوود با دیگران هم مانند شما همین قدر مهربان بود؟
نوبری: من نمیدانم! این مراحلی را که با من گذراند دارم میگویم.
آرش: درست آن زمانی که شما از تلطیف روحیه برای ما میگویید درست دورانی است که حاج داوود را از زندانبانی قزل حصار برکنار می کنند.
نوبری: درست است و تقریباٌ در این زمان من به اوین منتقل شدم و دو سال در آنجا بودم و حاج داوود را ندیدم. در اوین، هم بین توابها تحریم بودم و هم بین زندانیها. برای همین تصمیم داشتم وقتی آزاد شدم بروم و او را پیدا کنم. زیرا تنها کسی که همیشه پشت من بود، حاج داوود بود. البته در اوین هم یکی از بازجوها و یکی از بچههای اطلاعات، مدافع من بودند.
آرش: می توانید بگوئید که چرا به دیدن حاج داوود رفتید؟
نوبری: من به معصومه گفتم که میخواهم بروم حاج داوود را پیدا کنم و او آمد و نمی دانم گل و یا شیرینی هم گرفتیم. ما خیلی گشتیم تا آهنگری او را پیدا کنیم. وقتی ما را دید خیلی خیلی تعجب کرد و گفت چطور شده که شما آمدید و منو پیدا کردید؟! گفتم من آمدهام فقط یک حرف بزنم! برگشت گفت: کارنامهی من پیش خدا ردی است. گفت من آنقدر کارهای بدی کردهام که احساس گناه زیادی دارم. من گفتم حاج آقا یادت هست که چقدر خود منو زدی؟! من به آنهای دیگر کاری ندارم! من به خاطر اون برخوردهای آخری که با من داشتید آمدم به شما بگویم که هر چه منو زدید، من شما را بخشیدم. آمدم به شما بگویم که اگر حتا هیتلر بودی، نگذار عذاب وجدان داشته باشی، که این داغونات خواهد کرد. کارنامهات میگویی ردی است؟! هر چیزی آغازی دارد، از همین امروز یک زندگی تازه را شروع کن. من آمدهام به تو بگویم که شما را بخشیدم. من رفتم و بعد از اون تلطیف روحی که به من نشان داده بود بعد از تمام شکنجه هایی که به من داده بود، رفتم تا شاید احساس کند که یک نفر هم میتواند او را ببخشد. اما این که دیگران نمیخواهند او را ببخشند مسئلهی اونها با حاج داوود است. امروز هم من از او نفرت ندارم. من رفتم و به شکنجهگر خودم تسلی دادم. حتا مادر خودم هم منو دیوانه فرض میکرد.
آرش: شما بر اساس نوشتههای خودتان، تا قبل از رفتن به تابوتها، چنین نگاهی نداشتید. بنا بر گفته دوستانِ سابقتان، شما بسیار افراطی بودید در دفاع از مارکسیسم؛ بسیار افراطی بودید در دفاع از مقوله تواب؛ و امروز هم بسیار افراطی هستید در دفاع از سیستم جنایتِ رژیم اسلامی. خودتان هم میگویید در همه موارد اکسترم هستید. حاج داوود مهربانیاش تنها با شما بوده است! در تاریخ، دیکتاتورهایی چون گوبلز، موسولینی و هیتلر در روابط خصوصی خودشان، بسیار انسان های لطیف و عاطفی بودند؛ اما در پیوند با قدرت، که بند ناف آنها به آن گره خورده است، آدمهای دیگری می شدند. این روایت شما، روایتی شخصی ست.
نوبری: تناقض کجاست؟
آرش: شما در تمام گفتهها و نوشته هایتان مرتب میگویید که من خودم رسیدم. به نوعی حتا شکرگزار حاج داوود رحمانی و شرکا هستید که شما را انسان لطیفتری کردند. شما در حقیقت در دورهای که از تابوتها بیرون میایید به یکی از سه آرزویی که از دوران جوانی داشتهاید می رسید. شما دوست داشتید که یک پرورشگاه داشته باشید. دوست داشتید پزشکی باشید که همهی فقرا را درمان کند؛ و ملایی باشید که مردم را ارشاد کنید. ما فکر میکنیم که الان هم دارید ما را ارشاد میکنید. آیا تابوت های حاج داود رحمانی مکانی مناسب برای طلبه شدن بوده است؟! یعنی رسیدن به یک خودآگاهی، رسیدن به یک نقطهی شروع و تغییر، که می توان آن را در شما تغییر ایدئولوژیک نام نهاد. در این حالت است که شما - بنا بر گفتههای خودتان- حاضر به همکاری اطلاعاتیِ داوطلبانه با جمهوری اسلامی میشوید. شما بعد از چهار ماه شکنجه در تابوت حاج داوود، در دو عرصه سیاسی و عقیدتی تغییر می کنید و مدعی هستید که خودتان رسیده اید و در اثر فشار نبوده است. به لحاظ عقیدتی مسلمان می شوید و زینب. و در عرصه سیاسی، طرفدار جمهوری اسلامی. و تازه بعد هم پیش شکنجه گر خود رفته و او را می بخشید!!
نوبری: من رفتم تا به او بگویم هر کار زشتی که کرده و علیرغم همهی این کارها، میتواند به گذشتهاش برخورد کند.
آرش: خانم نوبری، بنا به گفته خودتان، شما کارهای پیش پا افتاده را در زندان قبول نداشتید. شما کارهای مهم را دوست داشتید. مانند گزارش راجع به سوسن نیلی و سوسن مولوی به عنوان کسانی که با نگاه احساسی به سازمانهای مخالف پیوستهاند و نه از نظر ایدئولوژیک- سیاسی! و این کار را به عنوان یک کار زینبی نام میبرید که گزارش شما باعث آزادی آن دو نفر شده است.
نوبری: من فکر میکنم.
آرش: تجربه زندان میگوید سقوط یک زندانی در تمام طول سالیان حبس، از زمانی آغاز میشود که به بازجوی خود اعتماد میکند. زیرا زندانی در یک شرایط برابر با بازجو نیست. آیا شما علاوه بر این دو نفر، در مورد کسانی که از نظر ایدئولوژیک - سیاسی و نه احساسی مخالف رژیم اسلامی بودند، گزارشی داده اید و یا اگر از شما خواسته میشد، گزارش میدادید؟
نوبری: نه، از من گزارش نخواستند، آن دو گزارش هم داوطلبانه بود. من میخواهم از این فرصتی که برام فراهم شده استفاده کنم و مطرح بکنم که من هم اکنون احساس آن کسانی را که از حضور من در کنفرانس ناراحت شدند را درک میکنم و باید اذعان کنم که به هیچ وجهی قصد آزار و اذیت کسی را نداشتم، خصوصاٌ کسانی را که احساس میکنم در برههای، قسمتی از خود من بودند. اینها را که میدیدم انگار که سیبا را می دیدم. آنها را میفهمم، و نمیخواهم آزاری به آنها بدهم ولی این آزار من یک چیز اجتناب ناپذیر است. در آزار من، عمدی در کار نیست که من بیایم زخمهای آنها را باز کنم و با کمال خودخواهی بیایم و از رژیم دفاع کنم. من می خواهم تنها حرفهایم را بدون سانسور و آن جوری که خودم میفهمم مطرح کنم. هر چند که تلخی زیادی در آن است. البته، آن ها هم مرا آزار دادند. تا وارد شدم، جمع را که دیدم یک جوری شدم! همان لباس های قدیم و پوشیده ی چپ ها. تمام فضاهای قبلی برایم تداعی شد و عصبی شدم
آرش. اما در آن فصل از سال و سرمای آلمان حضور شما با تاپ و شلوارک و دمپایی نا متعارف بوده! دوستانی که در روز دوم ماجرا را می فهمند از طرز لباس و آرایش، به حضور شما پی می بردند! البته آزادی پوشش حق شما بوده و هیچ کس معترض آن نشده. چرا شما به عکس آن فکر نمی کردید و عصبی شدید.
ببینید خانم نوبری، شما هر آن چه را فکر میکنید که به آن رسیدهاید، بیان اجتماعی اش حق شماست و باید از هر وسیلهای که آزار آن به کسی نرسد و آزادی کسی را خدشهدار نکند، برای بیان آن فکر، استفاده کنید. اما حق ندارید به حریم آزادی دیگران تجاوز کنید؛ این اولیهترین حق شهروندی است که باید به حق دیگران احترام گذاشت تا به حقات احترام بگذارند. زمانی که شما مطرح میکنید در زمانِ زینب شدنم، انسانی لطیفتر و رئوفتر شدم، چرا فکر نمیکنید به این که: آن چیزی که شما در دوران زینب بودن خود رسیدهاید، در عریانترین شکل، دفاع از شکنجه، دفاع از شکنجهگر، دفاع از ماشین جنایت رژیم جمهوری اسلامی است. این چه نوع لطیف شدن و انسانیتی است که چشم و گوش خود را بر قتلعام هزار انسان کت بسته در زندانهای زینب کبرا بسته اید؟! چرا به این تناقض آشکار خود توجه نمیکنید؟ چرا قبل از این که به این محافل سرک بکشید و بگویید این ها از من و من از اینها هستم، به گذشته ی خود نگاهی واقعی نمی کنید؟! شما بعد از زینب شدن از اینها نبودید؛ شما در کنار رژیم بودید و امروز هم همدستی با جنایت را محکوم نمیکنید!! شما حق ندارید که مسئلهی شخصی خودتان را که همانا بخشش شکنجهگرتان است به یک مسئلهی عمومی تبدیل کنید و دیگران را که اکثریت هم هستند، آزار بدهید.
نوبری : همانطور که گفتم، عمدی نیست و این آزار را اجتناب ناپذیر میدانم.
آرش: اما، ما معتقدیم که در آن زندان جهنمی، چنان فشاری بر شما تحمیل کردهاند که انتهای آن فشار، ماشین تواب سازی حاج داوود رحمانی بوده که به شما باورانده است که خود شما به این ایده زینب شدن رسیدهاید. در سیستم جنایت دیکتاتورها در تمام زندانها، همیشه شاهد دو نوع برخورد از طرف بازجویان به زندانی بودهایم. بازجوی خشن و قصاب؛ بازجوی مهربان و دلسوز. به فراخور زندانی، همیشه جای این دو با هم عوض میشود. و این بار در مورد شما، این جاج داوودِ جلاد دیگران است که مهربان شما شده و زخمی در شما باقی گذاشته که ترمیم آن سالها به طول خواهد انجامید. اگر شما قبل از رفتن به این محافل، سعی می کردید با کمک دوستان و نزدیکان خود حداقل شناخت را از ماشین جنایت رژیم اسلامی به دست بیاورید، حتماٌ سعی می کردید که نه تنها آزارتان به کسی نرسد، بلکه مرحمی باشید بر زخمهای خود و دیگران؟ شما اگر نظرات خود را از طریق اینترنت طرح می کردید ماجرا شکل دیگری می یافت و هر کس آزاد بود به شما پاسخ بدهد یا ندهد. ولی اکنون شما جمع را به چالش کشیده اید! چرا این زمین را برای بازی انتخاب کردید؟
نوبری: من دلم میخواهد توضیحی بدهم که فکر نکنند که عمدی در کار بوده و خواسته ام آزارم به دیگران برسد. من خودم به خاطر ضرباتی که از جریانات سیاسی خورده و دیدهام نفرتی در درونم لانه کرده که هنوز هم باقی است. و باور کنید که با تمام وجود دارم مبارزه میکنم که این نفرت را از وجود خودم پاک کنم. این کار یکی از دستآوردهای بزرگی است برای خودم. اما در مورد کنفرانس زنان هانوفر، یک نکته را باید توضیح بدهم که من ناخودآگاه بدون این که بدانم در جریان قرار گرفتم. اولاٌ نام این کنفرانس، تشکلهای زنان همجنسگرا و دگر جنسگرایان بود. من هم چون خودم علاقه داشتم یک مرتبه دیدم که زنان ایرانیِ هم جنسگرا! خیلی خوشحال شدم.
آرش: اما روایت مینو غیر از این است و او گفته است که به شما گفته است چه عواقبی در پی است
نوبری: الان توضیح میدهم. من خبردار شدم که مینو هم قرار است برود. وقت حرکت که بلیط ثبت نام را پرداخت کرده بودیم و عازم هانوفر بودیم، مینو گفت ممکن است یک عده بچههای چپ را در آنجا ببینی. در همین بین با یکی از بچههای چپ به نام سیامک - به خاطر شعری که گفته بودم به نام «آخر مبارزه»! آشنا شده بودم، که اینها مقدمهای برای آشتی من با گذشتهام بود. وقتی مینو این حرف را زد. من نگاهی کردم و با کمی مکث، فکر کردم بد هم نیست! نمی دانستم که یک تشکل چپ است. فکر کردم شاید بچههای زندان را هم ببینم. خوب این گذشتهی خود من هم بود. ذهنیت من این بود که یک تشکلی است که بچههای همجنسگرا با دوستان دختر خود در این کنفرانس هستند ؛ خوب من هم الان به عشق آزاد معتقدم ولی وقتی وارد شدم این ذهنیت شکست و دیدم اشتباه کردم. باور کنید که اگر به عهدهی ذهنیت من بود نمیآمدم. ولی حالا فکر میکنم که چه خوب شد که اتفاق افتاد؛ و من با این مسئله برخورد کردم. وقتی هم که با مینو و بچهها برگشتیم تا یک هفته باید روی خودم کار میکردم تا بتوانم به خودم مسلط بشوم. اما چون این فاز را گذراندهام الان میگویم خوب شد که رفتم. البته قبلاٌ اگر قرار بود آزادانه این کار را بکنم، امکان نداشت که بروم.
آرش: شما در نوشتهی خود گفتهاید که من پلی زدم که راه برای شرکت بقیه تواب ها در چنین کنفرانس هایی باز شود.
نوبری: بله درست است و امیدوارم این طور باشد. فراخوان من بعد از سمینار هانوفر در فوریه منتشر شد. متأسفانه از بچههای چپ، مثل سیامک بعد از خواندن بیوگرافی من، رابطه خود را با من قطع کردند. برخوردهای بسیار ناحق و غیر عادلانه در بعضی از مجامع با من گردید.
آرش: چرا زمانی که از شما خواستند کنفرانس را ترک کنید برای این که عدهای از بچهها دچار تشنج شدهاند، این کار را نکردید؟
نوبری: چرا باید ترک کنم. مگر آنها مرا درک کردند که من آنها را درک کنم. صبر کنید. یک سوزن به خودتان بزنید و یک جوالدوز به دیگران. شصت نفر بدون این که همه چیز را بدانند ریختن سر من. مثلاٌ سر بنفشه، که من اصلاٌ رابطهای با او نداشتم و فقط به عنوان یک هم زندانی قیافهاش برایم آشنا بود، این همه حرف زدند. همه نارواییها را در حق من کردند و حالا باید از سمینار هم خارج شوم. شصت یوروی مرا با پول بلیطام را میدادند و آنوقت از من می خواستند تا سالن را ترک کنم.
آرش: برگردیم به چند مرحله قبل. آنجایی که گفتید حاج داود رحمانی به گذشتهی خودش برخورد کرده و گفته که من به بهشت نخواهم رفت.
نوبری: این جمله را گفت
آرش: چند دقیقه قبل هم مطرح کردید که دوست دارید به هر چیزی که میرسید، دیگران هم به آن برسند.
نوبری: ولی نه با زور
آرش: در واقع شما یک چنین روحیهای دارید. شما با این روحیه زمان مارکسیست بودن خود را شلاق کش به نقد کشیدید و شدید زینب. یعنی به دورانی رسیدید که انسانی رئوفتر و لطیفتر شدهاید. و حالا هم مطرح میکنید که دیگر زینب نیستید و از این دوران گذشتهاید و به عشق آزاد رسیدهاید. چیزی که باید با خودتان حلاجی کنید اینست که، شما آدم عادی متفاوت نیستید. هیچ وقت به یک مسلمان حزبالله طرفدار رژیم نمی توان گفت که تو چرا از لاجوردی دفاع میکنی. مسلمان است و اعتقاد دارد. از اسلام دفاع میکند و کفار را باید نابود کند. ولی شما یک پیش زمینهای داشتهاید که آن را رد کرده و شدهاید توابِ زینبی و بعد بدون این که زینب را بزنید شدهاید طرفدار عشق آزاد. خوب حالا که زینب بودن را دیگر قبول ندارید، چرا به دوران زینب بودن خود نگاه نمیکنید؟! چه رابطهای است بین انسانیت و لطافت با جنایت و کشتار و زندان و قتلعام در دوران زینب بودن؟ آیا نباید آن دورهی پر از جنایت را هم محکوم کرد؟
نوبری: من اصلاٌ به جایی رسیدهام که دیگر نمیخواهم گوش بدهم که در دنیا کی شکنجه میشود و چه کسی زندانی میشود و حتا اخبار را هم گوش نمی دهم که کجا زلزله آمده. تنها نگاه میکنم کجا به حد توان میتوانم بیست یورو یا کمتر یا بیشتر کمک کنم. نمیخوام بدانم که کی، کی را کُشت. توان من دیگر به این چیزها نمی رسد. نه سیاسی هستم و نه ایدئولوژی دارم. آنوقت هم که زینب بودم ایدئولوژی نداشتم. الان هم به قول شما ختنه سیاسی شدم که ده سال طول کشید. من اگر امروز در همین اطراف خودم بتوانم دو تا کار مثبت بکنم، خیلی هنر کردم و راضی هستم. نه میخوام بدونم احمدی نژاد آمده و چی میگه و نه آقای بوش و دیگران. چون کاری از دست من ساخته نیست. هر چند که خیلیها میگن که هنوز شعرهای من رنگ و بوی کمونیستی دارد. خوب این بخشی از وجودم بوده و مگر میشود یک شبه بعد از آن همه خواندن چه باید کرد و دیالکتیک و مبارزه طبقاتی و این جور چیزها و یک مرتبه گفت خداحافظ. اگر هم بگویم در ضمیر ناخودآگاه من باقی است و عمل خواهد کرد، همینطور از دوران زینب بودنم. کوری که بینا شد دیگر نمیتواند دوباره برگردد به دوران کوری.
آرش: شما در نوشته خود مطرح میکنید که حاج داود و شرکایش برای این ما را به تابوتها میفرستادند که زندان را آرام نگه دارند.
نوبری: از روی نوشتهی من بخوان
آرش: «برای اونها مهم این بود ما دست از مبارزه برداریم ضد آنها نباشیم». امروز از درون خود حکومت هم میگویند در آن دوره جنایتهایی اتفاق افتاده است.
نوبری: کجا من انکار کردهام؟
آرش: میگویند که آن جنایت محصول شرایط روز بوده و امروز شرایط تغییر کرده است. یعنی آن ها هم به جنایتی که اتفاق افتاده معترفند ومثل شما معتقدند که هرکس قدرت داشت می کشت! شما آگاهانه حد فشار را پایین می آورید تا به توجیه آن برسید که این دگردیسی اتفاق افتاده در شما، محصول فشار زندانبان نبوده بلکه نتیجه بایکوت و عوامل دیگر از جمله سیاست اشتباه سازمان های سیاسی بوده این تفکر مقصر تراش شما عملا به دفاع از سیستم جنایت منجر می شود هر چند بگویید که به برخی از آن ها انتقاد هم داشته اید چیزی را حل نمی کند
نوبری: هفتاد و پنج صفحه گزارش من نقد این سیاستهای رژیم بوده که امیدوارم روزی اینها علنی بشود. من زمانی که با بازجویم حرف می زدم- برادر جواد- میگفت اگر تجربهای که الان داریم زمان 59 داشتیم، آن کارها که در آن روز کردیم امروز نمیکردیم. من که اینها را انکار نکردم.
آرش: ولی انکار میکنید.
نوبری: من با زبان خودم می گویم انکار نمیکنم شما می گویید انکار می کنم!
آرش: شما جواد باز جو را هنوز برادر خطاب می کنید. با یک واژه مهربانانه.
نوبری: برای این که در آنروزها این گونه مطرح میکردیم امروز نه برادر را قبول دارم و نه رفیق را.
آرش: شما تا به حال کسی را شکنجهی فیزیکی دادهاید
نوبری: شما چیزهایی رو برای خودتون درست کردید که واقعی نیست. من کسی رو شکنجهی فیزیکی ندادم ولی امروز قبول میکنم که آزار و اذیتام به دیگران رسیده و چیزی کمتر از شکنجه فیزیکی نبوده است. ولی باور کنید که بدترین شکنجهها را توانستم در آن دو سالی که سر موضع بودم تحمل کنم؛ از شلاق و مشت و لگد تا قپانی و در دهانم چیز فرو کردن و در تابوتها نشاندن؛ ولی آن چیزی که بدتر از همهی اینها بود بایکوت بچهها به خاطر محکوم نکردن علی شوهرم بود. زمانی که از تابوتها حرف میزنم دردناکتر از دوران بایکوت نیست. جلسه تشکیل دادند فقط برای یک جمله. از فردا وقتی میرفتم سلام میکردم همه رو برمیگرداندند.
برای نمونه یکی از دوستهای خود من به نام پروین که از بچههای مقاوم کومله بود و برای من اسوه بود- تنها کسی بود که در دوران بایکوت که حاضر نشدم علی را خائن بدانم، منو بایکوت نکرده بود- وقتی در زیر شکنجههای حاج داود و تابوتها تواب شد. روزی منو بردن توی اطاق تا کسی با من حرف بزند، در رو که باز کردم پروین را دیدم که با چادر مشکی و مقنعه نشسته است. برام کافی بود. چون در آن موقع سرموضع بودم از هر شکنجهی فیزیکی دردناکتر بود. من میفهمم آدم هایی که بعداٌ داوطلبانه بالای سر آنها رفتم امروز چه حالی دارند.
آرش: احساس می کنیم در شما نکاتی وجود دارد که شاید این بحث و مصاحبه-حتا بسیار کم- بتواند تلنگری باشد به خودآگاهی شما و به جایی برسید که احساس کنید که استنباط شما از مسایل شخصی خودتان به گونهای بوده که فکر کردهاید معمولی است و بردهاید درون جامعه، ولی باعث شدهاید که دیگرانی را زجر بدهید در واقع به گونه ای باعث شکنجهی روحی دیگران شده اید؟!
نوبری: من به این مسئله آگاه هستم و قبول دارم
آرش: همانطور که خود شما هم قبول دارید، تغییر منطقی در یک روند طولانی صورت میگیرد. ولی شما در یک روند نسبتاٌ کوتاه و آن هم در زیر شدیدترین فشارهای روحی روانی حاج داود، به پذیرش زینب بودن رسیدید. و حاضر شدید که هم سازمانیهای خود و زندانیان مقاومی مثل بنفشه را در تابوتها شکنجه روحی بدهید و تازه فکر هم میکردید و می کنید که آنها را ارشاد کرده اید.
بزرگترین شکنجه برای بنفشه زمانی است که هنگام مقاومت در دستگاه جهنمی حاج داود، شما بالای سر او میرفتید تا او را هم مثل دیگران ارشاد کنید.
نوبری: من به این خودآگاهی رسیدهام که این کارهای من شکنجه بوده است. قبول دارم.
تازه بالای سر بنفشهها رفتن در مقابل کاری که من بعداٌ انجام دادم چیزی نیست. الان فکر میکنم من از خواهر شوهرم حاضرم صدبار معذرت خواهی کنم! چرا که بعد از آزادیام یک روز او را نزد بازجویم بردم تا برای او توضیح دهد که اعدام علی بی سبب نبوده است. بازجویم گفت که در پرونده علی، اسلحه وجود داشته و اعدام او اجتناب ناپذیر بوده است. من این را علناٌ اقرار میکنم که اشتباه بود و این امر شکنجهی سختی برای خواهر شوهرم سیاره بوده که از طرف من چنین کاری انجام شود، هر چند که گفت هنوز باور ندارد. من این عمل را از نکات منفی و ناپخته دوران زینب بودنم میدانم؛ و علناٌ اقرار میکنم که اشتباه کردم و امیدوارم که این نوشتهی مرا سیاره هم بخواند. در ضمن باید بگویم خانواده علی بعد از آزادی من، علیرغم اصرار و خواهش من، قاطعانه در مقابل تغییر نامم ایستادند و هرگز حاضر نشدند که مرا زینب صدا کنند.
ولی دلم میخواد اینجا به نکتهای هم اشاره کنم که بعضی از مواقع عمداٌ لج هم میکنم مثلا در سمینار 60 نفر سر من ریخته بودند و خبر یک کلاغ چهل کلاغ تا به آخر سالن برسد، من شده بودم تیر خلاص زن. تازه گزارش75 صفحه ای و ماجرای آن دو نفر را خودم طرح کردم که بعدا سارا و بقیه علیه من به کار بردند اگر خودم نمی گفتم کسی نمی دانست. برای همین خیلی سوخته بودم و در آنجا لج کردم و گفتم که عاشق شکنجهگرم و حاج داوود بودم.
آرش: شما که بعضی از این مسائل را قبول دارید چرا حاضر نیستید با صدای بلند به اشتباه خود اقرار کنید و در آینده دست به افشای تاریکخانهی تواب سازی رژیم اسلامی بزنید؟ فکر نمی کنید طرح یک چنین مسئلهای به طور آگاهانه، به شما کمک خواهد کرد؟
نوبری: دو تا عامل در رسیدن به این خودآگاهی به من کمک خواهد کرد. مینو هم که ضد جمهوری اسلامی است در پر کردن نوارهای خاطرات من، مرتب با هم کلنجار می رفتیم و نمیتوانستیم با هم ارتباط برقرار کنیم. چون اون از موضع ضد جمهوری اسلامی برخورد میکرد و من از موضعی که دیگر این حالت را نداشتم، چون اصولاٌ از سیاست بدم میآد. این دو عاملی که گفتم یکی توان من است که انسان توانمندی نیستم. الان اینجا که با شما چپیها نشستهام خیلی خوشحالم. منی که تا دو سال قبل نمیتوانستم به مجامع ایرانیها بروم و نمیتوانستم ایرانیها را تحمل کنم، حتا از نوع حرف زدن پدر مادرم در پای تلفن عصبی میشدم و دکترم به من گفته بود که جواب نده؛ و سه چهار سال اولی که اینجا بودم، با ورزش و طبیعت خودم را سرگرم کردم با این که 7 بارهم بستری شدم، روی خودم کار کردم. چیزی که دکترم به من گفته بود این بود که تمام اون سالهای سیبا و زینب و زیبا به تو تعلق دارند و تو یک روزی باید با آنها روبرو بشوی. من کلمه زندان را نمیتوانستم بشنوم. ولی بخاطر اتفاقاتی که در بیرون برایم افتاده، زندگی در زندان برایم بهتر بوده است. این که در وحلهی اول توانمندی خودم است. باید اول میرسیدم که با این مسئله برخورد کنم. و میفهمم که این ضعف من بوده. برای همین یواش یواش اول با افغانیها رابطه گرفتم و بعد با بهاییها. بعد که به مجامع ایرانی در هامبورگ آمدم هر شعری که میخواندم حس میکردم که یک امتحان است. ولی محافل سیاسی یکی از چیزهایی بود که همیشه فرار میکردم و نمیخواستم که با آن روبرو شوم. پارسال وقتی با مینو شروع کردم گفتم که میترسم ولی دلم میخواد که شروع کنم. حالا فکر میکنم علیرغم این که آگاهانه نبوده، ولی خوب شد که رفتم. برای خود من دستآوردهای زیادی داشت زیرا مسائل زیادی را که من سالها به زیر برده و پنهان کرده بودم بیرون کشید. من با انبوهی چیزها روبرو بودم خصوصاٌ در دوران زینب بودنم. پنج سالی در زندان بودم آن هم به شکلی که همه شاهد بودند. دو سال و نیم سرموضع و دو سال ونیم تواب. و اگر روزی بتوانم دنیای توابها را بازکنم آنوقت میبینید که چه دنیایی در آنها بوده. یا رابطهای که با بازجوی خودم برقرار کرده بودم. و گزارشی که از نظرات خودم برای آنها مطرح کردم و امیدوارم روزی روشن شود که این چه نوع گزارشی بوده. شوهر من علی همه چیزها را گفته بود و چیزی نمانده بود که پس از گذشت دو سال من بیان کنم. هر چند که به خاطر...
آرش: یکی از زندانیان زن روایت دیگری را مطرح میکند. و معتقد است که شما همسرتان علی را لو دادهاید!!
نوبری: من که سر موضع بودم و به خاطر محکوم نکردن علی یک سال و نیم تحریم بچهها را که بدترین شکنجهها برایم بود، تحمل کردم. متأسفانه علی نیست که خودش شهادت بدهد. و ای کاش من علی را لو میدادم تا او زودتر دستگیر میشد و در آن صورت مطمئناٌ اعدام نمیشد.
عامل دوم این است که باید به طور واقعی به یک آگاهی سیاسی برسم که لازمه برخورد با این مسائل است. بارها از من سئوال شده بود که نظر تو راجع به رژیم، شکنجه، زندان، اعدام چیست؟! من سکوت میکردم. من اگر کسی دو بار تعارف کند که قهوه خود را بخورم، عصبانی میشوم. میگویم که تو قهوه را ریختهای، من دلم بخواهد میخورم. دو بار لازم نیست که بگویید. چرا که از فشار بیزارم. و به هیچ کس نباید این فشار را آورد. چه فشار جسمی و چه فشار روحی. انسانها باید در یک فضای آرام به چیزهای جدید برسند. غیر از این، نوعی شکنجه است. و در رابطه با این که بخواهم یک دیدگاهی پیدا بکنم و این رژیم را نقد بکنم و اعمال غیر انسانیاش را برملا کنم،
زمانی که سیاسی و کمونیست بودم، و مرتب سخنرانی و مقاله مینوشتم، حاضر بودم که پدر خودم را به عنوان بورژوا محاکمه کنم. ولی امروز توان و درک این را ندارم و حاضر نیستم بدون این که بتوانم به یک آگاهی درست برسم، چیزی را مطرح و یا کسی را محکوم کنم.
آرش: شما که امروز به این دستگاه فکری جدید رسیدهاید آیا با شکنجه و آدم کُشی مخالفید ؟! آیا با زندان و اعدام مخالف هستید؟!
نوبری: بله امروز مخالف هستم و زمان زینب بودنم هم مخالف بودم.
آرش: چرا شما که مطرح میکنید مخالف هستید، حاضر نیستید با نگاه امروزتان، رژیمی را که از فردای انقلاب دست به کشتار و جنایت زده و در طول این 28 هشت سال غیر انسانیترین اعمال فاشیستی را بر مردم ایران روا داشته- و خود شما نمونهای از جنایت رژیم هستید و ربطی به مارکسیست بودن شما ندارد- و هم چنان به جنایات خود ادامه می دهد را، محکوم کنید؟
نوبری: اگر قرار باشد که این کار را بکنم باید یک تحلیل سیاسی ارائه بدهم، که توان این کار را ندارم.
آرش: شما دارید آگاهانه فرار میکنید!
نوبری: در آن موقع هم که مارکسیست بودم کشتارهای استالین را توجیه میکردم.
آرش: ما متوجه آن روز شما هستیم. ولی امروز شما ربطی به استالین ندارد زیرا شما این دوره را رد کردهاید و به جهان بینی جدید رسیدهاید.
نوبری: برای همین است که امروز جمهوری اسلامی را قبول ندارم. اصلاٌ دولت را قبول ندارم زیرا معتقدم لازمه دولت سرکوب است. چه لنین چه خمینی.
آرش: خارج از ارادهی ما و شما دولتی وجود دارد که بیست و هشت سال است که با جنایت و آدم کُشی به حکومت خود ادامه میدهد و خصوصاٌ در دههی 1360 قتلعامی را در بارهی زندانیان سیاسی سامان داده است که در تاریخ بشریت بینظیر است. حال سؤال ما از شما این است که شما یک چنین دولتی را محکوم و افشاء میکنید یا نه؟
نوبری: البته که محکوم میکنم ولی به طور مشخص روی ایران متمرکز نمی شوم و به طور کلی دولت را محکوم میکنم. البته زمانی که دولت را قبول داشتم، با زندان مخالف نبودم و تنها مخالف روشهای غلط بودم و به روشهای فرهنگی اعتقاد داشتم.
آرش: خانم نوبری، شما یک سری عوامل را پشت سرهم بدون توضیح اصلی میشمارید: بچهها منو بایکوت کردند، حالتها چنین بود و علی چنین بود، ولی آن عامل اصلی، چیزی که دلیل اصلی فشار به ذات آدمها بوده - دستگاههای آدم خُرد کنِ اسلامی- ماست مالی می کنید؟!
نوبری: اگر چنین بوده پس چرا من در آن زمان این روشها را در همان گزارش هفتاد صفحهای نقد کردم؟!
آرش: خانم نوبری، باز تکرار میکنم: شما امروز به عنوان زیبا نوبری که تمام این مرحلهها را رد کردهاید، وقتی میگویید که قبول دارم جنایت بد است، شکنجه بد است، اعدام بد است، حتا مطرح میکنید که اگر کسی را شکنجه روحی هم بدهند بد است؛ و قبول میکنید که به عنوان یک ابزار روحی، رفتهاید بالای سر بچهها و شکنجه دادهاید، و...
نوبری: من در آن لحظه این کار را کردم زیرا احساس میکردم که نباید این آدم در آن لحظه در آنجا بنشیند و به نوعی شکنجه شود.
آرش: خانم نوبری، ما میفهمیم که شما به کاری که در دوران زینب بودن میکردید ایمان داشتید. باور داشتید که زینب هستید، قرآن سر میگرفتید و قصد تحول در بین توابها داشتید و تقریباٌ اگر هر کاری را از شما میخواستند انجام میدادید و معتقدیم که تظاهر نمیکردید. ما به عنوان روزنامهنگار آمدهایم گفتههای شما را منعکس کنیم، حالا که به این مرحله سوم رسیدهاید و قرار است که هم از مارکسیست بودن و هم از زینب بودن نفرت داشته باشید. سئوال ما از شما این است که شما به عنوان کسی که ادعا می کنید انسان آزادی هستید، انسان مدرنِ امروزی با جهان بینی مدرن، این رژیمی که شکنجه داده، زندانی کرده، اعدام کرده، وانسانهایی نظیر شما را به تابوت های هویت کُش فرستاده، چه لقبی میدهید؟!
نوبری: من سکوت میکنم. چرا که هنوز نمیدانم چه باید بگویم. روزی یکی از خانمها در جامعه زنان هامبورگ گفت که 12 بار در زندان به او تجاوز کردهاند و باید رژیم را افشاء کرد. من گفتم چون ندیده ام و به من هم تجاوز نشده نمی دانم. شما میتوانید بروید و افشا کنید.
آرش: مسئله بر سر افشاء کردن نیست. شما در صحبت قبول کردید در کنفرانس شرکت کردهاید و قبول کردید که این حرکت شما برخی از زندانیان سیاسی مقاوم را زجر داده و حتا پذیرفتید که شکنجه تنها فیزیکی نیست و در مواردی شکنجه روحی سخت تر و شکنندهتر از شکنجهی فیزیکی است و میپذیرید که شما این شکنجه روحی را دادهاید!
نوبری: بله، ولی به خاطر این که در آن شرایط اجتناب ناپذیر بوده است
آرش: اگر هم حرف شما درست باشد! بحث آن شرایط نیست. چرا که در آن دوره شما مسلمان بودهاید و احتیاج به توضیح نیست و اگر از شما میخواستند که تیر خلاص هم بزنید، شاید دست به چنین عملی هم میزدید. شاید هم شانس یار شما بوده که به خاطر شرایط روحی و فیزیکی که داشتید، از شما نخواستهاند تیر خلاص بزنید!!
نوبری: تیر خلاص را نمیزدم. نمیدانم شاید هم میزدم شاید! نه نمیدانم.
آرش: البته امروز می توانید بگویید نه، ولی شما چنان ایدئولوژیک بودید که حتماٌ دست به هر کاری می زدید. اما سئوال امروز این است که شما با دیدی که امروز دارید به آن جنایتها چگونه نگاه میکنید؟ آیا دستگیری، شکنجه، اعدام آنها را محکوم میکنید یا نه؟
نوبری: من الان شکنجه و اعدام و زندان را محکوم میکنم و زندان و شکنجه و اعدام رژیم جمهوری اسلامی را هم محکوم میکنم. ولی در مقابل محکوم کردن سیستم، سکوت میکنم. زیرا می خواهند با محکوم کردن سیستم منو به مبارزه با رژیم بکشانند که من نمیخواهم با هیچ جریانی مبارزه کنم.
آرش: مگر همه کسانی که جمهوری اسلامی را محکوم میکنند و با سیاستهای انسان خُرد کن آن توافق ندارند، مبارزه علنی میکنند؟
نوبری: خوب، منظورتان چیست؟
آرش: خانم نوبری: توجه کنید کسی که شکنجه را محکوم میکند، نمیتواند شکنجهگر را محکوم نکند! مگر ریگی به کفش داشته باشد. شما با اعدام مخالف هستید ولی در بارهی کسی که اعدام میکند سکوت میکنید. در واقع اگر درست متوجه شده باشیم شما، شکنجه را محکوم میکنید، اعدام انسانها را محکوم میکنید، و با زندان موافق نیستید، اما دستگاه حکومتی که از بدو تولداش مرتکب همهی این فجایع شده، سکوت میکنید.
نوبری: فعلاٌ سکوت میکنم.
آرش: شما از زمانی که به آلمان آمدهاید تا به حال، مأمورین امنیتی رژیم جمهوری اسلامی ایران، و یا کارمندان سفارت، با شما تماسی داشتهاند؟
نوبری: متأسفانه نه. حتا بیوگرافی خودم را فرستادم به سفارت. ولی محل نگذاشتند.
آرش: در رابطه با این که می گویید متأسفانه با من تماس نگرفتند؛ میدانید که حکومت های توتالیتر و سرکوبگر به خصوص از نوع ایدئولوژی و واپسگرای مذهبی، همیشه انسان ها را به عنوان لوازم یک بار مصرف، استفاده می کنند.
نوبری: مانند سازمان سهند که من عضو آن بودم، یک بار تماس نگرفتند. بعد از پنج سال زندان! چرا این ها را نمی گویید. سگ زرد برادر شغال است. هر دو تای این ها سرکوبگرند.
آرش: ولی انسان های بسیار بسیار معتقد و ایدئولوژیک، زمانی که تاریخ مصرفشان در گردونه قدرت به پایان می رسد، مانند لاجوردی، کنار گذاشته می شوند. و این تجربه ی تلخ تاریخ همه نظام های سرکوب است.
نوبری: همین کار را هم با من کردند و هر دوی آن ها منو کنار گذاشتند. چرا در اول گفتم که از آمدن شما بسیار خوشحال شدم؟ با خودم گفتم بازم دم بچه های چپ گرم که منو آدم حساب کردند.
آرش: شما فکر می کنید در رابطه با این که سفارت رژیم اسلامی شما را تحویل نگرفته، ظلمی نسبت به شما شده است؟
نوبری: آره، آره ظلم بزرگی کرده. تاریخ مصرف ام تمام شده. مثل سازمان سیاسی ام سهند، که استفاده کردند و بعد کنار گذاشتند!!
آرش: یعنی شما فکر می کنید اکنون به عنوان یک مهره سوخته برای مأموران اطلاعاتی رژیم در خارج از کشور هستید؟
نوبری: اصلاٌ از زمانی که به خارج آمدم آن ها با من تماس نگرفتند و منو آدم حساب نکردند و اهمیتی هم به من ندادند. حتا زمانی که تواب شدم هم به من اهمیت ندادند. حال به هر دلیل شاید به این خاطر که حالت های هیستریک و غش داشتم. اما به صورت فردی، چرا، چون شوهر دوم من جمال شیر محمدی، عضو سپاه پاسداران بود. این فرد وجود خودش را برای من گذاشت و شغل اش را در سپاه از دست داد، زیرا به او می گفتند اگر با این زندانی- نمی گفتن تواب- ازدواج کنی از سپاه اخراج خواهی شد. و اخراج شد. من با این که تواب شده بودم باز منو قبول نداشتند.
آرش: شما در رابطه با این مسئله ی بخشش که امروز مطرح می کنی که شکنجه گر خودتان را بخشیدید. البته این حق شماست. ولی آیا شما این حق را برای افرادی مثل بنفشه قائل هستید که شکنجه گر خود را نبخشند. شما که لباس پوشیدن بچه ها در سمینار آزارتان می دهد وشما که دوره بایکوت را بد تر از تابوت میدانید وقتی بالای سر بنفشه و نازلی پرتوی رفته اید و خود شما قبول کردید که این کار برای اونا یکی از بدترین شکنجه ها بوده؛ آیا حق می دهید که بنفشه و نازلی شما را نبخشند. به عنوان یک انسان دموکرات که مدعی هستید امروز به آن رسیده اید؟
نوبری: آنها آزادند که مرا ببخشند یا نبخشند.
آرش : شما ضمن محکوم کردن شکنجه و زندان و اعدام، تا حرف حکومت آدمکشان به میان میاید، بحث را بر می گردانید به دوران مارکسیست بودنتان و این که مارکسیست ها بدتر و دیکتاتورتر هستند. به نظر من علیرغم این که شما مورد بی مهری رژیم اسلامی قرار گرفته اید- چه آگاه باشید و چه آگاه نباشید- یکی از بهترین مهره هایی هستید که رژیم ایران بدون آن که برای آن بودجه ای خرج کند، بهترین مدافع و مبلغ جمهوری اسلامی برای پاشیدنِ گرد فراموشی بر روی بیست و هشت سال جنایت و کشتارِ دگراندیشان در ایران، هستید.
نوبری: نه من مدافع نیستم، سکوت می کنم. شما میتوانید هر نظری که دوست دارید داشته باشید. به هر حال این واقعیت من است.
آرش: خانم نوبری: جمهوری اسلامی ایران با تمام امکانات سیاسی، مالی و امنیتی خود تلاش می کند که روی این کُشتار بزرگ خود، گرد فراموشی بریزد؛ و سکوت در مقابل یک چنین جنایاتی، همدستی با جنایتکار است. شما انسان معمولی نیستید که از مسائل بی خبر باشید و یا در خارج از کشور، زیر فشار رژیم نیستید که سکوت کنید. سکوت شما به عنوان یک تواب، که خود محصول همین جنایات رژیم است، و می پذیرید که شکنجه روحی هم داده، یک عمل سیاسی است. و..
نوبری: بله می پذیرم که شکنجه روحی داده ام
آرش: ... و حالا این زینب دیروز و زیبای امروز که به عشق آزاد رسیده و حاضر نیست که آزاراش به کسی برسد، قبول ندارد که باید آن دستگاه مرگ و شکنجه را محکوم کرد!!
نوبری: آیا شما می خواهید من هم مثل دیگران بگویم که در زندان به من تجاوز شده است؟ من میگم به من نشده. به دیگران که شده بروند افشا کنند. وقتی که به من خوبی کردند چرا نباید آن را مطرح کنم. و این در رابطه با خودم است و نه با دیگران. من اگر آدم رژیم هستم کاش یک تشکر از من بکنند. یک بار من به سفارت گفتم: بروید روی این سایت ها و مطالب مرا بخوانید و یک بار بگویید این زیبا کیست؟ تا من دلم خوش باشد. تلفن مرا هم که دارید. کاش یک دستخوشی به من می دادند.
آرش: شما چطور سیل عظیم کشته شدگانِ حکومت اسلامی را می بینید، ولی باز مطرح می کنید که چرا سفارت به شما دستخوش نداده است؟! این همه کشته، این همه زندانی، این همه تواب، چرا شما حداقل به حرمت انسان که مدعی رسیدن به آن هستید وفادار نیستید؟ شما که مدعی هستید انسان مدرنی شده اید، آیا انسان مدرن طرفدار شکنجهگر و جانی میشود؟! و یا چشم خود را بر روی اعمال غیر انسانی جانیان میبندد؟
نوبری: من شاید روزی به جایی برسم که به همه ی این چیزها فکر کنم. ولی الان در شرایطی هستم که توان فکر کردن به این همه مسائل را ندارم.
آرش: خانم نوبری، بگذارید نکتهای را به شما بگویم، شما با خودتان تعیین تکلیف نکردهاید. شما یک بهم ریختگی تحلیلی در ارتباط با خود دارید. آن موقع که چپ بودید، خود را سرموضعی میدانستید، زمان زینبی هم سرموضعی بودید و حالا هم که در خارج هستید باز مطرح میکنید که فکر نکنید که من دوباره میخوام تواب بشم. اگر قرار باشد تواب بشوم، اول باید شماها را بزنم. در واقع تهدید در کلام؛ منیت و خودخواهیِ بیمارگونه. شما همه جا میزان را خودتان می گیرید؛ اگر من مقاومت کردم بقیه هم باید مقاومت کنند آنجا که کم می آورید چون حد خود را می دانید همه باید ببرند. حالا هم لابد به عشق آزاد رسیدن، ایده ایست عمومی و فراگیر. حد مقاومت شما نیستید که بعد از چهار ماه تواب می شوید بنفشه هم نیست که بعداز نه ماه از تابوت سربلند بیرون میآید. حد در انسان ها متفاوت است و شما به لحاظ منیت وجودیتان همه جا خودتان را میزان و حد، ارزیابی کرده اید. شما که با جنایت توافق ندارید چرا سکوت میکنید؟ شما سندی هستید از یک زخم باز که جمهوری اسلامی در تن جامعه ایران تزریق کرده است. اگر این زخم باز به آن حدی نرسد که تمام آن چیزی که در کارخانهی تواب سازی رژیم اسلامی اتفاق افتاده روایت کند، هنوز بر پیکر جامعه سنگینی میکند. و ما برای این به اینجا آمدیم که طرح بحثی داشته باشیم در رابطه با یکی از فجیعترین جنایتهایی که در ارتباط با دگردیسی انسانی اتفاق افتاده است. ما قصد محاکمه و قضاوت در مورد شما را نداشته و نداریم.
نوبری: شما معتقدید با یک فردی که به هم ریخته است و خودآگاه و یا ناخودآگاه با ایده هایی که دارد- کاری نداریم که این ایده ها از کجا ناشی میشود- بهترین مهره برای تأیید رژیم سرکوبگر اسلامی است، با کسی که در واقع قربانی یک سیستم است، چگونه باید برخورد کرد؟
آرش: ما از طرف نشریه آرش که به خانوادهی چپ ایران تعلق دارد- همان چپی که شما مرتب به آن حمله میکنید- به اینجا آمدیم تا بگوییم با درد و زخم شما آشناییم؛ زخمی که زده اید و زخمی که خود بر تن دارید. و از آن پیشتر زخم زنندگان را که در کارخانه های آدم کشی شان انسانیت را مجروح کرده اند می شناسیم . ما نه روانکاو هستیم و نه تراپوت؛ تنها میخواستیم فرصتی ایجاد شود تا شاید پرده از جنایات زخم زنندهی اصلی کنار رود.
نوبری: این خوشحالی من است که شما آمدید و با من حرف زدید. ولی الان یک مقاومتهای شدیدی در من است که محصول سالهاست. همان طور که میبینید حتا کلماتی که به کار میبرم بیشتر از دوران زینب بودنم است و شما راست میگویید. و حتا امروز رسیده ام به این که من روزی که به سمینار رفتم بچهها را آزار دادم و یا در مورد شکنجه روحی که قبول دارم این کار را کردهام. و شاید در آینده همین برخوردها به من بیشتر کمک کند.
آرش: در مورد برخورد با شما هم، بیشتر از هر کس خود شما هستید که میتوانید به خود کمک کنید. کمی بیشتر فکر کنید. به همان نشاندن شما در تابوتها!! روزهای اول فشار و کتک و بیخوابی و بعد هم سکوت. یک سکوت مرگبار.
نوبری: آره من در این دوره رفتم تو خودم و همین به من کمک کرد.
آرش: این تابوتها اصلاٌ برای همین بوده که پس از فشار زیاد وادار به سکوت کنند، تا شما را ببرند به تهی کردن از حرمت انسانی در درونتان و سپس بازنگری گذشته. در این بازنگری با شما کاری کردند که به گذشته برگردید و عامل تمام بدبختی هایی را که اکنون میکشید را در گذشته پیدا کنید؛ و آنگاه گذشته را بزنید و نقد کنید و دستگاه فکری جدید را که همان اسلام عزیزشان است، قبول کنید. اما بنفشه همان مراحل اول شما را گذراند و 9 ماه دوام آورد. او در مرحله اول تشخیص داد که آنها قصد دارند حرمت انسانی اش را از او بگیرند.. برای همین مقاومت کرد. و به دستگاه انسان خُرد کن، نه گفت.
نوبری: ما دو انسان متفاوت هستیم. من الان به قدری ناز نازی شده ام که با کوچکترین حرکت همه را لو میدهم. الان با یک تکان دست، همه چیز را می گویم. من الان نه مقاومت را قبول دارم و نه می توانم مقاومت کنم. به نظر شما هم الان من یک انسان خرد شده و متلاشی هستم! شما در تحلیل و فکر کردن خود آزاد هستید.
آرش: زندان حکومت اسلامی با شما چنان رفتاری کرده است که شما باورتان شده است که از اول یک زینب واقعی بودهاید. همان حاج داوودی که شما از او به خوبی یاد میکنید، با شلاق و تابوت و سکوت، چنان کرده که شما باور ندارید زینب شدن شما، محصول شکنجه و شلاق و فشار روحی روانی بازجویانِ زندان جمهوری اسلامیست. چرا؟
نوبری: میدانم. در دو سه نواری که با مینو پر کردیم میخواست به من بقبولاند که تواب، محصول فشار سرکوب است من معتقدم فشار و سرکوب یکی از عوامل است؛ تواب شدن محصول عوامل مختلفی است.
آرش: شما فکر میکنید که جامعه تبعیدی چه برخوردی باید با شما داشته باشد و شما در مقابل چه برخوردی باید با آنها داشته باشید؟
نوبری: من به سوی آنها رفتم؛ البته ناخودآگاه، به این سمینار رفتم. من پدیدهای بودم که روزگاری از خود این ها بودم. با وجود این که عمداٌ به سمینار نرفته بودم، با اینها روبرو شدم. حق این بود که اینها منو بپذیرند. علیرغم این که دیدگاههای من مورد پسند آنها نیست، منو همان طور که هستم به پذیرند. حتا اگر یک توابی تیرخلاص زن بوده، بگذارید که پیش شما بیاید. امروز که شما میدانید که او به چه دلیل تیرخلاص زن شده، حالا که به طرف شما آمده و میخواهد حرف بزند او را بپذیرید. برخوردی کنید که بیشتر به طرف شما بیاید. کاری نکنید که مقاومت در اونها ایجاد بشود.
انتظار من این است که جامعه روشنفکریِ چپ و راست، با ما توابها جدا از هر دیدگاهی که داریم، برخورد انسانی و آگاهانه کنند و به درون توابها بروند تا دنیای آنها را بشناسند؛ بدون ترحم و برخورد از بالا. برای آنها ارزش قائل شوند. امروز که شما با من نشستید، احساس میکنم که علیرغم موضع مخالف و مرزبندی قاطع شما با دیدگاههای من، برخورد انسانی و ارزشگذارنده دارید. حتا میتوانم بگویم که در یک حالتی، برای من جنبهی تراپی هم دارد.
آرش: ببینید خانم معمار نوبری: رژیم اسلامی طی سالها دست به قتل عام دگر اندیشان زده و هزاران نفر را اعدام کرده، خانواده هایی را متلاشی کرده، انسان های مبارزی را زیر شکنجه های طاقت فرسا، خرد و متلاشی کرده است و حتا وادار به زدن تیرخلاص به رفقای خود. خانواده این قربانیان، شما و امسال شما را در دورهای همدست رژیم اسلامی میدانند؛ حال سئوال ما این است که انسان خُرد شدهای مثل شما چه وظیفهای در مقابل جامعه دارد؟ چه برخوردی باید با جامعه روشنفکری داشته باشد؟
نوبری: من این نفرت خودم را خیلی کم کردم و آمادهام که بیام و حرفهایم را بزنم و در شناخت چیزهایی که اینها میگویند کمک کنم. ولی اگر از من بخواهند که موافق نظر آن ها را بگویم، نمیتوانم قول بدهم. ممکن است نظر شما را که امروز حرف زدید یک سال دیگه یک ماه دیگه یا یک ساعت دیگر جرقه ای در ذهنم بزند و بگویم راست میگفت. سئوال اینها این بود بروم ببینم چی میگفت؛ ممکن است. ولی در این لحظه نقش بازجوها را نداشته باشید. اجازه بدهید این آدمی که دیدگاه هاش حتا ناراحت کننده است، خودش باشد وقتی که شما خوب باشید من چه بخوام چه نخوام به طرف شما کشیده میشوم.آنها باید با من فقط دوست باشند.
آرش: این دوستی که شما مطرح میکنید که از دو طرف وجود داشته باشد، لازمهاش به یک حداقل خودآگاهی رسیدن است. زخم خورده و زخم زننده برای دوستی می باید مبنای مشترکی داشته باشند. شما از همین محل تبعید که برای ما تبعیدیان هزاران معنا دارد به سردستهی قصابان، علی خامنه ای، آن هم از طریق جاسوس خانه حکومت یعنی کنسول گری هامبورگ، نامه مینوسید؛ این ها علائم و پیش زمینه های مثبتی برای دوستی نیست! زیبایی که ما امروز شناختیم، زیبایی است که هنوز با این مرحله فاصله دارد. با آن چیزی که میبایست باشد تا جامعهی روشنفکری با صداقتاش و از آن مهم تر با زخم اش مهربان باشد.
نوبری: شاید عدم صداقت من از جایی بلند میشود، سعی کنید با روش های خود به آن کمک کنید. همین الان سئوالهایی که کردید باعث میشود که بیرون بزند.
آرش: ما امیدوار بودیم که نشست با شما، بتواند بخشی از دستگاه تواب سازی رژیم اسلامی را برملا کند. و نشان دهد این انسانی که امروز در مقابل ما نشسته، میتوانست چهره دیگری غیر از چهرهی امروز داشته باشد.
با تشکر از شما برای وقتی که در اختیار ما قرار دادید. و با امید که در آینده ای نه چندان دور کسانی چون شما، بتوانند برای مستندسازی این بخش از تاریکخانهی رژیم اسلامی، زبان به نا گفته ها بگشایند.
*به هنگام پیاده کردن متن از روی نوار، تا سر حد امکان سعی کرده ایم برای آن که به روح مصاحبه آسیب نرسد ویرایش ادبی و دستوری روی آن صورت نگیرد تا خوانندگان با فضا و زوایای بحث ومصاحبه راحت تر ارتباط برقرار کنند.
پی نوشت
گوشه های از مصاحبه ویدئویی کریستین امانپور را میتوانید اینجا ببینید
ظاهرا حضرات فیلتر ساز این روزها سخت مشغولند ! خوشه هم فیلتر شد !
این ایران هم واقعا گل و بلبل هست ها یه کتاب تو تهران مجوز چاپ نمی گیره بعد میره تو مشهد مجوز چاپ می گیره بعد قم شکایت می کنه مجوزش باطل میشه ( حالیه ها !)
بوس کن حالشو ببر !
فرناز سیفی هم « در رابطه با اراجیف و مهمل بافی های حسین درخشان » حرفهای خوبی زده ! بخونید
هفته پیش هفته نامه صبح صادق که تنها مطبوعه ای است که علنا اعلام می نماید ارگان دفتر سياسي سپاه پاسداران انقلاب است ( چرا که به عنوان مثال روزنامه جوان هم از سوی سپاه منتشر می شود اما این امر را در شناسنامه روزنامه شما نمی بینید ! ) . به هر روی در این نشریه مقاله ای منتشر شد با نام « ارزان تر و آسان تر از کالاهاي بنجل چيني» ، این مقاله با تمام کوتاه بودنش حاوی سیگنال بس مهم و خطر ناکی بود به حدی که تمامی مدافعین جنبش ضد تروریسم و جنگ را در داخل و خارج از کشور در بهت و حیرت فرو برد و از سوی دیگر نیز با توجه به وابستگی این نشریه به سپاه پاسداران دلیل مستند و گویای جنگ افروزی و تروریست پروری سپاه و بالتبع جمهوری اسلامی بود ، سندی که سخت شاید بتوان آنرا کتمان کرد و یا به فراموشی سپرد.
در این مقاله نویسنده ضمن اشاره به دستوری که ظاهرا از سوی کاخ سفید صادر شده است تا عاملین تروریستی ایران را در پوشش دیپلمات شناسایی نمایند اعلام می کند که نیروهای آمریکایی امروزه در منطقه از عراق، افغانستان، آسياي ميانه و قفقاز، هند گرفته تا افريقا، آمريکاي لاتين و اروپا پراکنده اند و به صراحت عنوان می نماید که ربودن اين آمريکايي ها و انتقالشان به "هر نقطه دلخواه" بسیار راحت تر است از حمل يک کانتينر "لوازم بنجل چيني" به ایران و یا هرجا دیگر است .
صبح صادق و یا بهتر بگویم دفتر سیاسی سپاه در این مقاله و یا باز بهتر بگویم بیانیه تهدید آمیز تاکید می کند که ؛ زماني که افسران امنيتي آمريکا به راحتي در دام نيروهاي آموزش نديده و کم تجربه جيش المهدي قرار مي گيرند و يا افسر برجسته موساد در پاريس به يک باره سر به نيست مي شود، قايق نيروهاي انگليسي در اروند به علل نامعلومي ناپديد مي شود، مي تواند پيامي روشن براي آنان باشد که خيال هاي باطل در ذهن مي پرورانند."
دفتر سیاسی سپاه تنها به همین اشارات و کنایه های بو دار بسنده نمی کند و علنا بسیاری ازمسئولیت اقدامات تروریستی اخیر را می پذیرد و ضمن یاد آوری اینکه ایران با نفوذي که بر طرفداران خود و نيز گروه هاي مزد بگير در منطقه دارد ] بخوانید حزب الله لبنان و یا حماس و یا گروه مقتدی صدر ! [ ، قادر به انجام کارهاي زيادي است: "اگر کشوري به فرض، هيچ پشتوانه و نفوذ معنوي درکشورهاي ديگر نداشته و يا از افسران کارکشته و زبده عملياتي و امنيتي هم برخوردار نباشد و از طرفداران و پيروان خود در کشورهاي اسلامي و مسلمان نشين هم مطالبه اي نداشته باشد و ده ها اگر ديگر، کافي است کمي سرکيسه را شل نمايد تا آن گاه شاهد به صف کشيده شدن کلکسيوني از افسران چشم آبي و موبوري باشد که چونان تله هايي از ارزن، اسير خروس هاي جنگي گرسنه اي مي شوند که منتظر اشارتي هستند."
اما چرا این مقاله گونه بسیار کوتاه از اهمیت به سزایی برخوردار است ! بخاطر اینکه هنگامی که این مقاله منتشر شد درست در هفته گذشته اش در یک عملیات گروگانگیری بر علیه نیروهای آمریکایی یک تن در دم کشته شده و چهار تن از آنها ابتدا ربوده شده و بعدا پس از تخلیه اطلاعاتی و شکنجه جان سپرده اند ( این همان عملیاتی است که انگشت اتهام با توجه به نوع عملیات آن متوجه ایران است ) ، و از سوی دیگر دو روز پس از آنکه خلیل زاد سفير آمريکا در عراق، ضمن متهم کردن سپاه پاسداران به تقويت گروه هاي مسلح شيعه عراقي، که مهمترين آنها "جيش الهمدي" است، و این وعده که به زودي اسنادي را در مورد دخالت جمهوري اسلامي ايران در ناآرامي هاي عراق را فاش خواهد ساخت ، منتشر می شود .
در این که اینچنین نوشته ای به صورت کاملا اتفاقی در ارگان دفتر سیاسی سپاه پاسداران منتشر شود و تهدید به اسارت و گروگان گرفتن نیروهای آمریکایی بکند آنهم در این زمان که با توجه به ماجرای بازداشت نیروهای سپاه در اربیل به گمان من غیر قابل امکان است و نویسنده و یا نویسندگان این مقاله عالما و عامدا خواسته اند به آمریکا تفهیم کنند که تهدید منافع آمریکا در منطقه و یا دنیا امری است سهل و کاملا در توان ایران می باشد و اگر آمریکا مدتهاست که ایران را « تهدید به جنگ » می نماید ، ایران مدتهاست که « جنگ را آغاز نموده است » . و با آوردن نمونه های بسیار از عملیاتهای موفق برعلیه آمریکا ادامه این عملیاتها را نیز بشارت می دهد !
البته نا گفته نماند که در همین مقاله دفتر سیاسی سپاه خود بطور خود خوانده مسئولیت عملیات ربایش افسر موساد را در پاریس بر عهده می گیرد امری که هنوز هیچ کشوری آنرا بر عهده ایران نگذاشته بود .
حالا این مقاله و یا بیانیه یک بلوف امنیتی سپاه بوده است و یا یک هشدار ، باید به آن زمان داد تا صحتش معلوم شود اما من اعتقاد دارم آنقدری که خطر حمله ایران به آمریکا و اسرائیل وجود دارد خطر حمله آمریکا به ایران وجود ندارد !
پی نوشت :
اول که دوستان ، حاج عبدالرضا خان هلالی که معرف حضور است اگر نه که میتوانید اینجا را بخوانید و ببینید ! ایشان چند روز پیش افاضه کلام فرمودند که اگر این عزاداریها نباشد، ملت فاسد میشود. به نظر من این دقیقا درست ترین و صحیح ترین کلامی است که تا کنون هلالی گفته است ، چرا که تا ایشان تو عزاداری است که مشکلی نیست مشغول عبادت و مداحی و تعزیت است اما به محض تمام شدن همین عزاداری هاست که ایشان مجبور است برود پای بساط و لیدا خانم هم لم بدهند کنارشان خوب معلوم است که آدم دچار معصیت می شود!
دوم هم اینکه ببینید دوستان از قدیم گفتند کار کاره و عار نیست حالا هر چه می خواهد باشد از زمین شویی گرفته تا گارسونی و حتی درست کردن سایت برای رادیو اسرائیل و یا سایت ران آراد ولی وقتی میشنویی که این سایتها را کسی قراره بازسازی کند که اعتقاد دارد خمینی بزرگمرد تاریخ بشریت است و جمهوری اسلامی ایران فی الفور باید مجهز شود به بمب اتم اینجاست که می بینی ته خیلی از چیزها کمی باد می ده !
مژده به همه شکاکان عزیز !
دوستان شکداران عزیز و همه کسانی که هی برو بر اینجا کامنت می گذاشتید که چرا وبلاگت فیلتر نیست به اطلاعتان برسانم که ظاهرا به مقصود خود رسیده اید و این وبلاگ هم فیلتر شد ، جانتان به سلامت بادا و شکتان پایدار !
در ضمن دیدن این چند عکس عاشورایی هم و همچنین دیدن این فیلمها هم برای خالی نبودن عریضه تجویز می شود .