|
صدام حسین که معرف حضور است و همین چندی پیش هم به اتهام کشتار اکراد محکوم به اعدام شد (البته من هنوز هم با حکم اعدام وی مخالفم ) ! صدام از جنگ خلیج فارس به بعد شروع کرد به اسلام گرایی ! و شعار الله اکبر را هم همان زمانها به سرعت بر پرچم ملی عراق وارد کرد در بعد از آن مخفی شدن افتضاحش و پیدا کردنش در آن سوراخی ریش خود را نزد وبا قیافه ای مکتبی در حالیکه مثل بچه های تازه حزب اللهی شده دکمه بالای پیراهنش را هم می بست در طول برگزاری دادگاهش هم برای دمی قرآن راکنار نگذاشت و در دستش بود و چند باری هم از قاضی خواست برای نماز اول وقت دادگاه را تعطیل نماید ! ظاهرا فهمیده باید دیگه تریپ مسلمان بازی دربیاورد خانواده صدام اما هنوز به زرنگی وی نشده اند و گاها سوتی می دهند ! ، عدی پسرش که در همان شلوغ پلوغی های اولیه اشغال عراق کشته شد و دخترانش هم همان ایام بود که ابتدا اعلام نمودند بغداد را به نقطه نامعلومی ترک کرده اند و بعدها خبرش پیچید که در مصر به سر می برند ، اما اگر یادتان باشد چندی پیش در کنفرانس خبری دولت عراق و فرمانده نیروهای آمریکائی شنیدیم که اعلام شد بیش از صدو هشتاد عملیات تروریستی در عراق که منجر به کشتار مردم بی گناه هم شده است تا کنون با هدایت خانواده صدام و تامین مالی آنها انجام شده است ، دختر صدام « رنا صدام » نیز چندی پیش در مصاحبه ای با روزنامه الحیات بشدت از اشغالگری آمریکا در عراق شاکی بود و بکارگیری جملاتی از قرآن وعده داد که بزودی عراق را از چنگ اشغالگران آزاد خواهد ساخت .! اما این خانواده بشدت مسلمان و مذهبی که مدعی هستند در آوارگی و بدبختی زندگی می کنند و با پولهای به جیب زده از عراق مشتی بد بخت را اجیر کرده اند و به اسم اسلام و قرآن و آزاد کردن عراق به عملیاتهای انتحاری می فرستند ،هفته پیش گندشان درآمد و یک سایت اینترنتی درمصر به یکباره تصاویری از خاندان مظلوم صدام ! این دیکتاتور سابق، که با قرآنی در دست مظلومانه در زندان ندای آزادی و جهاد و مبارزه با اشغالگران سر میدهد را منتشر نمود که در آن خانواده صدام اعم از دختران و نوه های وی در استخر و پارتیها با کمال افتخار و سرو وضعی کاملا اسلامی شرکت دارند! با اعتذار از اینکه بعضا این عکسها تا کمی بالای هیجده سال است ! برای دیدنشان می توانید به فتو بلاگ من بروید .
سایت بازتاب هم که معرف حضورتان است ، البته هنوز عکسهای سکسی خانواده بازتاب یا همان آقای محسن رضایی در کالیفرنیا نیامده است! اما در اقدامی کاملا عجیب درست در سالگرد قتلهای زنجیره ای و کشته شدن مرحوم فروهر اقدام به انتشار خاطرات داریوش فروهر از مصطفی خمینی فرزند آیه الله خمینی نموده که حالا منظورش از این شیرین کاری چه بوده نمی دانم اما میتوانید آن خاطرات را اینجا بخوانید ، البته سایت آقای محسن رضایی هیچ اشاره ای نکردند که این هم بندی مصطفی خمینی آخر و عاقبتش چه شد و چرا سعید امامی فروهر را کشت و چرا دوباره سعید امامی را برادر ارجمندشان دکتر امیدوار رضایی در بیمارستان لقمان الدوله کشتند ؟!
یک نکته عجیب دیدم البته شاید برای من عجیب باشد می دانید که روزنامه ایران در بعد از شروع بکار مجددش به بهانه آن کاریکاتور تمام مدیران قبلی را برکنار نمود و اکنون آقای اشتهاردی که البته از دوستان بسیار نزدیک و سابق من در زمان انصار حزب الله بودند مدیریت موسسه فرهنگی ایران را بر عهده دارد ، اما اینرا می خواستم بگویم که وقتی داشتم این روزنامه را در تاریخ سه شنبه هفت آذر می خواندم دیدم به به ! آقای داریوش اقبالی خواننده عزیز هم آگهی هایشان را برای تسلیت فوت بابک بیات به این روزنامه ارزشی می دهند ! باور نمی کنید هم می توانید بروید آرشیو این روزنامه صفحه شش را ببینید و یا اینجا را ببینید .
Goftaniha©
30.11.06 | |
|
|
|
بیش از سه ماه است که ماجرای فیلمی منتسب به زهرا امیر ابراهیمی که بازیگر سریال پرطرفداری بود بنام نرگس نقل محافل است و در اینترنت و در مراکز عمومی تهران و شهرستانها متاسفانه فیلم آن دست به دست می گردد ! ، مدتها بود که می خواستم درباره این ماجرا بنویسم و اصلی ترین دلیل آن حس مشترکی بود که با زهرا امیر ابراهیمی دارم و آن انتشار سی دی ای است که اصلا کاری ندارم وی هست یا خیر مسئله اصلی این است که یک فیلمی خصوصی از یک نفر که در جامعه تا حدودی شناخته شده است پخش شده است و امروز دست به دست دارد می گردد و این حس بد درست همان حسی است که من در خرداد ماه سال 1379 وقتی که از مقابل کتابفروشی های جلوی دانشگاه تهران رد می شدم به یکباره شنیدم که آن جوان نوار فروش می گوید کنفرانس برلین ، افشاگری ... می دانستم که مدتی است فیلم سانسور نشده کنفرانس برلین را در خیابانها می فروشند اما ماجرای افشاگری را نمی دانستم از طرف پرسیدم این نوار افشاگری چیه دیگه ؟ که طرف گفت آقا یکی هست به اسم فرشاد ابراهیمی از بالا تا پائین مملکت را گفته ! ... نمی دانم چه جوری حال آن لحظه را برایتان بگوئیم ! تصور کنید فیلمی از اظهارات شما برای رسیدگی و پیگیری در مراکز قضائی و امنیتی تهیه شود و تحویل عالی ترین مقامات امنیتی در کشور یعنی شورای امنیت و شورای عالی امنیت ملی بدهید بعد درست یک هفته بعدش ببینید تو خیابان انقلاب دارند می فروشنش ! و باقی ماجرا را هم که بارها و بارها گفته ام که چه شده است ... قوه قضائیه و جناح راست آنروزها سخت مشتاق بود که ماجرا را «نوارسازی» نام نهد و حتی پرونده نیزبه ناحق بنام «نوارسازان» مشهور شد در حالیکه نه نواری ساخته شده بود و نه ما نوارساز بودیم صرفا اطلاعاتی بود که بنا به خواسته مقامات قضائی و امنیتی درباره حادثه کوی دانشگاه و مرگ عزت ابراهیم نژاد و ترور سعید حجاریان و ماهیت اصلی مدعیان حزب الله در اختیار آنها گذاشته شده بود و حتی تا به آخر هم نه وزارت اطلاعات و نه قوه قضائیه و نه حتی در تحقیقات مفصل دو هیات تحقیق تفحص مجلس هیچ دلیل و شواهدی دال بر اینکه من و یا خانم شیرین عبادی و آقای محسن رهامی حتی نسخه دیگری از آن فیلم را نیز در اختیار داشته باشیم تا بخواهیم آنرا پخش کنیم بدست نیامد اما قوه بی عدل و داد قضائیه گوشش به این حرفها بدهکار نبود و معلوم بود که خواستشان محکومیت و در زندان ماندن من است نه رسیدگی ، در همان ایام هم بود که به یکباره فیلم بازجوئی های متهمان قتلهای زنجیره ای به یکباره از دل دفتر رهبری و شورای عالی امنیت ملی سر از رادیو و تلویزیونهای لوس آنجلسی درآورد ! ، امروز هم دوباره همان ماجراها دارد رقم می خورد اما در بعدی دیگر و ماجرایی دیگر فیلمی که خصوصی ترین رابطه دو نفر را در بر می گرفته سر از کوچه و بازار درآورده و نتیجه اش بازداشت سعید مقدم ویک رسوایی برای زهرا امیر ابراهیمی است !
زهرا امیر ابراهیمی حضورش را در فیلم مذکور تکذیب کرده و سعید مقدم نیز تهیه فیلم را به خواست و رضایت زهرا در زمان نامزدیشان اعلام کرده است( حالا چه شده که تکذیب زهرا مورد قبول واقع شده و دفاع سعید مردود والله اعلم ؟!) اما حرف من امروز این است که در پشت تمام این ماجراها ، ماجرای پخش نوار افشاگری من ، ماجرای پخش فیلم بازجوئی ها و ... وخلاصه ماجرای پخش این فیلم خصوصی که نه یک لحظه و چند دقیقه که در مکان و زمانهای متفاوت ظاهرا گرفته شده است بی شک مافیایی وجود دارد که هم دسترسی دارد به خصوصی ترین زوایای زندگی مردم و هم حاشیه امنی دارد و هم همیشه هیچ دادگاه و محکمه ای آنها را معرفی نمی کند و همیشه با بازداشت و دستگیری و محاکمه چند نفر که خودشان همیشه از قربانی ها هستند سرو ته ماجرا را هم می کشند !
واقعا در پشت همه این نوارها و سی دی ها چه کسی نهفته است ؟ که هم دستی بر اتاق خواب مردم دارد و هم سری در عالیترین نهادهای امنیتی مملکت ؟ آیا وقتی می شنویم که بخشی از آقایان و آقا زادگان حتی از درآمد دختران و زنان خیابانی هم نمی گذرند و در امر صادرات و واردات زنان ودختران به دوبی و از روسیه و اکراین و .. مشغول هستند این تصور که در این فعالیت هم دستی بر آتش داشته باشند مخصوصا که درآمد کلانی هم در پشت آن می تواند خفته باشد تصور دور از انتظاری نخواهد بود ؟
پی نوشت :
اول اینکه این خواهر بسیجی را ببینید!
دوم هم دوستان من برای مدتی ظاهرا درگیر خواهم بود اما قولی که در رابطه با مطلبی درباره قتلهای زنجیره ای داده ام هنوز پا برجاست و خواهم نوشت .
Goftaniha©
29.11.06 | |
|
|
|
پیش درآمد :
خواستم برای سالگرد قتلهای زنجیره ای مطلبی بنویسم اما دیدم بهترین مطلب همان لیلاج بازنده است و بس این مطلب را من در سال 1380 نوشتم ابتدا در روزنامه مهران و با کمی تلخیص ( سانسور!) هم در روزنامه نوروز به چاپ رسید و بعد هم در مجله اینترنتی سیاه و سپید و ... این مقاله بسیار بازتاب گسترده ای داشت و هنوز هم از آن به عنوان کاملترین روایت قتلهای زنجیره ای نام برده می شود ، در بعد از آن بود که شعبه هفت دادسرای نظامی استان تهران و شعبه 1410 عمومی تهران مرا به خاطر این نوشتار احضار نمودند ، بسیار جالب بود دادسرای نظامی به اتهام افشای اسرار دولتی و انتشار نامه محرمانه وزارت اطلاعات مرا متهم نموده بود ودر همان حال دادگاه مطبوعات مرا به نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی ونشر اتهام به مقامات عالی نظام متهم نمود ! یعنی بخشی از قوه قضائیه این مطالب را انتشار اسرار نظام می دانست و بخش دیگر اکاذیب ! به هر حال هر چه که بود در دادسرای نظامی تهران من به پنج سال حبس تعزیری محکوم شدم که در دادگاه تجدید نظر به یکسال تعدیل یافت و در دادگاه مطبوعات ابتدا به هفت سال و در دادگاه تجدید نظر به پنج سال و در دیوان عالی کشور با توجه به دفاعیات من و ارائه متن اصلی بازجوئی ها و گواهی اداره تشخیص هویت مبنی بر اصالت خط سعید امامی وهمچنین دفاعیات موجهاز غالب اتهامات برائت گرفته و صرفا بخاطر اهانت به رهبری به یکسال حبس تعلیقی محکوم شدم * ، اکنون به مناسبت سالگرد قتلهای زنجیره ای یکباردیگر آن مقاله را با هم مرور می کنیم و در روزهای آتی نیز دیگر مطالبی در همین باب را برای اولین بار در خصوص قتلهای زنجیره ای افشاء خواهم نمود .
24 اسفند سال 1375 هتل انقلاب تهران اتاق 414 ساعت 22:30
درکشاکش بازار گرم انتخابات رياست جمهوري سال 76 بوديم ، نيروهاي حزبالله نيز بالتبع بدنبال جريان محافظهکار شديدا مشغول تبليغ براي ناطق نوري به عنوان "کانديداي مورد نظر آقا" (سید علی خامنه ای)! بودند. يک روز اللهکرم مرا خبر کرد تا به هتل انقلاب برويم براي جلسهاي به قول خود وي "با يکي از بچه حزباللهيهاي وزارت اطلاعات"، بعد از مدتي که در اتاق بهمراه فردي که خود را قادري معرفي نمود نشستيم، فردي متوسطالقامت با کاپشن شلواري سرمهاي رنگ، عينکي نيمه وارد اتاق شد بعد از سلام و عليک و احوالپرسي (گويا آشنايي قبلي نيز با اللهکرم داشت ولي اين اولين مرتبهاي بود که من ايشان را ميديدم.) وقتي که وارد بحث شديم اينچنين آغاز کرد:« حضرت رسول وقتي که مکه را فتح کرد و وارد شهر شد استراتژياش اينچنين بود که اگر کسي وارد جنگ با ايشان ميشد به تعدادي سواره بر اسب و سواره نظامش اشاره ميکرد و آنها با نيروي مهاجم درگير ميشدند اما بعضا" بودند مشرکيني که از پشت بامها و کوچهها شعار "يا الله هبل يا الله هبل" سر ميدادند. اينجا بود که حضرت به يکسري افراد پياده اشاره ميکرد و آنها هم شعار ميدادند "الله عزواجل" بله آن سواره نظام که تکليفش معلوم است ما هستيم ولي اين پياده نظام امروز شما هستيد به عنوان نيروهاي حزبالله که وظيفهاي سخت پيش رو داريد ...» بله ايشان سعيد امامي بودند و اين شروع آشنايي من و سعيد امامي بود.
سعيد اسلامي (امامي) کيست؟
سعيد امامي، متولد 1336- در شيراز فرزند علي اکبر امامي در سال 1356 پس از اخذ ديپلم رياضي به جهت تحصيل به آمريکا (واشنگتن) عزيمت مينمايد و تا 19/1/1358 درست چند روز بعد از رفراندوم جمهوري اسلامي به ايران باز ميگردد. دائي وي سلطان محمد اعتماد وابسته نظامي دولت شاهنشاهي ايران در آمريکا که پشتوانه و عامل وي براي اخذ بورسيه شدن ايشان در آمريکا بوده همواره ايشان را مورد حمايت مادي و معنوي خويش قرار ميدهد. تا سال 1361 از ايشان و سوابقشان اطلاعات چنداني در دست نيست اما به يکباره در سال 1361 ايشان سر از واحد اطلاعات نخستوزيري يعني يگانه نهاد اطلاعات و امنيتي آن زمان جمهوري اسلامي در ميآورد. در سال 1363 که تمامي نهادهاي اطلاعاتي و امنيتي نونهال نظام يعني اعم از اطلاعات نخستوزيري و سپاه و کميته و بعضا ارتش ادغام و وزارت اطلاعات شکل يافت. سعيد حجاريان که از اعضاي عمده اطلاعات نخستوزيري بوده وي را در وزارت اطلاعات بطور اتفاقي ميبيند و از آنجا که با پيشينه وي آشنا بوده مراتب را به حفاظت اطلاعات وزارت اطلاع ميدهد چرا که سعيد امامي يکي از شروط بورسيه شدنش همکاري با ساواک بوده است و دائي وي نيز از رابطين اين حرکت بوده وظيفه سعيد امامي جمع آوري اطلاعات در خصوص اهداف دانشجويان ايراني در کنفدراسيون دانشجويان ايران بوده است. اين جمع لائيک شکل يافته از دانشجويان کمونيست و مائويست و به اصطلاح آنزمان ليبرال بوده است. سعيد حجاريان تلاش بسياري براي اخراج وي از وزارت اطلاعات مينمايد اما به دلايل حمايتهاي پنهاني از وي راه به جائي نميبرد تا اينکه نهايتا موفق ميشود در پرونده وي درج نمايد که مشاغل و سمتهاي کليدي و رتبه يک (يعني در حد مديريت) به وي داده نشود. در گذر زمان و بعد از وزارت رسيدن ريشهري سعید امامی به سمت مدير کل شرق و غرب معاونت خارجي وزارت اطلاعات انتخاب ميگردد. و تا پايان وزارت ريشهري در اين سمت ميماند در زمان وزارت فلاحيان نيز وي همچنان از عناصر عمده وزارت اطلاعات بوده است تا آنکه به سمت معاون امنيت يعني اصلي و کليديترين رکن وزارت اطلاعات برگزيده ميشود. اما در سالهاي پاياني وزارت فلاحيان، به سمت معاونت بررسي وزارت اطلاعات انتخاب ميشوند. بسياري اين جابجايي را نوعي توبيخ بخاطر شکست پروژههاي سعيد امامي از جمله ارسال موشک به بلژيک و به دره انداختن اتوبوس حامل نويسندگان عازم ارمنستان ميدانند در حاليکه اين نظر به شدت مردود ميباشد وظيفه اصلي معاونت بررسي، تحقيق، جمعآوري و سازماندهي اطلاعات از طريق منابع، مخبرين و ... به منظور ارائه به مسئولان نظام و انجام ديگر امور اطلاعاتي و امنيتي در قالب سمينارها، بولتن و يا حتي بخشنامه ميباشد و اگر ما سعيد امامي را عضو محفل اطلاعاتي بدانيم که بيشک چنين است آنگاه پي خواهيم برد که اين معاونت ميتوانست حياط خلوتي براي وي باشد تا اولا اطلاعات درست و يا غلط مطلوب خويش را به نظام تزريق نمايد و در ثانی به خيل انبوهي از افراد مرتبط با وزارت در قالب مخبر، منبع و يا جاسوس دسترسي داشته باشد. به هر تقدير اين سمت دير زماني به طول نميانجامد و با آمدن درينخفآبادي به پشت ميز وزارت، ايشان از اين معاونت خلع و به سمت مديرکل حوزه مشاوران وزارت اطلاعات برگزيده ميگردد. اين آخرين سمت اداري ايشان در وزارت اطلاعات تا هنگام بازداشت ميباشد و از آخرين سناريوهاي ايشان در اين سمت ميشود به طرح اصلاح ( پاکسازي و کنترل) قانون مطبوعات اشاره کرد که عين نامه و طرح ايشان را روزنامه سلام با اقدامي متحورانه به چاپ رسانيد و البته هزينهاش را هم که همان توقيف بود، پرداخت. متن آن نامه بدين شرح است:
حوزه مشاوران وزارت اطلاعات مورخ 16/7/77
موضوع: "فضاسازي فرهنگي" شماره 281/خ/41
مقام محترم وزارت
با سلام همانطوريکه مستحضريد فعاليت گسترده عناصري نظير "گلشيري، چهل تن، دولتآبادي، مختاري و ..." براي مطرح نمودن کانون و ايجاد وجهه و پشتيباني جهاني براي آن مشکلات امنيتي را براي جمهوري اسلامي ايران و به خصوص وزارت به دنبال خواهد داشت. وجود جريانات قانوني موازي و ايجاد کيسهايي در راستاي به وجود آوردن انشعاب و ايجاد اختلاف در بين ايشان ميتواند از پيامدهاي امنيتي موضوع بکاهد. اصلاح قانوني مطبوعات فعلي جوابگوي نياز کنوني و دسيسههاي موجود نيست چرا که تنها در رابطه با صاحبان امتياز، مدير مسئول تعيين تکليف ميکند. حال آنکه ما در عرصه فرهنگي قشر وسيع نويسنده، مترجم، مؤلف، گزارشگر، شاعر و ... را داريم که تنها با برخوردي انفرادي و قانونمند ممنوعالقلم يا ممنوعالنشر نمودن ميتوان از هجمه ايشان جلوگيري نمود. براي پاسخگويي به اين نياز پيشنهاد ميشود معاونت محترم 932 پيشنويس طرح يا لايحهاي نظير "ميثاق 114" را با همکاري سازمانهاي ذيربط پيگيري نمايد تا از اين طريق در راستاي قانونمند کردن حوزههاي امنيتي اهرم لازم را داشته باشيم. در اين طرح ميبايست مباحثي نظير حرفهاي بودن کار و کسب لازم آن براي (به شرط داشتن صلاحيت نظير پزشکان و يا وکلا) که ميتوان به فرد مذکور کد نظام فرهنگي داد و او را به عنوان مترجم يا مؤلف شناخت. تشکيل دادگاهي صنفي (از نوع انتظامي) که به تخلفات حرفهاي اين افراد رسيدگي نموده و محکوميت لازم را صادر نمايد از اين طريق ميتوان تشکلهاي خودي را تقويت و عناصر معاند را از صحنه خارج نمود. اين نظام فرهنگي ميتواند حوزههاي کتاب، مطبوعات، تئاتر، سينما، موسيقي و ... تحت پوشش خود بگيرد.با احترام104
سعيد امامي بيشک يکي از چهرههاي (اطلاعاتی) سوم و يا چهارم مطرح نظام محسوب ميشد صرف نظر از چگونگي ورود مرموزانه وي به اندام اطلاعاتي جمهوري اسلامي و رشد پيچک مآبانه وي از سرويس تا مقام معاونت وزارت اطلاعات با نگاهي گذرا به سوابق و اعمال وي وصل کردن سرنخ اصلي سعيد امامي به خارج از مرزهاي ايران بعيد به نظر ميرسد و اين تئوري هميشگي شاه کليد انحصار و فتنه است که با به کار بردن لفظ دشمن و آدرس بينالمللي سعي در فرار از اتهام داشته و همواره ميکوشد با متهم کردن اورشليم و نيويورک و آنکارا، شهرهای تهران، قم و مشهد را در هالهاي از عصمت قرار دهد. سعيد امامي در هر حال بيش از دو دهه در اصليترين ارکان امنيتي نظام اثرگذار و فعال بوده است وي در برهههاي حساسي چون کوران فعاليتهاي گروههاي مسلح معارض همچون مجاهدين خلق، هشت سال جنگ تحميلي، فوت آيتالله خميني و انتخاب حجهالاسلام خامنهاي به رهبري و ... نقش به سزايي را در جهت آرام نمودن اوضاع ايفا کرده تاريخهايي که هر نيروي نفوذي و عامل بيگانهاي در چنان جايگاهي ميتوانست نقشهاي بسزائي را بر عليه انقلاب اسلامي ايفا نمايد در حاليکه کارنامه دو دهه فعاليت امامي مملو است از غرب ستيزي و مبارزه بي امان با دگرانديشان و ضد انقلابيون داخلي و خارجي. سعيد امامي در بازجوئيهاي 970 صفحهاياش که در 18 جلد توسط گروه اول تحقيق و بازجويي منتخب محمد خاتمي (علي ربيعي مشاور امنيتي رئيس جمهور و مدير اجرائي دبيرخانه شورايعالي امنيت ملي، علي يونسي رئيس وقت سازمان قضايي نيروهاي مسلح، سرمدي معاون وقت وزير اطلاعات) مضبوط شده است خود در نگاهي گذرا به زندگياش ميگويد: «من از آغاز انقلاب تا به امروز سرباز گوش به فرمان نظام مقدس اسلامي و مقام ولايت بوده و هستم، هيچگاه بدون کسب اجازه و يا بدون دستورات مقامات عالي نظام کاري انجام ندادهام. هرچه را که به صلاح نظام و اسلام دانستهام به عنوان پيشنهاد به مسئولانم ارائه کردهام. من خود را گناهکار نميدانم. کساني که حذف شدهاند، مرتد، ناصبي و محارب بودهاند. حکم مجازات آنها مثل هميشه به ما تکليف شده است و ما آنچه کردهايم اجراي تکاليف شرعي بوده است نه قتل و جنايت ...حکم اعدام داريوش فروهر و پروانه اسکندري را به روال معمول هميشگي حجتالاسلام علي فلاحيان به من داد. احکام اعدام ساير محاربين قبلا در زمان وزارت فلاحيان صادر شده بود. از مدتها پيش قرار بر اين بود که عوامل مؤثر فرهنگي وابسته که توطئه تهاجم فرهنگي را در ايران پياده ميکردند و جمعا صد نفر بودند اعدام شوند. حکم حذف 29 نفر از نويسندگان از مدتها پيش مشخص و احکام قبلاً صادر شده بود که در مورد 7 تن از آن عناصر احکام در دوره وزارت علي فلاحيان اجرا شده بود. وقتي حکم اعدام فروهر به ما ابلاغ شد پرسيديم که تکليف احکام معطل مانده اعضاي کانون نويسندگان چه ميشود که حاج آقا دري نيز گفتند هرچه سريعتر اقدام شود بهتر است و اين بار نيز مثل ماقبل انجام شد با فرق اينکه بجاي ابلاغ از سوي فلاحيان امور از طريق حاج آقا دري نجفآبادي هماهنگ ميشد.» و اما در جلد شانزدهم پرونده صفحه 384 هنگامي که بازجو از وي سؤال مينمايد آيا اعدامها رويه امنيتي داشت و با حکم "حفظ نظام از واجبات است" انجام ميشد يا حکمهاي موضوعي نيز داشت جوابي را ميدهد که از آن به عنوان طلائيترين فراز بازجوئيهاي وي شايد بشود نام برد. وي در جواب ميگويد:«فلاحيان با وجود آنکه خود حاکم شرع بود، اما معمولاً و در موارد حساس احکام حذف محاربان را شخصاً صادر نميکرد. او اين احکام را از آيتالله خوشوقت ، آيتالله مصباح، آيتالله خزعلي، آيتالله جنتي و گاها نيز از حجتالاسلام محسني اژهاي دريافت ميکرد و بدست ما ميداد. ما فقط به آقايان اخبار و اطلاعات ميرسانديم و بعد هم منتظر دستور ميمانديم. مثلاً وقتي باخبر شديم که حاج احمد آقا در جلسات خصوصي به مسئولان نظام و حتي به ولايت امر اهانت ميکند. آنرا ارجاع داديم و بلافاصله دستور آمد که همه رفت و آمدهاي ايشان را زير نظر بگيريد و از مکالمات و ملاقاتهاي ايشان نوار تهيه کنيد. ما هم بمدت يکسال همين کار را کرديم. متأسفانه حاج احمد آقا به راه يک طرفه بدي وارد شده بود که برگشت نداشت. وقتي دستور حذف حاج احمد آقا را آقاي فلاحيان به من ابلاغ کرد مضطرب شدم و حتي به ترديد فرو رفتم. دو روز بعد همراه با آقاي فلاحيان به ديدار آيتالله مصباح رفتيم، آقايان محسني اژهاي و بادامچيان هم آنجا بودند البته بعداً حاج آقا خوشبخت هم از بيت آمدند آنجا و نظر جمع بر اين بود که نبايد به کساني که با ولي امر مسلمين خصومت ميکنند، رحم کرد ... »آري کارنامه سعيد امامي مملو است از ايفاي وظيفه و اداي تکليف به نظام مقدس اسلامي ايران وي در بيش از صد ترور مذهبي و سياسي و دهها بمب گذاري و انفجار و اعمالي همچون آدم ربايي و ... در ايران، اروپا، ترکيه، عربستان و ... دست داشته است. در سيستم کاري امامي نه فقط تسلط تام بر وزارت اطلاعات وجود داشته بلکه بر وزارتخانههاي حساس ديگر همچون دفاع، کشور و خارجه با گماشتن رايزن و نماينده نظارت داشته به عنوان مثال در غالب سفرهاي خارجي مسئولان نظام يا خود بهمراه آنان بوده است يا نمايندگان امين خويش را گسيل ميداشته است. انجام اين اعمال همواره از سوي يک مزدور غرب و اجانب بعيد به نظر ميرسد چراکه در گذر اين ترورها افرادي مورد هدف قرار گرفتند که ارزشهاي والا و بالايي براي اپوزيسيون نظام داشتند که تا امروز نيز جايگاه آنها بيبديل مانده است افرادي همچون؛ شاپور بختيار، اويسي، عبدالرحمان قاسملو، صادق شرفکندي، دکتر سامي و... بلا انکار سعيد امامي اين عنصر ذوب شده در نظام اسلامي ايران و ولايت همانطوريکه خود اظهار ميدارد غلام حلقه به گوش بوده و نه از براي فتنه و آشوب که از سر تکليف و اداي ديني به انقلاب و اسلام بر اساس انگارههاي ديني خويش دست به اين اعمال زده است و خود نيز قرباني اين تفکر مسموم و الحادي شده است. البته لفظ جوشش غيرت ديني و يا اعمال خودسرانه نيز به قتلهاي زنجيرهاي باطل است چراکه با نگاهي به ساختار محفل ترور درمييابيم که چنانچه اين اعمال خودسرانه و يا از روي تعصب و غيرت ديني بوده است عليالقاعده ميبايست يکسري نيروهاي يکدست و از يک طيف در آنها بوده باشند. ما در محفل ترور از يک سو سعيد امامي ذوب شده در ولايت را داريم و از ديگر سو مصطفي کاظمي مدافع بي چون و چراي خاتمي را داريم و يا خسرو براتي فردي نسبتاً غير ديني و کاسبکار اين چيدمان افراد حاکي از آن است که نقطه اتحاد اين افراد وزارت اطلاعات و سازمان متبوعشان بوده است و محفل صرف نظر از عقايد و افکار و انگارههاي شخصي صرفاً و صرفاً به وظيفهاي که مافوق پيش رويشان ميگذاشتند فکر ميکردند و بس.
محفل اطلاعاتي ترور چگونه برملا شد؟
عليرغم آنکه در افواه مطرح است و در اطلاعيه کذايي 15 دي ماه 1377 وزارت اطلاعات نيز به آن اشاره شده است هيچ کشفي در کار نبوده است. در 16/3/1377 مصطفي کاظمي (موسوي) در يک قرار ملاقاتي به منزل خاتمي مراجعه مينمايد و ميگويد همانند گذشته هنوز خط مسير حذف مخالفان و دگرانديشان در حال اجرا هست اما اينبار يک هدف ديگر هم به آن اضافه شده است و آن سقوط دولت شماست و قرار است اين حذفها از پائيز امسال مجدّداً از سر گرفته شود. متأسفانه و بدلايل غيرقابل موجهي خاتمي اين مسئله را جدي نميگيرد و طبق گفته خود مصطفي کاظمي در زماني که در زندان 66 سپاه مدتي را با وي بودم جلسه آن شب را خاتمي با مزاح و بيتفاوتي ميگذراند. و حتي به وي ميگويد: حالا تو خسته شدهاي. يک مدتي مرخصي بگير و برو کيش استراحت کن !...پيشگويي کاظمي درست از آب در ميآيد و در پائيز 1377 ابتدا فروهر و همسرش و پي در پي قتلها انجام ميشود. اينجاست که در پس فشار افکار عمومي و بينالمللي خاتمي و غالب مسئولين نظام موضعگيري ميکنند. رئيس جمهور هيأتي را تشکيل ميدهد. در همين گير و دار در 26/9/1377 آقاي دري نجفآبادي به رهبر مراجعه ميکند و براي رفع اين معضل کسب تکليف ميکند و اشاره ميکند که چه بايد کرد؟ در 29/9/1377 مصطفي کاظمي و مهرداد عاليخاني (سيد صادق) که متوجه ميشوند آقاي دري آنها را تحت مراقبت دارد به ملاقات وي ميروند و علت را جويا ميشوند و اظهار ميدارند مگر ما چه جرمي کردهايم که تحت تعقيب و مراقبتيم. ما کاري نکردهايم الا اجراي دستور شما پس اين مراقبت يعني چه؟ کاظمي که برخورد مشکوک دري را ميبيند از بيم توطئه همانروز در ساختمان شهید دقایقی وزارت اطلاعات واقع در خيابان استاد نجاتاللهي - کوچه شيرين تعدادي از معاونان از جمله مسئول حفاظت را فرا ميخواند و پس از نماز جماعت ظهر و عصر به امامت عاليخاني اظهار ميدارد که: "همانطوريکه همه ميدانيد ما به دستور مستقيم آقاي دري اين قتلها را انجام داديم و مشکلي متوجه ما نيست و نظام بايد خود چارهاي بينديشد نه اينکه ما چند نفر هزينهاش را بپردازيم. در سوی دیگر نیز همانروز شفيعي نيز که معاون وقت وزارت اطلاعات بوده است در خيابان دبستان در مقر اصلي وزارت اطلاعات در سالن آمفيتئاتر پرسنل ستادي وزارت را گرد ميآورد و ميگويد: "آقاي موسوي ميگويد دري دستور قتلها را داده است و آقاي دري هم امروز صبح به من ميگويد من نگفتهام. الله اعلم!" همان شب مجدّداً و شخصاً مصطفي کاظمي به دفتر خاتمي مراجعه ميکند و اعلام ميکند که آقاي خاتمي چه ميکنيد من تابستان به شما گفتم که قرار است اين قتلها انجام شود شما به شوخي گرفتهايد حالا هم که قتلها انجام شده باز خود وزارت اطلاعات را مسئول کشف آن کردهايد؟ و ... بالاخره همان شب خاتمي به علي ربيعي (عباد) تلفن ميزند و وي ميآيد و سخنان مصطفي کاظمي را ميشنود و از همان شب مصطفي کاظمي به خانه امني در فرمانيه برده ميشود و تحقيق از وي آغاز ميشود. از 5/10/1377 با بازداشت مهرداد عاليخاني و دو روز بعد از آن در 7/10/1377 بازداشت سعيد امامي و سپس مابقي متهمان آغاز ميشود. مهرداد عاليخاني 5/10/1377 ساعت 7:30 صبح هنگامي که وارد پارکينگ خودروهاي ستاد وزارتخانه ميشود. ابتدائا به حفاظت فراخوانده شده و از آنجا به خانه امني در قيطريه هدايت شده و پس از دو روز يعني در 7/10/1377 به زندان توحيد منتقل شده، سعيد امامي نيز همانروز در خيابانهاي شهرک شهيد محلاتي توسط تيمي از حفاظت اطلاعات وزارت بازداشت شده وابتدا به بازداشتگاهی در پادگان امام علی و بعد از آن به زندان توحيد هدايت ميشود. با بازداشت عوامل اصلي تيم ترور بود که محافلي ديگر به تکاپو افتادند از مجله مثلاٌ خزائي از مشاورين دري نجف ابادي سناريويي را آماده ميکند که يکي ازافزاد مستعد اپوزويسيون را از طريق ترکيه به ايران بياوريم بعد در حالي که قصد ترور گلشيري يا چهل تن را داشته بدام بياندازيم و افراد بعد هم در حين تعقيب و گريز بشدت مجروحش نمايم و نهايتاٌ براثر شدت جراحات وي فوت نمايد و بررسي عقيم بماند! و ... که اين طرح رد ميشود. از سوي ديگر نیز خاتمي بشدت و جداٌ پيگير بوده تا اینکه در روز 14/10/1377 در دفترش جلسهاي با حضور عليربيعي ، حسن روحاني (دبير شورايعالي امنيت ملي) دري نحف آبادي، سعيد حجاريان و سرمدي تشکيل ميدهد و همانجا حاضرين را مکلف به نوشتن اطلاعيه مذکور ميکند و نهایتا روز 15/10/1377 اطلاعيه تاريخي وزارت اطلاعات بدين شرح منتشر ميشود: «... وقوع قتلهاي نفرتانگيز اخير در تهران نشان از فتنهاي دامنگير و تهديدي براي امنيت ملي داشته است. وزارت اطلاعات بنا به وظيفه قانوني و به دنبال دستورات صريح مقام رهبري و رياست محترم جمهوري کشف و ريشهکني اين پديده شوم را در اولويت کاري خود قرار داد و با همکاري کميته ويژه رئيس جمهور موفق گرديد شبکه مزبور را شناسايي و دستگير و تحت تعقيب و پيگرد قانوني قرار دهد. با کمال تأسف معدودي از همکاران مسئوليت ناشناس کجانديش و خودسر اين وزارت که بيشک آلت عوامل پنهان قرار گرفته و در جهت مطامع بيگانگان دست به اين اعمال جنايتکارانه زدهاند در ميان آنها وجود دارند. اين اعمال جنايتکارانه نه تنها خيانت به سربازان گمنام امام زمان (عج) محسوب ميشود بلکه لطمه بزرگي به اعتبار نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران وارد آورده است. وزارت اطلاعات ضمن محکوم کردن هر جنايتي عليه انسانها و هرگونه تهديد امنيت شهروندان و درک عميقي از ابعاد فراملي اين فاجعه عزم قاطع خود را در ريشه کني عوامل و محرکان خشونت سياسي و تضمين امنيت اعلام داشته و به امت شريف ايران اطمينان ميدهد همانگونه که در فراز و نشيبهاي انقلاب اسلامي حافظ امنيت و استقلال کشور و حقوق شهروندان بوده است اين بار نيز با تمام توان و امکانات خود بقاياي باندهاي منحرف و قانون ستيز را مورد هجوم قرار داده و ساير سرنخهاي داخلي و خارجي اين پرونده پيچيده را براي دستيابي به ديگر عوامل اين فتنه دنبال خواهد کرد. »بدنبال انتشار اين اعلاميه ديگر قسمت اعظم اميدي که براي خلاصي بازداشت شدگان کليدي همچون سعيد امامي، مهرداد عاليخاني، مصطفي کاظمي و خسرو براتي و نصيري پور و قبه و ... وجود داشت. کمکم به ياس بدل ميشد اينجا بود که ياران و وفاداران به سعيد امامي از چندين محور اصلي به ميدان آمدند محور رسانهاي و محور درون نظامي در محور رسانهاي روزنامه کيهان پيش قراول بوده در 20/10/1377 يعني درست چهار روز بعد از انتشار اطلاعيه وزارت اطلاعات با انجام مصاحبه اختصاصي با خسرو (روحالله) حسينيان تلاش گستردهاي براي تبرئه متهمان اصلي و متهم نمودن طيف ملي مذهبي و دوم خرداديها به دست داشتن در قتلها نمود. فرداي اين مصاحبه صدا و سيما نيز به ميدان دفاع از محفل ترور آمد و در برنامهاي با نام چراغ که پیش از آن عمدتاً به مسائل و مشکلات اجتماعي و شهري ميپرداخت و ببیننده بسیاری نیز داشت با دعوت از خسرو (روحالله) حسينيان مصاحبه روز گذشته وي در کيهان را پوشش گستردهتري داد. حسينيان آخرين لگد را بر جنازه مقتولين زد و در آن برنامه ضمن آنکه متهمان را نيروهاي بشدت ارزشي و مذهبي و فکري قلمداد کرد از مقتولين به عنوان مخالفان نظام و مرتد و ناصبي که نسبت به ائمه اطهار (ع) جسارت ميکردند نام برد. بدنبال اين اقدامات همه جانبه گروهي نيز از بين فعالان جريان محافظهکار و معاونت التقاط وزارت اطلاعات که آنزمان عمده افراد جريان محافظهکار در آن لانه داشتند البته به هدايت اسدالله بادامچيان در شهرک شهيد محلاتي در خانه تيمي که متعلق به حسين شريعتمداري است گرد هم آمدند و گروهي را با نام فدائيان اسلام ناب محمدي راهاندازي نمودند و با هدف منحرف نمودن افکار عمومي و کميته تحقيق شروع به صادر نمودن اطلاعيه نموده اين گروه مجعول در يکشنبه 29/9/1377 يعني درست همانروزي که ديگر سعيد اسلامي بازداشتش را حتمي ميدانست و مصطفي کاظمي بصورت خود معرف خود را تحويل خاتمي و کميته تحقيق داده بود، اولين اطلاعيه خويش را صادر نمود و مسئوليت قتلها را بر عهده گرفت. از سوي ديگر در 24/10/1377 اسدالله بادامچيان به نزد رهبر رفته و با ارائه دلايلي آزادي بيقيد و شرط سعيد امامي را طلب مينمايد چراکه ماندن وي را در زندان به صلاح نميداند و احتمال دلسردي عوامل انقلاب (شما بخوانيد خودسرها و لباس شخصيها) از اين بازداشت ميرود اما خامنهاي زرنگتراز آن است که اعتبار خويش را هرچند براي وفادارترين عنصر خويش به زير سؤال ببرد در ثاني ديگر براي اين اقدامات دير شده بود و سعيد امامي و ديگر متهمان لب به سخن گشوده بودند. بادامچيان وقتي که سکوت رهبر را ميبيند بار ديگر زحمات و فداکاريها و خدمات سعيد امامي را براي وي بازگو ميکند که اينجا رهبر با لحني حاکي از ناراحتي به وي ميگويد: "سعيد امامي ديگر تمام شد! برويد خودتان هر کاري به نظرتان ميآيد انجام بدهيد"اسدالله بادامچيان از بيت رهبري مستقیماً به شهرک شهيد کلاهدوز منزل حسين اللهکرم آمد و در آنجا تصميم گرفته شد آخرين تلاش براي بيرون کشاندن سعيد از زندان انجام شود و آن فرافکني و جريانسازي بود همان شب نامهاي جعلي از دستخط رهبر جعل شد نامه خطاب به رحيم صفوي با اين مضمون که اين دگرانديشان را از بين ببريد و ... نوشته شد و بعد هم همان شب در حد وسيع تکثير شد و در تهران و قم و اصفهان و نجفآباد پخش شد. هدف از اين کار منحرف کردن افکار کميته تحقيق بود چراکه با اطلاعاتي که از داخل زندان توحيد بدست آمده بود حاکي از آن بود که کاظمي و اسلامي و عاليخاني منکر حضور در قتلها شدهاند و اعلام کردهاند که احتمال ميدهيم کار سپاه باشد. با اين نامه مشوش شدن اذهان بازجوها و در نتيجه احتمال آزادي حداقل سعيد امامي انتظار ميرفت که البته راه به جايي نبرد و متهمان همچنان در بند ماندند و لب به سخن گشودند. اينجا بود که هوادارن تيم ترور ديگر به آزادي متهمان فکر نميکردند بلکه صرفاً به خاموش شدن آنها ميانديشيدند. درست هنگاميکه اعترافات سعيد امامي به شاهکليد قتلها رسيد و از نقش هاشمي رفسنجانی در قتلهاي سياسي و عليالخصوص به قتل رساندن سيد احمد خميني پرده بر ميداشت. حکم قتل خود وي نيز صادر شده بود. آري به تعبير ديگر "خياط نيز خود در کوزه افتاد"! سعيد امامي ديگر تبديل شده بود به بمب اتمي که با زنده ماندش ديگر هيچ رازي مکتوم باقي نميماند. از طريق يکي از زندانبانان مورد وثوق به سعيد امامي پيام ميدهند که به نحوي خود را از توحيد به بيرون بکش مابقي خلاص کردنت با ما! و تنها راه خروج از توحيد بيماري حادي بود چرا که درمانگاه زندان توحيد خود به مداواي بيماران ميپرداخت. سعيد امامي براي اجراي اين نقشه ابتدائا تصميم ميگيرد که به نحوي دست و پاي خود را بشکند يکبار در حين اتمام بازجويي و راه برگشت به سلول در راهپلهها خود را به زمين مياندازد اما دست وي نميشکند و صرفاً ضرب ميبيند (در فيلمهاي بازجويي وي مشاهده ميشود که دستش را به گردنش آويزان نموده) تنها راه ميماند مسموميت و خودکشي.
صبح روز سهشنبه 25/3/1378 - زندان توحيد
سعيد امامي در سلول 407 انفرادي زندان توحيد نگهداري ميشده حمام در طبقه همکف ضلع شرقي زندان گرد توحيد است. به زندانيان براي استحمام نصف قالب صابون و گاها در صورت تقاضا داروي نظافت نيز داده ميشده است که از يک بسته معمول کمتر و هر بسته نصفه بوده است. امامي داروي نظافت را ميگيرد. دوشهاي حمام دورتادور سالني است که در وسط آن بلنديي ساخته شده و نگهباني از بالا بر استحمام زندانيان نظارت دارد. در ثاني حمامها در ندارند و پردهاي آنرا ميپوشاند که هراز چندگاهي نگهباني از کنار يا زير آن به داخل نگاهي مياندازد. امامي بعد از استحمام و مصرف دارو براي نظافت باقيمانده آنرا که عليالقاعده فقط ميتوانست وي را مسموم نمايد ميخورد. به علت کمي داروي نظافت، وي تا غروب وضعيت عادي داشته است که بعد از آن در شب حال وي به وخامت ميرود که به درمانگاه زندان توحید انتقال می شود و پزشک وی تجویز می نماید که سریه به بیمارستان تخصصی اعزام شود با درجریان گذاشتن مقامات مسئول و پس از استعلام از دادستان نظامي و وزير وي را ابتدا به بيمارستان سينا و به دلايل کاملاً معلومي سپس به بيمارستان لقمانالدوله منتقل مينمايد. (در بخشي که مسئوليت آن بر عهده دکتر رضايي (برادر محسن رضايي - دبير مجمع تشخيص مصلحت و دستيار هاشمي رفسنجاني) ميباشد برده ميشود. نامبرده در 27/4/1378 به کلي سلامت خويش را باز مييابد اما به جهت اينکه از دفتر رهبري نمايندهاي قصد ديدار با وي را داشته به جهت آنکه اعلام نموده بوده زير سختترين شکنجهها بودهام برگشت وي براي يکروز به تأخير ميافتد تا اينکه ناگاه در شامگاه 28/4/1378 نامبرده عليرغم اينکه سابقه بيماري قلبي نداشته دچار عارضه ايست قلبي ميشود و در صبح 29/4/1378 فوت مينمايد. در همان زمان پس از اعلام خبر خودکشي سعيد امامي بر اثر خوردن داروي نظافت کارشناسان بسياري از جمله انجمن علوم آزمايشگاهي وناصر زرافشان و شيرين عبادي از جمله وکلاي مقتولين اعلام نمودند که بر اساس آزمايشات بسيار و متعددي از داروهاي نظافتي که در بازار ايران مورد استفاده استحمام کنندگان قرار ميگيرد مشاهده شده که تماماً فاقد سم آرسنيک بوده و مهلک نيست. در ثاني چنانچه بر فرض هم که کشنده باشد بايد جداره معده و روده را پاره نمايد و علت مرگ خونريزي شديد داخلي باشد نه ايست قلبي ! بلکه ايست قلبي عارضه چيز ديگري است؛ آمپول هوا!به هر تقدير باز تا نوبت بر عاليجناب سرخپوش رسيد باز طبق معمول به ناگاه با اتفاقي غير منتظره مسير پرونده تغيير يافت.
اعلام مرگ امامی !
نيازي ، رئيس سازمان قضايي نيروهاي مسلح روز شنبه 29/3/1378 خبر فوت سعيد امامي را اعلام نمود و بدين ترتيب نام وي از پرونده کنار رفت و اوراق بازجوييهايش نيز نيز بطور کل از پرونده حذف گرديد و متهم رديف اول از سعيد امامي به مصطفي کاظمي نزول نمود و اين پرونده ملي که ميتوانست دستهاي پيدا و نهان مافياي قدرت و ثروت و ترور را در طول عمر جمهوري اسلامي بر ملا نمايد به فراموشي سپرده شد ...
* اینکه من چگونه به اوراق بازجویی سعید امامی دسترسی پیدا نمودم مطلبی است که به خودم این حق را میدهم که منبع و مرجع خود را لو ندهم و گمان هم ندارم که موضوع مهمی باشد ، موضوع مهم اصالت این اوراق است که همانزمان با انتشار آن مورد بحث واقع شد که در چندین مرحله مورد بررسی قرار گرفت و تماما دال بر صحت و اصالت آنها بود یکبار بنا به درخواست دیوان عالی کشور نسخه ای از بازجوئی ها و نامه کذائی سعید امامی کهدر روزنامه سلام نیز منتشر شد به اداره تشخیص هویت ارسال شد که گواهی شد هر دو دست خط یکی است و همین مسئله باعث برائت من شد و یکبار هم در کمیسیون اصل نود مجلس مورد بررسی قرار گرفت و طبیعتا اگر این اوراق بازجوئی کذب بود به هر روی باید مجلس شورای اسلامی و یا آقای مهدی کروبی در جریان قرار می گرفتند . این در حالی بود که بارها آقای انصاری راد رئیس وقت کمیسیون اصل نود مجلس نیز اعلام نموده بود از طریق امیرفرشاد ابراهیمی ما به اوراق بازجویی سعید امامی دسترسی پیدا نموده ایم و کیفیت آنها نیز برای ما مسلم شده است .
Goftaniha©
24.11.06 | |
|
|
|
از عجایب این دوره زمانه ای که ما زندگی می کنیم این است که کوتوله ها روشنفکر شده اند و روشنفکرها مجنون ، مجنونها سیاستمدار شده اند و سیاستمدارها خانه نشین و همین طور بگیر و برو جلو . هر کس اگر چهار تا کلمه قلمبه سلمبه بلد باشد که کسی از آنها سر در نیاورد کارش ردیف است و با گفتن آن حرفهای عجیب و غریب همه می گویند احسنت ! این مخه خیلی می فهمه ببین چه روشنفکر برجسته ای است ! اینجاست که من بارها و بارها گفته ام روزگار ما روزگار مسخره احمقهاست ، چرا که می شود در این روزگار بنام دفاع از خون کشته شدگان در زندانهای بی نام و با نام جمهوری اسلامی لگد پراکنی کرد به بازماندگان آن کشته شدگان و پاسداشت آنها را با جاسوس و خیانت پیشه نام نهادن ایدئولوژی آنها برگزار کرد ! می شود بنام مبارزه با جمهوری اسلامی اپوزیسیون جمهوری اسلامی را به باد فحاشی گرفت و قافیه که تنگ می شود باز شروع کرد به حرفهای عجیب و غریب زدن ! و گفتن : « فراروایت های بزرگ بینش های ایدئولوژیک، کلی و مطلق گرائی است که در غرب از بستر فلسفه کلاسیک آلمان در قرن نوزدهم برخاستند و با فدا کردن فردیت و آزادی های فردی آدمی، با نگاه و شیوه ائی توتالیتر و با ادعای در دست داشتن انحصاری حقیقت مطلق مدعی تحقق بهشت بر زمین بوده و در سده های نوزده و بیست میلادی توان آن را داشتنتد که میلیون ها انسان را در سرتا سر جهان بسیج کنند. این تعریف رایج و پذیرفته شده مکاتبی چون کمونیزم، ــــ و نه همه ی جنبش سوسیالیستی و چپ ـــ را نیز در بر می گیرد. حکومت اسلامی در جهان اسلام و برخی فراروایت های محلی چون جامعه بی طبقه تولیدی یا مدینه النبی رفرمیست های مذهبی را نیز می توان در این تعریف گنجاند. با فروپاشی شوروی آخرین فراروایت جهان گیر در تحقق خود نفی شد. نفی کمونیزم، ــ و مشتقاتی چون لنینیزم، استالینیزم و مائوئیزم ــ اما به معنای نفی همه گرایش های جنبش سوسیالیستی و چپ نیست. جنبش سوسیالیستی و چپ پیش از مارکس و انگلس و لنین وجود داشته و پس از آن ها نیز به حیات خود ادامه می دهد. نقش موثر، خلاق و سازنده احزاب سوسیال دمکرات و اتحادیه های کارگری در اروپای غربی در تبدیل اقتصاد بازار آزاد به اقتصاد اجتماعی بازار و تحقق مکانیزم های گوناگون عدالت اجتماعی از سوئی و رنسانس روایت دیگری از چپ در آمریکای لاتین از دیگر سو تداوم و سرزندگی جنبش سوسیالیستی را نشان می دهند . سوسیال دموکرات ها و اتحادیه های کارگری اروپای غربی راه خود را از کسانی که نظریات مارکس را به ایدئولوژی بدل کردند، از جمله لنین و استالین، جدا کرده، تحولات مهمی را سبب ساز شده و دستآوردهای مهمی چون نظام حاکم بر سوئد و آلمان را تحقق بخشیدند. چپ آمریکای لاتین بر پشتوانه چپ نو دهه های ۶۰ و ۷۰، بخشی از جنبش چریکی آن روزگار و بخشی از چپ سنتی متحول شده، چشم اندازهای تازه ائی را خلق کرده اند. احزاب چپ اروپای غربی در تلاش خلق چشم اندازهای نو هستند. جنبش قدرتمندی که با الهام از مفاهیم چپ علیه جهانی شدن به روایت سرمایه مبارزه می کند، دستاوردهای مهمی را به بار آورده است. این همه سرزندگی و حیات خلاق جنبش چپ و جنبش سوسیالیستی را نشان می دهد . پایان فراروایت های بزرگ، فروپاشی بلوک شرق و حذف مکاتب ایدئولوژیکی چون کمونیزم، لنینیزم، استالینیزم و مائوئیزم گرچه تجربه ائی دردآور و برای برخی آزار دهنده بود اما جنبش سوسیالیستی را از قید دگماتیزم و ایدئولوژی رها کرد . پایان فراروایت های بزرگ پایان جنبش سوسیالیستی و چپ نیست مگر آن که گرایش مطلوب خود را تنها تجلی چپ به حساب آورده و نقد و انکار آن را نقد و انکار همه گرایش های چپ ارزیابی و دیگر گرایش ها را چون گذشته به انحراف به سوی لیبرالیزم، خرده بورژوازی و چه و چه و چه متهم کنیم. در چند دهه اخیر جنبش چپ آمریکای لاتین نقد گذشته را تا نقد بینش ها و مفاهیم پایه ائی پیش برد و مفاهیم و سیاست های نو و راهگشائی خلق کرد. کدام سیاست و مفهوم پایه ائی نو را می توان حاصل نقد چپ سنتی ایران از گذشته خود دانست؟» اینجاست که باید قبل از هر چیز در انتظار چاپ فرهنگ اصطلاحات و کشکول فرج سرکوهی بود !
من پیشتر نیز درباره فرج سرکوهی گفته بودم و این پرسش هنوز برجاست که آقای سرکوهی عزیز کسی که در خانه شیشه ای نشسته است نمیتواند به خانه دیگران سنگ اندازی کند ، کسی که به اسم زندان و زیر شکنجه بودن در خانه امن رفیقه اش روزگار گذرانده است حق ندارد بنام زندانی سیاسی خونبهای جان باختگان زندانهای جمهوری اسلامی را بستاند ، کسی که سر در سیاست ظالمانه سرمایه داری دارد و پابوس مدینه فاضلانه آمریکایی است و جنبش چپ را جنبشی خائنانه می داند پس باید که در عقل وی شک نمود و به او یادآور شد که همین عمو سام جنابعالی است که هشتاد درصد را در دنیا در فقر و فلاکت نگه داشته است و فقط بیست در صد را مشمول حیات می داند و باقی را به سوی ارتجاع و بربریت گسیل می دارد ! همین نظام سرمایه داری است که بنام دموکراسی بالکان را تکه تکه نموده و بنام مبارزه با بلوک شرق افغانستان را بدست طالبان بخشید و بعد بنام مبارزه با تروریست افغانستان را به اشغال درآورد همین سرمایه داری است که امروزه در پیش چشم همه بیش از هفتصد هزار انسان را قربانی اشغالگری خویش در عراق نموده و نفت و تمام ذخایر عراق را به یغماء برده ! راستی آقای سرکوهی عزیز نباید گفت این آمریکای شما چه مهره ماری دارد که این همه کشته و غارت نموده و باز عزیز و محبوب القلوب شما و امثال شماست ؟ و حزب توده و فدائیان خلق اکثریت و اقلیت و چپ های مذهبی و غیر مذهبی وهمه و همه که در برابر زیاده خواهی های غرب و سرمایه داران ایستاده اند جاسوس و خائن و جیره خوار و بزدل هستند ! اگر ظلم و جنایت و کشتار محبوبیت می آورد پس چه فرق است با جمهوری اسلامی و آمریکا و نگفته اید در مانیفست ارجمندتان که چرا باید در رثای کشته شدگان زندانهای جمهوری اسلامی سر به دامان آمریکا گذاشت و گریست ؟ چرا و هزاران چراهای دیگر ای وای از این روزگار مسخره بی قاعده !
پی نوشت :
حتما تا بحال فیلم برخورد وحشیانه پلیس آمریکا را با یک دانشجوی ایرانی را دیده اید ؟
ببینید چند سئوال اینجا مطرح است : اول اینکه ایشان اگر کارت همراهش بوده است چرا کارت را نشان نداده است ؟ و دوم هم اینکه اگر همراهش نبوده است چرا مطابق قوانین اونجا کتابخانه را وقتی انتظامات دانشگاه به ایشان تذکر داده اند ترک نکرده است ؟ اینها تماما برمی گردد به وظایف ایشان اما فارغ از تمام حق دادنهای نژاد پرستانه به این دانشجوی ایرانی که وی اصلا بیگناه بوده است و هیچ تخلفی نکرده است ! که باید قبول کنیم تخلف کرده نباید ذهن خودمان را با اینکه دانشجوی ایرانی مقصر بوده است و تمام مشغول کنیم پلیس غلط کرده که با شوک الکتریکی به جان یک دانشجو که تهدیدی برای کسی نیست و مقاومتی هم نمی کند بیفتد اینها دو مسئله متفاوت است . مگر همین دیروز نبود که همه ما داد و غار می کردیم چرا انتظامات و پلیس دیگر دانشجویان را به دانشگاه تربیت مدرس راه نمی دادند که بروند سخنرانی فکر کنم ابراهیم یزدی را گوش کنند ؟ اینجا پلیس تخلف کرده است و باید این تخلف محکوم شود ! اگر خواستید و یه ذره همت هم داشتید زنگ بزنید به دفتر رئیس دانشگاه و این عمل وحشیانه را محکوم کنید اینم شماره تلفن اونجا : 0013108252151 اگر هم خواستید که میتوانید میل بفرستید ولی فکر می کنم تلفن بهتر باشد !
فیلم واکنش دانشجویان هم نسبت به این مسئله دیدنی است ببینید !
اینم فیلم صحبتهای وکیل این دانشجو
چند عکس هم از واکنش دانشجویان دانشگاه یو سی ال ای نسبت به این ماجرا هست که ببینید
از همه این حرفها که بگذریم باز خوبه کار به همان شوک الکتریکی دادن ختم شده است و نزدند دانشجو را در روز روشن و پیش چشم همه بکشند ! راستی جمهری اسلامی که بلافاصله بعد از این واقعه خواست از آب گل آلود ماهی بگیرد و تمام سیاستهای آمریکا را زیر سئوال برد و دشمن را محکوم نمود چرا در برابر کشته شدن آن دانشجوی بیگناه سبزواری به ضرب چاقوی یک بسیجی دانشجو البته چاقو کش هیچ واکنشی تا بحال نشان داده و خفقان گرفته ؟ فدراسیون دانشجویان مدافع صلح و حقوق بشر اطلاعیه ای داده است که حرفهای خوبی در این مورد زده ، بخوانید
اطلاعیه دفتر تحکیم وحدت در رابطه با قتل یک دانشجو در سبزوار هم خواندنی است
Goftaniha©
21.11.06 | |
|
|
|
دوستی برایم نوشته بود که فلانی حتما برو این فیلم را ببین و ... تا که بالاخره چند شب پیش فیلم سینمایی «چه کسی امیر را کشت ؟» را دیدم البته با کیفیت بسیار نازل و همیشگی مختص فیلمهای ایرانی در این بساط کپی های مسخره و بدون کیفیت ! اما فیلم آنقدر مبتذل و اگر بخواهم دقیقترش را بگویم حقیر و مسخره بود که همان کیفیت پائین هم برای یکبار دیدنش بسنده می کرد ! ، فیلمی که به نظر شاید دوباره اشاره ای باشد بر فیلمهای فرمایشی آنسان که سعید امامی کارگردانها را فرا می خواند و برایشان سرمشق می نوشت که اینها را فیلم کنید !
اما چیزی که با دیدن فیلم برایم سئوال شده این است که چه شده که پس از دو دهه دوباره و به یکباره حکومت بیاد جنبش مظلوم چپ در ایران افتاده است ؟ و دوباره در تلویزیون و سینما و روزنامه ها و تمام بوقها و دفتر و دستکهای حکومت افتاده اند به جان جنبش چپ ؟
ظاهرا حکومت مصمم است تا جوانان و نوجوانان امروزی ایران با دیدن این تلاشهای مذبوحانه و مثلا فیلم فوق تصورشان از جنبش چپ در ایران این باشد که آنچنان که در فیلم با بازی مصنوعی آتیلا پسیانی به نمایش گذاشته شده است چپ های ایران و زندانیان سیاسی مشتی بی سواد و لمپن و ... هستند !
اما غافل از آنکه اگر این حکومت در صلاه ظهر بگوید الان روز است همگان به فکر می افتند که نه الان شب است ! چوپان دروغگوی جمهوری اسلامی نمی خواهد ببیند که هنوز که هنوز است در زندانهای ایران دانشجویان و فرهیخته ترین افراد از اقشار جامعه هستند که اتفاقا گرایشهای چپ نیز در میانشان بسیار است ، نمی خواهد بفهمد که با تمام این تلاشها امروز اوین و زندان رفتن در جمهوری اسلامی بیش از آنکه سر شکست باشد یک افتخار است ، این حکومت و حاکمان غافل دلخوش به فیلمهای اینچنینی هستند اما همین دیروز بود که مثلا عابد توانچه دانشجویی از میان هزاران دانشجوی دربند علنا اعلام نمود که دارای گرایش سیاسی چپ است ! فیلمسازان حکومتی شاید در تلاش باشند که سینما را به تبلیغات تنزل دهند اما همه امروز می دانند که در طی این بیست و هشت سال چه کسی در زندانهای ایران « امیر» ها را قتل عام نمود ، همه می دانند که سعید امامی و محفلش چه خشم و نفرتی از « امیر» داشتند! و اگر به واقع این زندانیان سیاسی مشتی بی سواد و نان به نرخ روز و لمپن و... هستند پس چرا راه را برای نمایاندن این افراد بسته اند ؟ چرا نمی گذارد این افراد آزادانه به صحنه بیایند و خود را به مردم بنمایانند ؟ و مگر از مشتی بی سواد و ترسو باید ترسید ؟
«چه کسی امیر را کشت ؟»شاید می توانست فیلم خوبی باشد اما نیت و دروغی که در پس این فیلم نهفته شده است پرده از داستان و فیلم دیگری برمیدارد که الان سالیان سال است در زندانها و دادگاههای جمهوری اسلامی به نمایش گذاشته است تمامیت خواهی جمهوری اسلامی و خشم و غضبی که اینان از هر جنبش و نهضت دیگری الا حزب الله دارند و هنوز هم که هنوز است اعتقاد دارند حزب فقط حزب الله و البته که منظور شان هم از حزب الله فقط اعوان و انصارشان است نه کس دیگر !
و اینکه کارگردان محترم آقای مهدی كرم پور با چه رویی به خود اجازه می دهد دست به چنین تحریفی تاریخی بزند در حالیکه کفن کشته شدگان زنجیره ای حکومت خشک نشده و لعنت آبادهای جمهوری اسلامی همچون قبرستان خاوران از یاد نرفته است ؟ با چه وقاهتی سعی در القاء این دروغ بزرگ دارد که زندانیان سیاسی را بی سواد و شکم پرور قلمداد کند در حالیکه هنوز چند سالی از فوت صفر قهرمانیان نگذشته است و چند ماهی از مرگ اکبر محمدی نگذشته است که در اعتصاب غذایی جان فرسا جان خود را از دست داد ! هنوز نام زهرا کاظمی از یادها پاک نشده است و هنوز خاطره کودتای هیجده تیر بر علیه دانشجویان لکه ننگی است که از دامن جمهوری اسلامی پاک نشده است .
گرچه فیلم سعی دارد در نمایشی مکارانه زندانیان سیاسی را بی سواد و بزدل به نمایش بگذارد اما همین دیروز بود که همه دیدیم برای منصور اصانلو و مهندس موسوی خوئینی نمونه ای از بین هزاران زندانی و کوشنده سیاسی بودند چه قدر و ارزشی قائلند !
واقعا نمی دانم که براستی چه شده است که دوباره شمشیرها آخته شده است برای جنبش چپ ؟ همین چند روز پیش بود که فردی در ادعای روشنفکری در خارج از کشور هر چه دغ ودلی داشت بر سر جنبش چپ فرو آورد و در داخل نیز با اکرانهای اینچنینی و الطاف قلم بدستان دوباره یاد جنبش چپ و چپ ها افتاده اند !
شب آبستن است تا چه زاید سحر ...
نگاهی به فیلم :
داستان دربارهی فردی است که خرافی و لمپن که در عین حال روشنفکر هم هست و سیاسی که کارگردان به شدت تلاش می کند او را از عوام و یک سیاسی چپ قلمداد کند اما این فرد به زودی می برد و به آخر خط می رسد و تصمیم می گیرد تا از جامعه و گرایشاتش دوری گزیند ! اینجاست که سر به بیابان می گذارد و همه هم گمان می برند امير کشته شده و تمامی بستگان و دوستانش از ابتدا به نيکی از او ياد میکنند، کمی بعدتر از صفات بدش میگويند و کمی بعدتر از تنفرشان به او. و سرانجام همگی به قتلش اعتراف میکنند. دوربين ناظریست بر کند و کاو شخصيتهای داستان اما در پايان امير زنده است و در اثر يک اتفاق از مرگ نجات يافته.
Goftaniha©
16.11.06 | |
|
|
|
دوست و خواهر نازنین و عزیزمان ویکتوریا آزاد !
خبر شنیدن فوت پدر عزیزت ما را هم داغدار کرد و امیدواریم خداوند منان آن سفر کرده مهربان را مشمول غفران و رحمت خودش نماید و شما را در غرق در آرامش و صبر نموده . از صمیم قلب به شما تسلیت عرض نموده و در این غم ما را هم در کنار خود بدان . موفقیت و تندرستی شما و خانواده محترمتان آرزوی همیشگی ماست .
امیر فرشاد ابراهیمی – امیر آسمانی – سامان دادمان – مسلم معین – میثم ابراهیمی – آرام دیل مقانی - هنگامه شهیدی - راحله کشتگر – طاهره خرم – ستاره نامدار – سارا موسوی خوئینی ها – مریم ناهیدی – شیرین صالحی – صدف ابراهیمی – مریم فولادوند – ژیلا ابراهیمی – بهار خاتمی – فریبا بایرامی .
Goftaniha©
16.11.06 | |
|
|
|
به کمپین سراسری قانون بی سنگسار بپیوندیم !
یازده مرد و زن اکنون در جای جای زندانهای ایران در حالی روز را به شب می رسانند که کابوس دهشتناک مرگ شب و روزشان را مختل کرده است ، آنها قرار است بمیرند اما نه با طناب اعدام بلکه باید آنقدر با سنگ بر سر و رویشان کوفته شود تا جانشان بدرآید ! یازده انسان اکنون نه تنها در زندانهای ایران آرزوی زیستن و زندگی نمی کنند بلکه تنها آرزوی شان بهتر مردن است ! یازده نفر اکنون قرار است بمیرند با پرتاب سنگهای کسانی که شاید بعضی از آنها گناهکار تر از محکومی باشند که سنگ سر رو رویشان را می خراشد و می خراشد تا بمیرند، دردناک است ، دردناک است و دردناکتر آنی است که این یازده نفر بی شک رقم دقیقی برای منتظران سنگسار در زندانهای ایران نیست اینها تنها قطره های هستند که در جست و جوی "شبکه وکلاء داوطلب برای دفاع از زنان در شرایط بحرانی" یافته شده اند وفقط اقبال این را یافته اند که نامشان بر سر زبانها بیفتد و چه بسا همین الان هم در گوشه ای از ایران و در زندانی بی نام و نشان سنگهای باشد که بسوی زن و مردی نشانه رفته باشد تا جانش را بگیرد ، آنچه در ذیل می آید، خلاصه ای از پرونده تنی از محکومان به سنگسار است: سنگسار برای گفت و گو با پسر همسایه
"ایران، الف" دختری است از طایفه های بختیاری که در ازدواج اجباری به عقد پسر عمویش درآمده و در سالهای واپسین زندگی مشترکشان رابطه ای خواهر و برادری داشته اند. شوهرش ماه به ماه به خانه نمی آمده و ایران با تنها پسرش که نه ساله بوده، روزگار می گذرانده است. آشنایی با پسر همسایه او را به عشقی پنهانی کشانده، رابطه ای که به گفته ی او، تنها به نامه نگاری و گپی تلفنی محدود بوده است. ایران و پسر همسایه در حیاط خانه گرم گفت و گو بودند که شوهرش از دیوار وارد حیاط می شود و به زن حمله می کند. «آنقدر کتکم زد که دو دندان جلویم کاملا شکست و بیهوش و خون آلود روی زمین افتادم که در این زمان پسر همسایه شوهرم را با چاقو به قتل رساند.» این را ایران می گوید. زنی که به جرم گفت و گو با پسر همسایه محکوم به سنگسار شده است. ایران تنها یک بار آن هم در اداره ی آگاهی به رابطه نامشروع اقرار کرده و پس از آن فقط گفته است که «تلفنی با هم حرف می زدیم و برای هم نامه می نوشتیم.» اما حکم او در تاریخ هیجده فروردین ۱٣٨۴ از سوی دادگاه بدوی شهری بسیار کوچک در خوزستان صادر شد: پنج سال حبس تعزیری به دلیل معاونت در قتل و اجرای حد شرعی رجم. این حکم در دیوان عالی کشور در تاریخ نوزده فروردین ٨۵ عینا مورد تایید قرار گرفت و تنها فرصت او شکایت به هیات تشخیص دیوان عالی کشور است. اما با توجه به وضعیت اجتماعی و فرهنگی حاکم بر خانواده ایران، اگر او از زندان هم آزاد شود، احتمال اینکه از سوی مردان خانواده اش به قتل برسد، بسیار زیاد است. زندان سپیدار اهواز با این شرایط تا زمان اجرای حکم سنگسار پناهگاه اوست. خفه ام کنند، اما سنگسار نه!
«خفه ات می کنند و می میری، ولی خیلی سخت است که هی با سنگ بزنند توی سر آدم» شناسنامه اش می گوید سی و هشت ساله است، اما فرزندانش همه بزرگ هستند و خودش نیز بسیار مسن تر از شناسنامه اش نشان می دهد. در زندان اهواز روزگار می گذراند. با اینکه در قتل شوهرش هیچ دخالتی نداشته و دو بار هم پیش از قتل، جلو مردی را که با او رابطه داشته، گرفته بوده که شوهرش را نکشد، اما به اتهام معاونت در قتل محکوم شده است. کشاورز بوده و سر زمین پا به پای شوهرش کار می کرده، اما شوهرش بداخلاق بوده و هر شب با او دعوا می کرده و کتکش می زده. مردی پیدا شده از خویشان شوهرش که اخلاقی خوب داشته است. خیریه ضمن انکار نقش خود در قتل، به رابطه نامشروع، چهار بار اقرار کرده است. شعبه سوم دادگاه عمومی بهبهان در اردیبهشت ۱٣٨۱ خیریه را به اجرای حد رجم (سنگسار) بابت زنای محصنه صادر کرده است. خیریه می گوید: «حاضرم اعدام شوم، ولی سنگسارم نکنند. خفه ات می کنند و می میری؛ ولی خیلی سخت است که هی با سنگ بزنند توی سر آدم!» . او مطمئن است که اگر آزاد شود، هیچ جایی ندارد برود و برادرانش او را خواهند کشت. شوهرم را دوست نداشتم
صغری مولایی به اتهام همدستی با مردی افغانی در قتل شوهر خود و زنای محصنه در تاریخ ۲۲ مهر ۱٣٨۴ از سوی قضات شعبه ۷۱ دادگاه کیفری استان تهران به ۱۵ سال حبس و سنگسار محکوم شده است. علیرضا دوست شوهر صغری، که او هم افغانی بوده، به مرگ محکوم شده است. صغری که یک زن ایرانی است، در بازجویی گفته است: «چند سال پیش پدرم به زور مرا به عقد عبدالله که مردی افغانی بود، درآورد. من اصلا او را دوست نداشتم و مرتب آزارم می داد، اما با این حال قصد کشتنش را نداشتم. شب حادثه علیرضا به خانه ما آمد، بعد از این که شوهرم را کشت، من ترسیدم در خانه بمانم. با خود فکر می کردم برادران شوهرم مرا می کشند، به خاطر همین با او فرار کردم. سنگسار در عین وفاداری به همسر
شعبه ۷۱ دادگاه کیفری استان تهران "فاطمه" را که بیست و ششم اردیبهشت ۱٣٨۴ محاکمه شده بود، به اتهام مباشرت در قتل عمدی و رابطه نامشروع به قصاص و رجم محکوم کرد. "اصغر" شوهر این زن نیز به اتهام معاونت در قتل عمدی و جنایت بر میت به تحمل ۱۶ سال زندان محکوم شده است. فاطمه درباره نحوه ارتکاب جنایت به قاضی دادگاه گفته است: «یک روز عصر می خواستم به خانه مان بروم. داخل کوچه دو پسر جوان برایم مزاحمت ایجاد کردند. "محمود" که شاهد این اتفاق بود، جلو آنها را گرفت و بعد از چند روز به طریقی که اصلا نمی دانم، شماره تلفن خانه مان را به دست آورد و به من زنگ زد. وی با تماس تلفنی از من خواست تا بنای رابطه نامشروع را با او بگذارم. در این مدت او به خانه ما رفت و آمد داشت. سه روز قبل از حادثه، وقتی محمود به خانه ام آمد، به من گفت باید لباسهایت را جمع کنی و با هم فرار کنیم. اما من همسر، بچه ها و زندگی ام را دوست داشتم. همان روز موضوع را به همسرم گفتم. سپس یک چاقو و کمربند برایش آوردم تا هر کاری می خواهد با من بکند، اما او گفت من یک هفته داخل خانه می مانم تا هر روزی او آمد، پسر جوان را با حرف از خانه بیرون کنی. محمود که وارد خانه شد، همسرم پشت در مخفی شده بود. به محض ورود به خانه شروع کرد به دعوا کردن با من که این چند روز کجا رفته بودم. من به او التماس کردم که از خانه ام بیرون برود. او که همیشه با خود چاقویی حمل می کرد تا در صورت هر گونه مقاومت، مرا تهدید کند. آن روز هم از او خواستم تا از زندگی ام بیرون برود، اما او دائما می گفت به من علاقه مند است و حاضر نیست این کار را بکند. بعد از چند دقیقه که از ورود محمود به خانه ام گذشت، ناگهان اصغر (همسرم) بیرون آمد و با هم درگیر شدند. محمود چاقو داشت و اصغر چوب. همسرم اول با چوب دو ضربه به دستش زد و در آن لحظه من با پایم به دستش زدم. چاقو از دستش افتاد. سپس از پشت او را گرفتم و محمود زمین خورد.» بر اساس گزارش روزنامه اعتماد، فاطمه در حالی که صحنه حادثه را برای مدیر دفتر شعبه ۷۱ بازسازی می کرد، گفت: «در آن موقع طنابی دیدم که کنار اتاق افتاده بود، آن را برداشتم و دور گردن محمود پیچاندم، سپس محکم فشار دادم. اصغر هم پاهایش را چسبیده بود. نمی دانستم چه کار می کنم. ناگهان دیدم که محمود سیاه شده است. طناب را رها کردم، اما دیگر او مرده بود. بعد از چند ساعت همسرم کارتن تلویزیون را آورد و جسدش را در حالی که ملافه پیچ بود، داخل کارتن گذاشتیم. اصغر با کرایه کردن چرخ دستی آهنگری جسد را به کنار ریل راه آهن برد و در آنجا آن را به آتش کشیدیم. ما قصد کشتن او را نداشتیم و فقط می خواستیم وقتی بی حال شد، دست و پایش را ببندیم و تحویل پلیس بدهیم.» . این پرونده در حال حاضر در دیوان عالی کشور در جریان است. شوهرم مرا می فروخت، من سنگسار می شوم
در پاییز سال ۱٣٨٣، ماموران دایره منکرات شیراز، وارد یک خانه فساد شدند و افراد حاضر در آن را دستگیر کردند. در آن میان زنی ۲٨ ساله حضور داشت به نام "پریسا، الف." که در آن خانه توسط شوهرش در اختیار مردان دیگر قرار می گرفته است. او در تحقیقات مقدماتی نزد مراجع انتظامی و شعبه ۱٣ بازپرسی دادسرای شیراز، ضمن اقرار به زنا، گفته که شوهرش به دلیل بیکاری مجبورش کرده که این کار را بکند. این امر را شوهرش نیز تایید کرده است. اما نه دادگاه کیفری استان و نه دیوان عالی کشور هیچ یک سوالی درباره این مساله و همچنین ماهیت اکراهی روابط او با مردان دیگر نکرده اند. ضمن اینکه پریسا در تنها جلسه دادرسی تشکیل شده در تاریخ ۱۱ خرداد ۱٣٨٣ اقرارهای قبلی خود را درباره زنا به شدت انکار کرده است، اما با وجود این انکار پس از اقرار که طبق قانون مستوجب سقوط حکم رجم است و نیز به حد نصاب چهار بار نرسیدن اقرارها در نزد قاضی که لزوم اثبات زنا است، شعبه ۵ دادگاه کیفری استان فارس او را که مادر یک پسر شیرخوار ۲ ساله و یک دختر ۱۲ ساله است، به اتهام زنای محصنه محکوم به حد رجم کرده است. این حکم در تاریخ ۲۴ آبان ٨۴ توسط شعبه ٣۲ دیوان عالی کشور تایید شده است. در حال حاضر در پی اعتراض پریسا و وکلایش به هیات تشخیص دیوان عالی کشور، شعبه ۱۵ این هیات، اعتراض او را وارد دانسته و حکم سنگسار صادر شده را خلاف بین شرع و قانون تشخیص داده و پرونده را واجد رسیدگی مجدد دانسته است. شوهرم ۱۲ سال مرا وادار به تن فروشی می کرد
"کبری ن" زنی است ۴۴ ساله در انتظار اجرای حکم سنگسار. به اتهام معاونت در قتل همسرش که ۱۲ سال او را وادار به تن فروشی کرده، ٨ سال زندانی بوده، دو سال است که محکومیتش پایان یافته و اکنون در زندان تبریز در انتظار اجرای حکم رجم است. می گوید: «کتکم می زد و مرا وادار به تن فروشی می کرد. مردان را به خانه می آورد و در اتاق می نشست تا همه چیز را از نزدیک ببیند. می گفت از دیدن رابطه ای که یک طرفش تویی لذت می برم.» زن دیپلمه است. اهل سنندج. روزی که در پی اصرار جنون آمیز همسرش وادار شد تن فروشی را آغاز کند، ۲۲ سال بیشتر نداشت. شوهرش فوق دیپلم برق داشته و سه ماه بعد از ازدواجشان به تبریز رفته بودند. شش ماه بیشتر در تبریز نماندند. «هنوز یک سال از ازدواجمان نگذشته بود که معتاد شد. هروئین مصرف می کرد. به خاطر اعتیاد، کارش را از دست داد. هزینه زندگی بماند، خرج هروئینش را که کم آورد، مجبورم کرد به تن فروشی و خودش برایم مشتری می یافت.» .بعد از تولد نخستین فرزندش، به دلیل بیکاری همسر و فقر مجبور شده بودند به خادم آباد شهریار نزد خانواده شوهرش بیایند. سالها در آنجا ماندند. حالا دیگر کبری مادر چهار فرزند بود. دو دختر و دو پسر. مادری که برای تامین هزینه زندگی، پرورش فرزندان و اعتیاد مردش، به اجبار روزگار و اصرار همسر، خود را در خانه اش، در اختیار مردان دیگر قرار می داد: «۱۲ سال مرا وادار به این کار کرد. چند سال اول که گذشت، از زندگی نکبت بارم خسته شدم و طلاق گرفتم. چهار فرزند داشتم بی پناه و پشتیبان. اعتیادش را ترک کرد. التماس کرد که به زندگی بازگردم. می گفت از کرده پشیمان است و روال گذشته را پی نخواهد گرفت. وقتی دیدم ترک کرده، برگشتم. به خاطر بچه هایم.» .«یک سال سالم و بی دغدغه زندگی کردیم. کار می کرد و مشکل عمده ای میانمان نبود. تا اینکه دوباره معتاد شد. دیری نپایید که همه چیز از سر گرفته شد. بچه هایم بزرگ شده بودند و دیگر همه چیز را می فهمیدند. می دیدند که پدرشان با زندگی ما چه می کند. از ضرب و شتم های بی امانش تا آوردن مردانی که در پی هوس به خانه ام می آمدند. بعضی مشتری ها دیگر ثابت بودند. "حبیب"، پسر گلفروشی که دائم به خانه رفت و آمد داشت و با خانواده ام صمیمانه دوست بود، یکی از این مشتریهای دائمی بود. در اثنای رفت و آمدهایش داستان زندگی ام را برایش گفته بودم.» از ۱٣۶۲ تا ۱٣۷۴، ۱۲ سال بود که مرد تن همسرش را با هروئین تاخت می زد، دود می کرد و به هوا می فرستاد. زندگی چهار فرزندش را هم. ۱۲ سال بود که کبری اینگونه زیسته بود، بی آنکه به این زندگی عادت کرده باشد: «سال ۱٣۷۴ بود که یک روز باز مرا به باد کتک گرفت. می زد و فحاشی می کرد. از خانه بیرون زدم. تصمیم خود را گرفته بودم. به حبیب، گلفروش ۲۲ ساله زنگ زدم و گفتم که می خواهم شوهرم را بکشم. داستان زندگی ام را خط به خط می دانست. گفت کار را من تمام می کنم. تو فقط به ترفندی از خانه بیرونش بیاور. به خانه بازگشتم. دودلی وجودم را فراگرفته بود. ماجرا را به دختر بزرگم گفتم. ۱۵ ساله بود و بد و نیک زندگی را تشخیص می داد. دخترم با بغضی کینه توزانه گفت: این کار را بکن. راحت می شویم. شب که شد، به شوهرم گفتم یک مشتری خوب پیدا کرده ام که پول خوبی هم می دهد، اما باید نزد او بروم. خوشحال شد و با هم راه افتادیم. فکر می کرد، به محل قرار با مشتری می برمش. اما من در آن بیابان با حبیب وعده داشتم. وقتی درگیر شدند، صحنه را ترک کردم و به خانه آمدم. ده دقیقه بعد حبیب آمد. با لباس خونین. آمده بود که بگوید کار را تمام کرده و می خواهد خود را به مراجع انتظامی معرفی کند. بچه هایم مانعش شدند و گفتند که ما شکایتی از تو نداریم و در واقع تو خانواده ی ما را نجات دادی. لباسهایش را شستم و همه آثار جرم را از بین بردم. اما حبیب تاب نیاورد و رفت تا خود را به قانون بسپارد.» اکنون ۱۰ سال از این حادثه می گذرد. "حبیب" به قصاص برای قتل نفس محکوم شد، اما هشت سال بعد با پرداخت دیه ۷۵ میلیون تومانی به اولیای دم ـ مادر، برادران و فرزندان مقتول ـ آزاد شد. "کبری ن" به جرم معاونت در قتل و اخفای جرم هشت سال محکومیتش را گذرانده و دو سال است که در زندان تبریز در انتظار اجرای حکم سنگسار است به اتهام زنای در حال احصان. فرزندانش بزرگ شده اند. دخترانش ۲۵ ساله و ۱٨ ساله، و پسرانش ۲۴ ساله و ۲۲ ساله هستند. عاقل و بالغند و هیچ کدام مادرشان را که اکنون ۴۴ سال دارد، مقصر نمی دانند. دو سال از پایان محکومیت حبس کبری می گذرد و او برای سومین بار به کمیسیون عفو و بخشودگی نامه نوشته و همچنان منتظر پاسخ مقامات قضایی است. مراد، ملک را قربانی سنگسار کرد
«مدتی مزاحم تلفنی داشتم. مردی به نام "مراد" که به من ابراز علاقه می کرد و نمی دانم از کجا شماره تلفن و آدرس مرا یافته بود. روزی در خانه تنها بودم که با موبایلش به من زنگ زد. مشغول صحبت بودم که زنگ در خانه را زدند. تلفن به دست، در را باز کردم. خودش بود، خواستم در را ببندم که پایش را لای در گذاشت و وارد شد. هر چه تقلا کردم بی فایده بود. چراغها را خاموش کرد و به من تجاوز کرد. برادرم سر رسیده و متوجه حضورش شده بود. شوهرم را خبر کرده بود و وقتی مراد می خواست از خانه خارج شود، او را گرفتند و با چاقو به قتل رساندند. من هم از ضربات چاقو بی نصیب نماندم. وقتی چشم باز کردم، در بیمارستان بودم.» اینها را "شمامه قربانی" معروف به "ملک" به الهام فهیمی وکیل مدافع داوطلبش می گوید. فهیمی که هنوز موفق به خواندن پرونده ملک نشده، می گوید: «به گفته خود ملک، او برای نجات دادن شوهر و برادرش از اعدام، چهار بار به زنای محصنه اقرار کرده و موفق شده با اقرارش بر رای دادگاه تاثیر بگذارد و مجازات اعدامشان را به شش سال حبس کاهش دهد. اما اکنون تاکید می کند که مرتکب زنا نشده و ارتباطش با مراد همان یک بار بوده که بر خلاف میلش، به او تجاوز شده است.» ملک، اهل نقده، دو فرزند دارد. پسر ۱۰ ساله اش، اکنون کلاس چهارم دبستان است و دختر ۹ ساله اش، از تحصیل محروم شده است. مادر این دو کودک که از پاییز سال ۱٣٨۴ در زندان ارومیه است و به رجم محکوم شده است. الهام فهیمی امیدوار است که حکم بدوی سنگسار موکلش در دیوان عالی کشور نقض شود. این دو زن فعلا سنگسار نمی شوند
سال ۱٣۴۷ در مشهد به دنیا آمده است، اما ساکن تهران است. اکنون چهار فرزند دارد. در نخستین روز از اردیبهشت ماه ۱٣٨۱ به اتهام رابطه نامشروع با مردی به نام محمود که تبعه افغانستان بوده، و همچنین معاونت در قتل شوهرش با همین مرد، دستگیر و به ۱۵ سال حبس و سنگسار محکوم شد. بیش از یک ماه پیش در حالی که اشرف هنوز دوران محکومیت معاونت در قتل را میگذراند، مسوولان زندان به او خبر دادند که باید خود را برای اجرای حکم رجم آماده کند، اما اشرف با نوشتن نامهای به رییس قوه قضاییه اعلام کرد که توبه کرده و از گناهی که مرتکب شده بسیار پشیمان است. این نامه که از سوی شادی صدر وکیل مدافع اشرف به دفتر رییس قوه قضاییه ارسال شد، توسط آیتالله شاهرودی مورد بررسی قرار گرفت و در نامهای از مسوولان زندان خواسته شد تا صحت گفتههای اشرف مبنی بر توبه کردنش بررسی شود. وقتی گفتههای اشرف از سوی مسوولان زندان مورد تایید قرار گرفت، رییس قوه قضاییه به عنوان حاکم شرع دستور توقف حکم اشرف را صادر کرد، اما پرونده این زن هنوز به نتیجه قطعی نرسیده است. اما حاجیه داستانی دیگر دارد: حکم سنگسار حاجیه اسماعیل وند، زن ٣۵ ساله ای که به اتهام زنای محصنه و معاونت در قتل همسرش محکوم به ۵ سال حبس تعزیری و رجم شده بود، پس از نقض از سوی رییس قوه قضاییه برای رسیدگی مجدد به شعبه یک دادگاه عمومی جلفا فرستاده شده است. بهاره دولو، وکیل حاجیه، امیدوار است با حضور در دادگاه و دفاع از موکلش بتواند بی گناهی وی را ثابت کند و برایش حکم برائت بگیرد. حاجیه اسماعیل وند، در سال ٨٣ پس از گذراندن ۵ سال حبس، وقتی با دستور اجرای رجم روبه رو شد، توبه نامه ای به آیت الله محمود هاشمی شاهرودی، رییس قوه قضاییه نوشت و درخواست عفو و بخشودگی کرد. این در حالی است که حاجیه هنوز هم اذعان می کند که هیچ گاه مرتکب زنا نشده و در هنگام تجاوز به وی از سوی مردی که بعدا همسر وی را به قتل رسانده، از ناموس خود دفاع کرده و تنها به دلیل تهدید شدن، برای حفظ جان فرزندانش سکوت کرده است. حاجیه به همراه همسر و دو فرزندش در خانه سرایداری یک مدرسه در شهر کوچک جلفا در شمال غربی ایران زندگی می کرده است. همسر وی به واسطه "خروس بازی" که یک تفریح نه چندان پسندیده ایرانی محسوب می شود، با مرد جوانی که در همسایگی خانه آنها زندگی می کرد، مراوداتی داشته که گاه نیز به درگیریهایی منجر می شده است، اما این ارتباط هیچ گاه قطع نمی شده است. یک روز حاجیه که به همراه دو فرزندش برای دیدن پدر و مادرش به تبریز رفته بوده، به خانه باز می گردد، مشاهده می کند که همسرش به همراه آن مرد جوان در خانه خوابیده اند. دختر ۹ ساله اش برای قفل کردن در بیرون می رود و حاجیه که مشغول انداختن رختخواب کودکان بوده، ناگهان مورد حمله مرد جوان قرار می گیرد. اما حاجیه مقاومت می کند و وقتی مرد متوجه بازگشت دختر می شود، حاجیه را رها می کند و می گریزد. حاجیه وحشت زده از بازگو کردن ماجرا برای دختر خردسالش می هراسد. بعد از آن هم مرد جوان دائم او را به صورت تلفنی تهدید می کرده که اگر سکوتش را بشکند فرزندانش را خواهد کشت. در سال ۷٨ روزی که حاجیه برای معالجه بیماری فرزندش به تبریز نزد خانواده خود رفته بوده، نزاعی بر سر خروس های لاری میان همسرش و آن مرد جوان در می گیرد و آن مرد با میله ای آهنی بر سر وی می کوبد و او را از پا در می آورد. حاجیه را از تبریز به بهانه بیماری همسرش فرا می خوانند و به محض بازگشت، به عنوان معاونت در قتل و دادن اطلاعات در خصوص همسرش به آن مرد دستگیر می کنند. در هنگام رسیدگی به پرونده، اظهارات حاجیه از سوی دادگاه اشتباه تلقی می شود و او که اساسا معنای لغوی "زنا" را نمی دانسته، به اتهام معاونت در قتل همسر و زنای محصنه به ۵ سال حبس تعزیری و اعدام به طریقه حلق آویز به جای رجم محکوم می شود. پس از گذراندن دوران حبس، در سال ٨٣ بر خلاف حکم اولیه، برای حاجیه اسماعیل وند، دستور اجرای حکم رجم صادر می شود، اما به علت ارسال نامه های متعدد از سوی وی به رییس قوه قضاییه، اجرای حکم متوقف می شود. پس از رسیدگی آیت الله هاشمی شاهرودی به این مساله، پس از دو سال بلاتکلیفی، بالاخره حکم نقض شده و روز گذشته (شنبه، ۲٨ مرداد ۱٣٨۵) پرونده برای رسیدگی مجدد به شعبه یک دادگاه عمومی جلفا فرستاده شده است. هم اکنون هفت سال است که حاجیه در زندان به سر می برد و در این مدت تمامی دوره های آموزشی را که در زندان ارائه می شود مثل قلاب بافی و خیاطی فرا گرفته است. دو مرد در انتظار سنگهای مرگبار هرچند تحقیقی درباره ی مردانی که محکوم به سنگسارند، نشده است، اما شبکه وکلای داوطلب برای دفاع از زنان در شرایط بحرانی در اثنای تحقیقات خود به دو مورد مرد محکوم به رجم برخورده اند. "نجف الف" که در زندان عادل آباد شیراز به سر می برد و "عبدالله ف" که در زندان ساری است.
پی نوشت
برای پیوستن به کمپین سراسری قانون بی سنگسار کافی است به اینجا بروید
سایت بازتاب هم که معروف حضور همه است ! لطف کرده و یه حالی داده به من و کمی منو خندانده (راستی اگه بازتابی ها منو نخندونن پس کی باید بخندونه ؟ در جواب اون آگهی مجانیشون منم لطف می کنم لینکشونو میدم بیائید ما که بخیل نیستیم شما هم بخندید!
دوستان یک لینک با حال!
دو ستانی که مایلند آخرین مطالب این وبلاگ را بخوانند میتوانند عضو خبر نامه بشوند تا همیشه از به روز شدن این وبلاگ مطلع بشوند .
سارا موسوی عزیز هم مطلبی در وبلاگ گروهی سلام فردا دارد که نگاهی است به مردانگی فاطمه رجبی !
Goftaniha©
14.11.06 | |
|
|
|
کارا اوغلان امروز پس از صدوهفتاد یک روز مرگ مغزی و یک هفته فوت، بعد از آنکه دولت و مجلس ترکیه یک لایحه فوق العاده را به تصویب رساندند در جوار آنیت کبیر (آرامگاه آتاتورک ) در قبرستانی که مخصوص یاران و سربازان آتاتورک است مدفون شد . مراسم تدفین اجویت در حالی برگزار شد که هر گونه پروازی بر فراز آنکارا ممنوع و بیش از دوازده هزار نیروی امنیتی و انتظامی در آنکارا مستقر تا هر گونه ناامنی و یا شورشی را کنترل نمایند ، اجویت که بیش از سی سال نخست وزیر و بیست و چهار سال نماینده مجلس بود دارای گرایش چپ دموکراتیک و بمدت پنج دهه دبیر کل حزب دموکراتیک چپ بود حزبی که همواره منتقد سیاستهای دولت حاکم بوده و از همین رو دولت حاکم و اسلام گرایان ترکیه روی خوشی نسبت به وی نداشتند . صبح امروز در حالیکه رجب طیب اردوغان وارد مسجد جامع کوجه تپه آنکارا می شد ، حاضران با شعارهای "ترکیه لائیک است ... لائیک خواهد ماند !" به نوعی مخالفت خویش را با اردوغان اعلام نمودند .
بولنت از سیاستمداران برجسته پنج دهه اخیر ترکیه بود ، وی یکی از بازماندگان نسل غولهای جهان بود که در اوایل مرداد ماه امسال با کنارهگیری رسمی از رهبری حزب دمکرات چپ، بدنبال پنجاه سال فعالیت مستمر سیاسی با جهان سیاست وداع کرد. آخرین حضور اجویت در صحنه سیاسی ترکیه، شرکت در مراسم تشییع جنازه مصطفی یوجل اوزبیلگین قاضی مقتول شعبه دوم دیوان عالی اداری ترکیه بود که پس از آن وی دچار ضایعه مغزی شد . بولنت اجویت و همسرش در جامعه ترکیه به سلامت اخلاقی و مالی و سادهزیستی شهرت داشته و از نظر شخصیتی نیز در جامعه ترکیه افرادی متواضع و سالم شناخته میشوند. اجویت در مقاطعی از تاریخ سیاسی معاصر ترکیه با اقدامات و سیاستهای خود از جمله در ماجرای ورود نیروهای ترکیه به قبرس محبوبیت فراوانی کسب کرد وی در دهه هفتاد میلادی لقب "کارا اوغلان" گرفت و زمانی که فرمان حمله نظامی ترکیه به قبرس را داد، عکسهای او با عنوان "کارا اوغلان" در کنار پرچم ترکیه در همه جا نصب شد ، "کارا اوغلان" عنوان قهرمانی افسانهای از ترکهای اویغور است که در قرن دوازدهم میلادی در آسیای مرکزی میزیسته است و در فرهنگ ترکیه نماد "قهرمانی و قیام در مقابل ظلم" است. در جامعه ترکیه هنوز از وی با القابی از قبیل "کارا اوغلان"، "فاتح قبرس" و "نخست وزیر متواضع" یاد میشود. "رخشان اجویت" نیز که در پست معاونت حزب "دمکرات چپ" خدمت کرده و در زندگی سیاسی اجویت همواره همراه او بوده و از این رو در رسانهها از آنان و گاهی هم از حزب "دمکرات چپ" با عنوان "اجویت ها" یاد میشود. اجویت که روحیه شاعرانهای داشته و شعرهایی هم سروده است ، دارای اعتقادات لائیک و دیدگاه سوسیالیستی ملی گرا بود و تقریبا تا دورههای اخیر از مواضع خود عدول نکرد. او همچنین احساسات تند ضد آمریکایی دارد و با سیاستهای منطقهای آمریکا مخالف است و بارها در همین مدت ضمن اخطار به آمریکا از سیاستهای جنگ طلبانه اش دولت حاضر ترکیه را انذار می داد تا از همکاری با آمریکا در جنگ احتمالی با ایران بپرهیزد . . اجویت در آخرین دوره نخست وزیری خود به دلیل مواجه شدن ترکیه با بحران شدید اقتصادی در سالهای دوهزار و دوهزار و یک مجبور به پذیرش راهکارهای تلخ اقتصادی صندوق بینالمللی پول شد. اجویت بعد از کنارهگیری از عالم سیاست به دفعات دعوت از "کمال درویش" برای تصدی و کنترل امور اقتصادی ترکیه در دوران بحران اقتصادی را "اشتباه بزرگ زندگی سیاسی" خود خواند و تصریح کرد که "کمال درویش با مقدمه چینی برای برگزاری انتخابات عمومی زودهنگام، موجب متلاشی شدن دولت ائتلافی وی و حزب دمکرات چپ شد بعد از این شکست که در سال دو هزار و دو میلادی بود اجویت با اعلام کنارهگیری از رهبری حزب، وداع تلخی با جهان سیاست داشت و در آستانه هشتاد سومین سالگرد تولد خویش نیز دار فانی را وداع گفت .. .
Goftaniha©
11.11.06 | |
|
|
|
 ماجرای روز آنلاین را همه در این چند روزه در وبلاگستان شنیده ایم و چند روزی هم توقیفش را شاهد بودیم که ظاهرا به خیر گذشته و دوباره روز منتشر می شود ، به نظر من درسی که خیلی ها از این واقعه باید بگیرند نکته دردناکی است مخصوصا برای بعضی از ماها که ادعاهایمان جاهایی از دراز گوش را درد می آورد !
ماجرا از این قرار است که طبق گفته شریعتمداری کوچک : «قراری با سایت روز و شرکت دست اندرکار ش ایران گویا داشته است و آنها به تعهداتشان طی یکسال عمل نکردهاند و به همین خاطر او هم با استفاده از امکانی که داشته است کار سایت را مختل کرده است !!. » به همین سادگی ! بعد که صدای خلق الله در می آید خودش را راننده اتوبوس و اصانلو قلمداد می کند و معترضان را احمدی نژاد . و کمی هم جلوتر از آنجا که بسیار دوست دارد روزی شریعتمداری شود حسین باستانی را مثلا افشاء می کند که روزگاری بولتن نویس نهاد ریاست جمهوری خاتمی بوده است ! فارغ از آنکه از قدیم گفته اند آدم اگر بخواهد شکر خوری هم بکند بهتر است شکر خور آدم پلو خور باشد و به نظر من بولتن نویس خاتمی بودن که هیچ عیب و ایرادی هم ندارد چرا که باستانی روزنامه نگار است و روزنامه نگار می نویسد حالا یا در نوروز و یا بهارویا مشارکت و یا بولتن نهادی که آن روزها در خدمت اصلاحات و توسعه سیاسی بود ( جالب آنکه بولتن نهاد ریاست جمهوری خاتمی نامش فقط بولتن بود و حتی برای انجمنهای اسلامی دانشگاهها هم می آمد !) اما خبر چین جامعه انجمنهای اسلامی بازار تهران بودن و یا کمک برای راه اندازی نشریات موتلفه و مشخصا «نشریه شما» بودن با حلقه طلا بر دست کردن و ادعای عرق خور بودن نه توجیه اخلاقی دارد و نه با توجه به ادعاهای دیگر آدم توجیه سیاسی ! البته با تمام سخت بودن باور اینکه پولی در این مدت پرداخت نشده (چرا که شریعتمداری کوچک دیگر چوپان دروغگو است حتما ماجرای پوشالین دستگیر شدن و بازجویی واینکه پاسپورتش را وزارت اطلاعات در تهران از او گرفته را یادتان هست ! ) .
اما با توجه به یک عادت نامیمون همه ما ایرانی ها من زیاد یکطرفه به قاضی نمی روم و می گویم حتما چیزی بوده این وسط و مشکل مالی ای هم مطرح است چرا که هر دو طرف را خوب می شناسم می دانم که این عادت ماست که از همه در قبال کارمان سوبسید بخواهیم ! مثلا اگر کسی فعال سیاسی است حق دارد هر کاری که دلش می خواهد بکند یادتان نرفته که چند سال پیش پدر مادر یک زندانی نه چندان مشهور سیاسی را که چون سه سال به طور غیر قانونی در یک خانه سازمانی نشسته بودند به زور قانون از خانه دولت انداختند بیرون طرف ویکسری از داخل و خارج چه الم شنگه ای راه انداختند که آقا کشتند و زدند و به خاک و خون کشیدند ولی کسی نگفت ک بابا خوب خانه سازمانی بوده و ووقتی یکنفر بازنشست میشود باید خانه را خالی کند دیگر حالا چون بچه طرف زندانی سیاسی است این حکم تخلیه چه ربطی دارد به موضوع ! و یا مثلا من یکنفر را سراغ دارم در برلین که خودش ادعا دارد هنرمند است و نقاشی می کند و دستی بر سینما دارد این آقا وقتی می رود رستوران بعد از کلی اوردر و سفارش و ایراد از این غذا و اون غدا دست آخر که برایش صورتحساب می آورند شاکی می شود و می گوید شماها باید به من سوبسید بدهید چون من فرهنگی و هنرمند هستم اینها که مثالهای عینی و واقعی بود تصور کنید فردا مثلا شهرام ناظریان چک بلا محلی بکشد وبعد طرف برود چک را به اجرا بگذارد و ناظریان بیفتد زندان آیا یکنفر را میتوانید در ایران پیدا کنید که طرف ناظریان نباشد و اون طلبکار را تف و لعن نکند ؟ این اخلاق گند ماست و خوب طبیعی است که اگر بخواهیم خوش باور باشیم باید بپنداریم که شریعتمداری کوچک پولش را می خواسته واصحاب روز هم چه بسا مثل آن بابا تقاضای سوبسید داشتند ! اون هم برداشته دقیقا کاری را که جمهوری اسلامی انجام می دهد انجام داده و روز را همانی کرد که اگر در ایران بود مرتضوی با آن می کرد !
همه ما و از جمله خود وی هم که با مثال های آب دوغ خیاری سعی دارد خود را کارگر بیچاره ای همچون رانندگان شرکت واحد قلمداد کند ادعای دموکراسی و مدافع آزادی مطبوعاتمان گوش فلک را کر کرده است و هر از گاهی با ژستهای آنچنانی و حتی با لب پاره و زخمی می آئیم پشت تلویزیون و دم از گردش آزاد اطلاعات و آزادی مطبوعات و مخالفت با سانسور وفیلترینگ و توقیف می زنیم !، حرفمان این است که هیچ احدالناسی حق ندارد به صرف خطای یک روزنامه نگار و یا سردبیر ویا اصلا بالاترش یک مدیر مسئول یک رسانه ای آنرا در محاق توقیف و یا تعطیلی بکشاند چرا که با بستن یک رسانه به بهانه خطای یک فرد صدها نفر دیگر هستند که باید بهای آن خلاف را بپردازند و از اطلاعات و دانستن محروم می شوند . به نظر من این توقیف یک رسانه که مخاطبان خاص و بسیاری هم داشته است آنهم از سوی کسی که مدعی دفاع از مطبوعات است زشت ترین و بی اخلاقی ترین کاری است که می شود تصور نمود (البته در مورد این شخص خاص پس از آموزش زبان فارسی به دختران خارجی ! این ظاهرا چندمین کارغیراخلاقی و زشتی است که انجام داده ) .
اما آنچه که از فهوای کلام هر دو طرف مشخص است روند کار کاملا تا قبل از این توقیف غیرقابل قبول متاسفانه دوستانه بوده است و آن «قرار» ورای یک قرارداد تجاری و کاری بیشتر قراری دوستانه بوده که خوب طبیعی است در همان ابتدای این قرار کسی هفت تیر پس کله شریعتمداری کوچک نگذاشته بود که بیا و این کارو قبول کن یک قرار دوستانه درست مثل تعارف است که آمد و نیامد داره و وقتی کسی تن به این ریسک می دهد حالا بخاطر رفاقت ویا بخاطر شهوت شهرت ویا هر چیز دیگری حق ندارد وسط کار ببرد و چهار چرخ ماشین را پنچر و در بیابان رهایش کند و بخاطر حق شخصی اش (بر فرض محال هم که راست بگوید) حق هزاران نفر را پایمال کند ! . و اما نکته ای که از این ماجرا باید درس گرفت درسی که برای همه اصحاب رسانه ها و سیاسیون و فرهنگیان ایرانی خارج از کشور باید همیشگی باشد این است که باید این واقعه یادمان بماند و همواره بخاطر داشته باشیم که یک کار جمعی ولو فرهنگی در خارج از کشور تا چه حدي ميتواند بر قرار و مدارهای دوستانه و هموطنانه پا برجا بماند ! باید یادمان بماند که عرق رفاقت و عرق میهنی مان و بالاتر از آن ادعای همفکر و همراه بودن فکری برای ما ایرانیان برون مرز احتیاج به پالایش اساسی دارد و هیچ تضمینی بر آن نیست ! باید یادمان بماند در حرکتهای اساسی و کار جمعی نه اعتماد به هموطن بلکه به نزدیکترین کسانمان را دخیل نکنیم چرا که یک ایرانی میتواند به چشم بر همزدنی با هر گوشه چشم و قهر خاله بازی ماآبانه ای عاقبت کار را به یکباره به ناکجا آباد هدایت کند ! یادمان بماند که هر ایرانی ای که هر ادعایی کرد الزامی ندارد که بر آن ادعا صادق باشد و مدعیان آزادی مطبوعات هم می توانند فتوکپی های کوچکی از سعید مرتضوی و حسین شریعتمداری باشند و درد ناکتر از همه این که یادمان بماند کشورمان ایران بیش از آنکه آزادیخواه و مبارز و روشنفکر و متعهد داشته باشد ، شارلاتان و لمپنهای فرصت طلب و یا نفوذی هایی دارد که سالها می توانند در پشت نقاب معصومیت خویش پنهان بمانند تا در مواقعی خاص و حساس به یکباره شاگردی بازار را بکنند و به پول توجیبی های ارسالی دلخوش بمانند ! و ماموریت خویش را انجام دهند و ککشان هم نگزد ! . هر چه که بود روزآنلاین دوباره منتشر شد و روسیاهی این بار نیز بر زغال ماند ، روز چه بسا آخرین تپه شریعتمداری کوچک بود که به آنهم التفات فرمودند و اکنون دیگر تپه ای نیست که این روباه مکار درخشانش نکرده باشد . . .
کمی هم گپ !
من با بسیاری از برو بچه های روز دوستم و رفاقت صمیمی دارم اما نه هیچ گاه در آنجا نوشته ام و نه هیچ منفعتی در آنجا دارم پس گمان نکنید که این نوشته رنگ و بوی صنفی دارد من فقط خواستم از این واقعه یادآوری ای به واقعیات روحی بسیاری از هموطنانمان داشته باشم و مطمئنا اگر مثلا باستانی و یا هر کس دیگری رسانه شریعتمداری کوچک را هم توقیف می کرد همینها را می گفتم ، چرا که درد توقیف و تعطیلی رسانه را بارها و بارها در ایران تجربه کرده ام و می دانم یعنی چه !
اینم از قالب جدید ، لینک فراموش نشود !
سیل پیامها و تبریکات به مناسبت قالب جدید برای این وبلاگ همچنان جاری است آگاهان خبر می دهند که تا کنون حتی بیش از دهها نفر به محض دیدن این وبلاگ و زیبائی هایش در دم جان باخته اند و تعدادی هم در بیمارستانها بستری شده اند ! قرارداد تبادل لینک همچنان پابرجاست و مجددا از تمامی دوستانی که مرا لینک داده اند از آنجا که من آخر و خراب مرام و معرفت هستم می خواهم که خبرم کنید تا بلینکم بهتون .
دوستان ! سید حسن خمینی هم وارد ماجرای زهرا امیر ابراهیمی و یا همان نرگس شد ! حرفهایش به نظر من بسیار جالب است بخوانید .
پذیرایی با چلوکباب برگ و برگ بازجویی و دستبند قپونی !
کیانوش سنجری همچنان در کنج بند 209 مشمول پذیرایی مفصل سربازان گمنام است ! ظاهرا این مهرپروری اطلاعاتی ها اینقدر زیاد شده که کیانوش نمی گذارد کسی تو اون سلول زندان اوین هم راحت بخوابد و مدام داد و بیداد می کند و فریاد می زند که دارند مرا می کشند ! البته کیانوش کشتنی نیست اما باز هم می گویم باید از او دفاع کرد چون اگر فراموش شود بعید نیست آنموقع کشتنی بشود . حتما یادتون هست که این کیانوش عزیز را ۱۶ مهرماه امسال، در پی درگیری ماموران امنیتی و هواداران آیت الله بروجردی وقتی که داشت گزارشی از حمله برادران اطلاعاتی به بیت آیت الله بروجردی تهیه می کرد ، دستگیرش کردند و از اون موقع تا حالا بند ۲۰۹ زندان اوین را که زیر نظر وزارت اطلاعات است را دارد تجربه مکرر می کند ! خودش که هیچ چون سیاسی است و نیروی سیاسی باید پی این حرفها را هم به تنش بمالد دلم فقط برای مادرش می سوزد ! که پس از یک ماه تازه گذاشتند کیانوش را ببیند آنهم چه دیدنی ! حسابی سورپریز شده ظاهرا کیانوش هم مریض بوده و هم از سر و روش معلوم بوده حسابی گرفتار مهرورزی برادران شریف اطلاعات قرار گرفته .(البته من چون کیانوش دوستم هست و اونو می شناسم ناقلا شاید خودشو به مریضی زده تو ملاقات تا ماهارو نگران کند !) . خلاصه خدا که گمان نمی کنم زورش به بند 209 برسد بلکه حضرت ابوالفضل به دادش برسد !
داشتن چادر برای همه چیز خوب و ایمن هست !
قابل توجه تمام برادران و خواهران ایمانی وغیر ایمانی در تهران و شهرستانها : عزیزان لطفا اگر سئوال درسی و یا غیر درسی از دوست پسر یا دوست دخترتان داشتید برای رفع و رجوع آن اگر چادر همراهتان نبود به پارک نروید برید یه جای دیگه چون امنیت ندارید ! چرا ؟ این عکسهارو ببینید تا درس عبرت بشود برایتان .
رای ما به غضنفر !
انتخابات ریاست جمهوری را که یادتان هست هر ننه قمری می رفت کاندید می شد چون می دید هم خوشگلتر از خاتمی می تواند گریه کند و هم بهتر از هاشمی می تواند بخورد و الحمدالله تا دلتان بخواهد بی ریختر از احمدی نژاد هم که داریم (البته خداوکیلی عشوه های اون را هیچ کس ندارد اینجا و اینجا و اینجارا ببینید! منو کشته این ادا و اطواراش ! ) خوب می رفت کاندید می شد این مصطفی خان هم همینطور ! ببینید
فرشاد به زودی می ترکونه وبلاگستان را !
دوستان سال پیش خدا قسمت کرد و همینجوری اتفاقی من تو خیابانهای آنکارا که داشتم می گشتم بگید کی را دیدم ! «روبرت مارون حاتم » را دیدم یکی از معروف ترین کله گنده های فالانژیستهای لبنان ! از ایشان تلفنی گرفته بودم تا اینکه چند وقت پیش که پولدار شدم رفتم کلی کارت تلفن خریدم و با اون یه گپ حسابی زدم درباره اون چهار ایرانی (احمد متوسلیان – کاظم موسوی – کاظم اخوان – تقی رستگار ) که الان سالهاست گروگان گرفته شده اند . روبرت یکی از نزدیکترین کسانی است که آنها را دیده و حرفهای جالبی می زند در این باره . تا چند روز دیگه کل اون مصاحبه رو برایتان می آورم .
موخره !
ودر آخر برای تبرک و منور شدن این مجلس روحانی جوکی را می گویم که ثوابش انشاءالله برسد به همون جایی که باید برسد ! می گویند یه روزی یه [...] کتاب مینویسه تموم که میشه صفحه اولش می نویسه : تقدیم به پدرم که بهترین دوست بابام بود!
Goftaniha©
10.11.06 | |
|
|
|
آیا در دادگاه صدام عدالت جاری بود؟ دادگاه عالی عراق نهایتا پس از برگزاری جلسات متعدد دا د رسی درباره اتهام صدام نسبت به کشتار اکراد شمال عراق مجازات اعدام را برای او مناسب دانست و اعلام کرد دست کم تا یکماه دیگر وی به طریقه آویختن اعدام خواهد شد! گرچه به نحوه دادرسی و اتهامات صدام ایرادات بسیاری وارد است و آن اینکه جنایتی که صدام در هشت سال جنگ نسبت به ایران انجام داد اصلا قابل قیاس نیست با آنی که در حلبچه و یا شمال عراق و یا جنگ کویت انجام داد اما این اتهام لشگر کشی به ایران آنسان که باید مورد توجه قرار نگرفته و دلیلش هم البته کاملا واضح و مشخص است بخاطر اینکه جنگ ایران با عراق دروغ بزرگی بیش نیست و اگر همه مدافعان واقعی حقوق بشر حقیقت جویان بتوانند این کلمه جعلی را که اساس و بنای یک تفکر اشتباه است، پاک کنند، کار مهمی را انجام داده اند . وقتی دستهایی این را در دنیا امروز دارند تثبیت می کنند، که مثلا جنگ ایران و عراق، جنگ صدام با انقلاب ایران بود، خوب نسل های آتی حق دارند بگویند که این عراقی ها مگر چه کسانی بودند ؟ ... آنهایی که عراق را دیده اند بهتر می توانند درک کنند این واقعیت را مثلا شما ا ز مهران داخل بروید، مثل این فیلم های سینمایی، یک پرده ای را کنار می زنند و یکدفعه به ماقبل تاریخ حاضر می روید با آن خانه های خشتی گلی و کوزه و ... وقتی که عنوان می شود جنگ عراق با ایران خوب این سئوال مطرح می شود که این عراقی های عقب مانده از تاریخ و صنعت با این چند نسلی که حتی از تاریخ معاصرهم عقب هستند و با این شکلی که آنها را نگه داشته اند، چه شد که به یکباره خواستند با ایران بجنگند؟ همه می دانیم که عراقی ها غالبا شیعه هستند یکی از دوستان که ید طولانی در جنگ داشت نقل می کرد که: «نشد سنگری از عراق بگیریم که این تابلو را نداشته باشد "ولئن شکرتم لازیدنکم"، عکس ائمه داشتند، اسیری نبود که در گردنش حرز جواد و اباعبدالله نداشته باشد ... حالا زمان جنگ بود و تبلیغات می کردند که هر سنگری می گرفتیم در آن مشروب بود و فلان، نه عزیزم!» واقعیت هم همین است عراقی ها حتی نمی توانستند خودشان را جمع کنند، حالا چه شد که به یکباره آن عراق عقب مانده به طرفه العینی در ظرف دو سالی که بساط نظام شاهنشاهی در ایران جمع شد، توانست بیست لشکر را سازماندهی کند و با آخرین تجهیزات زرهی و پیاده و مکانیزه با ساز و برگ تمام بریزد داخل ایران؟ اینکه بسیاری از انقلابیون و چپ هایی که بعدها هر کدام انگی خوردند و از انقلاب اخراج شدند آن زمانها، مدام تکرار می کردند «امپریالیسم جهانی و یا استکبار جهانی» و دستهایی که همان بازاریون و مدافع سرمایه داری اسلامی بودند این کلمه را با مزخرفات دیگرشان مثل دشمن، دشمن قاطی کرده و لوث کردندش . این یک حقیقت واضح بود در جنگ هشت ساله صدام با ایران از شرق ترین شرق این عالم تا غرب ترین غرب کشورهای این دنیا همه با هم یک بار در طول تاریخ بشریت برای مضمحل کردن یک جریان با هم وحدت پیدا کردند که آن هدف هم نفله کردن و نابود کردن انقلابی بود که داشت بساط استبداد و دخالت امپریالیستی همچون آمریکا را در منطقه پایان می داد! با وقوع انقلاب در ایران بود که اندیشه ضد امپریالیستی بزرگ شد و داشت می رفت تا انقلاب را به تمام کشورهای عربی سرایت دهد و عنقریب هم این اتفاق می افتاد، به یکباره با وقوع انقلاب بسیاری از آزادیخواهان منطقه همچون بحرینیها، سعودی ها، پاکستانی، افغانی ها به ایران ریختند و با انقلابیون ایران که البته آنروزها هنوز اختصاصی نشده بود و هنوز تمام جریانهای سیاسی سهیم در انقلاب مثل نهضت آزادی ایران، سازمان فدائیان خلق ایران، مجاهدها و ... حق نفس کشیدن داشتند دست برادری دادند! تا قبل از انقلاب ایران مرکز این آموزش ها فلسطین بود اما یکدفعه مرکز آموزش نهضت ها ایران شد و پشت سرش هم در بحرین و قطر و سعودی این انگیزه ضدامپریالیستی داشت شکل می گرفت. خوب طبیعی بود که هم ارباب شرق و هم ارباب غرب باید سروقت ایران می آمدند چون حرفهای بدآموزانه ای داشت میزد که در دراز مدت بسیار عواقب بدی داشت و هنوز نیامده صحبت از صدور انقلاب و جنگ فقرا با سرمایه داران سر میداد. به عنوان مثال همین سعودی ها، فقط در یک قلم سی میلیارد دلار، کمک بلاعوض به صدام کردند، بعد چند سال از شروع جنگ فهد برای صدام پیغام فرستاد که باید این پول را برگردانی؛ صدام برایش نامه نوشت که فهد آیا یادت رفته که اول جنگ برایم نامه نوشتی که مادامی که انقلاب ایران برپاست، من خواب ندارم؟ ... "المال لنا و العیال لک" گازش را بگیر و برو داخل، پول از ما سرباز از تو! و یا در همان اوان جنگ شوروی فقط یک ماه تمام با چهار صدو بیست سورتی پرواز محموله هایی همچون اسلحه و موشک و مهمات در فرودگاه بغداد تخلیه کرد! کمکهای آمریکا و غرب هم که دیگر واضحتر از خورشید است در دل روز! درجنگ عراق با ایران در آن هشت سال ایران از بیست و سه کشور اسیر داشت . در آن جنگ چون از ٣۷ کشور پای کار جنگ با ما آمده بودند؛ سودان، مصر، قطر، پاکستان، افغانستان، دوبی، بوسنیایی، یوگوسلاوی، یمن، چکواسواکی، روس، ترکیه، آلمان، کویت، اردن، عمان، سوریه، چین، بحرین، عربستان سعودی و حتی ژاپن و ویتنام! و ... بیست و سه کشور که در تاریخ جنگ ما ثبت شده! با این حساب پس طبیعی است که دادگاه عالی عراق نباید به جنگ عراق و ایران بپردازد چون اگر قرار باشد حساب کشی شود باید حساب آنها محاسبه شود نه آلت دستی همچون صدام! صدام جیره خواری بود که چون زیاده خواه شده بود و پا را از گلیمش درازتر کرده باید که ادب می شد و حالا هم که داستان جور دیگری در عراق و منطقه در حال رقم خوردن است و دیگر احتیاجی به صدام این جوجه دیکتاتور ناباب نیست بنام عدالت باید اعدام شود! چرا باید با اعدام صدام مخالف باشیم؟ هر چه باشد صدام آمر یا عامل باشد در تمام جنایاتی که کرده در این هیچ شکی نیست که صدام یک جنایتکار جنگی و جنایتکار برعلیه بشریت است اما این حکم برای ما ایرانیان که امروز در حال تمرین دموکراسی هستیم وبرای اپوزیسیون ما که در حال گذار از یک دیکتاتوری به یک دموکراسی هست می تواند گرانیگاه تاریخی باشد. ما بارها اعلام نموده ایم که با مرگ و کشتار و اعدام و خشونت مخالفیم، مایی که با هر اعدامی شمع برمی افروزیم و مخالفت خودمان را با اعدام اعلام می کنیم ، مایی که همین روزها با سنگسار مخالفت می کنیم و همین دیروز بود که با حرکتی جهانی مخالفت خودمان را مثلا با اعدام کبری رحمانپور و یا افسانه نوروزی اعلام کردیم امروز هم باید بر تمام آن حرفها و شعاریمان استوار بمانیم و مخالفت خودمان را با اعدام صدام این کریه ترین و جنایتکارترین دشمنمان که هشت سال پدرو مادر و برادر و خواهر و دوستمان را در آتش جنگی نابرابر از ما گرفت مخالف باشیم! ما با اعدام مخالفیم و این مخالفت صدام و کبری و حتی خامنه ای و هاشمی نمی شناسد بارها گفته ایم کسی حق ندارد جان دیگری را بگیرد و از همین روست که باید با اعدام صدام هم مخالف باشیم مگر اینکه بام اعتقادات ما چندین آسمان داشته باشد.
Goftaniha©
9.11.06 | |
|
|
|
مقام عظماي ولايت مطلقه وقیح در مراسم مشترک تحليف دانشجويان دانشکده افسري ارتش جمهوري اسلامي وسپاه پاسداران انقلاب اسلامی فرمودهاند: «سرافرازي و پيشرفت هر ملت در گرو اقتدار اوست و نيروهاي مسلح شجاع و مردمي ايران حصار مستحكم ملت در مقابله با هر گونه زيادهخواهي و زورگويي به شمار ميروند.» خوب ایشان اینگونه فرمودند و بعدش هم تمام افراد حاضر در جایگاه تکبیر گفتند وتو همین گیرو دار که رهبر داشت سخنرانی می کرد و همه خبر دار ایستاده بودند یکی از پاسداران شجاع هم یکهو غش کرد و افتاد روی زمین و بعدش هم یک خانمی که تازه پاسدار شده بود اونقدر خوشحال بود که پرید دست مقام معظم رهبری را ماچ کرد با تمام این اتفاقات جالب و محیر العقول بود که ته دل رهبر معظم گرم شد که ایول پس با این ارتش و سپاه و اقتدار حالا حالاها ما هستیم ! اما تاریخ ایران زمین گواهی دیگری می دهد که باید عرض کنم خدمتتان ؛ بد نیست بدانید كه اگر نخواهیم راه دورتری برویم و صدام را مثال بیاوریم که هر چه عراق این کشور تولید کننده یازده درصد نفت دنیا درآمد داشت صرف ارتش و لشگرهایش می کرد وبر خود می بالید که بزرگترین و قوی ترین ارتش بعثی را زیر نگین دارد و فکر می کرد من ارتش قدرتمند دارم پس هستم ! اما عاقبت سر از سوراخی درآورد و همین دیروز بود که حکم آویزان کردنش صادر شد ! اما در همین ایران مگر پهلويهاي اول و دوم هم، درست همین طوری که رهبر شریف فکر می کند نبودند و تمامیت و اقتدار و امنيت كشور را در گرو قدرت نظامي نميدانستند؟ نتیجه پهلوی اول که در دامان حکومت پهلوی دوم مشخص شد و به جزیره موریس تبعید شد وآنجا هم در غربت جان سپرد و حتی پسر عزیزش یک آخ هم نگفت چه رسد به مردم ! پهلوی دوم هم هکذا و اولین گروهی از حکومتی ها که به مردم پیوستند همین ارتشی ها بودند ! ذکر یک نقل قول هم از کتاب خاطرات امینی بد نیست که در يك مراسم رژه رضا شاه از يك وابسته نظامي فرانسوي كه همراه او بوده است با غرور ميپرسد «به نظر شما اين ارتش در برابر هجوم بيگانه چقدر توان مقاومت دارد؟» او كه انتظار داشته است پاسخ بشنود «تا ابد»، ميشنود: «پنج روز»! شاه عصباني ميشود و از نظامي فرانسوي جدا ميشود ، همراهان شاه به آن ژنرال اعتراض ميكنند كه چرا باعث رنجش قبله عالم شديد؟ او در پاسخ ميگويد: «به خاطر مراعات ايشان اين پاسخ را دادم، اگر ميخواستم حقيقت را بگويم كه بايد ميگفتم پنج دقيقه! » و تاريخ هم به روشني توان ارتش شاهنشاهی را نشان داد. ارتش شاهنشاهي ای که ، بخش عظیمی از بودجه كشور را ميبلعيد و به شدت توسط ارتش امريكا پشتيباني ميشد ، عاقبتش این شد که همه آن جلال و جبروت در امواج انقلاب مردمی که با دست خالی به صحنه آمده بودند گم شد و رفت و همه آن ژنرال ها و سناتورها یکی پس از دیگری یا نیست شدند یا نابود ! حالا در این وسط کسی نیست این الفبای ساده را به سید علی خان بگوید که بابا گيرم كه قويترين ارتش منطقه را در اختيار داشته باشي ، گیرم که چندین کلاهک هسته ای هم در اختیار داشته باشی ، گیرم که آن اندیشه محال ارتش بیست میلیونی بسیج هم شکل بگیرد (آخرین آمار بسیجیان که همان گردانهای عاشورا و الزهرا است چهارصد هزارنفر است) ، گیرم که ارتش و سپاه ایران به آخرین سلاحها و تجهیزات زرهی و مکانیزه و مدرن هم مجهز باشند ، اما اگر رژيم كه نيروي نظامي جزئي از آن است، فاقد پايگاه مردمي باشد، از ارتش و سپاه و هر نام ديگري نه تنها كاري برنميآيد. بلکه همانی می شود که یک عمر افسران نیروی هوایی ارتش شاهنشاهی جلوی شاه فریاد برمی آوردند که بلند آسمان جایگاه من است اما جایگاهشان با اولین اعتراض مردمی ، مدرسه رفاه و مقابل خمینی شد ! پس ایکاش رهبر حکیم و فرزانه ! دست کم این ابتدایی ترین اصول سیاست را میدانست که اقتدار نه در گرو ارتش مقتدر و مستحکم که در گرو پایگاه و رضایت و اقبال مردمی است و کیست که امروزه دل خوشی از نظام جهل و جور ولایت فقیه داشته باشد
پی نوشت
اعلام ! : این فیلم را هم ببینید که چطور هر روزه ارتش ایران به سوی خودکفایی می رود و به اقتدار مورد نظر رهبری می رسد . مخصوصا آنجایی که شمخانی علنا می گوید ما این اسلحه را دزدکی از اروپائی ها خریدیم و الان داریم خودمان می سازیمش آمریکا هم غلط کرده اعتراض کرده مگر نمی داند که در ایران کپی رایت نداریم
امتنان ! :از تمامی خوانندگان محترم ، دوستان و آشنایان که از راه های دور و نزدیک ، شهر و روستاهای مختلف با ارسال کامنت ، فکس ، تلکس ، تلگراف ، و تلفن ، ای میل و اس ام اس و خیلی چیزهای دیگر! لطف می کنند و منرا از لینکهای خودشان باخبر می کنند از تمامشان سپاسگزارم ! ، فعلا با کمک دوستان درگیر ساخت قالب جدید هستم که پس از آن مزین خواهد شد به لینکهای وبلاگ های زیبایشان دوستان دیگر هم که هنوز مطلع نشده اند باخبر باشند و بشتابند که این مهلت استثنایی قابل تمدید نیست
اعتراف ! : داشتم چند روز پیش به این فكر مي کردم كه با تمام توضیحات درستی که سرکار خانمی بنام مرجان و چند نفر دیگر به من داده اند الان که حدود پنج سالی از وبلاگ نویسی من می گذرد تازه فهمیده ام که اصولا من وب لاگ نمي نويسم ...این ننوشتن رو از خوندن وب لاگهاي دیگران دستگيرم شد من نه شعر می نویسم و نه تو وبلاگم آهنگ می گذارم و نه عکسهای آنچنانی از سفرم به این ور اون ور ونه حتی چند تا جوک تازه ، چیستان هم که تو وبلاگم نیست ،زبان فارسی هم که خوب بلد نیستم یاد دختران خارجی بدهم ! داستان کوتاه و نیمه کوتاه و شطحیات هم که جای خود دارد و تا حالا از این کارها نکرده ام !حرفهای گنده گنده هم که نمی زنم مثلا یکهو تو این گیرو دار که عالم و آدم افتاده اند به جان ایران یکهو بگویم بله انرژی هسته ای حق مسلم خامنه ای است ! . من کاملا یا حرف دلم را می نویسم یا خاطره ....خاطرات روزانه و یا خاطرات گذشته ، چيزهاي كوچكي كه مي توانند فقط براي یه قشر خاص و نويسنده (آن هم نه الان ، كه يك روز كه نويسنده دلش تنگ شد براي جوانيش که کله اش داغ بوده آن روز جالب باشند) ... و یا روشنگری و اطلاع رسانی که بقول مرجان خانم بردن آبروی مردم است که البته این مردم احساس می کنم منظور شان حکومت و حکومتیان باشد و گرنه من کجا تا به حالا مثلا بقال سر کوچه و یا راننده تاکسی خط انقلاب – شهرک غرب و ... ! را افشاء کرده ام اما خوب بگذریم من تا حالا هیچ جا ادعایی نکرده ام و نگفته ام وبلاگ نویس خوبی هستم که اگر بودم هیات داوران یک نفره ! مسابقه وبلاگ نویسی دویچه وله با تمام بد جنسی اش حتما منرا انتخاب می کرد ، بگذریم دارم هنوز فکر می کنم شايد مرجان خانم و مرجانها واقعاً به حق انتظار داشته باشند كه این نوشته ها فوق العاده باشند ..... خوب من متاسفم که تا حالا انتظارشان بر آورده نشده سعی می کنم از این به بعد فوق العاده باشم فقط بگذارید قالب جدید آماده بشود همینجوری که نمی توانم فوق العاده بشم باید قالب جدید باشه
نکته ! : در راستای بهینه سازی این وبلاگ سعی دارم از این به بعد برایتان نکات اخلاقی و آموزشی هم بگویم و اینکه مثبت اندیشی یعنی اینکه اگر یک گنجشک که داشت پرواز می کرد یکهو روی سرتان یه کاری کرد سریع خوشحال شوید و خدا را شکر کنید که گاو پرواز نمی کند .
Goftaniha©
6.11.06 | |
|
|
|
همه ما داستان زندان ابوغریب را می دانیم ! همه ما فاجعه فلوجه را بارها و بارها شنیده ایم و فیلمش را هم شاید با تخمه و پسته نشسته ایم و دیده ایم که چگونه بمبها و فشنگ های فسفری چه بر سر مردم بی دفاع و غیر نظامی فلوجه آورده است ! براستی در عراق چه می گذرد ؟ امروز نیروهای نظامی سی و هشت کشور با عنوان نیروهای متحدین در عراق می باشند که در بالاترین زمانش چیزی غالب بر دویست هزار نیروی نظامی آمده بودند تا با سقوط دیکتاتوری بعثی صدام دموکراسی را برای عراق به ارمغان بیاورند ، در کنار همین اهدای دموکراسی بود که تا کنون فقط پنجاه هزار غیر نظامی کشته شده است ! به این می گویند دموکراسی با تانک ! تنها فرقی که در این میان تا کنون حاصل شده است صدام حذف شده است اما قصه همان بود که هست ، همان چهارصد هزار بعثی را اونیفرم هایشان را عوض کردند و مجددا آوردند سر کار و عراق آزاد شده را سپردند دستشان واز کل نفت عراق که یازده درصد نفت دنیا ست هم هیچ خبری نیست ! حالا در این میان به دیگر ثروت های عراق مثل موزه بغداد که یگانه موزه تمدن بین النهرین بود و غارت شد کاری ندارم ، و یا اینکه سازمان استخبارات عراق که یکی از بزرگترین و سیستماتیک ترین سازمانهای جاسوسی منطقه بود چه شد ؟ آمریکائیها تا وارد عراق شدند اول وزارت نفت را حفظ کردند بعد سازمان استخبارات عراق را ،شاید برای شما هم این سئوال پیش آمده بود که چرا تمام ادارات و سازمانهای عراق غارت شد الا این دو ؟ هفته گذشته در شبکه سی بی اس برنامه ای دیدم که فیلم بالا نیز گوشه ای از آن است و اینکه در آن برنامه گفته شد ارزش اطلاعاتی اخبار و اسنادی را که از استخبارات بدست آورده آمریکا افتاده است بیش از هزار میلیارد دلار است ! یعنی تمام آن اطلاعات و اخباری را که در طی سی سال حکومت بعثی ها چه در داخل عراق و چه در خارج از عراق جمع آوری شده است اکنون در اختیار آمریکائیها و منافعش است که فقط و فقط یک قلم آن سازمان مجاهدین خلق ایران است با هفت هزار عضو که اکنون هم اسنادشان و هم خودشان در دست آمریکائیها هستند ،آمار تمام نیروهای مخالف و چریکی عراق و منطقه و ... میدانید بوجود آوردن یک چنین سیستم اطلاعاتی ای برای آمریکا چقدر هزینه آور بود ؟ اینجاست که شک برانگیز است که آمریکا فقط دردش در عراق درد دموکراسی بوده ؟ و حالا این دوستانی که این روزها برای حمله آمریکا به ایران آب از لب و لوچه شان سرازیر می شود ای کاش می دانستند که دموکراسی پلوپز و تلویزیون نیست که آمریکا با هواپیما بیاورد و ما در تهران بزنیم به پریز برق و از آن استفاده کنیم ! اگر قرار باشد دموکراسی را آمریکا بیاورد مطمئنا هلی کوپترهای آپاچی آمریکایی هم می آید و ما آنوقت اینچنین باید فیلم کشتار هموطنانمان را ببینیم ، به قول اکبر گنجی ما باید بگیریم خودمان برای خودمان دموکراسی بیاوریم حتی اگر آن دموکراسی بدست آوردنش سالهای سال طول بکشد . و این حقیقتی است که متاسفانه خیلی ها نمی دانند که طعم دموکراسی آمریکایی هرچند که به سرعت شاید همچون افغانستان و عراق زود بوجود بیاید اما دموکراسی ای است با طعم کروز! سید محمّد خاتمی در آخرین سال ریاست جمهوری اش حرف زیبایی زد و آن این بود که از ترس استبداد داخلی نباید به استبداد خارجی روی بیاوریم . امروز در ایران استبداد و دیکتاتوری بیداد می کند اما تنها راه فرار از این دیکتاتوری غش کردن در دامان آمریکائیها نیست باید یاد بگیریم که خودمان هم میتوانیم دموکراسی را بوجود بیاوریم ، باید یاد بگیریم که از ترس مار غاشیه نباید به افعی پناه برد و گرنه آنوقت چه فرقی است بین آنچه که امروزه در زندان اوین میگذرد با آنچه که فردای حمله آمریکائیها در زندانهایی بسان زندان ابوغریب اتفاق خواهد افتاد ؟
پی نوشت
اگر فیلم را می بینید نفر سوم را ببینید که در حالی که مجروح است پرچم سفیدی را به عنوان تسلیم تکان می دهد ، در ضمن در این فیلم که از سیمیلاتور هلی کوپتر آپاچی گرفته شده است به وضوح معلوم است که در دست هیچکدام از کشته شده گان سلاحی نیست
لطفاً دوستانی که کارشان غر زدن و ایراد گرفتن است اول این مطلب را درست بخوانند و دوباره نگویند که از جمهوری اسلامی دفاع کردم ! من نمی دانم چرا باید هر کس را که مخالف حمله نظامی آمریکا به ایران است را یار جمهوری اسلامی دانست ؟ این تخم لق را چه کسی کاشته است که یا جمهوری اسلامی یا آمریکا ؟ چرا ما باید همیشه برایمان لقمه را جویده شده تحویل مان بدهند تا فقط بتوانیم آنرا ببلعیم ؟
Goftaniha©
4.11.06 | |
|
|
|
صبح دیروز برای بار چهاردهم در طی این قریب به این چهار سالی که من از ایران فرار کردم ! ( می نویسم فرار چون واقعیتش همین است ) ، دوباره دادگاهی دیگر و اینبار شعبه ششم دادگاه انقلاب اسلامی تهران ، مرا به اتهام نمی دانم چه احضار کرده است و ماموران خدا جو و وظیفه شناس ابلاغ دادگاه انقلاب رفته اند دم خانه مان و برگه را با ذکر و سفارش اینکه: بهش بگوئید اگر نیاید حکم جلبش صادر خواهد شد ! تحویل خانواده داده اند و رفته اند . و جالب اینکه در قسمت محل اقامت هم نوشته اند « متواری » ! . حالا من نمی دانم علت این احضار ها چیست ؟ آیا واقعاً این حضرات در قوه قضائیه نمی دانند که من الان سالهاست ایران را ترک کرده ام ؟ و یا گمان دارند که آنقدر ابله هستم که بخاطر این احضار ببخشید زپرتی بلند شوم و در وقت موعد در دادگاه انقلاب از ترس اینکه مبادا حکم جلبم صادر بشود حاضر بشوم ؟ اگر نمی دانند پس چرا در حکمی که چندی پیش دادسرای انتظامی قضات درباره شکایت من از قاضی پرونده نوار افشا گری هایم و همچنین شکایتی که در دادسرای نظامی تهران از بازجو ها و یا بهتر بگویم شکنجه گرهایم نموده بودم با ذکر اینکه ایشان ضد انقلاب متواری از کشور هستند ختم پرونده را اعلام نموده بودند ؟ اگر قرار است عدالت اجرا بشود و این احضار مربوط به کارهایی است که در زمانی که در ایران بودم انجام داده ام پس چرا آن پرونده ها باید مختومه بشود ولی این نه ؟ مگر بام قوه قضائیه در ایران چند آسمان دارد ؟ اما من گمان دیگری دارم که خدا کند آن دسته از عزیزان و دوستانم که در ایران هستند و گمان دارند تا برای ادامه مبارزه به خارج از کشور بیایند حتما این مطلب را بخوانند : گفتم برای تان که هم قوه قضائیه و هم وزارت اطلاعات و هم تمام آن دفتر و دستکهای کوفتی که مامور و مسئول این کثافت کاریها هستند نیک می دانند که من چند سال پیش در حالیکه پاسپورتم را قاضی مقدس مرحوم (میدانم حس خیلی بدی است ولی برای اولین بار در عمرم از مردن یکنفر خوشحال شدم!) سوراخ و به پرونده ام وصل کرده بود و از حوزه قضایی تهران هم ممنوع خروج بودم و مثل بز اخوش ده بیست روزی هم می رفتم کلانتری شهرک غرب و غروب به غروب امضاء می دادم ، از ایران فرار کرده ام . اگر ندانند هم الحمدلله همه این حضرات روزنامه کیهان را که برایشان چون قرآن عزیز است می خوانند و در آن روزنامه الان شاید تا بحال بیشتر از صد بار شده است تا حالا که حسین شریعتمداری با هزار القاب و عنوان یاد آوری نموده است که بابا جان من از ایران فرار کرده ام ! . تا زمانی هم که من در ایران بودم خودم نیک می دانم که چند پرونده داشتم یکی بخاطر آن نوار معروف که در آن من و خانم شیرین عبادی و آقای محسن رهامی هم پرونده بودیم وتا زمانیکه در ایران بودم در دیوان عالی کشور مراحل تجدید نظر خواهی اش را داشت طی می کرد و یکی هم در شعبه 1410 بود و بخاطر اتهامات مطبوعاتی ای بود که در ماهنامه توقیف شده مهران و روزنامه های مشارکت و نوروز و بهار و هفته نامه صبا از من سر زده بود ! یک پرونده هم در شعبه 15 دادگاه انقلاب داشتم که آقایان مدعی بودند من سلاح غیر مجاز همراهم بوده و استدلال شان هم این بود که ثابت کن پس نداشتی !که در نوع خودش بی نظیر بود و مدتها باعث خنده دوستان بود ! و شرکت در دستجات سیاسی غیر قانونی ! که هنوز که هنوز هست سند خانه پدری ام گرو آن است و بیچاره ها هر روز می روند و می آیند ، دیگری هم که مربوط به شعبه 209 عمومی تهران بود که مربوط به شکایت عالیجناب هاشمی رفسنجانی بود برای مقاله "اسم رمز اکبر هاشمی " و این همانی بود که بخاطر ش آن موقع ها از تهران ممنوع خروج شده بودم و نهایت در حالیکه من از ایران خارج شده بودم و محسن هاشمی هم بارها گفته بود آقای هاشمی از شکایت خویش صرفنظر کرده منرا به ده سال زندان محکوم نموده اند ! جالب اینجاست که قانون مجازات اسلامی خودش گفته است اهانت به مسئولین عالی نظام اشد مجازاتش پنج سال زندان است حالا کجای آن مقاله اهانت بوده و آن پنج سال بقیه اش را حضرات از کجایشان درآورده اند ، الله اعلم ! . دیگری هم در شعبه هفت دادسرای نظامی تهران بود که مربوط به پرونده اخراج من از سپاه پاسداران بود که آقایان هم اخراج کرده بودند وهم صدهزار تومان جزای نقدی می خواستند !، این کل پرونده های قضایی من بوده است که در آن متهم بوده ام . همه ما هم می دانیم که در نظام قضایی ایران اگر امروز یکی برود از یکی که پولش را خورده است شکایت کند منشی دادگاه با هزار منت و رشوه نزدیکترین نوبت دادرسی را که بهش می دهد برای سال دیگر است ! ولی اگر امروز صبح در دانشگاه مثلا بگویی بالای چشم رهبر ابرو است شبش ماموران قوه قضائیه و اطلاعات دم در خانه تان هستند و یا اگر در فلان روزنامه دو خط در انتقاد آقایان بنویسی فردایش به یکباره صدها شکایت مردمی از تو می شود و خلاصه شب نشده پرونده به جریان می افتد و دفتر و دستک و دادگاه و بازجویی ! غرض از این مطالب این بود که بگویم برای همین است که گمان نمی کنم این احضاریه مربوط به کارهایی باشد که چهار سال پیش انجام داده ام و الان تازه نوبت رسیدگی اش شده چراکه آقایان رسیدگی و احضار و بازداشت متهمان سیاسی و یا مطبوعاتی برایشان از نماز اول وقت هم واجب تر است و آنرا از اوجب واجبات می دانند ! . پس برای چه است ؟ قبل از اینکه علتش را بگویم چند نمونه دیگر نیز برایتان بیاورم ، تا جایی که من بیاد دارم و از میان دوستانم که می شناسم مثلا سید ابراهیم نبوی ، مسعود بهنود ، علی افشاری ، اکبر عطری و ... هر کدام تا که به نحوی و به منظوری از ایران خارج شدند ، تا حکومت فهمید شروع کردند برایشان از همین اراجیف ها و احضاریه ها فرستادن که بله باید در فلان روز و فلان ساعت در بهمان دادگاه حاضر شوید در غیر اینصورت برایتان حکم جلب صادر خواهد شد !
همه ماهایی هم که از ایران هر کداممان بخاطر تمام فشارهای امنیتی و قضایی و خطرات جانی زدیم بیرون کله مان داغ بود و فکر میکردیم اگر برویم بیرون و با فکرهایی که تو کله مان است و آن اپوزیسیون قدر وزن و فعالی که در خارج از کشور است نهایتا تا یکسال نکشیده برمی گردیم و کار این نظام پوسیده تمام است ! اما آمدیم و دیدیم نه جانم خبری نیست و آواز دهل شنیدن از دور خوش است نه از تاک خبری است و نه از تاک نشان ، اپوزیسیون ایران مشتی آدم هستند که فقط دارند خودشان را افشاء می کنند و بیشتر مشغول مبارزه با خودشان هستند تا جمهوری اسلامی ! خبری از مبارزه نیست که هیچ تازه خیلی هم فعال باشی و شروع به کار کنی همه می گویند آهان این پدر سوخته آمده و دارد شروع به تخریب ما می کند و سریع انگ عامل جمهوری اسلامی بودن بهت می زنند و تا بخواهی به خودت بیایی کارت تمام است چند تای هم پیدا می شوند و شهادت می دهند که یا شکنجه گر بودی و یا دیده اند که از جمهوری اسلامی داشتی پول میگرفتی ! درست مثل همین حرفهایی که الان می بینی هرکسی به خودش جرات میدهد پشت سر محسن سازگارا و اکبر گنجی و ... می زند ، ختم کلام اینکه هر کسی که برای مبارزه و یا فعالیت سیاسی از ایران بیرون بیاید گور خودش را کنده است یادش بخیر آن روزهای که من هنوز در ایران بودم و تازه از زندان آزاد شده بودم مهران میر عبدالباقی نازنین که رفته بود آلمان زنگ زد و با هم که حرف می زدیم گفت بابا تو ایران اقلا می شد چهار تا آدم پیدا کرد که با هم ،هم عقیده بودیم و دست کم درد دل میکردیم اینجا آن چهار تا آدم را هم نمیتوان پیدا کرد و جنگ هفتاد و دو ملت است ! و الان بعد از گذشت نزدیک به چهار سال می فهمم که راست می گفت . حالا در این گیرو دار و دیدن سراب اپوزیسیون بارها و بارها به ذهن خیلی از فعالان و جوانانی که تازه از ایران آمده اند (ازجمله خود من !) می افتد که بهترین کار برگشتن به ایران و مبارزه حتی زیر تیغ دادگاه انقلاب است و مبارزه در خارج کشور فقط خاله بازی است ، این احضاریه ها فقط عزیزان برای همین است ، پیامی که حکومت به ماها می خواهد بدهد که فیل تان هوای هندوستان نکند !ایران سرای ماست، آقایان عرصه را برای خودشان فقط می خواهند و از اینکه من و امثال من هم از ایران خارج بشویم نه تنها ککشان نمی گزد بلکه خوشحال هم می شوند و در پی این هستند که هر از گاهی با ارسال احضاریه های از این قبیل یاد آوری کنند که اگر برگردی ، اوین در انتظار است وجا برای همه هست ! همانجا بمان و فکر ایران را از سرت بیرون کن
پی نوشت
نیازمندی ! به یک طراح قالب وبلاگ که همینجوری و بصورت صلواتی یک قالب بسازد در اسرع وقت نیازمند است . ! (البته خودم هم میدانم این روزها گربه هم محض رضای خدا موش نمی گیره ولی خواستم امتحانی بکنم شاید گرفت !)
این عکسها را ببینید بد نیست ! گفتم قاضی مقدس و یاد ترورش افتادم ! چقدر حکومت دلش می خواست این ترور را سیاسی جلوه دهد و بندازد گردن اکبر گنجی که داشت تو بیمارستان بخاطر اعتصاب غذا آن روزها جان می داد و کیهان هی می نوشت قاضی پرونده اکبر گنجی ترور شد
دوستان کیانوش سنجری همچنان در زندان دارد آب خنک می خورد اگر خواستید یه حمایتی هم از اون کرده باشید میتونید یه سری اینجا بزنید ، پتیشن حمایت از کیانوش سنجری
آقا یا خانمی که با اسم سارا مدت مدیدی است با جدیت تمام برایم کامنت میگذاری و من هم با جدیت تمام آنها را پاک می کنم! ،ظاهرا مسابقه رو کم کنی هست ؟ خسته نشدی از اینکه اینقدر من و فامیلم را زحمت میدی ؟ بابا تو دیگه هستی ! اگر ای میلتو بدی برات یه جوک در همین رابطه می فرستم که کلی بخندی! ببین من چقدر با معرفتم
از همه مهمتر : دوستان تا حالا روش من در این وبلاگ این بوده که لینک کسی را نگذارم جز دو وبلاگ دیگر خودم و جاهایی که ردی از من بوده (به این میگویند تمامیت خواهی تمام عیار!) صادقانه اعلام می کنم که از این منوال دیگر می خواهم صرفنظر کنم ، پس عزیزانی که لینک مرا در وبلاگشان قرار داده اند لطفاً تا پشیمان نشدم سریع منرا باخبر کنند تا لینک آنها را بگذارم ، آنهایی هم که تا حالا نگذاشته اند از این فرصت استثنایی استفاده کنند
پوپک صابری نازنین هم به جمع وبلاگنویسان پیوست مبارکه
ترکها هم یک وبلاگ زدن به اسم لوتا ( لیست وبلاگ نویسهای ترک ایران ) مرسی پیکان ! البته نترسید پیشاپیش خدابیامرز از طرفشون قول داده که نه قصد جداییطلبانه دارن نه قصد براندازی وبلاگستان خوب با این اطلاع رسانی بموقع از اونجا که من ترک نیستم ولی ترکها رو دوست دارم ! لینکشون را معرفی می کنم ، اینم لینکشون! هایرلوسون کاراداشلر
یک خبر! : ماکروسافت آفیس برای رفاه حال حسین درخشان برنامه ورد جدیدی طراحی کرده که با فشار یک دکمه می نویسه: یه روز نیک آهنگ کوثر
اگر از این پی نوشتها فکر کردید خول شدم زیاد ناراحت نشید آخه خواب بودم یکهو از ایران زنگ زدند که فرشاد دوباره احضار شدی خلاصه جاتون خالی کلی خندیدیم ! گفتم بگذار یه کم با این ور اون ور شوخی کنم شما هم بخندید اگر هم تا چند روز دیگه آپ نکردم نگران نشید میرم دادگاه انقلاب و زود میام
Goftaniha©
1.11.06 | |
|
|
|
بر اساس اخبار دریافتی از سوی نزدیکان آیه الله بروجردی صبح روز شنبه ششم آبان برابر با بیست وهشتم اکتبر ماموران وزارت اطلاعات با مراجعه به منزل وی بدون دادن هیچ توضیحی تمام اوراق و سوابق پزشکی وی را از خانواده ایشان اخذ و با خود برده اند . خانواده ایشان نیز با مراجعه به دادسرای ویژه روحانیت خواستار ملاقات و جویای حال وی شدند ، بازپرس این پرونده صرفا اطلاع داده است که آیه الله بروجردی دچار سانحه قلبی شده است و بدون ذکر نام بیمارستان فقط اطلاع داده است که ایشان بستری می باشند و پزشکان در حال مداوای ایشان می باشند . این خبر در حالی است که از بند 209 زندان اوین که بر اساس آخرین اخبار آیه الله بروجردی و دیگر یارانش در آن بازداشت بوده اند تعدادی از بازداشت شد گان این پرونده به خانواده های خود اطلاع داده اند که آیه الله بروجردی از زمان بازداشت در اعتصاب غذا بوده است و نهایتا با وخامت حالشان به بیرون از بند منتقل شده است . اکنون با توجه به تمام اخبار دریافتی مشهود می گردد که مجددا ایشان بر اثر فشارهای وارده دچار سانحه قلبی شده اندو جانشان در خطر می باشد .یاد آوری می شود آیه الله محمد حسین کاظمینی بروجردی که ده سال تا سال 1374 امامت جماعت مسجد همت آباد تهران را به عهده داشتند بخاطر سخنرانیهای مخالف انگیزانه شان با نظام دینی و دین سیاسی از سوی دادگاه ویژه روحانیت احضار شده که با استنکاف ایشان در سال 1374 در حین اقامه نماز جماعت با حمله وزارت اطلاعات بازداشت و به زندان توحید منتقل شدند و مدت شش ماه در زندان و شکنجه های بی شمار بودند . پس از آنکه ایشان ممنوع المنبر شدند با اقامه نماز جماعت و سخنرانی در منزلشان مجددا نیز در سال 1379 بازداشت و به زندان اوین منتقل شدند . در همین بازداشت بود که ایشان بر اثر شکنجه های بی شمار دچار سکته قلبی شدند که حکومت از ترس فوت ایشان همان ایام ایشان را آزاد نمودند . از سال 1380 این مخالفت جنبه شدیدتری به خود گرفته است و مرتبا ایشان از سوی دادگاه ویژه روحانیت در طی این 5 سال احضار و مورد فشار و تهدید قرار گرفته است . اخیرا نیز ایشان پس از چهل روز مقاومت خود و یارانش در تهران که موجب تنشهای فراوانی شده بود نهایتا وی و بیش از پنجاه و هفت نفر از هوادارنش در تاریخ شانزدهم مهرماه برابر با هشتم اکتبر توسط ماموران وزارت اطلاعات با اعمال شدیدترین خشونت و شدت عمل ، بازداشت شده و از آنزمان تا کنون هیچ اطلاعی از ایشان در دست نیست ، از جمله دیگر بازداشت شد گان این واقعه میتوان به کیانوش سنجری فعال جنبش دانشجویی اشاره نمود که هیچ اطلاعی از وضعیت نامبرده نیز تا کنون داده نشده است . پس از بازداشت آیه الله بروجردی در محافل مذهبی تهران و شهرستانها نامه ای منتسب به وزارت اطلاعات پخش شد که فاش می نمود استعفای سردار طلایی فرمانده پلیس تهران در اعتراض به بازداشت ایشان بوده است ، در آن نامه وزارت اطلاعات از دفتر رهبری خواستار اجازه برای شدت عمل بیشتر نسبت به ایشان وهوادارنش بوده است .
Goftaniha©
1.11.06 | |
|
|
|
|