Thursday، November 30، 2006
از هر دری سخنی !
صدام حسین که معرف حضور است و همین چندی پیش هم به اتهام کشتار اکراد محکوم به اعدام شد (البته من هنوز هم با حکم اعدام وی مخالفم ) ! صدام از جنگ خلیج فارس به بعد شروع کرد به اسلام گرایی ! و شعار الله اکبر را هم همان زمانها به سرعت بر پرچم ملی عراق وارد کرد در بعد از آن مخفی شدن افتضاحش و پیدا کردنش در آن سوراخی ریش خود را نزد وبا قیافه ای مکتبی در حالیکه مثل بچه های تازه حزب اللهی شده دکمه بالای پیراهنش را هم می بست در طول برگزاری دادگاهش هم برای دمی قرآن راکنار نگذاشت و در دستش بود و چند باری هم از قاضی خواست برای نماز اول وقت دادگاه را تعطیل نماید ! ظاهرا فهمیده باید دیگه تریپ مسلمان بازی دربیاورد خانواده صدام اما هنوز به زرنگی وی نشده اند و گاها سوتی می دهند ! ، عدی پسرش که در همان شلوغ پلوغی های اولیه اشغال عراق کشته شد و دخترانش هم همان ایام بود که ابتدا اعلام نمودند بغداد را به نقطه نامعلومی ترک کرده اند و بعدها خبرش پیچید که در مصر به سر می برند ، اما اگر یادتان باشد چندی پیش در کنفرانس خبری دولت عراق و فرمانده نیروهای آمریکائی شنیدیم که اعلام شد بیش از صدو هشتاد عملیات تروریستی در عراق که منجر به کشتار مردم بی گناه هم شده است تا کنون با هدایت خانواده صدام و تامین مالی آنها انجام شده است ، دختر صدام « رنا صدام » نیز چندی پیش در مصاحبه ای با روزنامه الحیات بشدت از اشغالگری آمریکا در عراق شاکی بود و بکارگیری جملاتی از قرآن وعده داد که بزودی عراق را از چنگ اشغالگران آزاد خواهد ساخت .! اما این خانواده بشدت مسلمان و مذهبی که مدعی هستند در آوارگی و بدبختی زندگی می کنند و با پولهای به جیب زده از عراق مشتی بد بخت را اجیر کرده اند و به اسم اسلام و قرآن و آزاد کردن عراق به عملیاتهای انتحاری می فرستند ،هفته پیش گندشان درآمد و یک سایت اینترنتی درمصر به یکباره تصاویری از خاندان مظلوم صدام ! این دیکتاتور سابق، که با قرآنی در دست مظلومانه در زندان ندای آزادی و جهاد و مبارزه با اشغالگران سر میدهد را منتشر نمود که در آن خانواده صدام اعم از دختران و نوه های وی در استخر و پارتیها با کمال افتخار و سرو وضعی کاملا اسلامی شرکت دارند! با اعتذار از اینکه بعضا این عکسها تا کمی بالای هیجده سال است ! برای دیدنشان می توانید به فتو بلاگ من بروید . سایت بازتاب هم که معرف حضورتان است ، البته هنوز عکسهای سکسی خانواده بازتاب یا همان آقای محسن رضایی در کالیفرنیا نیامده است! اما در اقدامی کاملا عجیب درست در سالگرد قتلهای زنجیره ای و کشته شدن مرحوم فروهر اقدام به انتشار خاطرات داریوش فروهر از مصطفی خمینی فرزند آیه الله خمینی نموده که حالا منظورش از این شیرین کاری چه بوده نمی دانم اما میتوانید آن خاطرات را اینجا بخوانید ، البته سایت آقای محسن رضایی هیچ اشاره ای نکردند که این هم بندی مصطفی خمینی آخر و عاقبتش چه شد و چرا سعید امامی فروهر را کشت و چرا دوباره سعید امامی را برادر ارجمندشان دکتر امیدوار رضایی در بیمارستان لقمان الدوله کشتند ؟! یک نکته عجیب دیدم البته شاید برای من عجیب باشد می دانید که روزنامه ایران در بعد از شروع بکار مجددش به بهانه آن کاریکاتور تمام مدیران قبلی را برکنار نمود و اکنون آقای اشتهاردی که البته از دوستان بسیار نزدیک و سابق من در زمان انصار حزب الله بودند مدیریت موسسه فرهنگی ایران را بر عهده دارد ، اما اینرا می خواستم بگویم که وقتی داشتم این روزنامه را در تاریخ سه شنبه هفت آذر می خواندم دیدم به به ! آقای داریوش اقبالی خواننده عزیز هم آگهی هایشان را برای تسلیت فوت بابک بیات به این روزنامه ارزشی می دهند ! باور نمی کنید هم می توانید بروید آرشیو این روزنامه صفحه شش را ببینید و یا اینجا را ببینید .
: © | | Balatarin | Donbaleh
Wednesday، November 29، 2006
نوارسازان چه کسانی هستند ؟
بیش از سه ماه است که ماجرای فیلمی منتسب به زهرا امیر ابراهیمی که بازیگر سریال پرطرفداری بود بنام نرگس نقل محافل است و در اینترنت و در مراکز عمومی تهران و شهرستانها متاسفانه فیلم آن دست به دست می گردد ! ، مدتها بود که می خواستم درباره این ماجرا بنویسم و اصلی ترین دلیل آن حس مشترکی بود که با زهرا امیر ابراهیمی دارم و آن انتشار سی دی ای است که اصلا کاری ندارم وی هست یا خیر مسئله اصلی این است که یک فیلمی خصوصی از یک نفر که در جامعه تا حدودی شناخته شده است پخش شده است و امروز دست به دست دارد می گردد و این حس بد درست همان حسی است که من در خرداد ماه سال 1379 وقتی که از مقابل کتابفروشی های جلوی دانشگاه تهران رد می شدم به یکباره شنیدم که آن جوان نوار فروش می گوید کنفرانس برلین ، افشاگری ... می دانستم که مدتی است فیلم سانسور نشده کنفرانس برلین را در خیابانها می فروشند اما ماجرای افشاگری را نمی دانستم از طرف پرسیدم این نوار افشاگری چیه دیگه ؟ که طرف گفت آقا یکی هست به اسم فرشاد ابراهیمی از بالا تا پائین مملکت را گفته ! ... نمی دانم چه جوری حال آن لحظه را برایتان بگوئیم ! تصور کنید فیلمی از اظهارات شما برای رسیدگی و پیگیری در مراکز قضائی و امنیتی تهیه شود و تحویل عالی ترین مقامات امنیتی در کشور یعنی شورای امنیت و شورای عالی امنیت ملی بدهید بعد درست یک هفته بعدش ببینید تو خیابان انقلاب دارند می فروشنش ! و باقی ماجرا را هم که بارها و بارها گفته ام که چه شده است ... قوه قضائیه و جناح راست آنروزها سخت مشتاق بود که ماجرا را «نوارسازی» نام نهد و حتی پرونده نیزبه ناحق بنام «نوارسازان» مشهور شد در حالیکه نه نواری ساخته شده بود و نه ما نوارساز بودیم صرفا اطلاعاتی بود که بنا به خواسته مقامات قضائی و امنیتی درباره حادثه کوی دانشگاه و مرگ عزت ابراهیم نژاد و ترور سعید حجاریان و ماهیت اصلی مدعیان حزب الله در اختیار آنها گذاشته شده بود و حتی تا به آخر هم نه وزارت اطلاعات و نه قوه قضائیه و نه حتی در تحقیقات مفصل دو هیات تحقیق تفحص مجلس هیچ دلیل و شواهدی دال بر اینکه من و یا خانم شیرین عبادی و آقای محسن رهامی حتی نسخه دیگری از آن فیلم را نیز در اختیار داشته باشیم تا بخواهیم آنرا پخش کنیم بدست نیامد اما قوه بی عدل و داد قضائیه گوشش به این حرفها بدهکار نبود و معلوم بود که خواستشان محکومیت و در زندان ماندن من است نه رسیدگی ، در همان ایام هم بود که به یکباره فیلم بازجوئی های متهمان قتلهای زنجیره ای به یکباره از دل دفتر رهبری و شورای عالی امنیت ملی سر از رادیو و تلویزیونهای لوس آنجلسی درآورد ! ، امروز هم دوباره همان ماجراها دارد رقم می خورد اما در بعدی دیگر و ماجرایی دیگر فیلمی که خصوصی ترین رابطه دو نفر را در بر می گرفته سر از کوچه و بازار درآورده و نتیجه اش بازداشت سعید مقدم ویک رسوایی برای زهرا امیر ابراهیمی است ! زهرا امیر ابراهیمی حضورش را در فیلم مذکور تکذیب کرده و سعید مقدم نیز تهیه فیلم را به خواست و رضایت زهرا در زمان نامزدیشان اعلام کرده است( حالا چه شده که تکذیب زهرا مورد قبول واقع شده و دفاع سعید مردود والله اعلم ؟!) اما حرف من امروز این است که در پشت تمام این ماجراها ، ماجرای پخش نوار افشاگری من ، ماجرای پخش فیلم بازجوئی ها و ... وخلاصه ماجرای پخش این فیلم خصوصی که نه یک لحظه و چند دقیقه که در مکان و زمانهای متفاوت ظاهرا گرفته شده است بی شک مافیایی وجود دارد که هم دسترسی دارد به خصوصی ترین زوایای زندگی مردم و هم حاشیه امنی دارد و هم همیشه هیچ دادگاه و محکمه ای آنها را معرفی نمی کند و همیشه با بازداشت و دستگیری و محاکمه چند نفر که خودشان همیشه از قربانی ها هستند سرو ته ماجرا را هم می کشند ! واقعا در پشت همه این نوارها و سی دی ها چه کسی نهفته است ؟ که هم دستی بر اتاق خواب مردم دارد و هم سری در عالیترین نهادهای امنیتی مملکت ؟ آیا وقتی می شنویم که بخشی از آقایان و آقا زادگان حتی از درآمد دختران و زنان خیابانی هم نمی گذرند و در امر صادرات و واردات زنان ودختران به دوبی و از روسیه و اکراین و .. مشغول هستند این تصور که در این فعالیت هم دستی بر آتش داشته باشند مخصوصا که درآمد کلانی هم در پشت آن می تواند خفته باشد تصور دور از انتظاری نخواهد بود ؟ پی نوشت : اول اینکه این خواهر بسیجی را ببینید! دوم هم دوستان من برای مدتی ظاهرا درگیر خواهم بود اما قولی که در رابطه با مطلبی درباره قتلهای زنجیره ای داده ام هنوز پا برجاست و خواهم نوشت .
: © | | Balatarin | Donbaleh
Friday، November 24، 2006
لیلاج بازنده
پیش درآمد : خواستم برای سالگرد قتلهای زنجیره ای مطلبی بنویسم اما دیدم بهترین مطلب همان لیلاج بازنده است و بس این مطلب را من در سال 1380 نوشتم ابتدا در روزنامه مهران و با کمی تلخیص ( سانسور!) هم در روزنامه نوروز به چاپ رسید و بعد هم در مجله اینترنتی سیاه و سپید و ... این مقاله بسیار بازتاب گسترده ای داشت و هنوز هم از آن به عنوان کاملترین روایت قتلهای زنجیره ای نام برده می شود ، در بعد از آن بود که شعبه هفت دادسرای نظامی استان تهران و شعبه 1410 عمومی تهران مرا به خاطر این نوشتار احضار نمودند ، بسیار جالب بود دادسرای نظامی به اتهام افشای اسرار دولتی و انتشار نامه محرمانه وزارت اطلاعات مرا متهم نموده بود ودر همان حال دادگاه مطبوعات مرا به نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی ونشر اتهام به مقامات عالی نظام متهم نمود ! یعنی بخشی از قوه قضائیه این مطالب را انتشار اسرار نظام می دانست و بخش دیگر اکاذیب ! به هر حال هر چه که بود در دادسرای نظامی تهران من به پنج سال حبس تعزیری محکوم شدم که در دادگاه تجدید نظر به یکسال تعدیل یافت و در دادگاه مطبوعات ابتدا به هفت سال و در دادگاه تجدید نظر به پنج سال و در دیوان عالی کشور با توجه به دفاعیات من و ارائه متن اصلی بازجوئی ها و گواهی اداره تشخیص هویت مبنی بر اصالت خط سعید امامی وهمچنین دفاعیات موجهاز غالب اتهامات برائت گرفته و صرفا بخاطر اهانت به رهبری به یکسال حبس تعلیقی محکوم شدم * ، اکنون به مناسبت سالگرد قتلهای زنجیره ای یکباردیگر آن مقاله را با هم مرور می کنیم و در روزهای آتی نیز دیگر مطالبی در همین باب را برای اولین بار در خصوص قتلهای زنجیره ای افشاء خواهم نمود . 24 اسفند سال 1375 هتل انقلاب تهران اتاق 414 ساعت 22:30 درکشاکش بازار گرم انتخابات رياست جمهوري سال 76 بوديم ، نيروهاي حزب‌الله نيز بالتبع بدنبال جريان محافظه‌کار شديدا مشغول تبليغ براي ناطق نوري به عنوان "کانديداي مورد نظر آقا" (سید علی خامنه ای)! بودند. يک روز الله‌کرم مرا خبر کرد تا به هتل انقلاب برويم براي جلسه‌اي به قول خود وي "با يکي از بچه حزب‌اللهي‌هاي وزارت اطلاعات"، بعد از مدتي که در اتاق بهمراه فردي که خود را قادري معرفي نمود نشستيم، فردي متوسط‌القامت با کاپشن شلواري سرمه‌اي رنگ، عينکي نيمه وارد اتاق شد بعد از سلام و عليک و احوالپرسي (گويا آشنايي قبلي نيز با الله‌کرم داشت ولي اين اولين مرتبه‌اي بود که من ايشان را مي‌ديدم.) وقتي که وارد بحث شديم اينچنين آغاز کرد:« حضرت رسول وقتي که مکه را فتح کرد و وارد شهر شد استراتژي‌اش اينچنين بود که اگر کسي وارد جنگ با ايشان مي‌شد به تعدادي سواره بر اسب و سواره نظامش اشاره مي‌کرد و آنها با نيروي مهاجم درگير مي‌شدند اما بعضا" بودند مشرکيني که از پشت بامها و کوچه‌ها شعار "يا الله هبل يا الله هبل" سر مي‌دادند. اينجا بود که حضرت به يکسري افراد پياده اشاره مي‌کرد و آنها هم شعار مي‌دادند "الله عزواجل" بله آن سواره نظام که تکليفش معلوم است ما هستيم ولي اين پياده نظام امروز شما هستيد به عنوان نيروهاي حزب‌الله که وظيفه‌اي سخت پيش رو داريد ...» بله ايشان سعيد امامي بودند و اين شروع آشنايي من و سعيد امامي بود.
سعيد اسلامي (امامي) کيست؟ سعيد امامي، متولد 1336- در شيراز فرزند علي اکبر امامي در سال 1356 پس از اخذ ديپلم رياضي به جهت تحصيل به آمريکا (واشنگتن) عزيمت مي‌نمايد و تا 19/1/1358 درست چند روز بعد از رفراندوم جمهوري اسلامي به ايران باز مي‌گردد. دائي وي سلطان محمد اعتماد وابسته نظامي دولت شاهنشاهي ايران در آمريکا که پشتوانه و عامل وي براي اخذ بورسيه شدن ايشان در آمريکا بوده همواره ايشان را مورد حمايت مادي و معنوي خويش قرار مي‌دهد. تا سال 1361 از ايشان و سوابقشان اطلاعات چنداني در دست نيست اما به يکباره در سال 1361 ايشان سر از واحد اطلاعات نخست‌وزيري يعني يگانه نهاد اطلاعات و امنيتي آن زمان جمهوري اسلامي در مي‌آورد. در سال 1363 که تمامي نهادهاي اطلاعاتي و امنيتي نونهال نظام يعني اعم از اطلاعات نخست‌وزيري و سپاه و کميته و بعضا ارتش ادغام و وزارت اطلاعات شکل يافت. سعيد حجاريان که از اعضاي عمده اطلاعات نخست‌وزيري بوده وي را در وزارت اطلاعات بطور اتفاقي مي‌بيند و از آنجا که با پيشينه وي آشنا بوده مراتب را به حفاظت اطلاعات وزارت اطلاع مي‌دهد چرا که سعيد امامي يکي از شروط بورسيه شدنش همکاري با ساواک بوده است و دائي وي نيز از رابطين اين حرکت بوده وظيفه سعيد امامي جمع آوري اطلاعات در خصوص اهداف دانشجويان ايراني در کنفدراسيون دانشجويان ايران بوده است. اين جمع لائيک شکل يافته از دانشجويان کمونيست و مائويست و به اصطلاح آنزمان ليبرال بوده است. سعيد حجاريان تلاش بسياري براي اخراج وي از وزارت اطلاعات مي‌نمايد اما به دلايل حمايت‌هاي پنهاني از وي راه به جائي نمي‌برد تا اينکه نهايتا موفق مي‌شود در پرونده وي درج نمايد که مشاغل و سمتهاي کليدي و رتبه يک (يعني در حد مديريت) به وي داده نشود. در گذر زمان و بعد از وزارت رسيدن ري‌شهري سعید امامی به سمت مدير کل شرق و غرب معاونت خارجي وزارت اطلاعات انتخاب مي‌گردد. و تا پايان وزارت ري‌شهري در اين سمت مي‌ماند در زمان وزارت فلاحيان نيز وي همچنان از عناصر عمده وزارت اطلاعات بوده است تا آنکه به سمت معاون امنيت يعني اصلي و کليدي‌ترين رکن وزارت اطلاعات برگزيده مي‌شود. اما در سالهاي پاياني وزارت فلاحيان، به سمت معاونت بررسي وزارت اطلاعات انتخاب مي‌شوند. بسياري اين جابجايي را نوعي توبيخ بخاطر شکست پروژه‌هاي سعيد امامي از جمله ارسال موشک به بلژيک و به دره انداختن اتوبوس حامل نويسندگان عازم ارمنستان مي‌دانند در حاليکه اين نظر به شدت مردود مي‌باشد وظيفه اصلي معاونت بررسي، تحقيق، جمع‌آوري و سازماندهي اطلاعات از طريق منابع، مخبرين و ... به منظور ارائه به مسئولان نظام و انجام ديگر امور اطلاعاتي و امنيتي در قالب سمينارها، بولتن و يا حتي بخشنامه مي‌باشد و اگر ما سعيد امامي را عضو محفل اطلاعاتي بدانيم که بي‌شک چنين است آنگاه پي خواهيم برد که اين معاونت مي‌توانست حياط خلوتي براي وي باشد تا اولا اطلاعات درست و يا غلط مطلوب خويش را به نظام تزريق نمايد و در ثانی به خيل انبوهي از افراد مرتبط با وزارت در قالب مخبر، منبع و يا جاسوس دسترسي داشته باشد. به هر تقدير اين سمت دير زماني به طول نمي‌انجامد و با آمدن دري‌نخف‌آبادي به پشت ميز وزارت، ايشان از اين معاونت خلع و به سمت مديرکل حوزه مشاوران وزارت اطلاعات برگزيده مي‌گردد. اين آخرين سمت اداري ايشان در وزارت اطلاعات تا هنگام بازداشت مي‌باشد و از آخرين سناريوهاي ايشان در اين سمت مي‌شود به طرح اصلاح ( پاکسازي و کنترل) قانون مطبوعات اشاره کرد که عين نامه و طرح ايشان را روزنامه سلام با اقدامي متحورانه به چاپ رسانيد و البته هزينه‌اش را هم که همان توقيف بود، پرداخت. متن آن نامه بدين شرح است: حوزه مشاوران وزارت اطلاعات مورخ 16/7/77
موضوع: "فضاسازي فرهنگي" شماره 281/خ/41
مقام محترم وزارت
با سلام همانطوريکه مستحضريد فعاليت گسترده عناصري نظير "گلشيري، چهل تن، دولت‌آبادي، مختاري و ..." براي مطرح نمودن کانون و ايجاد وجهه و پشتيباني جهاني براي آن مشکلات امنيتي را براي جمهوري اسلامي ايران و به خصوص وزارت به دنبال خواهد داشت. وجود جريانات قانوني موازي و ايجاد کيس‌هايي در راستاي به وجود آوردن انشعاب و ايجاد اختلاف در بين ايشان مي‌تواند از پيامدهاي امنيتي موضوع بکاهد. اصلاح قانوني مطبوعات فعلي جوابگوي نياز کنوني و دسيسه‌هاي موجود نيست چرا که تنها در رابطه با صاحبان امتياز، مدير مسئول تعيين تکليف مي‌کند. حال آنکه ما در عرصه فرهنگي قشر وسيع نويسنده، مترجم، مؤلف، گزارشگر، شاعر و ... را داريم که تنها با برخوردي انفرادي و قانونمند ممنوع‌القلم يا ممنوع‌النشر نمودن مي‌توان از هجمه ايشان جلوگيري نمود. براي پاسخگويي به اين نياز پيشنهاد مي‌شود معاونت محترم 932 پيش‌نويس طرح يا لايحه‌اي نظير "ميثاق 114" را با همکاري سازمانهاي ذيربط پيگيري نمايد تا از اين طريق در راستاي قانونمند کردن حوزه‌هاي امنيتي اهرم لازم را داشته باشيم. در اين طرح مي‌بايست مباحثي نظير حرفه‌اي بودن کار و کسب لازم آن براي (به شرط داشتن صلاحيت نظير پزشکان و يا وکلا) که مي‌توان به فرد مذکور کد نظام فرهنگي داد و او را به عنوان مترجم يا مؤلف شناخت. تشکيل دادگاهي صنفي (از نوع انتظامي) که به تخلفات حرفه‌اي اين افراد رسيدگي نموده و محکوميت لازم را صادر نمايد از اين طريق مي‌توان تشکل‌هاي خودي را تقويت و عناصر معاند را از صحنه خارج نمود. اين نظام فرهنگي مي‌تواند حوزه‌هاي کتاب، مطبوعات، تئاتر، سينما، موسيقي و ... تحت پوشش خود بگيرد.با احترام104
سعيد امامي بي‌شک يکي از چهره‌هاي (اطلاعاتی) سوم و يا چهارم مطرح نظام محسوب مي‌شد صرف نظر از چگونگي ورود مرموزانه وي به اندام اطلاعاتي جمهوري اسلامي و رشد پيچک مآبانه وي از سرويس تا مقام معاونت وزارت اطلاعات با نگاهي گذرا به سوابق و اعمال وي وصل کردن سرنخ اصلي سعيد امامي به خارج از مرزهاي ايران بعيد به نظر مي‌رسد و اين تئوري هميشگي شاه کليد انحصار و فتنه است که با به کار بردن لفظ دشمن و آدرس بين‌المللي سعي در فرار از اتهام داشته و همواره مي‌کوشد با متهم کردن اورشليم و نيويورک و آنکارا، شهرهای تهران، قم و مشهد را در هاله‌اي از عصمت قرار دهد. سعيد امامي در هر حال بيش از دو دهه در اصلي‌ترين ارکان امنيتي نظام اثرگذار و فعال بوده است وي در برهه‌هاي حساسي چون کوران فعاليتهاي گروههاي مسلح معارض همچون مجاهدين خلق، هشت سال جنگ تحميلي، فوت آيت‌الله خميني و انتخاب حجه‌الاسلام خامنه‌اي به رهبري و ... نقش به سزايي را در جهت آرام نمودن اوضاع ايفا کرده تاريخهايي که هر نيروي نفوذي و عامل بيگانه‌اي در چنان جايگاهي مي‌توانست نقشهاي بسزائي را بر عليه انقلاب اسلامي ايفا نمايد در حاليکه کارنامه دو دهه فعاليت امامي مملو است از غرب ستيزي و مبارزه بي امان با دگرانديشان و ضد انقلابيون داخلي و خارجي. سعيد امامي در بازجوئيهاي 970 صفحه‌اي‌اش که در 18 جلد توسط گروه اول تحقيق و بازجويي منتخب محمد خاتمي (علي ربيعي مشاور امنيتي رئيس جمهور و مدير اجرائي دبيرخانه شورايعالي امنيت ملي، علي يونسي رئيس وقت سازمان قضايي نيروهاي مسلح، سرمدي معاون وقت وزير اطلاعات) مضبوط شده است خود در نگاهي گذرا به زندگي‌اش مي‌گويد: «من از آغاز انقلاب تا به امروز سرباز گوش به فرمان نظام مقدس اسلامي و مقام ولايت بوده و هستم، هيچگاه بدون کسب اجازه و يا بدون دستورات مقامات عالي نظام کاري انجام نداده‌ام. هرچه را که به صلاح نظام و اسلام دانسته‌ام به عنوان پيشنهاد به مسئولانم ارائه کرده‌ام. من خود را گناهکار نمي‌دانم. کساني که حذف شده‌اند، مرتد، ناصبي و محارب بوده‌اند. حکم مجازات آنها مثل هميشه به ما تکليف شده است و ما آنچه کرده‌ايم اجراي تکاليف شرعي بوده است نه قتل و جنايت ...حکم اعدام داريوش فروهر و پروانه اسکندري را به روال معمول هميشگي حجت‌الاسلام علي فلاحيان به من داد. احکام اعدام ساير محاربين قبلا در زمان وزارت فلاحيان صادر شده بود. از مدتها پيش قرار بر اين بود که عوامل مؤثر فرهنگي وابسته که توطئه‌ تهاجم فرهنگي را در ايران پياده مي‌کردند و جمعا صد نفر بودند اعدام شوند. حکم حذف 29 نفر از نويسندگان از مدتها پيش مشخص و احکام قبلاً صادر شده بود که در مورد 7 تن از آن عناصر احکام در دوره وزارت علي فلاحيان اجرا شده بود. وقتي حکم اعدام فروهر به ما ابلاغ شد پرسيديم که تکليف احکام معطل مانده اعضاي کانون نويسندگان چه مي‌شود که حاج آقا دري نيز گفتند هرچه سريعتر اقدام شود بهتر است و اين بار نيز مثل ماقبل انجام شد با فرق اينکه بجاي ابلاغ از سوي فلاحيان امور از طريق حاج ‌آقا دري نجف‌آبادي هماهنگ مي‌شد.» و اما در جلد شانزدهم پرونده صفحه 384 هنگامي که بازجو از وي سؤال مي‌نمايد آيا اعدامها رويه امنيتي داشت و با حکم "حفظ نظام از واجبات است" انجام مي‌شد يا حکمهاي موضوعي نيز داشت جوابي را مي‌دهد که از آن به عنوان طلائي‌ترين فراز بازجوئي‌هاي وي شايد بشود نام برد. وي در جواب مي‌گويد:«فلاحيان با وجود آنکه خود حاکم شرع بود، اما معمولاً و در موارد حساس احکام حذف محاربان را شخصاً صادر نمي‌کرد. او اين احکام را از آيت‌الله خوشوقت ، آيت‌الله مصباح، آيت‌الله خزعلي، آيت‌الله جنتي و گاها نيز از حجت‌الاسلام محسني اژه‌اي دريافت مي‌کرد و بدست ما مي‌داد. ما فقط به آقايان اخبار و اطلاعات مي‌رسانديم و بعد هم منتظر دستور مي‌مانديم. مثلاً وقتي باخبر شديم که حاج احمد آقا در جلسات خصوصي به مسئولان نظام و حتي به ولايت امر اهانت مي‌کند. آنرا ارجاع داديم و بلافاصله دستور آمد که همه رفت و آمدهاي ايشان را زير نظر بگيريد و از مکالمات و ملاقاتهاي ايشان نوار تهيه کنيد. ما هم بمدت يکسال همين کار را کرديم. متأسفانه حاج احمد آقا به راه يک طرفه بدي وارد شده بود که برگشت نداشت. وقتي دستور حذف حاج احمد آقا را آقاي فلاحيان به من ابلاغ کرد مضطرب شدم و حتي به ترديد فرو رفتم. دو روز بعد همراه با آقاي فلاحيان به ديدار آيت‌الله مصباح رفتيم، آقايان محسني اژه‌اي و بادامچيان هم آنجا بودند البته بعداً حاج آقا خوشبخت هم از بيت آمدند آنجا و نظر جمع بر اين بود که نبايد به کساني که با ولي امر مسلمين خصومت مي‌کنند، رحم کرد ... »آري کارنامه سعيد امامي مملو است از ايفاي وظيفه و اداي تکليف به نظام مقدس اسلامي ايران وي در بيش از صد ترور مذهبي و سياسي و دهها بمب گذاري و انفجار و اعمالي همچون آدم ربايي و ... در ايران، اروپا، ترکيه، عربستان و ... دست داشته است. در سيستم کاري امامي نه فقط تسلط تام بر وزارت اطلاعات وجود داشته بلکه بر وزارتخانه‌هاي حساس ديگر همچون دفاع، کشور و خارجه با گماشتن رايزن و نماينده نظارت داشته به عنوان مثال در غالب سفرهاي خارجي مسئولان نظام يا خود بهمراه آنان بوده است يا نمايندگان امين خويش را گسيل مي‌داشته است. انجام اين اعمال همواره از سوي يک مزدور غرب و اجانب بعيد به نظر مي‌رسد چراکه در گذر اين ترورها افرادي مورد هدف قرار گرفتند که ارزش‌هاي والا و بالايي براي اپوزيسيون نظام داشتند که تا امروز نيز جايگاه آنها بي‌بديل مانده است افرادي همچون؛ شاپور بختيار، اويسي، ‌عبدالرحمان قاسملو، صادق شرفکندي، دکتر سامي و... بلا انکار سعيد امامي اين عنصر ذوب شده در نظام اسلامي ايران و ولايت همانطوريکه خود اظهار مي‌دارد غلام حلقه به گوش بوده و نه از براي فتنه و آشوب که از سر تکليف و اداي ديني به انقلاب و اسلام بر اساس انگاره‌هاي ديني خويش دست به اين اعمال زده است و خود نيز قرباني اين تفکر مسموم و الحادي شده است. البته لفظ جوشش غيرت ديني و يا اعمال خودسرانه نيز به قتلهاي زنجيره‌اي باطل است چراکه با نگاهي به ساختار محفل ترور درمي‌يابيم که چنانچه اين اعمال خودسرانه و يا از روي تعصب و غيرت ديني بوده است علي‌القاعده مي‌بايست يکسري نيروهاي يکدست و از يک طيف در آنها بوده باشند. ما در محفل ترور از يک سو سعيد امامي ذوب شده در ولايت را داريم و از ديگر سو مصطفي کاظمي مدافع بي‌ چون و چراي خاتمي را داريم و يا خسرو براتي فردي نسبتاً غير ديني و کاسبکار اين چيدمان افراد حاکي از آن است که نقطه اتحاد اين افراد وزارت اطلاعات و سازمان متبوعشان بوده است و محفل صرف نظر از عقايد و افکار و انگاره‌هاي شخصي صرفاً و صرفاً به وظيفه‌اي که مافوق پيش رويشان مي‌گذاشتند فکر مي‌کردند و بس.
محفل اطلاعاتي ترور چگونه برملا شد؟ عليرغم آنکه در افواه مطرح است و در اطلاعيه کذايي 15 دي ماه 1377 وزارت اطلاعات نيز به آن اشاره شده است هيچ کشفي در کار نبوده است. در 16/3/1377 مصطفي کاظمي (موسوي) در يک قرار ملاقاتي به منزل خاتمي مراجعه مي‌نمايد و مي‌گويد همانند گذشته هنوز خط مسير حذف مخالفان و دگرانديشان در حال اجرا هست اما اينبار يک هدف ديگر هم به آن اضافه شده است و آن سقوط دولت شماست و قرار است اين حذفها از پائيز امسال مجدّداً از سر گرفته شود. متأسفانه و بدلايل غيرقابل موجهي خاتمي اين مسئله را جدي نمي‌گيرد و طبق گفته خود مصطفي کاظمي در زماني که در زندان 66 سپاه مدتي را با وي بودم جلسه آن شب را خاتمي با مزاح و بي‌تفاوتي مي‌گذراند. و حتي به وي مي‌گويد: حالا تو خسته شده‌اي. يک مدتي مرخصي بگير و برو کيش استراحت کن !...پيشگويي کاظمي درست از آب در مي‌آيد و در پائيز 1377 ابتدا فروهر و همسرش و پي در پي قتلها انجام مي‌شود. اينجاست که در پس فشار افکار عمومي و بين‌المللي خاتمي و غالب مسئولين نظام موضع‌گيري مي‌کنند. رئيس جمهور هيأتي را تشکيل مي‌دهد. در همين گير و دار در 26/9/1377 آقاي دري نجف‌آبادي به رهبر مراجعه مي‌کند و براي رفع اين معضل کسب تکليف مي‌کند و اشاره مي‌کند که چه بايد کرد؟ در 29/9/1377 مصطفي کاظمي و مهرداد عاليخاني (سيد صادق) که متوجه مي‌شوند آقاي دري آنها را تحت مراقبت دارد به ملاقات وي مي‌روند و علت را جويا مي‌شوند و اظهار مي‌دارند مگر ما چه جرمي کرده‌ايم که تحت تعقيب و مراقبتيم. ما کاري نکرده‌ايم الا اجراي دستور شما پس اين مراقبت يعني چه؟ کاظمي که برخورد مشکوک دري را مي‌بيند از بيم توطئه همانروز در ساختمان شهید دقایقی وزارت اطلاعات واقع در خيابان استاد نجات‌اللهي - کوچه شيرين تعدادي از معاونان از جمله مسئول حفاظت را فرا مي‌خواند و پس از نماز جماعت ظهر و عصر به امامت عاليخاني اظهار مي‌دارد که: "همانطوريکه همه مي‌دانيد ما به دستور مستقيم آقاي دري اين قتل‌ها را انجام داديم و مشکلي متوجه ما نيست و نظام بايد خود چاره‌اي بينديشد نه اينکه ما چند نفر هزينه‌اش را بپردازيم. در سوی دیگر نیز همانروز شفيعي نيز که معاون وقت وزارت اطلاعات بوده است در خيابان دبستان در مقر اصلي وزارت اطلاعات در سالن آمفي‌تئاتر پرسنل ستادي وزارت را گرد مي‌آورد و مي‌گويد: "آقاي موسوي مي‌گويد دري دستور قتل‌ها را داده است و آقاي دري هم امروز صبح به من مي‌گويد من نگفته‌ام. الله اعلم!" همان شب مجدّداً و شخصاً مصطفي کاظمي به دفتر خاتمي مراجعه مي‌کند و اعلام مي‌کند که آقاي خاتمي چه مي‌کنيد من تابستان به شما گفتم که قرار است اين قتلها انجام شود شما به شوخي گرفته‌ايد حالا هم که قتلها انجام شده باز خود وزارت اطلاعات را مسئول کشف آن کرده‌ايد؟ و ... بالاخره همان شب خاتمي به علي ربيعي (عباد) تلفن مي‌زند و وي مي‌آيد و سخنان مصطفي کاظمي را مي‌شنود و از همان شب مصطفي کاظمي به خانه‌ امني در فرمانيه برده مي‌شود و تحقيق از وي آغاز مي‌شود. از 5/10/1377 با بازداشت مهرداد عاليخاني و دو روز بعد از آن در 7/10/1377 بازداشت سعيد امامي و سپس مابقي متهمان آغاز مي‌شود. مهرداد عاليخاني 5/10/1377 ساعت 7:30 صبح هنگامي که وارد پارکينگ خودروهاي ستاد وزارتخانه مي‌شود. ابتدائا به حفاظت فراخوانده شده و از آنجا به خانه امني در قيطريه هدايت شده و پس از دو روز يعني در 7/10/1377 به زندان توحيد منتقل شده، سعيد امامي نيز همانروز در خيابان‌هاي شهرک شهيد محلاتي توسط تيمي از حفاظت اطلاعات وزارت بازداشت شده وابتدا به بازداشتگاهی در پادگان امام علی و بعد از آن به زندان توحيد هدايت مي‌شود. با بازداشت عوامل اصلي تيم ترور بود که محافلي ديگر به تکاپو افتادند از مجله مثلاٌ خزائي از مشاورين دري نجف ابادي سناريويي را آماده مي‌کند که يکي ازافزاد مستعد اپوزويسيون را از طريق ترکيه به ايران بياوريم بعد در حالي که قصد ترور گلشيري يا چهل تن را داشته بدام بياندازيم و افراد بعد هم در حين تعقيب و گريز بشدت مجروحش نمايم و نهايتاٌ براثر شدت جراحات وي فوت نمايد و بررسي عقيم بماند! و ... که اين طرح رد مي‌شود. از سوي ديگر نیز خاتمي بشدت و جداٌ پيگير بوده تا اینکه در روز 14/10/1377 در دفترش جلسه‌اي با حضور علي‌ربيعي ، حسن روحاني (دبير شورايعالي امنيت ملي) دري نحف آبادي، سعيد حجاريان و سرمدي تشکيل مي‌دهد و همانجا حاضرين را مکلف به نوشتن اطلاعيه مذکور مي‌کند و نهایتا روز 15/10/1377 اطلاعيه تاريخي وزارت اطلاعات بدين شرح منتشر مي‌شود: «... وقوع قتلهاي نفرت‌انگيز اخير در تهران نشان از فتنه‌اي دامنگير و تهديدي براي امنيت ملي داشته است. وزارت اطلاعات بنا به وظيفه قانوني و به دنبال دستورات صريح مقام رهبري و رياست محترم جمهوري کشف و ريشه‌کني اين پديده شوم را در اولويت کاري خود قرار داد و با همکاري کميته ويژه رئيس جمهور موفق گرديد شبکه مزبور را شناسايي و دستگير و تحت تعقيب و پيگرد قانوني قرار دهد. با کمال تأسف معدودي از همکاران مسئوليت ناشناس کج‌انديش و خودسر اين وزارت که بي‌شک آلت عوامل پنهان قرار گرفته و در جهت مطامع بيگانگان دست به اين اعمال جنايتکارانه زده‌اند در ميان آنها وجود دارند. اين اعمال جنايتکارانه نه تنها خيانت به سربازان گمنام امام زمان (عج) محسوب مي‌شود بلکه لطمه‌ بزرگي به اعتبار نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران وارد آورده است. وزارت اطلاعات ضمن محکوم کردن هر جنايتي عليه انسانها و هرگونه تهديد امنيت شهروندان و درک عميقي از ابعاد فراملي اين فاجعه عزم قاطع خود را در ريشه کني عوامل و محرکان خشونت سياسي و تضمين امنيت اعلام داشته و به امت شريف ايران اطمينان مي‌دهد همانگونه که در فراز و نشيب‌هاي انقلاب اسلامي حافظ امنيت و استقلال کشور و حقوق شهروندان بوده است اين بار نيز با تمام توان و امکانات خود بقاياي باندهاي منحرف و قانون ستيز را مورد هجوم قرار داده و ساير سرنخ‌هاي داخلي و خارجي اين پرونده پيچيده را براي دستيابي به ديگر عوامل اين فتنه دنبال خواهد کرد. »بدنبال انتشار اين اعلاميه ديگر قسمت اعظم اميدي که براي خلاصي بازداشت شدگان کليدي همچون سعيد امامي، مهرداد عاليخاني، مصطفي کاظمي و خسرو براتي و نصيري پور و قبه و ... وجود داشت. کم‌کم به ياس بدل مي‌شد اينجا بود که ياران و وفاداران به سعيد امامي از چندين محور اصلي به ميدان آمدند محور رسانه‌اي و محور درون نظامي در محور رسانه‌اي روزنامه کيهان پيش قراول بوده در 20/10/1377 يعني درست چهار روز بعد از انتشار اطلاعيه وزارت اطلاعات با انجام مصاحبه اختصاصي با خسرو (روح‌الله) حسينيان تلاش گسترده‌اي براي تبرئه متهمان اصلي و متهم نمودن طيف ملي مذهبي و دوم خردادي‌ها به دست داشتن در قتلها نمود. فرداي اين مصاحبه صدا و سيما نيز به ميدان دفاع از محفل ترور آمد و در برنامه‌اي با نام چراغ که پیش از آن عمدتاً به مسائل و مشکلات اجتماعي و شهري مي‌پرداخت و ببیننده بسیاری نیز داشت با دعوت از خسرو (روح‌الله) حسينيان مصاحبه روز گذشته وي در کيهان را پوشش گسترده‌تري داد. حسينيان آخرين لگد را بر جنازه مقتولين زد و در آن برنامه ضمن آنکه متهمان را نيروهاي بشدت ارزشي و مذهبي و فکري قلمداد کرد از مقتولين به عنوان مخالفان نظام و مرتد و ناصبي که نسبت به ائمه اطهار (ع) جسارت مي‌کردند نام برد. بدنبال اين اقدامات همه جانبه گروهي نيز از بين فعالان جريان محافظه‌کار و معاونت التقاط وزارت اطلاعات که آنزمان عمده افراد جريان محافظه‌کار در آن لانه داشتند البته به هدايت اسدالله بادامچيان در شهرک شهيد محلاتي در خانه تيمي که متعلق به حسين شريعتمداري است گرد هم آمدند و گروهي را با نام فدائيان اسلام ناب محمدي راه‌اندازي نمودند و با هدف منحرف نمودن افکار عمومي و کميته تحقيق شروع به صادر نمودن اطلاعيه نموده اين گروه مجعول در يکشنبه 29/9/1377 يعني درست همانروزي که ديگر سعيد اسلامي بازداشتش را حتمي مي‌دانست و مصطفي کاظمي بصورت خود معرف خود را تحويل خاتمي و کميته تحقيق داده بود، اولين اطلاعيه خويش را صادر نمود و مسئوليت قتل‌ها را بر عهده گرفت. از سوي ديگر در 24/10/1377 اسدالله بادامچيان به نزد رهبر رفته و با ارائه دلايلي آزادي بي‌قيد و شرط سعيد امامي را طلب مي‌نمايد چراکه ماندن وي را در زندان به صلاح نمي‌داند و احتمال دلسردي عوامل انقلاب (شما بخوانيد خودسرها و لباس شخصي‌ها) از اين بازداشت مي‌رود اما خامنه‌اي زرنگتراز آن است که اعتبار خويش را هرچند براي وفادارترين عنصر خويش به زير سؤال ببرد در ثاني ديگر براي اين اقدامات دير شده بود و سعيد امامي و ديگر متهمان لب به سخن گشوده بودند. بادامچيان وقتي که سکوت رهبر را مي‌بيند بار ديگر زحمات و فداکاري‌ها و خدمات سعيد امامي را براي وي بازگو مي‌کند که اينجا رهبر با لحني حاکي از ناراحتي به وي مي‌گويد: "سعيد امامي ديگر تمام شد! برويد خودتان هر کاري به نظرتان مي‌آيد انجام بدهيد"اسدالله بادامچيان از بيت رهبري مستقیماً به شهرک شهيد کلاهدوز منزل حسين الله‌کرم آمد و در آنجا تصميم گرفته شد آخرين تلاش براي بيرون کشاندن سعيد از زندان انجام شود و آن فرافکني و جريان‌سازي بود همان شب نامه‌اي جعلي از دست‌خط رهبر جعل شد نامه خطاب به رحيم صفوي با اين مضمون که اين دگرانديشان را از بين ببريد و ... نوشته شد و بعد هم همان شب در حد وسيع تکثير شد و در تهران و قم و اصفهان و نجف‌آباد پخش شد. هدف از اين کار منحرف کردن افکار کميته تحقيق بود چراکه با اطلاعاتي که از داخل زندان توحيد بدست آمده بود حاکي از آن بود که کاظمي و اسلامي و عاليخاني منکر حضور در قتلها شده‌اند و اعلام کرده‌اند که احتمال مي‌دهيم کار سپاه باشد. با اين نامه مشوش شدن اذهان بازجوها و در نتيجه احتمال آزادي حداقل سعيد امامي انتظار مي‌رفت که البته راه به جايي نبرد و متهمان همچنان در بند ماندند و لب به سخن گشودند. اينجا بود که هوادارن تيم ترور ديگر به آزادي متهمان فکر نمي‌کردند بلکه صرفاً به خاموش شدن آنها مي‌انديشيدند. درست هنگاميکه اعترافات سعيد امامي به شاه‌کليد قتلها رسيد و از نقش هاشمي رفسنجانی در قتلهاي سياسي و علي‌الخصوص به قتل رساندن سيد احمد خميني پرده بر مي‌داشت. حکم قتل خود وي نيز صادر شده بود. آري به تعبير ديگر "خياط نيز خود در کوزه افتاد"! سعيد امامي ديگر تبديل شده بود به بمب اتمي که با زنده ماندش ديگر هيچ رازي مکتوم باقي نمي‌ماند. از طريق يکي از زندانبانان مورد وثوق به سعيد امامي پيام مي‌دهند که به نحوي خود را از توحيد به بيرون بکش مابقي خلاص کردنت با ما! و تنها راه خروج از توحيد بيماري حادي بود چرا که درمانگاه زندان توحيد خود به مداواي بيماران مي‌پرداخت. سعيد امامي براي اجراي اين نقشه ابتدائا تصميم مي‌گيرد که به نحوي دست و پاي خود را بشکند يکبار در حين اتمام بازجويي و راه برگشت به سلول در راه‌پله‌ها خود را به زمين مي‌اندازد اما دست وي نمي‌شکند و صرفاً ضرب مي‌بيند (در فيلمهاي بازجويي وي مشاهده مي‌شود که دستش را به گردنش آويزان نموده) تنها راه مي‌ماند مسموميت و خودکشي. صبح روز سه‌شنبه 25/3/1378 - زندان توحيد سعيد امامي در سلول 407 انفرادي زندان توحيد نگهداري مي‌شده حمام در طبقه همکف ضلع شرقي زندان گرد توحيد است. به زندانيان براي استحمام نصف قالب صابون و گاها در صورت تقاضا داروي نظافت نيز داده مي‌شده است که از يک بسته معمول کمتر و هر بسته نصفه بوده است. امامي داروي نظافت را مي‌گيرد. دوشهاي حمام دورتادور سالني است که در وسط آن بلنديي ساخته شده و نگهباني از بالا بر استحمام زندانيان نظارت دارد. در ثاني حمام‌ها در ندارند و پرده‌اي آنرا مي‌پوشاند که هراز چندگاهي نگهباني از کنار يا زير آن به داخل نگاهي مي‌اندازد. امامي بعد از استحمام و مصرف دارو براي نظافت باقي‌مانده آنرا که علي‌القاعده فقط مي‌توانست وي را مسموم نمايد مي‌خورد. به علت کمي داروي نظافت، وي تا غروب وضعيت عادي داشته است که بعد از آن در شب حال وي به وخامت مي‌رود که به درمانگاه زندان توحید انتقال می شود و پزشک وی تجویز می نماید که سریه به بیمارستان تخصصی اعزام شود با درجریان گذاشتن مقامات مسئول و پس از استعلام از دادستان نظامي و وزير وي را ابتدا به بيمارستان سينا و به دلايل کاملاً معلومي سپس به بيمارستان لقمان‌الدوله منتقل مي‌نمايد. (در بخشي که مسئوليت آن بر عهده دکتر رضايي (برادر محسن رضايي - دبير مجمع تشخيص مصلحت و دستيار هاشمي رفسنجاني) مي‌باشد برده مي‌شود. نامبرده در 27/4/1378 به کلي سلامت خويش را باز مي‌يابد اما به جهت اينکه از دفتر رهبري نماينده‌اي قصد ديدار با وي را داشته به جهت آنکه اعلام نموده بوده زير سخت‌ترين شکنجه‌ها بوده‌ام برگشت وي براي يکروز به تأخير مي‌افتد تا اينکه ناگاه در شامگاه 28/4/1378 نامبرده عليرغم اينکه سابقه بيماري قلبي نداشته دچار عارضه ايست قلبي مي‌شود و در صبح 29/4/1378 فوت مي‌نمايد. در همان زمان پس از اعلام خبر خودکشي سعيد امامي بر اثر خوردن داروي نظافت کارشناسان بسياري از جمله انجمن علوم آزمايشگاهي وناصر زرافشان و شيرين عبادي از جمله وکلاي مقتولين اعلام نمودند که بر اساس آزمايشات بسيار و متعددي از داروهاي نظافتي که در بازار ايران مورد استفاده استحمام کنندگان قرار مي‌گيرد مشاهده شده که تماماً فاقد سم آرسنيک بوده و مهلک نيست. در ثاني چنانچه بر فرض هم که کشنده باشد بايد جداره معده و روده را پاره نمايد و علت مرگ خونريزي شديد داخلي باشد نه ايست قلبي ! بلکه ايست قلبي عارضه چيز ديگري است؛ آمپول هوا!به هر تقدير باز تا نوبت بر عاليجناب سرخ‌پوش رسيد باز طبق معمول به ناگاه با اتفاقي غير منتظره مسير پرونده تغيير يافت. اعلام مرگ امامی ! نيازي ، رئيس سازمان قضايي نيروهاي مسلح روز شنبه 29/3/1378 خبر فوت سعيد امامي را اعلام نمود و بدين ترتيب نام وي از پرونده کنار رفت و اوراق بازجويي‌هايش نيز نيز بطور کل از پرونده حذف گرديد و متهم رديف اول از سعيد امامي به مصطفي کاظمي نزول نمود و اين پرونده ملي که مي‌توانست دست‌هاي پيدا و نهان مافياي قدرت و ثروت و ترور را در طول عمر جمهوري اسلامي بر ملا نمايد به فراموشي سپرده شد ... * اینکه من چگونه به اوراق بازجویی سعید امامی دسترسی پیدا نمودم مطلبی است که به خودم این حق را میدهم که منبع و مرجع خود را لو ندهم و گمان هم ندارم که موضوع مهمی باشد ، موضوع مهم اصالت این اوراق است که همانزمان با انتشار آن مورد بحث واقع شد که در چندین مرحله مورد بررسی قرار گرفت و تماما دال بر صحت و اصالت آنها بود یکبار بنا به درخواست دیوان عالی کشور نسخه ای از بازجوئی ها و نامه کذائی سعید امامی کهدر روزنامه سلام نیز منتشر شد به اداره تشخیص هویت ارسال شد که گواهی شد هر دو دست خط یکی است و همین مسئله باعث برائت من شد و یکبار هم در کمیسیون اصل نود مجلس مورد بررسی قرار گرفت و طبیعتا اگر این اوراق بازجوئی کذب بود به هر روی باید مجلس شورای اسلامی و یا آقای مهدی کروبی در جریان قرار می گرفتند . این در حالی بود که بارها آقای انصاری راد رئیس وقت کمیسیون اصل نود مجلس نیز اعلام نموده بود از طریق امیرفرشاد ابراهیمی ما به اوراق بازجویی سعید امامی دسترسی پیدا نموده ایم و کیفیت آنها نیز برای ما مسلم شده است .
: © | | Balatarin | Donbaleh
Tuesday، November 21، 2006
فرهنگ اصطلاحات عجیب سیاسی چاپ فرج سرکوهی !
از عجایب این دوره زمانه ای که ما زندگی می کنیم این است که کوتوله ها روشنفکر شده اند و روشنفکرها مجنون ، مجنونها سیاستمدار شده اند و سیاستمدارها خانه نشین و همین طور بگیر و برو جلو . هر کس اگر چهار تا کلمه قلمبه سلمبه بلد باشد که کسی از آنها سر در نیاورد کارش ردیف است و با گفتن آن حرفهای عجیب و غریب همه می گویند احسنت ! این مخه خیلی می فهمه ببین چه روشنفکر برجسته ای است ! اینجاست که من بارها و بارها گفته ام روزگار ما روزگار مسخره احمقهاست ، چرا که می شود در این روزگار بنام دفاع از خون کشته شدگان در زندانهای بی نام و با نام جمهوری اسلامی لگد پراکنی کرد به بازماندگان آن کشته شدگان و پاسداشت آنها را با جاسوس و خیانت پیشه نام نهادن ایدئولوژی آنها برگزار کرد ! می شود بنام مبارزه با جمهوری اسلامی اپوزیسیون جمهوری اسلامی را به باد فحاشی گرفت و قافیه که تنگ می شود باز شروع کرد به حرفهای عجیب و غریب زدن ! و گفتن : « فراروایت های بزرگ بینش های ایدئولوژیک، کلی و مطلق گرائی است که در غرب از بستر فلسفه کلاسیک آلمان در قرن نوزدهم برخاستند و با فدا کردن فردیت و آزادی های فردی آدمی، با نگاه و شیوه ائی توتالیتر و با ادعای در دست داشتن انحصاری حقیقت مطلق مدعی تحقق بهشت بر زمین بوده و در سده های نوزده و بیست میلادی توان آن را داشتنتد که میلیون ها انسان را در سرتا سر جهان بسیج کنند. این تعریف رایج و پذیرفته شده مکاتبی چون کمونیزم، ــــ و نه همه ی جنبش سوسیالیستی و چپ ـــ را نیز در بر می گیرد. حکومت اسلامی در جهان اسلام و برخی فراروایت های محلی چون جامعه بی طبقه تولیدی یا مدینه النبی رفرمیست های مذهبی را نیز می توان در این تعریف گنجاند. با فروپاشی شوروی آخرین فراروایت جهان گیر در تحقق خود نفی شد. نفی کمونیزم، ــ و مشتقاتی چون لنینیزم، استالینیزم و مائوئیزم ــ اما به معنای نفی همه گرایش های جنبش سوسیالیستی و چپ نیست. جنبش سوسیالیستی و چپ پیش از مارکس و انگلس و لنین وجود داشته و پس از آن ها نیز به حیات خود ادامه می دهد. نقش موثر، خلاق و سازنده احزاب سوسیال دمکرات و اتحادیه های کارگری در اروپای غربی در تبدیل اقتصاد بازار آزاد به اقتصاد اجتماعی بازار و تحقق مکانیزم های گوناگون عدالت اجتماعی از سوئی و رنسانس روایت دیگری از چپ در آمریکای لاتین از دیگر سو تداوم و سرزندگی جنبش سوسیالیستی را نشان می دهند . سوسیال دموکرات ها و اتحادیه های کارگری اروپای غربی راه خود را از کسانی که نظریات مارکس را به ایدئولوژی بدل کردند، از جمله لنین و استالین، جدا کرده، تحولات مهمی را سبب ساز شده و دستآوردهای مهمی چون نظام حاکم بر سوئد و آلمان را تحقق بخشیدند. چپ آمریکای لاتین بر پشتوانه چپ نو دهه های ۶۰ و ۷۰، بخشی از جنبش چریکی آن روزگار و بخشی از چپ سنتی متحول شده، چشم اندازهای تازه ائی را خلق کرده اند. احزاب چپ اروپای غربی در تلاش خلق چشم اندازهای نو هستند. جنبش قدرتمندی که با الهام از مفاهیم چپ علیه جهانی شدن به روایت سرمایه مبارزه می کند، دستاوردهای مهمی را به بار آورده است. این همه سرزندگی و حیات خلاق جنبش چپ و جنبش سوسیالیستی را نشان می دهد . پایان فراروایت های بزرگ، فروپاشی بلوک شرق و حذف مکاتب ایدئولوژیکی چون کمونیزم، لنینیزم، استالینیزم و مائوئیزم گرچه تجربه ائی دردآور و برای برخی آزار دهنده بود اما جنبش سوسیالیستی را از قید دگماتیزم و ایدئولوژی رها کرد . پایان فراروایت های بزرگ پایان جنبش سوسیالیستی و چپ نیست مگر آن که گرایش مطلوب خود را تنها تجلی چپ به حساب آورده و نقد و انکار آن را نقد و انکار همه گرایش های چپ ارزیابی و دیگر گرایش ها را چون گذشته به انحراف به سوی لیبرالیزم، خرده بورژوازی و چه و چه و چه متهم کنیم. در چند دهه اخیر جنبش چپ آمریکای لاتین نقد گذشته را تا نقد بینش ها و مفاهیم پایه ائی پیش برد و مفاهیم و سیاست های نو و راهگشائی خلق کرد. کدام سیاست و مفهوم پایه ائی نو را می توان حاصل نقد چپ سنتی ایران از گذشته خود دانست؟» اینجاست که باید قبل از هر چیز در انتظار چاپ فرهنگ اصطلاحات و کشکول فرج سرکوهی بود ! من پیشتر نیز درباره فرج سرکوهی گفته بودم و این پرسش هنوز برجاست که آقای سرکوهی عزیز کسی که در خانه شیشه ای نشسته است نمیتواند به خانه دیگران سنگ اندازی کند ، کسی که به اسم زندان و زیر شکنجه بودن در خانه امن رفیقه اش روزگار گذرانده است حق ندارد بنام زندانی سیاسی خونبهای جان باختگان زندانهای جمهوری اسلامی را بستاند ، کسی که سر در سیاست ظالمانه سرمایه داری دارد و پابوس مدینه فاضلانه آمریکایی است و جنبش چپ را جنبشی خائنانه می داند پس باید که در عقل وی شک نمود و به او یادآور شد که همین عمو سام جنابعالی است که هشتاد درصد را در دنیا در فقر و فلاکت نگه داشته است و فقط بیست در صد را مشمول حیات می داند و باقی را به سوی ارتجاع و بربریت گسیل می دارد ! همین نظام سرمایه داری است که بنام دموکراسی بالکان را تکه تکه نموده و بنام مبارزه با بلوک شرق افغانستان را بدست طالبان بخشید و بعد بنام مبارزه با تروریست افغانستان را به اشغال درآورد همین سرمایه داری است که امروزه در پیش چشم همه بیش از هفتصد هزار انسان را قربانی اشغالگری خویش در عراق نموده و نفت و تمام ذخایر عراق را به یغماء برده ! راستی آقای سرکوهی عزیز نباید گفت این آمریکای شما چه مهره ماری دارد که این همه کشته و غارت نموده و باز عزیز و محبوب القلوب شما و امثال شماست ؟ و حزب توده و فدائیان خلق اکثریت و اقلیت و چپ های مذهبی و غیر مذهبی وهمه و همه که در برابر زیاده خواهی های غرب و سرمایه داران ایستاده اند جاسوس و خائن و جیره خوار و بزدل هستند ! اگر ظلم و جنایت و کشتار محبوبیت می آورد پس چه فرق است با جمهوری اسلامی و آمریکا و نگفته اید در مانیفست ارجمندتان که چرا باید در رثای کشته شدگان زندانهای جمهوری اسلامی سر به دامان آمریکا گذاشت و گریست ؟ چرا و هزاران چراهای دیگر ای وای از این روزگار مسخره بی قاعده ! پی نوشت :
حتما تا بحال فیلم برخورد وحشیانه پلیس آمریکا را با یک دانشجوی ایرانی را دیده اید ؟ ببینید چند سئوال اینجا مطرح است : اول اینکه ایشان اگر کارت همراهش بوده است چرا کارت را نشان نداده است ؟ و دوم هم اینکه اگر همراهش نبوده است چرا مطابق قوانین اونجا کتابخانه را وقتی انتظامات دانشگاه به ایشان تذکر داده اند ترک نکرده است ؟ اینها تماما برمی گردد به وظایف ایشان اما فارغ از تمام حق دادنهای نژاد پرستانه به این دانشجوی ایرانی که وی اصلا بیگناه بوده است و هیچ تخلفی نکرده است ! که باید قبول کنیم تخلف کرده نباید ذهن خودمان را با اینکه دانشجوی ایرانی مقصر بوده است و تمام مشغول کنیم پلیس غلط کرده که با شوک الکتریکی به جان یک دانشجو که تهدیدی برای کسی نیست و مقاومتی هم نمی کند بیفتد اینها دو مسئله متفاوت است . مگر همین دیروز نبود که همه ما داد و غار می کردیم چرا انتظامات و پلیس دیگر دانشجویان را به دانشگاه تربیت مدرس راه نمی دادند که بروند سخنرانی فکر کنم ابراهیم یزدی را گوش کنند ؟ اینجا پلیس تخلف کرده است و باید این تخلف محکوم شود ! اگر خواستید و یه ذره همت هم داشتید زنگ بزنید به دفتر رئیس دانشگاه و این عمل وحشیانه را محکوم کنید اینم شماره تلفن اونجا : 0013108252151 اگر هم خواستید که میتوانید میل بفرستید ولی فکر می کنم تلفن بهتر باشد ! فیلم واکنش دانشجویان هم نسبت به این مسئله دیدنی است ببینید ! اینم فیلم صحبتهای وکیل این دانشجو چند عکس هم از واکنش دانشجویان دانشگاه یو سی ال ای نسبت به این ماجرا هست که ببینید از همه این حرفها که بگذریم باز خوبه کار به همان شوک الکتریکی دادن ختم شده است و نزدند دانشجو را در روز روشن و پیش چشم همه بکشند ! راستی جمهری اسلامی که بلافاصله بعد از این واقعه خواست از آب گل آلود ماهی بگیرد و تمام سیاستهای آمریکا را زیر سئوال برد و دشمن را محکوم نمود چرا در برابر کشته شدن آن دانشجوی بیگناه سبزواری به ضرب چاقوی یک بسیجی دانشجو البته چاقو کش هیچ واکنشی تا بحال نشان داده و خفقان گرفته ؟ فدراسیون دانشجویان مدافع صلح و حقوق بشر اطلاعیه ای داده است که حرفهای خوبی در این مورد زده ، بخوانید اطلاعیه دفتر تحکیم وحدت در رابطه با قتل یک دانشجو در سبزوار هم خواندنی است
: © | | Balatarin | Donbaleh
Thursday، November 16، 2006
چرا امیرها کشته شدند ؟
دوستی برایم نوشته بود که فلانی حتما برو این فیلم را ببین و ... تا که بالاخره چند شب پیش فیلم سینمایی «چه کسی امیر را کشت ؟» را دیدم البته با کیفیت بسیار نازل و همیشگی مختص فیلمهای ایرانی در این بساط کپی های مسخره و بدون کیفیت ! اما فیلم آنقدر مبتذل و اگر بخواهم دقیقترش را بگویم حقیر و مسخره بود که همان کیفیت پائین هم برای یکبار دیدنش بسنده می کرد ! ، فیلمی که به نظر شاید دوباره اشاره ای باشد بر فیلمهای فرمایشی آنسان که سعید امامی کارگردانها را فرا می خواند و برایشان سرمشق می نوشت که اینها را فیلم کنید ! اما چیزی که با دیدن فیلم برایم سئوال شده این است که چه شده که پس از دو دهه دوباره و به یکباره حکومت بیاد جنبش مظلوم چپ در ایران افتاده است ؟ و دوباره در تلویزیون و سینما و روزنامه ها و تمام بوقها و دفتر و دستکهای حکومت افتاده اند به جان جنبش چپ ؟ ظاهرا حکومت مصمم است تا جوانان و نوجوانان امروزی ایران با دیدن این تلاشهای مذبوحانه و مثلا فیلم فوق تصورشان از جنبش چپ در ایران این باشد که آنچنان که در فیلم با بازی مصنوعی آتیلا پسیانی به نمایش گذاشته شده است چپ های ایران و زندانیان سیاسی مشتی بی سواد و لمپن و ... هستند ! اما غافل از آنکه اگر این حکومت در صلاه ظهر بگوید الان روز است همگان به فکر می افتند که نه الان شب است ! چوپان دروغگوی جمهوری اسلامی نمی خواهد ببیند که هنوز که هنوز است در زندانهای ایران دانشجویان و فرهیخته ترین افراد از اقشار جامعه هستند که اتفاقا گرایشهای چپ نیز در میانشان بسیار است ، نمی خواهد بفهمد که با تمام این تلاشها امروز اوین و زندان رفتن در جمهوری اسلامی بیش از آنکه سر شکست باشد یک افتخار است ، این حکومت و حاکمان غافل دلخوش به فیلمهای اینچنینی هستند اما همین دیروز بود که مثلا عابد توانچه دانشجویی از میان هزاران دانشجوی دربند علنا اعلام نمود که دارای گرایش سیاسی چپ است ! فیلمسازان حکومتی شاید در تلاش باشند که سینما را به تبلیغات تنزل دهند اما همه امروز می دانند که در طی این بیست و هشت سال چه کسی در زندانهای ایران « امیر» ها را قتل عام نمود ، همه می دانند که سعید امامی و محفلش چه خشم و نفرتی از « امیر» داشتند! و اگر به واقع این زندانیان سیاسی مشتی بی سواد و نان به نرخ روز و لمپن و... هستند پس چرا راه را برای نمایاندن این افراد بسته اند ؟ چرا نمی گذارد این افراد آزادانه به صحنه بیایند و خود را به مردم بنمایانند ؟ و مگر از مشتی بی سواد و ترسو باید ترسید ؟ «چه کسی امیر را کشت ؟»شاید می توانست فیلم خوبی باشد اما نیت و دروغی که در پس این فیلم نهفته شده است پرده از داستان و فیلم دیگری برمیدارد که الان سالیان سال است در زندانها و دادگاههای جمهوری اسلامی به نمایش گذاشته است تمامیت خواهی جمهوری اسلامی و خشم و غضبی که اینان از هر جنبش و نهضت دیگری الا حزب الله دارند و هنوز هم که هنوز است اعتقاد دارند حزب فقط حزب الله و البته که منظور شان هم از حزب الله فقط اعوان و انصارشان است نه کس دیگر ! و اینکه کارگردان محترم آقای مهدی كرم پور با چه رویی به خود اجازه می دهد دست به چنین تحریفی تاریخی بزند در حالیکه کفن کشته شدگان زنجیره ای حکومت خشک نشده و لعنت آبادهای جمهوری اسلامی همچون قبرستان خاوران از یاد نرفته است ؟ با چه وقاهتی سعی در القاء این دروغ بزرگ دارد که زندانیان سیاسی را بی سواد و شکم پرور قلمداد کند در حالیکه هنوز چند سالی از فوت صفر قهرمانیان نگذشته است و چند ماهی از مرگ اکبر محمدی نگذشته است که در اعتصاب غذایی جان فرسا جان خود را از دست داد ! هنوز نام زهرا کاظمی از یادها پاک نشده است و هنوز خاطره کودتای هیجده تیر بر علیه دانشجویان لکه ننگی است که از دامن جمهوری اسلامی پاک نشده است . گرچه فیلم سعی دارد در نمایشی مکارانه زندانیان سیاسی را بی سواد و بزدل به نمایش بگذارد اما همین دیروز بود که همه دیدیم برای منصور اصانلو و مهندس موسوی خوئینی نمونه ای از بین هزاران زندانی و کوشنده سیاسی بودند چه قدر و ارزشی قائلند ! واقعا نمی دانم که براستی چه شده است که دوباره شمشیرها آخته شده است برای جنبش چپ ؟ همین چند روز پیش بود که فردی در ادعای روشنفکری در خارج از کشور هر چه دغ ودلی داشت بر سر جنبش چپ فرو آورد و در داخل نیز با اکرانهای اینچنینی و الطاف قلم بدستان دوباره یاد جنبش چپ و چپ ها افتاده اند ! شب آبستن است تا چه زاید سحر ... نگاهی به فیلم : داستان درباره‌ی فردی است که خرافی و لمپن که در عین حال روشنفکر هم هست و سیاسی که کارگردان به شدت تلاش می کند او را از عوام و یک سیاسی چپ قلمداد کند اما این فرد به زودی می برد و به آخر خط می رسد و تصمیم می گیرد تا از جامعه و گرایشاتش دوری گزیند ! اینجاست که سر به بیابان می گذارد و همه هم گمان می برند امير کشته شده و تمامی بستگان و دوستانش از ابتدا به نيکی از او ياد می‌کنند، کمی بعدتر از صفات بدش می‌گويند و کمی بعدتر از تنفرشان به او. و سرانجام همگی به قتلش اعتراف می‌کنند. دوربين ناظری‌ست بر کند و کاو شخصيت‌های داستان اما در پايان امير زنده است و در اثر يک اتفاق از مرگ نجات يافته.
: © | | Balatarin | Donbaleh
دوست عزیزمان خانم آزاد تسلیت
دوست و خواهر نازنین و عزیزمان ویکتوریا آزاد ! خبر شنیدن فوت پدر عزیزت ما را هم داغدار کرد و امیدواریم خداوند منان آن سفر کرده مهربان را مشمول غفران و رحمت خودش نماید و شما را در غرق در آرامش و صبر نموده . از صمیم قلب به شما تسلیت عرض نموده و در این غم ما را هم در کنار خود بدان . موفقیت و تندرستی شما و خانواده محترمتان آرزوی همیشگی ماست . امیر فرشاد ابراهیمی – امیر آسمانی – سامان دادمان – مسلم معین – میثم ابراهیمی – آرام دیل مقانی - هنگامه شهیدی - راحله کشتگر – طاهره خرم – ستاره نامدار – سارا موسوی خوئینی ها – مریم ناهیدی – شیرین صالحی – صدف ابراهیمی – مریم فولادوند – ژیلا ابراهیمی – بهار خاتمی – فریبا بایرامی .
: © | | Balatarin | Donbaleh
Tuesday، November 14، 2006
این سنگهای مرگبار !
به کمپین سراسری قانون بی سنگسار بپیوندیم !

یازده مرد و زن اکنون در جای جای زندانهای ایران در حالی روز را به شب می رسانند که کابوس دهشتناک مرگ شب و روزشان را مختل کرده است ، آنها قرار است بمیرند اما نه با طناب اعدام بلکه باید آنقدر با سنگ بر سر و رویشان کوفته شود تا جانشان بدرآید ! یازده انسان اکنون نه تنها در زندانهای ایران آرزوی زیستن و زندگی نمی کنند بلکه تنها آرزوی شان بهتر مردن است ! یازده نفر اکنون قرار است بمیرند با پرتاب سنگهای کسانی که شاید بعضی از آنها گناهکار تر از محکومی باشند که سنگ سر رو رویشان را می خراشد و می خراشد تا بمیرند، دردناک است ، دردناک است و دردناکتر آنی است که این یازده نفر بی شک رقم دقیقی برای منتظران سنگسار در زندانهای ایران نیست اینها تنها قطره های هستند که در جست و جوی "شبکه وکلاء داوطلب برای دفاع از زنان در شرایط بحرانی" یافته شده اند وفقط اقبال این را یافته اند که نامشان بر سر زبانها بیفتد و چه بسا همین الان هم در گوشه ای از ایران و در زندانی بی نام و نشان سنگهای باشد که بسوی زن و مردی نشانه رفته باشد تا جانش را بگیرد ، آنچه در ذیل می آید، خلاصه ای از پرونده تنی از محکومان به سنگسار است:
سنگسار برای گفت و گو با پسر همسایه "ایران، الف" دختری است از طایفه های بختیاری که در ازدواج اجباری به عقد پسر عمویش درآمده و در سالهای واپسین زندگی مشترکشان رابطه ای خواهر و برادری داشته اند. شوهرش ماه به ماه به خانه نمی آمده و ایران با تنها پسرش که نه ساله بوده، روزگار می گذرانده است. آشنایی با پسر همسایه او را به عشقی پنهانی کشانده، رابطه ای که به گفته ی او، تنها به نامه نگاری و گپی تلفنی محدود بوده است. ایران و پسر همسایه در حیاط خانه گرم گفت و گو بودند که شوهرش از دیوار وارد حیاط می شود و به زن حمله می کند. «آنقدر کتکم زد که دو دندان جلویم کاملا شکست و بیهوش و خون آلود روی زمین افتادم که در این زمان پسر همسایه شوهرم را با چاقو به قتل رساند.» این را ایران می گوید. زنی که به جرم گفت و گو با پسر همسایه محکوم به سنگسار شده است. ایران تنها یک بار آن هم در اداره ی آگاهی به رابطه نامشروع اقرار کرده و پس از آن فقط گفته است که «تلفنی با هم حرف می زدیم و برای هم نامه می نوشتیم.» اما حکم او در تاریخ هیجده فروردین ۱٣٨۴ از سوی دادگاه بدوی شهری بسیار کوچک در خوزستان صادر شد: پنج سال حبس تعزیری به دلیل معاونت در قتل و اجرای حد شرعی رجم. این حکم در دیوان عالی کشور در تاریخ نوزده فروردین ٨۵ عینا مورد تایید قرار گرفت و تنها فرصت او شکایت به هیات تشخیص دیوان عالی کشور است. اما با توجه به وضعیت اجتماعی و فرهنگی حاکم بر خانواده ایران، اگر او از زندان هم آزاد شود، احتمال اینکه از سوی مردان خانواده اش به قتل برسد، بسیار زیاد است. زندان سپیدار اهواز با این شرایط تا زمان اجرای حکم سنگسار پناهگاه اوست.
خفه ام کنند، اما سنگسار نه! «خفه ات می کنند و می میری، ولی خیلی سخت است که هی با سنگ بزنند توی سر آدم» شناسنامه اش می گوید سی و هشت ساله است، اما فرزندانش همه بزرگ هستند و خودش نیز بسیار مسن تر از شناسنامه اش نشان می دهد. در زندان اهواز روزگار می گذراند. با اینکه در قتل شوهرش هیچ دخالتی نداشته و دو بار هم پیش از قتل، جلو مردی را که با او رابطه داشته، گرفته بوده که شوهرش را نکشد، اما به اتهام معاونت در قتل محکوم شده است. کشاورز بوده و سر زمین پا به پای شوهرش کار می کرده، اما شوهرش بداخلاق بوده و هر شب با او دعوا می کرده و کتکش می زده. مردی پیدا شده از خویشان شوهرش که اخلاقی خوب داشته است. خیریه ضمن انکار نقش خود در قتل، به رابطه نامشروع، چهار بار اقرار کرده است. شعبه سوم دادگاه عمومی بهبهان در اردیبهشت ۱٣٨۱ خیریه را به اجرای حد رجم (سنگسار) بابت زنای محصنه صادر کرده است. خیریه می گوید: «حاضرم اعدام شوم، ولی سنگسارم نکنند. خفه ات می کنند و می میری؛ ولی خیلی سخت است که هی با سنگ بزنند توی سر آدم!» . او مطمئن است که اگر آزاد شود، هیچ جایی ندارد برود و برادرانش او را خواهند کشت.
شوهرم را دوست نداشتم صغری مولایی به اتهام همدستی با مردی افغانی در قتل شوهر خود و زنای محصنه در تاریخ ۲۲ مهر ۱٣٨۴ از سوی قضات شعبه ۷۱ دادگاه کیفری استان تهران به ۱۵ سال حبس و سنگسار محکوم شده است. علیرضا دوست شوهر صغری، که او هم افغانی بوده، به مرگ محکوم شده است. صغری که یک زن ایرانی است، در بازجویی گفته است: «چند سال پیش پدرم به زور مرا به عقد عبدالله که مردی افغانی بود، درآورد. من اصلا او را دوست نداشتم و مرتب آزارم می داد، اما با این حال قصد کشتنش را نداشتم. شب حادثه علیرضا به خانه ما آمد، بعد از این که شوهرم را کشت، من ترسیدم در خانه بمانم. با خود فکر می کردم برادران شوهرم مرا می کشند، به خاطر همین با او فرار کردم.
سنگسار در عین وفاداری به همسر شعبه ۷۱ دادگاه کیفری استان تهران "فاطمه" را که بیست و ششم اردیبهشت ۱٣٨۴ محاکمه شده بود، به اتهام مباشرت در قتل عمدی و رابطه نامشروع به قصاص و رجم محکوم کرد. "اصغر" شوهر این زن نیز به اتهام معاونت در قتل عمدی و جنایت بر میت به تحمل ۱۶ سال زندان محکوم شده است. فاطمه درباره نحوه ارتکاب جنایت به قاضی دادگاه گفته است: «یک روز عصر می خواستم به خانه مان بروم. داخل کوچه دو پسر جوان برایم مزاحمت ایجاد کردند. "محمود" که شاهد این اتفاق بود، جلو آنها را گرفت و بعد از چند روز به طریقی که اصلا نمی دانم، شماره تلفن خانه مان را به دست آورد و به من زنگ زد. وی با تماس تلفنی از من خواست تا بنای رابطه نامشروع را با او بگذارم. در این مدت او به خانه ما رفت و آمد داشت. سه روز قبل از حادثه، وقتی محمود به خانه ام آمد، به من گفت باید لباسهایت را جمع کنی و با هم فرار کنیم. اما من همسر، بچه ها و زندگی ام را دوست داشتم. همان روز موضوع را به همسرم گفتم. سپس یک چاقو و کمربند برایش آوردم تا هر کاری می خواهد با من بکند، اما او گفت من یک هفته داخل خانه می مانم تا هر روزی او آمد، پسر جوان را با حرف از خانه بیرون کنی. محمود که وارد خانه شد، همسرم پشت در مخفی شده بود. به محض ورود به خانه شروع کرد به دعوا کردن با من که این چند روز کجا رفته بودم. من به او التماس کردم که از خانه ام بیرون برود. او که همیشه با خود چاقویی حمل می کرد تا در صورت هر گونه مقاومت، مرا تهدید کند. آن روز هم از او خواستم تا از زندگی ام بیرون برود، اما او دائما می گفت به من علاقه مند است و حاضر نیست این کار را بکند. بعد از چند دقیقه که از ورود محمود به خانه ام گذشت، ناگهان اصغر (همسرم) بیرون آمد و با هم درگیر شدند. محمود چاقو داشت و اصغر چوب. همسرم اول با چوب دو ضربه به دستش زد و در آن لحظه من با پایم به دستش زدم. چاقو از دستش افتاد. سپس از پشت او را گرفتم و محمود زمین خورد.» بر اساس گزارش روزنامه اعتماد، فاطمه در حالی که صحنه حادثه را برای مدیر دفتر شعبه ۷۱ بازسازی می کرد، گفت: «در آن موقع طنابی دیدم که کنار اتاق افتاده بود، آن را برداشتم و دور گردن محمود پیچاندم، سپس محکم فشار دادم. اصغر هم پاهایش را چسبیده بود. نمی دانستم چه کار می کنم. ناگهان دیدم که محمود سیاه شده است. طناب را رها کردم، اما دیگر او مرده بود. بعد از چند ساعت همسرم کارتن تلویزیون را آورد و جسدش را در حالی که ملافه پیچ بود، داخل کارتن گذاشتیم. اصغر با کرایه کردن چرخ دستی آهنگری جسد را به کنار ریل راه آهن برد و در آنجا آن را به آتش کشیدیم. ما قصد کشتن او را نداشتیم و فقط می خواستیم وقتی بی حال شد، دست و پایش را ببندیم و تحویل پلیس بدهیم.» . این پرونده در حال حاضر در دیوان عالی کشور در جریان است.
شوهرم مرا می فروخت، من سنگسار می شوم در پاییز سال ۱٣٨٣، ماموران دایره منکرات شیراز، وارد یک خانه فساد شدند و افراد حاضر در آن را دستگیر کردند. در آن میان زنی ۲٨ ساله حضور داشت به نام "پریسا، الف." که در آن خانه توسط شوهرش در اختیار مردان دیگر قرار می گرفته است. او در تحقیقات مقدماتی نزد مراجع انتظامی و شعبه ۱٣ بازپرسی دادسرای شیراز، ضمن اقرار به زنا، گفته که شوهرش به دلیل بیکاری مجبورش کرده که این کار را بکند. این امر را شوهرش نیز تایید کرده است. اما نه دادگاه کیفری استان و نه دیوان عالی کشور هیچ یک سوالی درباره این مساله و همچنین ماهیت اکراهی روابط او با مردان دیگر نکرده اند. ضمن اینکه پریسا در تنها جلسه دادرسی تشکیل شده در تاریخ ۱۱ خرداد ۱٣٨٣ اقرارهای قبلی خود را درباره زنا به شدت انکار کرده است، اما با وجود این انکار پس از اقرار که طبق قانون مستوجب سقوط حکم رجم است و نیز به حد نصاب چهار بار نرسیدن اقرارها در نزد قاضی که لزوم اثبات زنا است، شعبه ۵ دادگاه کیفری استان فارس او را که مادر یک پسر شیرخوار ۲ ساله و یک دختر ۱۲ ساله است، به اتهام زنای محصنه محکوم به حد رجم کرده است. این حکم در تاریخ ۲۴ آبان ٨۴ توسط شعبه ٣۲ دیوان عالی کشور تایید شده است. در حال حاضر در پی اعتراض پریسا و وکلایش به هیات تشخیص دیوان عالی کشور، شعبه ۱۵ این هیات، اعتراض او را وارد دانسته و حکم سنگسار صادر شده را خلاف بین شرع و قانون تشخیص داده و پرونده را واجد رسیدگی مجدد دانسته است.
شوهرم ۱۲ سال مرا وادار به تن فروشی می کرد "کبری ن" زنی است ۴۴ ساله در انتظار اجرای حکم سنگسار. به اتهام معاونت در قتل همسرش که ۱۲ سال او را وادار به تن فروشی کرده، ٨ سال زندانی بوده، دو سال است که محکومیتش پایان یافته و اکنون در زندان تبریز در انتظار اجرای حکم رجم است. می گوید: «کتکم می زد و مرا وادار به تن فروشی می کرد. مردان را به خانه می آورد و در اتاق می نشست تا همه چیز را از نزدیک ببیند. می گفت از دیدن رابطه ای که یک طرفش تویی لذت می برم.» زن دیپلمه است. اهل سنندج. روزی که در پی اصرار جنون آمیز همسرش وادار شد تن فروشی را آغاز کند، ۲۲ سال بیشتر نداشت. شوهرش فوق دیپلم برق داشته و سه ماه بعد از ازدواجشان به تبریز رفته بودند. شش ماه بیشتر در تبریز نماندند. «هنوز یک سال از ازدواجمان نگذشته بود که معتاد شد. هروئین مصرف می کرد. به خاطر اعتیاد، کارش را از دست داد. هزینه زندگی بماند، خرج هروئینش را که کم آورد، مجبورم کرد به تن فروشی و خودش برایم مشتری می یافت.» .بعد از تولد نخستین فرزندش، به دلیل بیکاری همسر و فقر مجبور شده بودند به خادم آباد شهریار نزد خانواده شوهرش بیایند. سالها در آنجا ماندند. حالا دیگر کبری مادر چهار فرزند بود. دو دختر و دو پسر. مادری که برای تامین هزینه زندگی، پرورش فرزندان و اعتیاد مردش، به اجبار روزگار و اصرار همسر، خود را در خانه اش، در اختیار مردان دیگر قرار می داد: «۱۲ سال مرا وادار به این کار کرد. چند سال اول که گذشت، از زندگی نکبت بارم خسته شدم و طلاق گرفتم. چهار فرزند داشتم بی پناه و پشتیبان. اعتیادش را ترک کرد. التماس کرد که به زندگی بازگردم. می گفت از کرده پشیمان است و روال گذشته را پی نخواهد گرفت. وقتی دیدم ترک کرده، برگشتم. به خاطر بچه هایم.» .«یک سال سالم و بی دغدغه زندگی کردیم. کار می کرد و مشکل عمده ای میانمان نبود. تا اینکه دوباره معتاد شد. دیری نپایید که همه چیز از سر گرفته شد. بچه هایم بزرگ شده بودند و دیگر همه چیز را می فهمیدند. می دیدند که پدرشان با زندگی ما چه می کند. از ضرب و شتم های بی امانش تا آوردن مردانی که در پی هوس به خانه ام می آمدند. بعضی مشتری ها دیگر ثابت بودند. "حبیب"، پسر گلفروشی که دائم به خانه رفت و آمد داشت و با خانواده ام صمیمانه دوست بود، یکی از این مشتریهای دائمی بود. در اثنای رفت و آمدهایش داستان زندگی ام را برایش گفته بودم.» از ۱٣۶۲ تا ۱٣۷۴، ۱۲ سال بود که مرد تن همسرش را با هروئین تاخت می زد، دود می کرد و به هوا می فرستاد. زندگی چهار فرزندش را هم. ۱۲ سال بود که کبری اینگونه زیسته بود، بی آنکه به این زندگی عادت کرده باشد: «سال ۱٣۷۴ بود که یک روز باز مرا به باد کتک گرفت. می زد و فحاشی می کرد. از خانه بیرون زدم. تصمیم خود را گرفته بودم. به حبیب، گلفروش ۲۲ ساله زنگ زدم و گفتم که می خواهم شوهرم را بکشم. داستان زندگی ام را خط به خط می دانست. گفت کار را من تمام می کنم. تو فقط به ترفندی از خانه بیرونش بیاور. به خانه بازگشتم. دودلی وجودم را فراگرفته بود. ماجرا را به دختر بزرگم گفتم. ۱۵ ساله بود و بد و نیک زندگی را تشخیص می داد. دخترم با بغضی کینه توزانه گفت: این کار را بکن. راحت می شویم. شب که شد، به شوهرم گفتم یک مشتری خوب پیدا کرده ام که پول خوبی هم می دهد، اما باید نزد او بروم. خوشحال شد و با هم راه افتادیم. فکر می کرد، به محل قرار با مشتری می برمش. اما من در آن بیابان با حبیب وعده داشتم. وقتی درگیر شدند، صحنه را ترک کردم و به خانه آمدم. ده دقیقه بعد حبیب آمد. با لباس خونین. آمده بود که بگوید کار را تمام کرده و می خواهد خود را به مراجع انتظامی معرفی کند. بچه هایم مانعش شدند و گفتند که ما شکایتی از تو نداریم و در واقع تو خانواده ی ما را نجات دادی. لباسهایش را شستم و همه آثار جرم را از بین بردم. اما حبیب تاب نیاورد و رفت تا خود را به قانون بسپارد.» اکنون ۱۰ سال از این حادثه می گذرد. "حبیب" به قصاص برای قتل نفس محکوم شد، اما هشت سال بعد با پرداخت دیه ۷۵ میلیون تومانی به اولیای دم ـ مادر، برادران و فرزندان مقتول ـ آزاد شد. "کبری ن" به جرم معاونت در قتل و اخفای جرم هشت سال محکومیتش را گذرانده و دو سال است که در زندان تبریز در انتظار اجرای حکم سنگسار است به اتهام زنای در حال احصان. فرزندانش بزرگ شده اند. دخترانش ۲۵ ساله و ۱٨ ساله، و پسرانش ۲۴ ساله و ۲۲ ساله هستند. عاقل و بالغند و هیچ کدام مادرشان را که اکنون ۴۴ سال دارد، مقصر نمی دانند. دو سال از پایان محکومیت حبس کبری می گذرد و او برای سومین بار به کمیسیون عفو و بخشودگی نامه نوشته و همچنان منتظر پاسخ مقامات قضایی است.
مراد، ملک را قربانی سنگسار کرد «مدتی مزاحم تلفنی داشتم. مردی به نام "مراد" که به من ابراز علاقه می کرد و نمی دانم از کجا شماره تلفن و آدرس مرا یافته بود. روزی در خانه تنها بودم که با موبایلش به من زنگ زد. مشغول صحبت بودم که زنگ در خانه را زدند. تلفن به دست، در را باز کردم. خودش بود، خواستم در را ببندم که پایش را لای در گذاشت و وارد شد. هر چه تقلا کردم بی فایده بود. چراغها را خاموش کرد و به من تجاوز کرد. برادرم سر رسیده و متوجه حضورش شده بود. شوهرم را خبر کرده بود و وقتی مراد می خواست از خانه خارج شود، او را گرفتند و با چاقو به قتل رساندند. من هم از ضربات چاقو بی نصیب نماندم. وقتی چشم باز کردم، در بیمارستان بودم.» اینها را "شمامه قربانی" معروف به "ملک" به الهام فهیمی وکیل مدافع داوطلبش می گوید. فهیمی که هنوز موفق به خواندن پرونده ملک نشده، می گوید: «به گفته خود ملک، او برای نجات دادن شوهر و برادرش از اعدام، چهار بار به زنای محصنه اقرار کرده و موفق شده با اقرارش بر رای دادگاه تاثیر بگذارد و مجازات اعدامشان را به شش سال حبس کاهش دهد. اما اکنون تاکید می کند که مرتکب زنا نشده و ارتباطش با مراد همان یک بار بوده که بر خلاف میلش، به او تجاوز شده است.» ملک، اهل نقده، دو فرزند دارد. پسر ۱۰ ساله اش، اکنون کلاس چهارم دبستان است و دختر ۹ ساله اش، از تحصیل محروم شده است. مادر این دو کودک که از پاییز سال ۱٣٨۴ در زندان ارومیه است و به رجم محکوم شده است. الهام فهیمی امیدوار است که حکم بدوی سنگسار موکلش در دیوان عالی کشور نقض شود.
این دو زن فعلا سنگسار نمی شوند سال ۱٣۴۷ در مشهد به دنیا آمده است، اما ساکن تهران است. اکنون چهار فرزند دارد. در نخستین روز از اردیبهشت ماه ۱٣٨۱ به اتهام رابطه نامشروع با مردی به نام محمود که تبعه افغانستان بوده، و همچنین معاونت در قتل شوهرش با همین مرد، دستگیر و به‌ ۱۵ سال‌ حبس‌ و سنگسار‌ محکوم‌ شد. بیش از یک‌ ماه‌ پیش‌ در حالی‌ که‌ اشرف‌ هنوز دوران‌ محکومیت‌ معاونت‌ در قتل‌ را می‌گذراند، مسوولان‌ زندان‌ به‌ او خبر دادند که‌ باید خود را برای‌ اجرای حکم رجم آماده‌ کند، اما اشرف‌ با نوشتن‌ نامه‌ای‌ به‌ رییس‌ قوه‌ قضاییه‌ اعلام‌ کرد که‌ توبه‌ کرده‌ و از گناهی‌ که‌ مرتکب‌ شده‌ بسیار پشیمان‌ است‌. این‌ نامه‌ که‌ از سوی‌ شادی‌ صدر وکیل‌ مدافع‌ اشرف‌ به‌ دفتر رییس‌ قوه‌ قضاییه‌ ارسال‌ شد، توسط‌ آیت‌الله‌ شاهرودی‌ مورد بررسی‌ قرار گرفت‌ و در نامه‌ای‌ از مسوولان‌ زندان‌ خواسته‌ شد تا صحت‌ گفته‌های‌ اشرف‌ مبنی‌ بر توبه‌ کردنش‌ بررسی‌ شود. وقتی‌ گفته‌های‌ اشرف‌ از سوی‌ مسوولان‌ زندان‌ مورد تایید قرار گرفت‌، رییس‌ قوه‌ قضاییه‌ به‌ عنوان‌ حاکم شرع‌ دستور توقف‌ حکم‌ اشرف‌ را صادر کرد، اما پرونده این زن هنوز به نتیجه قطعی نرسیده است. اما حاجیه داستانی دیگر دارد: حکم سنگسار حاجیه اسماعیل وند، زن ٣۵ ساله ای که به اتهام زنای محصنه و معاونت در قتل همسرش محکوم به ۵ سال حبس تعزیری و رجم شده بود، پس از نقض از سوی رییس قوه قضاییه برای رسیدگی مجدد به شعبه یک دادگاه عمومی جلفا فرستاده شده است. بهاره دولو، وکیل حاجیه، امیدوار است با حضور در دادگاه و دفاع از موکلش بتواند بی گناهی وی را ثابت کند و برایش حکم برائت بگیرد. حاجیه اسماعیل وند، در سال ٨٣ پس از گذراندن ۵ سال حبس، وقتی با دستور اجرای رجم روبه رو شد، توبه نامه ای به آیت الله محمود هاشمی شاهرودی، رییس قوه قضاییه نوشت و درخواست عفو و بخشودگی کرد. این در حالی است که حاجیه هنوز هم اذعان می کند که هیچ گاه مرتکب زنا نشده و در هنگام تجاوز به وی از سوی مردی که بعدا همسر وی را به قتل رسانده، از ناموس خود دفاع کرده و تنها به دلیل تهدید شدن، برای حفظ جان فرزندانش سکوت کرده است. حاجیه به همراه همسر و دو فرزندش در خانه سرایداری یک مدرسه در شهر کوچک جلفا در شمال غربی ایران زندگی می کرده است. همسر وی به واسطه "خروس بازی" که یک تفریح نه چندان پسندیده ایرانی محسوب می شود، با مرد جوانی که در همسایگی خانه آنها زندگی می کرد، مراوداتی داشته که گاه نیز به درگیریهایی منجر می شده است، اما این ارتباط هیچ گاه قطع نمی شده است. یک روز حاجیه که به همراه دو فرزندش برای دیدن پدر و مادرش به تبریز رفته بوده، به خانه باز می گردد، مشاهده می کند که همسرش به همراه آن مرد جوان در خانه خوابیده اند. دختر ۹ ساله اش برای قفل کردن در بیرون می رود و حاجیه که مشغول انداختن رختخواب کودکان بوده، ناگهان مورد حمله مرد جوان قرار می گیرد. اما حاجیه مقاومت می کند و وقتی مرد متوجه بازگشت دختر می شود، حاجیه را رها می کند و می گریزد. حاجیه وحشت زده از بازگو کردن ماجرا برای دختر خردسالش می هراسد. بعد از آن هم مرد جوان دائم او را به صورت تلفنی تهدید می کرده که اگر سکوتش را بشکند فرزندانش را خواهد کشت. در سال ۷٨ روزی که حاجیه برای معالجه بیماری فرزندش به تبریز نزد خانواده خود رفته بوده، نزاعی بر سر خروس های لاری میان همسرش و آن مرد جوان در می گیرد و آن مرد با میله ای آهنی بر سر وی می کوبد و او را از پا در می آورد. حاجیه را از تبریز به بهانه بیماری همسرش فرا می خوانند و به محض بازگشت، به عنوان معاونت در قتل و دادن اطلاعات در خصوص همسرش به آن مرد دستگیر می کنند. در هنگام رسیدگی به پرونده، اظهارات حاجیه از سوی دادگاه اشتباه تلقی می شود و او که اساسا معنای لغوی "زنا" را نمی دانسته، به اتهام معاونت در قتل همسر و زنای محصنه به ۵ سال حبس تعزیری و اعدام به طریقه حلق آویز به جای رجم محکوم می شود. پس از گذراندن دوران حبس، در سال ٨٣ بر خلاف حکم اولیه، برای حاجیه اسماعیل وند، دستور اجرای حکم رجم صادر می شود، اما به علت ارسال نامه های متعدد از سوی وی به رییس قوه قضاییه، اجرای حکم متوقف می شود. پس از رسیدگی آیت الله هاشمی شاهرودی به این مساله، پس از دو سال بلاتکلیفی، بالاخره حکم نقض شده و روز گذشته (شنبه، ۲٨ مرداد ۱٣٨۵) پرونده برای رسیدگی مجدد به شعبه یک دادگاه عمومی جلفا فرستاده شده است. هم اکنون هفت سال است که حاجیه در زندان به سر می برد و در این مدت تمامی دوره های آموزشی را که در زندان ارائه می شود مثل قلاب بافی و خیاطی فرا گرفته است.
دو مرد در انتظار سنگهای مرگبار
هرچند تحقیقی درباره ی مردانی که محکوم به سنگسارند، نشده است، اما شبکه وکلای داوطلب برای دفاع از زنان در شرایط بحرانی در اثنای تحقیقات خود به دو مورد مرد محکوم به رجم برخورده اند. "نجف الف" که در زندان عادل آباد شیراز به سر می برد و "عبدالله ف" که در زندان ساری است. پی نوشت
برای پیوستن به کمپین سراسری قانون بی سنگسار کافی است به اینجا بروید
سایت بازتاب هم که معروف حضور همه است ! لطف کرده و یه حالی داده به من و کمی منو خندانده (راستی اگه بازتابی ها منو نخندونن پس کی باید بخندونه ؟ در جواب اون آگهی مجانیشون منم لطف می کنم لینکشونو میدم بیائید ما که بخیل نیستیم شما هم بخندید!
دوستان یک لینک با حال! دو ستانی که مایلند آخرین مطالب این وبلاگ را بخوانند میتوانند عضو خبر نامه بشوند تا همیشه از به روز شدن این وبلاگ مطلع بشوند . سارا موسوی عزیز هم مطلبی در وبلاگ گروهی سلام فردا دارد که نگاهی است به مردانگی فاطمه رجبی !