|
خبر رهایی جاودان اکبر محمدی از ظلم دستگاه قضایی آنچنان نابهنگام بود که همه را در بهت و حیرت فروبرد. اکبر محمدی درحالی که در مرخصی استعلاجی به سر می برد، ربایش گردید و به زندان فرستاده شد، در اعتراض به ظلمی که به وی روا می گشت مورد مهر ورزی قرار گرفت و به صف شهدای راه آزادی و عدالت پیوست. البته اکبر محمدی تنها نمونه از بی عدالتی گسترده دستگاه مدعی گسترش عدالت نیست.دستگاهی که هر روز در حالی بر تعداد زندانیان سیاسی می افزاید که در حفظ سلامت آنان ناتوان است و این کوتاهی را می توان به واقع زمینه سازی برای قتل زندانیان سیاسی دانست . البته این اولین بی کفایتی مسئولین قضایی در این زمینه نمی باشد و پرونده زهرا کاظمی و نمونه های دیگر از آین دست نیز در سالهای گذشته شاهدی بر بی کفایتی مسئولین قضایی کشور است وعدم مجازات عاملان نیز خود چراغ سبزی برای ادامه این روند می باشد بی شک اگر در پرونده زهرا کاظی متخلفان به سزای عمل خویش می رسیدند امروز شاهد وقوع قتلی دیگر نبودیم. من هم به سهم خود شهادت اين هم بند نازنين و مبارز راه آزادي را به خانواده عزيزش وتمامي آزاديخواهان جهان تعظيت گفته ومطمئنم راهش پيروز و نامش جاودان خواهد ماند
Goftaniha©
31.7.06 | |
|
|
|
مقاله حزب الله لبنان بنام عرب، بکام عجم را در اخبار روز بخوانيد
Goftaniha©
30.7.06 | |
|
|
|
دوستان كماكان در سفرم ، و از اینکه نمیتوانم اين مجال را به روز کنم آنهم در چنين شرايطي كه احساس مي كنم به مسائل ايران و خاورميانه بايد همه بپردازند و حساس باشند عذر مي خواهم . اما ذکر چند نکته را لازم میدانم اول آنکه ؛ همانطوريكه در پست « استحاله سپاه پاسداران ...» گفته ام این روزها باید منتظر اتفاقات اساسي در كادرهاي حساس نظام باشيم و از جمله در سپاه پاسداران .اين روزها حاكميت همچون ماري زخم برداشته اسير سياستهاي جنگ طلبانه بخشي از قدرت و همچنين اسير ادعاهاي بي اساسي همچون توان بالاي دفاعي ما در جنگ احتمالي با وجود فقدان توان لازم و همچنين داستان خطرناك هسته اي مي باشد ، از هر زاويه كه نگاه كنيم آينده خطرناكي پيش روي نظام جمهوري اسلامي است
دوم ؛ نگران مهندس موسوي ام
بر اساس شنيده هاي موثق حال مهندس علي اكبر موسوي خوئيني در بازداشتگاه 209 وزارت اطلاعات در زندان اوين خوب نيست و علي رغم فشارهاي روحي و رواني و بازجوئي هاي فشرده كه به روي ايشان اعمال مي شود ايشان از نظر سلامتي در وضعيت بدي مي باشند ، حالا وكلاي ايشان چه اقدام عاجلي انجام داده اند نمي دانم بار ديگر آزادي ايشان را از خداوند متعال خواستارم
خدانگهدار تا بعد
Goftaniha©
26.7.06 | |
|
|
|
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی دومین نهاد نظامی است که پس از کمیته های انقلاب اسلامی در همان گیرودار شبهای پیروزی انقلاب دربهمن پنجاه و هفت تاسیس شد و بسیار جوانان پرشور و بیتاب نهضت انقلاب اسلامی را در میان خود جای داد و از همان زمان تا بحال بدیلی برای ارتش بوده است اما این بدیل هم امروز با آنکه خدمات بسیاری برای نظام جمهوری اسلامی و خاصه ولی فیقه انجام داده است باز قابل اطمینان نیست ! و بارها وبارها اطرافيان و محارم خامنه ای خطر وجود سپاه را برای وی برشمرده اند ازهمین روست که از زمان به روی کار آمدن احمدی نژاد و بروز نارضایتی های فراوان از انتصاب وی در دل سپاه شاهد حذف و نصب های فراوانی در این نهاد انقلاب اسلامی بوده ایم و فرمانده كل قوا هر از گاهي دست به قلم برده و سرداران و امیران را عزل و نصب کرده تا شاید آرامشی بدست آورد، آرامشی که هیچگاه نیافته و ارتش و بعدها سپاه همواره خوابهای وی را پریشان نموده است البته در نگاهي فراتر فقط اين خواب خامنه اي نيست كه پريشان ميشود اين كابوس از همان ابتداي انقلاب در سر حاكمان انقلاب بوده است و بدينسان بود كه بهترین سربازان ارتش و شهرباني در همان روزهای ابتدايي انقلاب تيرباران شدند و حتي درجهداران و پاسبانها وکارمندان جزئی که آیت الله خمینی به آنها امان داده بود که به ملت بپيونديد نیز امان نیافتند و در پشت بام مدرسه علوی و بعدها در زندانهای قصر و اوین و حشمتیه اعدام و تیرباران شدند ! در جريان نوژه نیز دهها تن از خلبانان و نظاميان جوان و كارآزموده به قتل رسيدند که این رشته دراز حتی تا چند سال پیش (1380) نیز ادامه داشت و سرهنگ پدرام نیز كه از افسران لايق نيروي هوايي بود به باقی کشته شدگان خشم و کینه نظام جمهوری اسلامی از ارتش پیوست و در زندان اوین مظلومانه اعدام شد .
گرچه ارتش همواره مورد غضب آيت الله ها بود اما در سال پنجاه ونه و با آغاز جنگ تحمیلی و نبود یک ارتش کلاسیک و کارآزموده در میان نیروهای انقلابی كه قافيه سخت برآقايان تنگ آمده بود ، بار ديگر ارتش عزيز شد حضرات دسته دسته ارتشی ها را به دیدار امام می بردند و امام نیز ارتش را ارتش اسلام و ذوالفقار انقلاب نام نهاد و بر شانهها و بازوان آنها بوسه می فرستاد ، افسران و درجه داران ارتش نیز فارغ از تمام حب و بغض ها به اصلی ترین وظیفه خود اندیشیدند و به جبههها رفتند تا از خاك وطن و ناموس میهن با دست خالی و جان خود دفاع كنند اما در همان زمان نیز اختلافات بالا بود و ارتش هرگز نمیتوانست اشباهات فاحش فرماندهان و مسئولان بی تجربه سپاه را در جنگ نادیده بگیرد ، اشتباهاتی که گاه باعث كشتار صدها تن از سربازان و رزمندگان ایران زمین می شد ، که اصلی ترین و بارزترین آنهابه عنوان مثال اختلافات سرتيپ صديق فرمانده وقت نيروي هوايي بود با هاشمي رفسنجاني به عنوان مسئول اصلي جنگ كه منجر به حذف وي شد و درست شش ماه بعد از حذف صديق از بدنه ارتش وي پس از آنكه مدتي به اتهام چك بلامحل زندان را تجربه كرد دچار بيماري مرموزي شد كه تا همين الان هم وي زمينگير است و يا فاحش ترين آنها اختلافات صیاد شیرازی با محسن رضایی بود كه سرنوشت غمبار صياد شيرازي را ديگر همه ما مي دانيم . هر چه که بود با تمام این اوضاع و احوال جنگ به پایان رسید و باز این سپاه و پاسداران بودند که عزيزترشدند و هر كدامشان فاتح عملياتي نام گرفتند ، نشان افتخار گرفتند ومدالهاي فتح يك و دو سه بر سينه زدند و عرض اندام كردند و نامشان بزرگ شد و از امتيازات سازماني و مالي بزرگتري برخوردار شدند. ارتش باز دوباره مغضوب شد و فرماندهانش يكي پس از ديگري كنار زده شدند ودوباره كارخانه حذف براه افتاد ،سرتيپ غلام خادميان از فرماندهان بنام نيروي زميني در حمام خانه اش دچار گاز گرفتگي شد و جان باخت ، مهندس بنيادي از تكنسينها و مغز متفكر جهاد خودكفايي ارتش كه در اوان انقلاب از ارتش اخراج شده بود و با آغاز جنگ از فرانسه خود را به خاكريزهاي جنگ رسانده بود و مجددا دعوت به كار شده بود نيمه هاي شب در پادگان حشمتيه تهران با گلوله سربازي كه بعدها دادسراي نظامي اعلام كرد دچار جنون آني گرديده بود جان باخت ، سرلشگر منصور ستاري فرمانده نيروي هوائي و بيش از سيزده تن از معاونانش كه هركدام همچون سرنشگر اردستاني ، سرلشگر شجاعي و ... سرمايه هاي بي بديل اين مملكت بوده اند در فرودگاه اصفهان برای همیشه به هوا فرستاده شدند ، سرتيپ سعدي حسني فرمانده لايق نيروي زميني را با توطئه ای که از یک قرار رو كم كني ! در حیاط بیت رهبری در میان محسن رضایی و خامنه ای بسته شد برای همیشه به بستر بیمارستان فرستادند، دريادار روحي از فرماندهان لايق نيروي دريايي به ناگاه در گردنه هاي جاده چالوس خودرويش ترمز بريد و جان باخت ! صياد شيرازي، با گلولهاي كه محفل اطلاعاتی سپاه طرحش را ریخته بود از پای درآوردند ، از اين دست بسيار است كه بيان تمام آنها در اين مقال نمي گنجد، !! اما سپاه ، سپاه نیز که در طی این بیست و هفت سال رشد کرد و پوست انداخت و حقایق را دید و بسياري از دردها را خود نيز مزه مزه كرد از این خشم و غضب ها مصون نمانده است و هنوز یاد و خاطره اعدام سردار سرتیپ پاسدار سید مهدی دوزدوزانی در زندان حشمتیه فقط و فقط بخاطر اعتراضات و انتقاداتش به خامنه ای برای چشم پوشی از خطاهای فاحش فرماندهان سپاه از یادهای پاسداران نرفته است ، وي يكي از جرمهايش اين بود كه در مسجد سيدالشهدا در شهرك شهيد محلاتي اعلام كرد بخشي از سپاه از طريق اسكله هاي غير قانوني خويش با همدستي تعدادي از آقازادگان در قاچاق كالا و زنان و دختران به دوبي دست دارند . هنوز که هنوز است همه پاسدارها از به فراموشی سپرده شدن سرتیپ سیف اللهی فقط و فقط بخاطر حمایتهایش از آیه الله منتظری گلایه دارند و يا ماجراي حاج قاسم دهقان كه ازفرماندهان رشيد لشگر بيست و هفت محمد رسول الله تهران بود و به يكباره در سر صحنه فيلمبرداري در بيابانهاي يزد وي را بروي مين فرستادند و نقشش را براي هميشه كات كردند ! ... كه هيچگاه كسي پاسخگو نشد اين مين جنگي در بيابانهاي يزد چه ميكرد ؟ و ديگر اينكه ماجراي كشته شدن بيش از دوازده تن از تكنسينهاي سپاه در ماموريت آموزشي اعزام شده به پاكستان هنوز محل شك و شبهه دارد ، و يا قتلگاه تفحص شهدا در جنوب (جستجوي پيكرهاي شهدا در مناطق جنگي ) كه هر ازگاهي هنوز كه هنوز است خبر شهادت يكي از سرداران و رزمندگان را ميشنويم كه به نظر من تبعيدگاه ناراضيان از وضع موجود است كه بنا به گفته خود آقايان تعداد شهداي تفحص اكنون به بالاي صد نفر رسيده است گرچه بسياري از اين شهدا بسيجيان داوطلبي بودند كه به عشق بازگرداندن پيكرهاي شهدا به مناطق جنگي سابق اعزام مي شوند اما در ميانشان بسيار است پاسداراني كه اختلافات عميق ايدئولوژيكي و سازماني با فرماندهان خويش داشتند و چاره را در ترك ستادها و شهرها ديده و به مناطق آلوده جنگي اعزام مي شوند تا نهايت با مين عمل نكرده از شرشان راحت شوند .
القصه اين روزها بدنه فهيم سپاه مي دانند كه خامنهاي هيچگاه تمرّد سپاه را از دستورهاي وي نبخشيده است . تمردهايي كه سخت بر خامنه اي گران آمده است ... آنروزي كه خامنه اي با هلي كوپتر خويش ناگهان و بدون برنامه ريزي قبلي در زمین صبحگاه پادگان کلاهدوز نشست ودر سخنراني خود گفت بچههاي سپاه بايد به کسی که ولایت فقیه را محترم بداند رای بدهند و منظورش علي اكبر ناطق نوري بود ، اما ديديم كه 90 درصد از بچههاي سپاه راي خود را به خاتمي دادند ويا پس از آن آنروزي كه كودتايي كه در هيجده تير مقرر بود قرارگاه ثارالله تهران انجام دهد كه به يكباره پاسداران از انجامش شانه خالي كردند! ، پاسداران و سرداراني كه بايد بدانند نيك مي دانند كه اينها را خامنه اي نبخشيده است و يا بسياري از بچه هاي سپاه و خاصه بچه هاي نيروي قدس سپاه نيك بياد دارند آن روزي را كه حميد نقاشان سراسيمه به زمين صبحگاه پادگان خاتم الانبياء خود را رساند و اعلام كرد : همين الان از خدمت مقام معظم رهبري مي آيم و نظر ايشان اين است كه لانه فساد در قم در هم كوبيده شود و اين فتنه را به گورستان بسپاريم ، كه منظورش آيه الله منتظري بود ، اما سپاه حركتي نكرد و نهايت جريان موازي سپاه و اطلاعات كه همان انصار حزب الله بود در بعد كوچكتري كار انجام نشده سپاه را تمام كرد و حسينيه ايشان را به اشغال درآوردند . كه اگر نبود درايت اطرافيان آيه الله منتظري و خاتمي اين روحاني سال خورده در همان شلوغي اشغال جانش را با گلوله اي سرگردان همچون آنچه كه نصيب عزت ابراهيم نژاد شد ازدست داده بود ، آري خامنه اي اينها را ديده است و سپاه را نیز غیر قابل اعتماد ميداند . با آمدن احمدينژاد، رهبر به فكر افتاده است تا آنچه را که بر سر ارتش آمده است را نیز بر سر سپاه بیاورد و در پی اخته کردن سپاه است . اینچنین است كه نخست شاهديم خيل بسياري از سرداران زمان جنگ را با طرح جانبازان غير شاغل « طبقه 5 » به خانه ها فرستادند و بعد سردار محمد باقر ذوالقدر جانشين فرمانده كل سپاه را که هیچگاه نه حرف فرمانده خود را و نه حرف فرمانده کل قوا را به گوش نمی خرید و همواره هر چه را که خود فکر می کرد اجرا می کرد به وزارت كشور فرستاده و محترمانه لباس رزم را از تنش بدرآورده .. بعداز آن بود که سردار احمد كاظمي محبوب تمام بچههاي سپاه و نه تن از فرماندهان ارشدسپاه را بازهم در توطئه سقوط هواپيما به دیار باقی فرستاد ، كاظمي كه مدتي فرمانده نيروي هوائي سپاه بود تازه فرماندهي نيروي زميني سپاه را عهده دار شده بود اما همواره از احمدی نژاد و حرفهای غیر مسئولانه اش در محضر ولی فقیه شاکی بود و خطر جنگ و عدم توانایی سپاه را در جنگی دوباره گوشزد میکرد البته اختلاف وي با احمدي نژاد اختلاف تازه اي نبود و برمي گشت به زمان آنكه كاظمي در قرارگاه مقدم حمزه سيدالشهدا (قرارگاه مقدم سپاه در غرب كشور ) در كردستان بود و احمدي نژاد هم درپوشش استاندار وبه واقع عامل وزارت اطلاعات سعيد امامي بوده (از يك دوستي شنيده ام اين اختلافات تا حدي بود كه يكبار كاظمي در درگيري بااحمدي نژاد براي اينكه اجازه خروج تعدادي از عناصر وزارت اطلاعات را به سليمانيه عراق به وي نميدهد، احمدي نژاد به روي كاظمي اسلحه مي كشد ونهايتا كاربا وساطت سردار عزيز جعفري خاتمه پيدا مي كند ) همین اختلافات بود كه باعث شد تا فرمان قتلش صادر شود . و كاظمي هم با هواپيمايي به هوا فرستاده شد ، البته ماجراي شهادت باكري هم از جمله رازهاي سربسته است كه هنوز كه هنوز است براي بسياري ها و از جمله خود شهيد كاظمي محل ايراد بوده است ! .از حذف ها كه بگذريم انتصاب ها هم اينروزها در دل سپاه حرف و حديثهايي دارد انتصاب مرتضی رضایی به عنوان جانشین فرماندهی سپاه از سوی خامنه ای نيز يكدنيا حرف با خودش داشت ، انتصابی که مورد نظر فرماندهی کل سپاه پاسداران نیز نبود ، رحیم صفوی و یا بقول پاسداران حاج رحیم با تمام نقلهايي که پشت سرش هست و با تمام موضع گیریهای تند سیاسی اش اما همچنان در میان بچه های سپاه محبوب است و طي دوران فرماندهياش خدمات ارزندهاي از جمله در امور رفاهي به سپاهيان كرده است، و در عين حال كمتر در معركهگيريهاي اركان رژيم وارد شده، و در دوران خاتمي نيز بسیار می كوشيد، خود را از درگيري با رئيس جمهوري كنار بكشد . حاج رحيم كه هرچه هست در اين مدت نظامي آبديده اي شده است و تا كنون بارها و بارها در شوراي عالي امنيت ملي مسئولان نظام را به خويشتنداري در برابر پرونده هسته اي ايران دعوت نموده و ضعف جدي دفاعي ايران را در جنگي احتمالي گوشزد كرده است ، صفوی اکنون مدتهاست كه به دلايلي مورد غضب فرمانده كل قوا است اما برداشتن او از فرماندهي كل سپاه با وجود نام و آوازه وی دردل پاسدارن به اين سادگيها ممكن نيست چرا که وی فرد محبوبي بين كادرهاي سپاه است. ازهمین بابت این روزها خامنه ای تمام مهره های اطراف وی را برداشته تا در آخر زدن او بسادگی انجام گیرد انتصاب حاج مرتضي به جانشيني فرمانده كل سپاه خيليها را شگفتي زده كرد چون در عين حالی که وی از بنيانگذاران سپاهی است که در دومين شب انقلاب اساس برپائي اش را در حضور دكتر ابراهيم يزدي و مرحوم آيتالله لاهوتي وشهيد مفتح ريختند هنوز زنده و در سپاه پاسداران می باشد اما هیچگاه نقش علنی ای را بر دوش نگرفته بود و همواره در سمتهای اطلاعاتی و پشت پرده فعال بوده است و این انگیزه که رهبر لازم دانسته است از سایه بدر آید برای همگان تعجب انگیز بوده است . مرتضی رضایی اکنون قدیمی ترین فرد سپاه است ! . از آن جمع ابتدایی سپاه اکنون محسن رضائي در مجمع تشخيص مصلحت نظام است عنوان سرلشگري را به كنار گذاشته و دكتر را براي خود برگزيده كت و شلوار مي پوشد و بيشتر اين روزها دوست دارد روشنفكر باشد تا يك كهنه سرباز ، عباس زماني و یا همان ابوشريف معروف اکنون در میان بریده شدگان القاعده در پاکستان در مسجدی مشغول عبادت است ! و دل خوش است به پرورش گاو و گوسفند در دامداري خويش ! ، غلام علي رشيد هم جانشين رئيس ستاد كل نيروهاي مسلح است و نيك بياد دارم روزي در منزل يكي ازشهدا در صحبتي دوستانه و دردمندانه گفت اين خفت براي من تا ابد بس است كه در كنار بزدل و احمقي مثل فيروزآبادي بايد بمانم تا موعد حذف منهم برسد ! محسن رفيق دوست هم كه پس از شاهكارهايش در بنياد جانبازان پيشتر در « مركز هدايت اسلامي » در كرج و اكنون در بنیاد نور مشغول ريخت و پاشهاي كلان مالي و قاچاق دختران به دوبی است !! و تعدادی دیگر نیز از شورای ابتدایی سپاه کشته شدند که آخرینش کاظمی در توطئه سقوط هواپیما در ارومیه بود .اما به نظر من زبل ترين تمام آن جمع مرتضی رضایی بوده است وي كه از همان آغاز در كار امنيتي و اطلاعاتي ید بیضایی داشته و دارد تنها مدتي كوتاه فرماندهي سپاه را عهده دار بوده است و ازقديمي ترين روحاني هايي مي باشد كه وارد سپاه شده از آنزمان تا بحال همواره در فرماندهی کل سازمان حفاظت اطلاعات سپاه بوده است خود بارها و بارها اذعان داشته كه به عنوان گوش و چشم رهبردر سپاه عمل ميکند ، این سازمان گرچه که باید به حفاظت و رسیدگی به وضعیت کادر سپاه بپردازد اما همواره در بیرون سپاه مشغول بوده است ، مرتضي رضائي تا زمان فوت آيتالله خميني عليرغم اینکه وزارت اطلاعات شکل گرفته بود و بموجب تاسیس وزارت اطلاعات مقرر شده بود تا تمام فعالیتهای امنیتی و اطلاعاتی موجود در دستگاه های کشور به این وزارتخانه منتقل و در آنجا انجام گیرد اما وی هیچگاه فعالیتهای اطلاعاتی سپاه را تعطیل ننمود ، وی کارش را با دستگیری و بازجویی و برگزاری شوهای ندامت از سران و اعضای حزب توده آغاز کرد و به عبدالمجيد معاديخواه وزير ارشاد وقت رسید که وی را پاي منقل و در كنار چند زن نیمه برهنه دستگير كرد ، در ادامه تلاشهای امنیتی وی بود که توانست قطبزاده و سيد مهدوي را نیز بدام اندازد و بعدها در اعدام سيد عبدالرضا حجازي و علاءالدين مشكور نیز نقشی داشته باشد .در خارج از کشور نیز ترور دكتر شاپور بختيار و دكتر عبدالرحمن برومند و دكتر عبدالرحمن قاسملو و ديگر چهرههاي سرشناس اپوزيسيون از جمله تجارب سپاه و عواملی است که نقش مرتضی رضایی و گروهی که وی در آن عضویت داشته پر رنگ است ، كميتهاي كه در آن مرتضي رضائي، سعيد امامي، احمد وحيدي، قاسم سليماني، علي آقا محمدي، جواد آزاده، حميد سرمدي ، محسني اژه اي و پورمحمدي ر در آن كار تدارك ترور رهبران اپوزيسيون را عهدهدار بوده اند . از ديگر شاهكارهاي مرتضي رضايي بازداشت گروهي ملي مذهبي ها و بازداشت وبلاگ نويسان و كشاندن آنها به پاي تلويزيون و يا شوي خودزني دانشجويان بازداشتي در اعتراض به حكم آقاجري ( پيمان عارف و ... ) در تلويزيون بوده است .حاج مرتضي كارگردان بنام اعترافات تلويزيوني و بازجوي زبده نظام ، اکنون از پس پرده خارج شده و از سوی خامنه ای مامور گشته است تا جانشین سپاه شود ، مرتضي رضائي باسابقه امنيتي خود چه در سر دارد فقط رهبر میداند و او ... اما اين روزها كار به خود حاج رحيم هم كشيده شده است شايعه اي كه گرچه شايد صحت نداشته است اما شيوعش هم ميتواند مشكوك باشد و آن اين است كه در سپاه پيچيده است كه رحيم صفوي بيش از يك ماه است كه استعفايش بروي ميز كار خامنه اي است اما به دليل مسائل لبنان و اسرائيل و خطرات هسته اي تا كنون خامنه اي اجازه رفتن به او نداده است . اين شايعه چند حالت دارد ياصحت ندارد و صرفا امتحاني است براي تست زدن بچه هاي سپاه و آقايان مي خواهند بدانند سپاه بدون صفوي چگونه است و يا اينكه صحت دارد و صفوي هم رفتني است ، اما صفوي نيز آيا بعد از رفتن از سپاه به دامان هاشمي رفسنجاني پناهنده مي شود و يا مثل خيلي هاي ديگر درس و مطالعه را بهانه كرده و به خانه مي خزد ؟
Goftaniha©
25.7.06 | |
|
|
|
! دوستان مراسم اعتصاب غذا هم به پايان رسيد
امروز ساعت هشت عصر با به پرواز درآوردن سه كبوتر بياد مهندس موسوي و رامين جهانبگلو و منصور اصانلو اعتصاب غذاي سه روزه ما هم به پايان رسيد . حالا در فرصتي مناسب برايتان مفصل توضيح خواهم داد عازم سفر هستم و احتمالا كمتر فرصت مي شود تا در اين مجال بتوانم با شما باشم . قصور مرا ببخشيد و برايم دعا كنيد
Goftaniha©
16.7.06 | |
|
|
|
شكر خدا دومين روز مراسم اعتصاب غذا هم تمام شد ! مراسم امروز كه در مقابل دفتر نمايندگي اتحاديه اروپا در آنكارا برگزار شد البته ماجراهاي خاص خودش را داشت . حضور خبرنگاران تلويزيون و روزنامه هاي تركيه و همچنين خبرنگار سي ان ان و الجزيره براي همه ما تعجب آور بود 
نيروهاي پليس امروز ديگر كاري به كار ما نداشتند اما از ابتدا تا انتهاي مراسم در كنار ما بودند اما اعتصاب غذا نمي كردند و هر جند ساعت يكبار با نوشابه و كيك تجديد قوا مي كردند ! تجمع واعتصاب از ساعت ده صبح آغاز شد واز همان ابتدا كاركنان دفتر نمايندگي با تك تك ايرانيان وترك تباران مراسم ( كه البته تعداد ترك ها به مراتب از ايراني ها بيشتر بود ) مشغول صحبت شدند . اندكي بعد تعدادي از هواداران حزب كمونيست تركيه نيز به تجمع پيوستند تعداد كمونيستها كه حدود بيست الي سي نفر ودرلباسهاي متحد الشكل مشكي رنگ بود گرچه براي هدف خاص خودشان بود اما به نحوي با موضوع ايران مرتبط بود . كمونيستهاي جوان آنكارايي مخالف جنگ افروزي بودند وبروي پلاكاردهاي خود به زبان تركي و انگليسي نوشته بودند : آمريكا اينجا پادگان تونيست ! و مخالفت خود را با حضور نيروهاي آمريكايي در تركيه براي حمله با عراق و جنگ احتمالي با ايران اعلام مي كردند پس از آن در ساعت يك ظهر خانم كادريه سوت سوز كه از روز اول در كنار متحصنين بود براي دقايقي سخنراني نمودند و از ديد خود وضعيت حقوق بشر در ايران را وخطراتي كه نقض پي در پي حقوق بشر در ايران ميتواند براي حاكميت جمهوري اسلامي داشته باشد بر شمردند . خانم سوت سوز خطاب به اتحاديه اروپا مرگ يك خبرنگار ايراني در زندان ( خانم زهرا كاظمي ) را مثال آوردند و آرزو كردند تا روزي اروپائيان به غير از نفت ايران به حقوق بشر هم فكر كنند ، اين كلام خانم سوت سوز با تشويق پي در پي حاضرين مواجه شد
در برنامه عصر تحصن اتفاق بسيار جالبي افتاد تعداد پنج جوان كه ابتدا خود را دانشجوي ايراني در آنكارا معرفي مي كردند به ميان متحصنين آمدند از همان ابتدا با تجه به اينكه من خودم نيز سه سال در آنكارا دانشجو بودم واكثرا دانشجوهاي ايراني آنكارا را مي شناسم به ايشان مشكوك شدم البته گمانم اين بود كه حتما از نيروهاي سفارت ايران هستند اما به يكباره آن پنج جوان عكسهاي مسعود و مريم رجوي را از كيفهاي خود درآوردند و در بين حاضرين پخش كردند ، تركهاي حاضر در مراسم كه غالبا مسعود و مريم رجوي را نمي شناختند به گمان اينكه حتما اين دو نيز از زندانيان سياسي هستند عكسها را مي گرفتند كه ما نيز براي اينكه نمي خواستيم اين تحصن از خواسته اصلي خود منحرف شود سريع با آنها برخورد كرديم وعكسها را جمع آوري نموديم . در آخر آن پنج نفر مجاهد كه اكنون تعدادشان به هشت نفر رسيده بود به نشان دادن پوسترهاي خود و عكسهاي هوادارانشان در زندانهاي ايران و همچنين عكس حجت زماني كه به تازگي در ايران اعدام شد راضي شدند و پوسترهايشان را در دست مي گرفتند و به زبان تركي براي حاضران وضعيت زندانها و چگونگی اعدام شکنجه ها در زندانها را توضیح می دادند 
خانم ليلا زانا تا ساعت 4 عصر امروز در ميان ما بود و بعد از آن اعلام كردند كه بايد براي جلسه اي به استانبول بروند و گفتند اعتصاب خود را گرچه در ميان شما نيستم اما ادامه خواهم داد . نكته جالب ديگر كه مجاهدها بسيار علاقه داشتند كه با خانم ليلا زانا عكس بيندازند اما ايشان مخالفت نمودند خيلي علاقه داشتم تا از ايشان بپرسم چقدر نسبت به مجاهدين شناخت دارند كه نشد و رفتند حالا در فرصت مناسب ديگري حتما خواهم پرسيد . مراسم روز دوم ساعت هشت شب تمام شد . اين هم از روز دوم مراسم
Goftaniha©
16.7.06 | |
|
|
|
پيامهاي پشتيباني و اعتصاب غذاي گروه های ایرانی و غير ايراني در حمایت از کارزار مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی در ايران و بيش از هفده نقطه بين المللي ادامه دارد تجمع اعتراضی در ایران، علاوه بر برگزاری اعتصاب غذا در دفتر سازمان دانش آموختگان در تهران، در همدان نیز به این مناسبت برگزار شده است اما در اولين روز مراسم اعتصاب غذاي جهاني در شهر آنكارا چهره هاي بسياري از فعالان حقوق بشري وروزنامه نگاران تركيه حضور داشتند . كه ليلا زانا زنداني سياسي سابق تركيه واز فعالان حقوق بشري وبرنده جايزه جهاني ساخاروف در سال 2004 از ميان سرشناس ترين آنها بود مراسم در ساعت پانزده با تاخير بدليل كارشكني وزارت كشور در اعطاي مجوز به درخواست كنندگان ودر نهايت بدون مجوز تجمع برگزار شد .در ابتداي مراسم خانم ليلا زانا طي سخنان كوتاهي آزادي تمام زندانيان سياسي در جهان را خواستار شد و بعد از ايشان نيز فرصتي فراهم شد ومنهم چند كلامي حرف زدم واينكه جمهوري اسلامي همواره اعلام مي كند كه در زندانهاي ايران هيچ زنداني سياسي وجود ندارد ما بدون اشاره به نام انبوه زندانيان سياسي در ايران براي نمونه همين سه نفر را مهندس موسوي خوئيني – دكتر جهانبگلو – منصور اسانلو را گواه دروغگويي جمهوري اسلامي مي آوريم پس از گذشت ساعاتي از مراسم در حاليكه تعدادي از كاركنان سفارت جمهوري اسلامي از همان ابتدا مشغول فيلمبرداري از حاضران كه تعدادشان قريب به سي نفر بود ، نيروهاي امنيتي ضد شورش تركيه در محل حاضر شدند وبا بلند گوضمن دادن ده دقيقه وقت به حاضران خواستار برچيده شدن مراسم شدند حاضران كه اكنون از مقابل سفارت به پياده رومقابل رفته بودند همچنان بر ادامه مراسم اصرار داشتند كه نيروهاي ضد شورش پس از گذشت البته بيست دقيقه از مهلت ده دقيقه اي داده شده ! از خودروهاي خود پياده شده وبار ديگر بلندگوهاي پليس اخطار خود را اعلام نمود اينجا بود كه من از حاضران خواستم كه كمي پائينتر برويم ودر پارك قو تجمع كنيم ، پس از مذاكره با افسر فرمانده پليس وي نيز اجازه داد تا جمعيت بدون شعار دادن به سمت پارك حركت كنند البته در پارك نيز نيروهاي پليس همچنان در صحنه حاضر بوده . در ساعت 18 مراسم روز اول به پايان رسيد وقرار شد تا فردا در مقابل دفتر نمايندگي اتحاديه اروپا تجمع واعتصاب ادامه پيدا كند اميدوارم فردا هم به خير بگذرد روزنامه هاي راديكال , وطن و صباح هم خبر امروز را پوشش دادند براي ديدن نقشه و محل اعتصاب غذاي جهاني در سرتاسر دنيا نيز به اينجا برويد
Goftaniha©
15.7.06 | |
|
|
|
آزادی گوهر گرانبهایی است که این روزها متاسفانه کمتر در خاورمیانه به چشم می آید. حقوق بشر که از جمله اصلی ترین حق هر انسانی است در جای جای دنیا نقض می شود وعجبا که گوش و چشم حاکمان دنیا همواره در این نقطه از کار می افتد ، جای تسلیت دارد که در هزاره دوم هنوز اخبار دنیا مملو است از خشونت علیه زنان ،سرکوب اقلیتها و سرکوب آزادی خواهان ! و زندان و اعدام اخباری است که این روزها همه گیر شده است . روشنفکران و آزادیخواهان دنیا زندان و دادگاه خانه دومشان شده است و بر سر دانشگاه ها سایه شوم نظامیان و حاکمان دیکتاتور سنگینی می کند ، شانه روزنامه ها از تیغ سانسور زخمی است و باز گوش حاکمان سنگین از شنیدن فریاد عدالتخواهی .... وایران این کشور کهن بیش از همه از این درد عظیم رنج می برد اقلیتهای قومی و مذهبی سرکوب می شوند ، دانشجویان آزادیخواه به زندان افکنده می شوند و زنان از ابتدایی ترین حقوق خود محروم ! در ایرانی که اولین منشور جهانی حقوق بشر را از آن خود دارد این روزها زندانهایش مالامال است از انسانهای آزادیخواهی که از کوچکترین حق هر انسان که چگونه اندیشیدن است محروم می باشند . اکنون اکبر گنجی که از او میتوان به عنوان تنها یک نمونه کوچک از هزاران زندانی سیاسی و عقیدتی در ایران نام برد پس از آنکه از بند زندان رسته است پژواک تمامی زندانیان سیاسی ایران شده است و در حرکتی زیبا تمام آزادیخواهان و تمام عدالت دوستان را فراخوانده تاوجدان حاکمان را به صدا درآورند . ایشان از سه زندانی نام برده است که هر کدام آنها نماینده صدها زندانی دیگر نه تنها در ایران که در دنیا می باشند و خواستار اقدامی هماهنگ شده است تا دنیا بداند وحاکمان بفهمند صدها دانشجو در زندانها رو به نابودی هستند ، تا همگان بفهمند صدها روشنفکر و اندیشمند بخاطر عقایدشان محکوم به زندان هستند ، تا که دنیا بفهد هزاران کارگر جوانه های امیدشان در زندانها روبه نیستی است . از این اقدام حمایت می کنیم و در روزهای 14 تا 16 جولای در اعتصاب غذای جهانی شرکت می جوئیم و امیدوار به وحدت تمام آزادیخواهان در سراسر دنیا می باشیم
لیلا زانا فعال حقوق بشر و برنده جایزه ساخاروف اروپا در سال 2004
دکتر امیرفرشاد ابراهیمی – روزنامه نگار در تبعید و فعال حقوق بشر
دکتر فاطما نجات فعال حقوق زنان و دبیر سازمان نفی خشونت برعلیه زنان در ترکیه
کادریه سوت سوز روزنامه نگار و دبیرسندیکای روزنامه نگاران چپ ترکیه
Goftaniha©
13.7.06 | |
|
|
|
اشاره 2006/07/12
سلام بدون هيچ مقدمه ديگري به دلايل زيادي كه يكي از آنها دلايل امنيتي بود از وبلاگ قبلي به اينجا آمدم !البته اين وبلاگ به نوعي از قديم آرشيونوشته هاي من بود كه مدتي متروك بود وامروز دوباره به كار آمد ! اميدوارم در خانه جديد نيز بتوانم در كنار شما بوده وشاهد نظرات وانتقادات وپيشنهادات سازنده شما باشم
Goftaniha©
12.7.06 | |
|
|
|
در 22 خرداد ماه سالجاری در میدان هفت تیر تهران تجمع آرام و مسالمت آمیز« لغو قوانین زن ستیز» به وحشیانه ترین شکل ممکن از سوی یگان ویژه و ماموران معاونت اطلاعات نیروی انتظامی سرکوب گردید ، در این تجمع که بنا به گفته خود سخنگوی قوه قضائیه تنها بیش از هفتاد نفر واز جمله مهندس علی اکبر موسوی خوئینی بازداشت شدند. البته گمان می رود بازداشت ایشان سرآغازی باشد برای پرونده سازی بر علیه وی و همفکرانش . چرا که غالب بازداشت شدگان این حادثه هم اکنون با قرارهای مختلف آزاد شده اند . اما آن چیزی که در این حمله بیش از هر نکته ای مطرح شد این بود که اکثر حمله کنندگان به تجمع از عواملین زن نیروی انتظامی بودند یعنی به توسط همان پلیس زنان که قرار بود برای تکریم حقوق زنان باشد ! خواهران انتظامی که در این عملیات همه را بیاد فاطمه کماندو مقابل چادر وحدت دردهه شصت انداخت به شدید ترین وجه ممکن زنان و دختران حاظران در تجمع را به زیر گاز اشگ آور و باتوم گرفتند و آنها را بازداشت نموده . و این بار نیز زنان باز کتک خوردند و تنها فرقش با موارد سابق همچون پارک دانشجو این بود که زنان با باتوم زنان کتک خوردند ! نظام جمهوری اسلامی به هیچ تعهد و مناسبات اخلاقی در مبارزه خود و سرکوب مخالفین و حتی منتقدان خود پای بند نیست و امروز که این موارد را خدمتتان بیان میدارم در دل خود می اندیشم که ایکاش من نیز چون آنها میتوانستم هرچه را که از پیدا و نهان این نظام می دانستم عنوان کنم . اکنون و پس از گذشت بیست روز از حادثه سرکوب میدان هفت تیر برایتان شمه ای از هویت تعدادی از زنان مهاجم را که در این مدت بارها و بارها در عکس های آنروز آنها را دیدید بر می شمرم .اصلی ترین نکته ای که مرا مجاب به انتشار این اسامی نمود آن بود که سخنگوی قوه قضائیه و همچنین استاندار تهران گفته است خشونتی در کار نبوده است و اگر کسی شکایتی دارد عنوان نماید ! اکنون لازم است افرادی که آنروز در میدان هفت تیر تهران مضروب واقع شدند نسبت به شکایت قانونی از افراد نامبرده شده بنابر قانون اقامه دعوا نمایند . ذکر این نکته لازم می باشد که شماره تلفن محل سکونت و گاها تلفنهای همراه ایشان و حتی آدرس محل سکونت و مدارس فرزندان ایشان و موارد دیگری از سرکوبگران در نزد من محفوظ می باشد و چنانچه در روزهای آتی ما همچنان شاهد اخبار نگران کننده ای درباره مهندس موسوی خوئینی باشیم ناگریز آنها را فاش خواهم کرد
نام و نشان و رتبه این افراد به ترتیب ایفای نقش
سرگرد شهلا آشتیانی افسر معاونت اطلاعات نیروی انتظامی فرمانده زن میدان شماره پرسنلی : 70763210 ساکن محله سلسبیل تهران
استوار یکم پروین حسینی شماره پرسنلی : 80124654 عضو دایره عملیات معاونت اطلاعات ناحیه انتظامی تهران بزرگ ساکن محله اتابک تهران
شیرین جلالی افشار شماره پرسنلی : 75875403 کارمند غیر نظامی دایره عملیات معاونت اطلاعات ناحیه انتظامی تهران بزرگ ساکن شهرک پاس تهران
ستوان دوم نیره گل محمدی شماره پرسنلی : 83641485 افسر عملیات گردان فاطمه الزهرا یگان ویژه نیروی انتظامی ناحیه تهران بزرگ ساکن خیابان آذربایجان تهران
استواریکم سحر دریانی شماره پرسنلی : 81459743 عضو دایره عملیات معاونت اطلاعات ناحیه انتظامی تهران بزرگ ساکن محله رسالت تهران
سروان فریده مالکی
شماره پرسنلی : 78431985 افسر معاونت اطلاعات نیروی انتظامی ساکن شهرک راه آهن تهران
ستوان دوم مریم کلهر افسر معاونت اطلاعات نیروی انتظامی
سرهنگ مسعود نادری افسر معاونت اطلاعات نیروی انتظامی ساکن خیابان اسکندری تهران
Goftaniha©
8.7.06 | |
|
|
|
برسد بدست علی اکبر موسوی خوئینی نماینده مجلس سابق !
مهندس موسوی عزیز سلام !
قبل از اینکه نامه برای تو باشد برای دل خودم هم است چراکه خوب میدانم که در آن سلول و در آن بند لعنتی حتی هوا و نور هم بزور می آید چه برسد به اینکه نامه من بیاید ، میدانی در آن 18 ماهی که من آنجا بودم اصلا فکر می کردم خدا هم آنجا را بلد نیست و خدا هم نمی داند در بند 209 چه می گذرد حالا کفر است ، حالا شرک است هر چه باشد این باور من است ! .روزگار عجیبی است روزی تو به عنوان نماینده ملت می آمدی در آن بند و پای دردهای گفته و نا گفته ما می نشستی برایمان نقل و شیرینی می آوردی که تمام می شود و ما را روحیه میدادی و دریغ که نمیدانستی خودت هم روزگاری باید در آنجا در آن سلولهای سیمانی دو در سه متر که بازجوها اوکازیون می نامندش سر کنی ! واقعا دنیای مسخره ای است و مسخره تر از آن که همین دنیای وارونه ما هم در دست مشتی کوتوله و جاهل است آدمهایی که مطمئنا بزرگترین زاویه دیدشان فراتر از نوک بینی شان نمی باشد !
روزگار بدی است مهندس !
آنروز که عکسهای تجمع میدان هفت تیر را میدیدم دیدم که چطور گرفتن شما را زیر مشت و باتوم ودوباره این فکر در سرم چرخید که هشت سال به اسم اصلاح طلبی و اصلاحات کف خیابونها کتک زدند و خوردیم ، زندان رفتیم ، و خیلی هایمان که روزگاری ادعایمان چنان میکرد که مرد عملیم یا الان آواره ایم و یا ساکت نشستیم و شدیم نماینده امام در منزل اما حالا آیا واقعا راه اصلاحات از توی خیابان می گذشت و برگزاری تجمع و تظاهرات ؟ به نظر من نه ! این که دیگر راه کربلا نبود که هشت سال بجنگی و آخر به آن نرسی ! اگر این راهش بود به آن رسیده بودیم .
این روزها که عکسهای میدان هفت تیر را می بینم با خودم فکر می کنم مثلا آن خانمی که برای جام جهانی باپرچم جمهوری اسلامی در آلمان روی ماشین می رقصد بیشتر به اصلاحات کمک می کند یا آن خانمی که دارد کتک می خورد و کف خیابان میکشند و می برندش؟این وضعیت را که می بینم حتی فکر می کنم رفتن به سخنرانی خاتمی مفید تر بود یا رفتن به مثلا کلاس ایروبیک ؟ روزی که پدرم آمده بود ملاقاتم در همان اوین به او گفتم بابا جان شماها هم اگر بجای نوار شریعتی و اعلامیه های آیه الله خمینی اون موقع ها می رفتی کاباره و کافه یا نوار گوگوش گوش می کردی شاید وضع نسل ما امروز بهتر از این بود که....
میدانی مهندس جان ما و همه هم نسلان ما تا بخودمان آمدیم یا انقلاب شد و یا جنگ و ما بچه ها و همنسلان انقلاب هستیم و مشکل بزرگ هم اینجاست ، از شکم نسل انقلاب دموکراسی دنیا نمی آید و متاسفانه خیلی از ماها بدون اینکه بخواهیم انقلابی هستیم خیلی هم که پیشرفت کنیم می شویم روشنفکر انقلابی ! . از ما ها قبل از اینکه دموکرات پیدا بشود انقلابی ِ ایدئولوژیست در می آید . یادته همان روزها که دانشگاه شلوغ شده بود آقای هاشمی در نمازجمعه به ما گفت بچه سوسول ؟ آره راست می گفت ما سوسولیم ! آدم سوسول نمی تواند حق خودش را بگیرد و همیشه یا باید کف زندان باشد و یا کنج خانه ، به من نظر من گستره و ژرفای دموکراسی در یک کشور کاملا بستگی به چند و چونی سوسول های آن کشور دارد . متاسفانه برخلاف تمام آرمان های روشنگری ، ا از دل سوسولیسم انقلابی در می آید ازدل سوسیالیسم هم دموکراسی !
ما اگر سوسول نبودیم کوی دانشگاه کتک نمی خوردیم ! ما اگر سوسول نبودیم بعد هشت سال بد بختی و زندان وبازداشت و یک دنیا هزینه دادن مملکت را تقدیم این کوتوله نمی کردیم ، اگر شما هم سوسول نبودید اون روز به بهانه اخلال در ترافیک نمی گرفتندتان !
مهندس جان !
من نه ضد اصلاحات شده ام و نه با اصلاحات مشکلی دارم اما مشکل من این است که اعتقاد دارم جنبش اصلاحات نوزادی سزارینی بود و نگذاشتیم وقت زایمانش فرا برسد و اصلاحات در ایران عمیقا کم مایه ، بی تجربه و نعل وارونه است . جامعه ای که هنوز شکوائیه اش را در چاه جمکران می اندازد ، جامعه ای که هنوز شب بیست و دوبهمن می روند پشت بام الله اکبر می گویند تا عکس آیه الله خمینی را شاید هنوز در ماه ببینند ٬ جنبش اصلاحاتش نباید از دانشگاه شروع بشود باید می گذاشتیم تا مثل همین الان که حضرات دنبال رابطه با آمریکا هستند اصلاحاتش هم از حوزه و جمکران شروع بشود ! . آنوقت بود که نه تو الان در زندان بودی و نه ما الان اینچنین آواره ، عیب همه ما این بود که اصلاحات را در جامعه مدنی می جستیم نه در مدینه النبی و عیب تو آن بود وقتی اصلاحات مرد هنوز دنبال اصلاحات بودی ونرفتی مثل خیلی های دیگر خودت را سرگرم پژوهای پرشیای مجلس کنی و از آب و نان هشت ساله اصلاحات ارتزاق کنی ، به غنیمت که فکر نکنی و بدنبال اصلاحات باشی آنهم اصلاحاتی هم که در این نظام از دانشگاه و خیابان شروع بشود ، باید هم که باتوم بخوری ، باید هم که بروی زندان تا بفهمی تنها جنگیدن عاقبتش اوین است !...
حالا تو در زندانی ، وهم اندیشان سابقت یا درکنج دانشگاه ها با آنکه سن پدر تو و من را دارند به بهانه تحصیل عذر تقصیر دارند و یا مثل همان موقع ها کمر و دست و پایشان درد گرفته و برای مداوا باید بروند خارج ! . من و امثال من هم که تا دلت بخواهد آمارشان در همان هشت ساله بسیار شده بود ، فرسنگها دورتر از تو در زندان بزرگتری هستیم که حتی ملاقات هم نداریم ، حتی وکیل مدافع هم نداریم اما تا دلت بخواهد قاضی و بازجو داریم قاضی و بازجوهایی که به مراتب بی رحم تر و بی انصاف تر هستند اگر جرم اصلاح طلبی در دادگاه انقلاب ، زندان و ممنوع القلم شدن بود اینجا محروم از زندگی شدن هست و یا مثلا اگر روزی روزگاری در سنین نوجوانی ات از عشق به وطن رفته باشی جانت را در جبهه ها نثار کنی و روزگاری دمخور سرداران آسمانی بی درجه و بی پلاک و بی اسکورت بوده باشی پس یک فاشیستی ! یک تروریستی ! یک خائن هستی که نگذاشتی آقایان این رژیم را سرنگون کنند ، حالا زندان هم رفته باشی ، شکنجه هم شده باشی ، برای هر روزی که روزگاری با این رژیم بوده باشی ماهی هم به عوض در همان سلول انفرادی 209 مانده باشی باز جرمت غیر قابل گذشت است ! . بماند ، فقط خواستم بگویم که خوش به حالت که در زندانی و خوش به حالت که قاضی تو قاضی جمهوری اسلامی است نه اپوزیسیون ایرانی ! مهندس جان راستی من هنوزهم مثل آنروزها زندانی ام ، الان سه سالی است نه ملاقات دارم و نه آزادم می کنند نمی آئی ملاقاتم؟ ....
Goftaniha©
7.7.06 | |
|
|
|
وبلاگ مهندس موسوی خوئینی را آزاد کنید وبلاگی است که در حرکتی زیبا توسط عده ای چند از وبلاگ نویسان برای حمایت ازمهندس موسوی خوئینی راه اندازی شده است که حمایت تمامی دوستداران آزادی و حقوق بشر را می طلبد
Goftaniha©
7.7.06 | |
|
|
|
میدانیم که زریبافان دبیر هیات دولت و هاشمی ثمره مشاور ارشد رییس جمهور و خواهرزاده محمد رضا باهنر می باشند تا اینجا زیاد نمی شود به احمدی نژاد خرده گرفت که چرا دو کوتوله را به اینچنین پستهای حساسی گماشته است ! اما وقتی به اینچنین سیاهه و لیستی نگاه می اندازیم چه ؟
مددی سرپرست رفاه -باجناق آقای زریبافان
سیدمحسن نبوی فرزند29 ساله مرتضی نبوی مدیر مسئول روزنامه محافظه کار رسالت : عضو هیات مدیره شرکت سرمایه گذاری خارجی -داماد زریبافان
علیرضا مددی: مدیرکل وزارتی وزارت تعاون -برادرزاده باجناق زریبافان
ناظمی اردکانی: وزیر تعاون -شوهر عمه داماد زریبافان
دانش جعفری: وزیر اقتصاد-پسر عمه پدر داماد زریبافان
مهندس مهدی هاشمی ثمره: مدیرکل وزارتی وزیر نیرو-برادر هاشمی ثمره
خانم قند فروش : مشاور خانواده وزیر کشور-همسر برادر هاشمی ثمره
عبدالحمید هاشمی ثمره: معاون وزیر صنایع-برادر هاشمی ثمره
موسی پور: معاون پارلمانی وزیر کشور-شوهر دختر خاله زریبافان
واقعا آیا چیز دیگری باید بنویسم ؟ ...
Goftaniha©
7.7.06 | |
|
|
|
چندی پیش خبرنگار روزنامه صباح چاپ ترکیه مصاحبه ای با من انجام داد و حالا به لطف دوست و همکار گرامی ام خانم شیرین صالحی به فارسی ترجمه شده است که برای خواندن آن میتوانید به گویا نیوز بروید
Goftaniha©
7.7.06 | |
|
|
|
سال 1379بود و به گمانم عید مبعث بود و یا روز تولد پیامبر اکرم درست نمی دانم اما خوب بیاد دارم که وارد چهاردهمین ماه انفرادی ام شده بودم در سلول 76 بند 209و در آن یکسال تنها چهره هایی که می دیدم یا دوبازجویم بود و یا قاضی پرونده و یا آقای تهرانی که همه بچه های بند 209 او را خوب بیاد دارند که ظاهرا افسر نگهبان بند بود ، نزدیکهای غروب بود و من برای چندمین هزاربار داشتم نوشته پشت در را می خواندم که النجاه فی الصدق ... برای گرفتن غذا اول چشم بند خود را بزنید و بعد ظرف خود را بدهید ...... که یکباره در باز شد و آقای تهرانی و علی اکبر موسوی خوئینی را در چارچوب در دیدم ! بلند شدم ایستادم و نمی داستم چه بگویم علی اکبر با جعبه ای شیرینی و ظرف شکلات درون سلول انفرادی من بود ، کمی از وضع بازجوئی ها پرسید و اینکه چگونه است و نوید ملاقات با خانواده ام را که به مدد هیات تحقیق و تفحص پرونده ام در مجلس، قوه قضائیه حاضر به تمکین آن شده است . چای آورده بودند با شیرینی های مهندس خوردیم و از آن روز هر هفته که خانواده ام به ملاقات می آمدند طعم آن شیرینی را حس میکردم و هنوز هم آن شب برایم یکی از خاطرات فراموش ناشدنی زندگی ام هست . بعدها هم که از زندان آزاد شدم هر بار که به مناسبتی مهندس را می دیدم خاطره آنروز برایم زنده می شد ...
از آنروز که خبر دردناک متلاشی کردن تجمع آرام دفاع از حقوق زنان در میدان هفت تیر همراه با عکسهایی که از آن واقعه منتشر شد من هر زمان که عکسها را می بینم هنوز هم نمیتوانم به خودم بقبولانم که آنروز بر برادران و خواهرانمان در میدان هفت تیر چه گذشته است . وقتی عکسها را می بینم که ژیلا بنی یعقوب را با دست بندی کشان کشان می برند و یا بهمن امویی را به زیر باتوم گرفتند ویا علی اکبر موسوی خوئینی را با دو مامور می برند واقعا نمی توانم آرام بنشینم و بارها و بارها بر خود لعنت می فرستم که چرا نباید در میان آن دوستانم باشم تا درد مشترکمان را با هم مزه مزه می کردیم ، خوشحالم که بسیاری از آنها و از جمله بهمن و ژیلای نازنین آزاد شدند اما علی اکبر موسوی خویینی همچنان در بند است و گمان هم ندارم به همین زودی ها خبر آزادیش را بشنویم . علی اکبر از نمایندگان مجلس ششم بود و برخواسته از میان دانشجویان و یا بهتر بگویم نماینده دانشجویان بود در مجلس ششم ، همان مجلسی که نام مجلس اصلاحات برخود گذاشته بود و با تمام انتقادها و کم کاریها و قصورهایی که داشت اما به گمان من کمتر دوره ای در این هفت مجلس در طول حیات جمهوری اسلامی بوده که اینچنین آزادیهای مصرح در قانون اساسی را مد نظر داشته و در جهت احقاق آن قدم برداشته باشد درخلال همین مجلس ششم بود که ما نام بسیار آزاد اندیشان را دیدیم که از همان فضای حداقلی و تنگ مجلس استفاده کردند و نبود آزادی و حقوق بشر را فریاد زدند نامهای چون حسین انصاری راد ، دادفر و حقیقت جو و لقمانیان و مزروعی و موسوی خویینی . بعد از مجلس ششم بسیاری از نمایندگان چه آنهایی که درآن زمان فعال بودند و شجاع و چه آنهایی که مصلحت اندیش بودند یا سکوت اختیار کردند و یا به بهانه درس در داخل کشور و یا خارج خود را مشغول کردند و راه دیگری را در پیش گرفتند ، اما موسوی خوئینی اینچنین نبود و همانی را انجام داد که به آن عقیده داشت و در مجلس هم پیگیر بود منتها اینبار نه به عنوان نماینده مردم که به عنوان جزیی از مردم ، در اکثر مراسم ها و مناسباتهای دانشجویی موسوی خویینی نقش فعالی داشته ، از سالگرد هیجده تیر گرفته تا سالگرد فروهرها در مراسم تجلیل از اکبر گنجی که بی شک یکی از رشادتهای بی نظیر مهندس بود به شدت وی را زخمی کردندو البته قصد بازداشت ایشان را داشتند هر چند بعد تصمیمی دیگر گرفتند و همچنین در مراسم شب شعر که در منزل اکبر گنجی برگزار شده بود وبسیار از همین مدعیان اصلاح طلب هم آنرا بایکوت کرده بودند موسوی خویینی نه تنها درآن مراسم حضور داشت بلکه در زمانی که هنوز نام منصور اصانلو بر زبانها نیافتاده بود در آنشب خبر از ملاقات خود با خانواده اصانلو داد و از چگونگی شرایط سخت اصانلو گفت که به سرعت همه جا منتشر شد .
همین تجمع میدان هفت تیر که باعث خشم آقایان و دلیل دستگیری مهندس باز می بینیم که در آن نه کسی از همان میوه چینان دوم خرداد حضور می یابد و نه خبری از حضور مدعیان حقوق بشر و جایزه داران کذا و کذا اما بازموسوی خویینی اینبار هم دانشجویان و زنان و مردم را تنها نمی گذارد ! مهندس نه جایزه صلح نوبل دارد و نه بدنبال آن است نه نان آور حزب سیاسی است و نه بدنبال نام که من یقین دارم اگر وی هم مثل صدها سیب زمینی اصلاح طلب دیگر بود الان در کنج خانه خود نشسته بود و داشت برای فلان حزب سیاسی و یا بهمان روزنامه منتقد تئوری های جوروواجور سرهم می کرد ، هم نامش پرآوازه تر می شد و هم احترامش محفوظ تر .!
موسوی خوئینی ها اگر هم چند صباحی به نمایندگی مجلی و تقسیم شدن در قدرت روی آورد به واقع کاری را کرد که باید میکرد و تلاشش بسیار ارزشمند تر از فعالیت دو آتیشه های اپوزیسیون خارج از کشور بود ، همانهایی که می گویند اگر کسی در طول عمرش با دربان مجلس جمهوری اسلامی هم دست داده باید کنار گذاشته بشود .
اکنون مهندس در بند است و معلوم نیست در کدامین وضع است و کسی و محکمه ای هم دادرس او نیست ، به نظر من از کنار بازداشت موسوی خوئینی نباید به سادگی گذشت و این حادثه درسهایی زیادی برای خیلی ها باید داشته باشد . برای آن دسته از نمایندگانی که امروزه از نمایندگی فقط برایشان نامش مانده و خودوری پرشیا و به همان هم کفایت می کنند ، برای آن دسته از اصلاح طلبانی که تا سمبه قدرت را پر زور دیدند ساکت شدند و مردم و اصلاحات را کنار گذاشتند و به یکباره شدند نماینده امام در منزل ! و برای آن دسته از کوته فکران و جزم اندیشان خارج از کشور که دل به مبارزات بی امان پال تالکی و بیانیه ای خود خوش کرده اند و بیست و هفت سال است با شعار تحریم و بایکوت می گویند برماست هرآنکه با ما نیست !
موسوی خوئینی برای همه ما در خواب ماندگان ثابت می کند که دردمان باید درد نبود آزادی و حقوق بشر باشد نه درد دل و نام و نان و باید برای آبادی و آزادی ایران از تمام ظرفیتهای موجود نهایت استفاده را کرد حتی اگر هم شد به درون مجلس جمهوری اسلامی ره یافت و مبارزه را از همانجا پی گرفت که اگر اثری داشت بایکوت و تحریم تا بحال منقل نشینان اپوزیسون امروز تهران بودند و نام و نشانی از جمهوری اسلامی وجود نداشت . اگر آنروز که همین اصلاح طلبان دروغین بر خواسته های خود پای می فشاردند و به جای نشخوار خروج از حاکمیت آنرا جدی می گرفتند اینچنین مفتضحانه اخراج نمی شدند ! اگر آنروز که به روشنگری و تشویق حضور همه جانبه مردم در انتخابات همین جمهوری اسلامی پرداخته می شد امروز شاهد پدیده جنون وار احمدی نژاد نبودیم ! واقعیت این است که بسیاری از ما بیشتر از آنکه درد ایران داشته باشیم درد منیت داریم و با خود فکر می کنیم حالا که شهر شلوغه چرا من نباید باشم ؟
نظام جمهوری اسلامی نظامی است سخت بسته و اصلاح ناپذیر در این شکی هم نیست اما راه مبارزه با این نظام تمامیت خواه هم آنی نمی باشد که امروز درخارج از مرزها و توسط کسانی انجام می شد که به عنوان مثال از زمانی که طرح رفراندوم مطرح شد فقط و فقط بواسطه آنکه طرحی بود که از داخل مرزها مطرح شد و نامی از آنها در آن نبود امروز دیگر حرفی هم از رفراندوم که سالها از آن دم میزدند نمی زنند ! .
امروز اگر به آزادی ایران می اندیشیم ، اگر ادعای مردمی بودن داشته و به دنبال حقوق مردم هستیم نه خود باید که در مقابل بازداشت ایشان و تمام آزادیخواهان سکوت نکنیم و یاد بگیریم که می شود از تمام امتیازات و شرایط ها و ظرفیتهای موجود در درون ایران و برون مرز استفاده کنیم . . .
به سر خط اول این نوشته بازمیگردم و به بند 209 که اکنون مهندس موسوی خوئینی که روزگاری برای آزادی زندانیانش تلاش میکرد اکنون در همان بند و شاید در همان سلول 76 نشسته است و دارد نوشته روی در را می خواند که النجاه فی الصدق .. برای گرفتن غذا اول چشم بند خود را بزنید و بعد ظرف خود را بدهید...
Goftaniha©
7.7.06 | |
|
|
|
هفته نامه ایران جمعه از نشریات وابسته به موسسه فرهنگی ایران که همه ما با نام روزنامه ایران آنرا می شناسیم در اواسط اردیبهشت ماه سالجاری مطلبی با نام "چه کنیم که سوسکها سوسکمان نکنند" را به چاپ رسانده و مانا نیستانی کاریکاتوریست برجسته ایران نیز کاریکاتوری را برای این مطلب کشیده است ، تنها نکته ای که در کاریکاتور فوق و نوشته مربوطه آمده است کلمه « نمنه » است که به لاتین درج شده است ، نمنه که در زبان آذری به معنی چی میباشد و این روزها تکيه کلام عامه مردم چه آذری و چه فارس شده است ، باعث شده تا حلقه واسطی شود تا تمام آن مطالب نوشته شده به طنز در مطلب و کاریکاتور به آذری زبانان ما نسبت داده شود و این ماجرا پیش بیایید ، گرچه این حرکت یک بی دقتی و بی مبالاتی مطبوعاتی است و باید نسبت به آن جلوگیری می شد امااگر بخواهیم به عنوان یک ژورنالیسم درعالم طنز و کاریکاتور این مسئله را نگاه کنیم اگر این کاریکاتور به عنوان مثال در بریتانیا به چاپ میرسید و ایرلندی ها و یا حتی هندی ها و دیگر انگلیسی تبارهای مهاجر را نشانه میگرفت و یا در آمریکا منتشر می شد و مثلا سیاه پوستها و یا سرخ پوستها را نشان میداد هیچ حساسیتی را بر نمی انگیخت اما در ایران وضع فرق می کند در ایرانی که تازه بعد از گذشت بیست و هفت سال از پیروزی بهار آزادی مطبوعات اجازه یافته اند آنهم پاورچین پارچین و به احتیاط کاریکاتور رئیس جمهور کشور را ترسیم نمایند ، درکشوری که وقتی مجموعه طنز موفقی همچون شبهای برره فقط کمی و نیم نگاهی به عالم سیاست و فاصله طبقاتی و اجتماعی می اندازد از صغیر و کبیر از مجلس و اطلاعات و … بر آشفتند و نهایتا سر ماجرا را به بهانه محرم هم آوردند و تمامش کردند ، در کشوری که یکبار دیگر هم در گذشته نیک آهنگ کوثر طعم تلخ این بد فهمی را کشیده بود نباید هیچ وقت مانا نیستانی اقدام به کشیدن این کاریکاتور میکرد ، کاریکاتور مانا نیستانی توهین آمیز بوده یا نبوده امروز برداشت متفاوتی از آن میشود و همه و همه حتی خود کارکنان و تحریریه روزنامه ایران نیز آنرا محکوم کردند ، بعد از این بود که به ناگاه این نارنجک از ضامن کشیده شده منفجر شد و آذری زبانان ما و در نگاه کلان تر تمام ایران برآشفتند به خیابانها ریختند دفاتر روزنامه ایران را به آتش کشیدند و با ماموران درگیر شدند و …
اینجا بود که حکومت از روی اجبار و ترس از تکرار آنچه که در تیرماه سال 78 اتفاق افتاد و اتفاقا آنهم دلیل مطبوعاتی داشت روزنامه ایران را توقیف کرد و دو مطبوعاتی را بازداشت کرد و از وزیر کشور گرفته تا وزیر اطلاعات و دادستان و … همه با الفاظ شدید و غلیظ این اهانت را محکوم کردند و از مردم خواستند تا آرامش خود را حفظ کنند . کاریکاتور مانا نیستانی اهانت آمیز بوده و یا نبوده من باور دارم این شورش و طغیان آذری زبانان کشورمان بغض فرو خفته ای بوده است که این روزها نه تنها آذری ها که کردها ، بلوچ ها ، لرها ، عربها و ترکمنان میهمن بزرگ ما نیز در گلو دارند و این کاریکاتور نشتری بود بر آن ، این روزها آذری زبانان ما بیشتر از اینکه از آن کاریکاتور گلایه مند باشند و شکوی داشته باشند از بیست و هفت سال ظلم و زور نگاه حاشیه ای خسته شده اند .
این حقیقتی است که آستانه تحمل تمام ما ایرانی ها اعم از دولتی وغیر دولتی ، تهرانی و تبریزی و اصفهانی و … پائین است و در این شکی نیست و اعتراضات و شورشهای کور اخیر شهر تبریز و ارومیه و دیگر شهر های آذربایجان خود دلیلی برای امر است اما این اعتراض چند جانبه است و حاکی از ناخرسندی های دیگری نیز هست ! دلیل اصلی این اعتراضات که حکومت نیز با دستپاچگی تمام سعی در خواباندن آن داشت نه کاریکاتور در نشریه ای بود که بی شک از روی سهو و غفلت از روحیه اجتماع منتشر شده بود و برای دقیق فهمیدن آنچه که این روزها در استانهای آذری زبان ما میگذرد باید بایکوت چندین ساله و سرکوب اقوام و اقلیت های ساکن در جامعه ما را به بهانه ی اقلیت قومی بودن و غیر خودی بودن را در کنار محرومیت شدید اقتصادی بگذاریم تا لخت و عور فاجعه ای را که در سه دهه رخ داده است و اینچنین به یکباره در کف خیابانها نمایان می شود را بهتر درک کنیم!
گلایه آذری ها این روزها همان گلایه کردهاست ، همان گلایه بلوچهاست گلایه همه اقوام مظلوم ایرانی است ! آنها حق بیست و هفت ساله خود را می خواهند ، حقی که هرگز به آنها داده نشده است ، این یک حق بدیهی است که هر قومی به زبان مادری خود سخن بگوید با فرهنگی خاص خود زیست کند و بزرگ شود و هویت فرهنگی خود را آنگونه که می خواهد تعیین کند نه ان گونه که حاکمان جامعه به او تحمیل میکند . این نه تنها حق تمام اقوام ماست که حق هر انسانی است تا ورای قومیت زبان و نژاد خود بتواند از امکان های برابری برای پیشرفت و زندگی برخوردار باشد. مثلا آذری زبانها راست می گویند چرا نباید تلویزیون محلی و به زبان مادری خود داشته باشند ؟ کردها هم حق دارند و اینکه مثلا چرا نباید در طول این بیست و هفت سال حتی یک مدیر ارشد و وزیر کرد در ساختار قدرت نداشته باشیم ؟ بلوچ ها هم حق دارند که مثلا چرا در ساختار سیاسی کشور سهمی برای آنان کسی قائل نیست و استاندارشان هم بعد از گذشت بیست و هفت سال هنوز باید پروازی باشد و از جای دیگر آمده باشد ؟ و این همان حقی است که دستی پنهان این روزها در حال محو کردن آن است ! و دامن میزند به شورشهای کور تا راه را برای سرکوب هرچه زودتر آن فراهم آورد ، به ناگاه خبر می رسد بانکها به آتش کشیده شده ، ساختمان قدیمی صداو سیمای ارومیه در حالیکه فاصله بسیاری از محل تجمع و اعتراض مردم داشته در آتش می سوزد، نامه اعتذار تحریریه روزنامه ایران در استانهای آذری زبان پخش نمیشود و کارگزاران حکومت همه در رسانه ها مکررا از محکومیت کاریکاتورسخن سر میدهند و باز مثل همیشه این روزنامه نگار است که محکوم است و مانانیستانی و مهرداد قاسم فر بازداشت می شوند ، کاریکاتور در « ایران جمعه » منتشر شده بود اما روزنامه ایران را هم توقیف کردند و بستند و ده ها معترض دیگر را نیز بازداشت کردند و مطمئنا همین روزها دوباره رهبر حکومت هم مثل هر باری که خطه غیور آذربایجان معترض می شود مثل تیرماه سال 78 که دانشگاه تبریز هم به دنبال دانشجویان دانشگاه های تهران در تب و تاب بود به صحنه می آید و به زبان آذری «آذربایجان اویاخده انقلاب دایاخده » می گوید و سعی در خواباندن التهاب داشته و همه و همه دست بدست هم میدهند تا اعتراضات اصلی و خواستهای اصلی برملا نشود و فراموش شود و به درگیری ها و شورشهای کور بپردازیم !
چرا که نمی خواهند صدای زندانیان سیاسی چه در تهران چه در تبریز و چه در سنندج فریاد زده شود .نمی خواهند صدای سرکوب و پایمال کردن حق کارگران ترک و فارس و کرد و گیلک و عرب و بلوچ رابشنویم .
باز هم می گویم کاریکاتور مانا نیستانی نباید چاپ می شد نه آنکه اهانت آمیز بوده بلکه ما آنرا اهانت آمیز می دانیم و حرف دیگری هم نمیتوانیم بزنیم اما برای این مسئله باید دردها را شناخت با پاک کردن صورت مسئله هیچ چیز عوض نمی شود باید درد ترک ، درد لر ، درد عرب و بلوچ ، درد گیلکی را درمان کرد باید از آنچه که به یکباره و هر بار یکبار به بهانه کاریکاتور ، یکبار به بهانه سریالی در تلویزیون ، یکبار به بهانه طنزی در گفتار و .... منفجر میشود سخن گفت ، باید از تحقیر و سرکوب و تحریم بیست و هشت سال تمامیت خواهی و اقتدار طلبی حاکمیت سخن گفت .
این اعتراض و درد نه تنها با توقیف و بازداشت و حتی اعدام این دو روزنامه نگار هم درمان نخواهد شد باید به این فکر کرد که چرا اقوام و اقلیتها همواره دنبال بهانه ای هستند تا به خیابانها بریزند تا دادشان را بستانند ؟
Goftaniha©
7.7.06 | |
|
|
|
آقاي شيرزاد دوست بزرگوارم که خدماتش در مجلس اصلاحات برای کسی پوشیده نیست چندی پیش مطلبی نوشتند در باب قباحت مذاکره با آمریکائیان و اینکه چرا باید علی افشاری و اکبر عطری بروند در کنگره آمریکا سخنرانی کنند و متاسفانه کیهان وار به این دوتن تاختند و مشمئز کننده دانستند این عمل را . بسیاری در رد و ستایش این عمل و مطلب آقای شیرزاد نوشتند و گفتند و گفتند تا اینکه این روزها جمهوری اسلامی نیز تصمیم گرفته آن عمل مشمئز کننده را بنا به روایت آقای شیرزاد انجام دهد و باب گفتگو را با شیطان بزرگ آغاز کند ؟! قصد نداشتم وارد این موضوع شوم چراکه نیک می دانم اکبر و علی هردو با شیرزاد دوستی دیرینه دارند و من نیز با هر سه منتظر ماندم تا ببینم آقای شیرزاد توضیح دیگری می دهند یا خیر و دیدم خبری حاصل نشد ، پس بقول خود آقای شیرزاد ورای دوستی مان لازم میدانم مواردی را یادآور ایشان که از نمایندگان مجلس اصلاحات بوده اند و از اعضای ارشد جبهه مشارکت می باشند مواردی را یادآور شوم : آقای شیرزاد آورده اید که " کار زشت و ناپسند را باید بی محابا تقبیح کرد." این کلامی است بسیار زیبا و امیدوارم که برای خود و حزب متبوعتان نیز جاری بشود ، آیا براستی تا بحال شده است دلایل ناخرسندی مردم از اصلاح طلبان در انتخابات اخیر ریاست جمهوری و انتخاب لجاجت وارانه شان را بررسی کنید ؟ براستی مگر اصلاح طلبانی همچون شما که آنقدر ماندید و ماندید و تهدید خروج از حاکمیت را تکرار کردید و تکرار کردید تا بالاخره از حاکمیت اخراجتان کردند چرا باید امروز در منظر مردم شیادتر و منفورتر از هر حزب سیاسی نام گیرید که کار و وظیفه ای نداشت جز اینکه محلل جمهوری اسلامی باشد ؟ جناب آقای شیرزاد يك سوزن به خودتان يك جوالدوز به ديگران بزنید! شما در مجلس به عنوان نماینده جنبش دانشجویی مطرح بودید براستی چه کردید برای جنبش دانشجویی ؟ برای مرگ عزت ابراهیم نژاد چه کردید ؟ برای مرگ فرشته علیزاده چه کردید ؟ اصلا نام علیزاده به گوشتان خورده است ؟همان دختر دانشجویی که در کوران حوادث 18 تیر بازداشت و سپس خبر مرگش منتشر شد و حتی جنازه اش را نیز تحویل خانواده اش نداده اند و فقط و فقط یکبار آقای موسوی خوئینی ها در مجلس خبر بازداشت و مرگ او را اعلام کرد . آقای شیرزاد مشمئز کننده آن لحظه ای بود که شما و حزب متبوعتان با شرکت در نشست طیف جعلی شیراز جریان موازی دفتر تحکیم وحدت را قوام دادید و آنها را در انشقاقشان در بدنه تحکیم وحدت گستاختر کردید ! مشمئز کننده آن لحظه ای بود که ما با خبر شدیم حکم بازداشت دو تن از بچه های تحکیم که به واقع چشم و دهان دفتر تحکیم وحدت بودند به اصرار و دستور آقای خاتمی انجام گرفته است ! نام آن دوتن را از آقای آرمین بپرسید برای شما خواهند گفت ! آقای شیرزاد نمی خواهم بحث را شخصی کنم اما برای من مشمئز کننده آن لحظه ای بود که دوستان شما در حزب مشارکت، حزب متبوعتان آقایان مهندس علی اکبر زحمتکش و سعید شریعتی و جواد دهقانی در دادگاه غیر علنی موسوم به نوارسازان همسو با رئیس دادگاه و شاکیانی همچون الله کرم و آیه الله جنتی و مصباح یزدی بر من می تاختند و حتی آقای زحمتکش مرا فردی فاسق نام نهاد و سعید شریعتی "از محضر الله کرم که از نوجوانی به وی ارادت داشته پوزش خواسته " و بعد از آزادی از دادگاه و در منظر عموم که دادگاهی علنی است باز به ایشان می تاختند ! اینکه تنها آينه را در برابر ديگران ميگذاريد و آينهها را از مقابل خویش برمی دارید آیا اشمئزاز کننده نیست؟ برادر شیرزاد آيا يكبار شد كه خود شكنيد و آينه روبرویتان را نشكنيد؟ متاسفانه امروز که شور و شوق و گردوخاک اصلاحات بر زمین نشسته است نیک که نگاه می کنیم می بینیم شما و دیگر هم حزبی های شما نه تنها در بیان اشتباهات و کاستی ها و زشتی های عمل خویش فراری بودید بلکه منتقدان خودی خویش را نیز سرکوب و خفه کرده اید آقاي شيرزاد ، ای کاش جامع و مطلق سخن نمی گفتید، چراكه رفتار مشمئز كننده دوستانتان را هيچگاه تقبيح نكرديد.در بخشی دیگر از نوشته تان با استخراج بی رویه ملی نگری آورده اید که :"من به عنوان يك ايراني از اينكه در كشورم باندهاي قدرتي وجود دارند كه بي محابا از پرسش قانون، چنين فجايعي ميآفرينند احساس ننگ ميكنم." به نظر من ننگ آور تر از این حرف چیزی نمی باشد که امروز کسی بخواهد از قانون و پرسش کنندگان قانون و یا همان قوه قضائیه چیزی بگوید که فشارش کمر جنبش دانشجویی را شکست و اگر هم منظورتان دادگاه ملی و پرسش افکار عمومی است که باید پرسید واقعا اين چه ننگي بود كه درطی هشت سال به جان خريديد آن را و بیست میلیون نفر رادر این راه هزینه کردید ؟می گویید: "افتخار میکنم که در هر حادثه ای که در دوران مجلس ششم برای جنبش دانشجویی رخ داد ما و دوستانمان عکس العمل قانونی در حد مقدورات خود را داشتیم و به حمایت از آنها برخاستیم." و سپس رفتار افشاري و عطري رابرای جنبش دانشجویی مشمئز كننده ميخوانيد. اما از خودتان و هم حزبی هایتان نمی پرسید کدام گروه بود که مشتی از دانشجویان را فریفت تا بلوا بپا کنند تا بعد دادگاه انقلاب و نیروی انتظامی سر برسد وساختمان دفتر تحکیم را پلمب کنند؟ از خود نمی پرسید در مقام نماینده دانشجویان چه اقدامی برای آزادی دانشجویان در بند کردید؟ و حتی دست و دلتان لرزید با تمام جارو جنجالهای مطبوعاتی که کرده بودید تحصن شما و دیگر اعضای فراکسیونتان در مجلس به نصف روز هم نرسید؟ برادر عزیز شیرزاد گرامی ، اکبرعطري در همان جلسه گفته است : "جنبش دانشجويي همراه با روشنفكران و برخي از گروههاي سياسي تحول خواه، پايه گذار حركت رفرميستي دوم خرداد شد." و من احساس می کنم این سخن برای شما گران آمده است و محل برگزاری جلسه را بهانه کردید و آتش را گشودید چرا که ادعای آفرینش اصلاحات را دارید و این در حالی است که جبهه دوم خرداد و تمام اعوان و انصار اقماری اش مدیون حضور جنبش دانشجویی در دوم خرداد 76 است و الحق و انصاف که خوب مزد این حضور را شما و حزب بعد الولادتتان داد . براستی آقای شیرزاد این قدرت چه است که آلوده اش که بشوی دیگر کنده شدن از آن ولی افتاد مشکل ها است ...آقای شیرزاد اصلاحات نه تنها شکست خورد بلکه مرد و جنازه اش هم پوسید و امروز دولت اصلاحات ، مجلس اصلاحات ، حزب اصلاحات جزوی از تاریخ غمبار ایران است رهایش کنید و به مردم بپیوندید ، برای شروع هیچوقت دیر نیست ، یا علی ...
Goftaniha©
7.7.06 | |
|
|
|
دیروز صدمین روز پرکشیدن دوستان و همکارانمان بود ، اهالی مطبوعات که مظلومانه به آسمان پرکشیدند ، در میانشان روح الله احمد وند هم بود که از دوران نوجوانی با او از قصر فیروزه بودم تا پای میز تحریریه نشریه مهران که به لطف قوه قضائیه توقیف شد و یا دیگر عزیز ی چون حسن قریب که اصلا قلم نمی چرخد در سوگش چیزی بنویسد .
هواپیمایی مثل همیشه سقوط کرد و شماری از نامداران جان باختند و هیچ و اگر همین یاران قلمدار هم نبودند به صد روز هم نمی رسید که فراموش شوند . دیروز صدمین روز شهادت این عزیزان بود و باز به همت همکارانشان مراسمی گرفته شد ، مراسمی که در آن نه خبر از وزیر ارشاد بود و نه خبر از دیگر وزرایی چون وزیر دفاع که مسئول و پاسخگوی این واقعه باید باشد .
به عوض آقای خاتمی که این روزها با عنوان رئیس جمهور سابق در مراسمهای مختلف حضور پیدا می کند حرفهایی زد که به نظر من خیلی جای فکر دارد ، خاتمی را دوست دارم نه به عنوان رئیس جمهور سابق ، نه به عنوان مبدع اصلاحات و یا مردمسالاری و نه به عنوان هیچ پسوند و پیشوند دیگر ، خاتمی برای من مثل چوب لای دفتر خاطرات روزانه ام هست روزهایی مثل 16 آذر در زمین چمن و یا روزهای بعد از قتل های زنجیره ای و ... اما این دوستی و محبت مانع از این نمی شود که به سلامت حافظه ایشان امروز شک نکنم ! خاتمی در سالن حرکت حرفهایی زد که من هنوز در تعجب آنم و امروز ایمان آوردم که وی هر چه باشد یک حجه السلام نیز هست ...
ایشان در این مراسم عنوان نمودند : ...اگر در موقعیت قدرت بودم، اولین گامم پیدا کردن عاملی بود که سبب شد دهها خبرنگار یکجا و در یک هواپیما قرار بگیرند؛ هواپیمایی که سقوط میکند و همهی خبرنگاران یکجا جانشان را از دست میدهند. البته بعد از آن نیز فرماندهان برجستهی دوران جهاد و عزت ما که در یک هواپیما قرار گرفته و 11 نفر آنها که سرمایههای عظیمی برای ایران محسوب میشوند، به یک باره جانشان را از دست دادند. من نیز اگر میخواستم اقدامی انجام دهم و اگر در عرصه بودم، بررسی میکردم چه عاملی باعث شده این سرمایه انبوه در یک هواپیما قرار بگیرد و این هواپیما از دست برود و سقوط کند. این نشاندهنده کمتوجهی است؛ اگر نگوییم که نشاندهنده یک توطئه است. اینها همگی سرمایههای ایران بودند. این نشاندهنده نقصان است. باید بررسی کرد که چرا ما این همه سرمایه را در موقعیتی قرار میدهیم که در یک حادثه همگی از دست بروند و حاصل آن فقط یک آه باشد و خلاء ایجاد شده بر اثر فقدان این عزیزان در جامعه را هرگز نتوان پر کرد. اگر مسؤولان امور در این ارتباط تلاشی نمیکنند حداقل باید درس بگیریم که دیگر شاهد این فجایع در حدود یک ماه نباشیم...
نمیدانم چرا همه آنجا مات بودند و کسی نگفت سید جان در موقعیت قدرت بودن شما راهم دیدیم ، در عرصه بودن شما راهم دیدیم آنهم نه یک سال نه چهار سال که هشت سال ! سید جان اگر امروز همه می گویند که هم این خبرنگاران عزیز و هم آن فرماندهان سپاه سقوط هواپیمایشان مشکوک بوده است و باید دقیق بررسی بشود مگر هواپیمای حامل رحمان دادمان و نمایندگان استان گلستان سقوطش مظنون به توطئه نبود ؟ آیا آن بررسی شد ؟ آیا در آنزمان شما در قدرت نبودید ؟ آیا به دره افتادن خودروی حامل دکتر علیرضا نوری و دیگر نمایندگان مجلس مظنون به توطئه نبود ؟ آیا سقوط هواپیمای حامل بیش از صدو اندی سردار و پاسدار لشکر 41 عاشورا در بلوچستان مظنون به توطئه نبود ؟ سید عزیز برادر من چه کردی ؟ به قول خودتان دولت شما هر ده روز مصادف بود با یک بحران و توطئه و حادثه کدامیک آنرا به سرانجام رساندید ؟
آقای خاتمی ای کاش نمی از دریای رنجی که حاملان پیام مردمسالاری در آن هشت سال در موقعیت قدرت بودن شما را برجان خریدند را درک می کردید ، اکبر گنجی هنوز در زندان است ! ناصرزرافشان هنوز در بند است و امثال اکبر و ناصر و دهها دانشجویی که در ایام صدرات شما به زندان رفتند هنوز زنده اند و حالا امروز شما برای ما از بی درایتی و قصور مسئولان می گوئید ، امروز از آوردن پیامی محرمانه از اروپا و آمریکا به مسئولان عالی نظام می گوئید اما نمی گوئید شما که مبدع ایده گفتگوی تمدنها بودید همین اروپا و آمریکا به سخره تان گرفتند و گفتند اول گفتگو را از مملکتان شروع کنید و بعد به تمدنها برسید .آن روز که باید مردانه می ایستادید گریستید و امروز که دیگر فرقی با میلیونها ایرانی ندارید در صحنه هستید به قول آن روستایی ساده دل کاری را که در خانه بخت باید می کردید در خانه پدری کردید و آنی را که در خانه پدری باید انجام می دادید امروز انجام می دهید ! سید جان حرفهای امروزتان بسیار مغتنم و مهم است اما تنها ایرادش در این است که هشت سال دیر می گوئید امروز دیگر نه تاکی هست و نه تاک نشان ....
Goftaniha©
7.7.06 | |
|
|
|
جامعه استبداد زده ایران ما امروز بشدت سیاسی شده است ، همه چیز را می خواهیم سیاسی نگاه کنیم ! و این دردی است که از سر ناچاری برگزیده ایم و هیچ مفری هم از آن نیست ! همین فردا مثلا اگر بخاطر شیوع آنفولانزای مرغی قیمت مرغ و ماهی و ... پائین بیاید همه دلیلش را سیاسی می دانند ، این دردی است که در همه جوامع دیکتاتوری باید سراغش را گرفت و شاید اصلی ترین دلیلش بسته بودن مجاری اطلاع رسانی آزاد و صحیح است وقتی در یک جامعه دولت و حاکمیت خود را موظف به پاسخگویی نداند و راههای اطلاع رسانی آزاد را هم ببندد و وقتی شهروندان به سیستم حاکم اعتماد نداشته باشند در پی راههای دیگر بر می آیند و اینجا می شود که خبرگزاری های کوچه و بازار وظیفه اطلاع رسانی و سخن پراکنی را بر عهده می گیرند و در این میان البته که بسیار اخبار دهان به دهان ناصحیح و کذب هم یک کلاغ ، چهل کلاغ می شود !
ایران ما امروز در بند استبدادی گرفتار آمده است که نه خود را موظف به پاسخگویی می داند و نه مجال استفاده و باز شدن راههای صحیح اطلاع رسانی را می دهد ، حالا این سیاست گاه از فیلترشدن تارنماهای الکترونیکی سر باز می نماید و یا ازایجاد پارازیت بروی رادیو ها و ماهواره ها خبر می دهد ، راهی که نه جواب می دهد و نه صحیح است چرا که بسیار سیستمهای سیاسی بودند که آنها را اعمال کرده وره به جایی نبردند الان سالهاست دولتمردان چین دیوارها را بلند کرده اند و موج های رادیو ها را بسته اند و اینترنت را کوپنی کرده و فیلتر را گسترده اما دست آخر این راه را موفق ندیده اند و دارند سدها و دیوارها را یکی پس از دیگری برمی دارند چرا که چاره کار در این نبوده و اصلا چرا دور برویم همین عراق همسایه غربی ما که این روزها دارد روزهای سخت و نفس گیر دموکراسی را تمرین می کند و آغاز کرده روزگاری صدام حتی داشتن یک فکس را هم ممنوع کرده بود و ارسال فکس هم باید اززیر نظر ناظران بعثی می گذشت ! اما عاقبت چه شد ؟ صدام در غل وزنجیر در دادگاه و بند است و مردم آزاد و رها ...
بازگردیم به سر خط اول این یادداشت ، که همه چیز را می خواهیم سیاسی نگاه کنیم ! آیا براستی این درست است و راه صوابی است برای مبارزه با استبداد امروزی ایران ؟ مثالی می آورم جمعی از رانندگان و کارگران شرکت واحد که زیر فشار چرخه های سخت نظام سرمایه داری اسلامی در حال له شدن بودند اندیشه ای کردند و راه فریاد درد خود را در حرکتی البته که مدنی و عقلانی یافتند و سندیکایی زدند و مشکلات خود را خواستند که به گوش حاکمیت برسانند و باز البته که این سخن را حاکمیت بر نتافت و آنها را با دستبند و چشم بند راهی قلعه اوین نمود ، دسته دیگر به نشانه اعتراض دست از کار کشیدند و دسته دیگر با چراغهای روشن در روز اتوبوسها را به حرکت در آوردند و اعتراض را اینگونه فریاد زدند راستی درد اینها چه بود ؟ اعتراضشان از چه رو بود ؟ آیا قصدشان براندازی بود ؟ آیا حرفشان سیاسی بود ؟ آیا اعتراضشان و خواسته هایشان شامل برچیده شدن نظام اسلامی حاکم هم بود ؟ خیر بارها و بارها و باز بارها در تک تک حرفها و نوشته ها و مصاحبه هایشان نه اعلام که فریاد زدند اعتراض ما ، درد ما، حرف ما ، کار ما سیاسی نیست ! ما خواسته هایمان ، سندیکایمان ، تلاشمان فقط و فقط صنفی است ، ما در پی لقمه نانی برای خانوار خود هستیم ما از رنجی که بر ما می رود می گوئیم ما اصلا بنای سیاست و سیاسی کاری نداریم و خواسته ما فقط و فقط صنفی است و بس ! و این نظام حتی به این درد غیر سیاسی ما هم نمی رسد ، ما نان می خواهیم ، ما زندگی بهتر می خواهیم! می خواهید باشید ؟ باشید اما به درد ما هم رسیدگی کنید ما که روزنامه نگار و دانشجو و فعال سیاسی نیستیم ما را چرا سرکوب می کنید ؟
اما چه شد ؟ حکومت که گرفت و بست و به زندان انداخت و خبرگزاری های کوچه و بازارهم کم کردند و زیاد کردند و دهان به دهان نقل کردند و سیاسیون خارج از کشور هم برایشان سایت زدند و نامه و اعلامیه و در صدر و ذیل هم فریاد که نابود باد جمهوری اسلامی ! و همین باعث شد به آنچه که پرداخته نشود خواسته صنفی آنها بود و نه تنها چیزی را از پیش نبرد بلکه اتهامی دیگر را هم به اتهامات آنها افزود که آنی است که امروز اصانلو با آن دست و پنجه نرم می کند و انهام همکاری و ارتباط با گروههای ضد انقلاب است ! در حالیکه می شد بهتر از این هم می شد کرد یعنی همانی که رانندگان نروژی و یا کانادایی کردند و بدون هیچ مردهباد و زنده باد همدردی خود را با رانندگان شرکت واحد اعلام کردند و امروز کارگران و دانشجویان فرانسوی در سوربن انجام می دهند ! اصلا چرا باید ما همه چیز را سیاسی کنیم که در اینصورت هم حاکمیت برخورد و خشونت خود را موجه جلوه دهد که اینها برانداز هستند و در پی حکومت و نه بتوانیم از حداقل فضای داده شده استفاده کنیم ؟
حالا تا چند روز دیگر ما در آستانه یک سنت چندین هزار ساله ایرانی هستیم ، سنتی که نه ریشه در سیاست دارد و نه ریشه در دیانت ما ، سنتی است ملی که فقط و فقط ایرانی است و ایرانی و آن "چهار شنبه سوری " است . قدمت این رسم و برگزاری جشن چهارشنبه آخر سال که جزیی از فرهنگ ایرانی است به قدمت برگزاری اولیه جشنهای تاریخی ایران به زمانی فراتر از قوم ایرانی (قوم هند و اروپایی مهاجر که حدود سه هزار سال قبل به ایران آمدند) و یا احتمالا به زمان قبل از آریاییها برمیگردد. جشن چهارشنبهسوری از آئینهای ایرانی است که در غروب آخرین سهشنبه سال با "آتش افروزی و پریدن از روی آتش" آغاز میشود و با اجرای آداب و رسوم خاص تا دقایق پایانی شب ادامه مییابد. بسیاری می گویند فلسفه روشن کردن آتش در ایران از همان سالهای دور به آئین زرتشتی برمیگردد. هنوز هم مراسم اوستاخوانی در خانههای زرتشتیان برقرار است و در آخرین چهارشنبه سال هفت نوع میوه خشک مثل کشمش، انجیر، بادام، خرما، توت و پسته به میهمانان میدهند. اما اصل این سنت این است که ، مردم بوتههای خشک را از بیابانها جمع میکردند و پس از غروب خورشید، بوتههای خشک و اثاثیه کهنه و شکسته را که پس از خانه تکانی بیرون گذاشته شده بود، جمع میکردند و با آنها در فضایی دور از محل سکونت، آتش درست میکردند و همه از روی آن میپریدند و میخواندند "زردی من از تو ، سرخی تو از من". البته در کار این سنتهای رایج و ماندگار دیرینه این جشن تاریخی همچون فالگوش ایستادن و قاشق زنی هم در آن شب به اجرا گذاشته میشد. به اعتقاد ایرانشناسان، ارواح نیاکان در آغاز این روزها بهزمین میآیند و برای آن خاندان برکت و صلح و آرامش و نیک روزی میآورند.به همین اعتقاد بوده که برای راهنمایی ارواح نیاکان، خانوادهها به هنگام شب بر بالای بامها یا صحن خانهها آتش روشن میکردند. تاریخنویسان و ایران شناسان میگویند: با سقوط حکومت ساسانیان برای مدت کوتاهی برگزاری جشنهای ایرانیان کمرنگ شد امااین آئین هرگز از بین نرفت و آئین چهارشنبهسوری از نظر قدمت مورد قبول و احترام عموم مردم و نظامهای سیاسی ایران بوده است. مثلا از نظر اعراب حاکم بر ایران روز چهارشنبهسوری "روز نحست" بوده وایرانیان برای رفع پلیدی این روزبهبرگزاری آئین چهارشنبهسوری اقدام میکردند تا از طریق برافروختن آتش که نشانه نور، روشنایی، حیات و خداوند است با پلیدی مبارزه کنند. و یا مختار سردار معروف عرب که به خونخواهی شهدای کربلا قیام کرد برای اینکه موافق و مخالف رااز هم تشخیص دهد دستور داد تا شیعیان ایران بر بالای بامخانه خود آتش روشن کنند. این شب بر حسب تصادف با شب چهارشنبه آخر سال همزمان بود که از آن پس ایرانیان هرساله چنین شبی را جشن گرفته و به آتشافروزی و نیایش در کنار آن میپردازند.
پس اگر ما به اصل این سنت قدیمی بپردازیم می بینیم که چهار شنبه سوری این سنت ملی ما از جمله آئینهایی است که صلح ، آرامش و محبت، همبستگی، همدلی، رفع نفاق و کنشهای ترغیبکننده جمعی را با خود دارد و زمینه را برای بازسازی جسمی و روانی آحاد جامعه فراهم میسازد. اما متاسفانه و متسفانه امروز در این حال و هوا همه رفتارها و هیجانها در آئین چهارشنبهسوری به شکل تخریبی درآمده است. و باز ما امروزمتاسفانه در این سنت قدیمی به جای آنکه پیام آور سنتهای خویش باشیم آنرا سیاسی کرده ایم و باز همین خارج نشینان از کنج عافیت وبا بیانیه و یا از رادیو تلویزیونهای خویش داد می زنند و فرمان می رانند تا بمب بریزید، نارنجک پرتاب کنید ! زندانها را خراب کنید و بانکها را آتش زنید و رادیو تلویزیون را تسخیر کنید !! و خوب همین هم مستمسکی می شود تا این نظام سنت ستیز برخورد خود را با این رسم ایرانی موجه جلوه دهد و مامور و پلیس و لباس شخصی را به خیابانها بریزد و سرکوب را ادامه دهد .
این در حالی است که شما در هیچ جای این رسم و سنت ایرانی خشونت نمی بینید . من قبول دارم که ایران امروز ما در دست مشتی دیکتاتور گرفتار آمده است و باید برای مبارزه با آنها دست به کار شد اما نباید در میانه این مبارزه همه چیز را تخریب کرد و سنت ها را هم واژگونه جلوه داد چرا آنجائی که باید فریاد زد خاموش می نشینیم و در جائی که باید شاد بود و رسم ایرانی بودن را بجا آورد فریاد زد ومرده باد گفت ؟
چرا باید چهار شنبه سوری چندین هزار ساله را سیاسی کرد و بهانه دست رژیم داد تا در محوش تعجیل کند ؟ چرا باید با سیاسی کردن این سنت مانع از حضور هزاران ایرانی دیگر در این رسم شد که نه سیاسی هستند و نه می خواهند باشند اما دل ایرانی شان در این روز برای رسم ها و سنتهای ایرانی می تپد اما این سیاسی جلوه دادن ، آنها را هم از از برگزاری این رسم وامی دارد . یادمان نرود که قرار نیست همه سیاسی و مبارز و چریک باشند .
من با مبارزه با دیکتاتوری خامنه ای که امروز در میهنمان ایران لانه کرده موافقم ولی با تخریب سنتها و میراث ایران مخالفم . ای کاش این سیاسیون خارج از کشور و رادیوها و تلویزیونها این فریاد کردنها را و به خیابان ریختن ها را در چند روز پیش مثلا چهارده اسفند سالروز فوت بزرگ مرد ایرانی دکتر مصدق برگزار می کردند و یا در روز چند روز دیگر مثلا روز ملی شدن صنعت نفت ، فرمان حمله به خیابانها میدادند تا بریزن داد بزنند و میهن را آزاد کنند و کاری به این چهار شنبه سوری نداشتند تا می گذاشتند این سنت غیر سیاسی بماند و مردم بتوانند بدون آنکه حکومت هم برایش حساسیتی ایجاد شود این سنت را برگزارکنند. با مبارزه با استبداد موافقم اما فرهنگ ایرانی هم در این میان دارد محو می شود و حداقل در همین یکی ما و جمهوری اسلامی با هم مقصریم !.
گوش کردنش خالی از لطف نیست ...
Goftaniha©
7.7.06 | |
|
|
|
پرونده ایران دست آخر بدون هیچ قطعنامه ای از سوی آژانس بین المللی انرژی اتمی توسط البرادعی وعده داده شد تا به شورای امنیت ارسال میشود و اکنون با ورود پرونده ایران به شورای امنیت می رود تا سازمان ملل متحد با در دست گرفتن موضوع فعالیت اتمی ایران، رنگین کمانهای متعددی از نظرات را که در این زمینه وجود دارد را وارد مرحله ای تازه ای نماید .
اکنون همه منتظر شورای امنیت هستند و آن لحظه ای که شورای امنیت نظر خود را اعلام می نماید و چکش ختم جلسه را به صدا در آورده !
آژانس بین المللی انرژی اتمی که ارگان حفاظتی و نظارتی سازمان ملل بر عملکرد اتمی کشورها در جهان است، اکنون پس از چهار روز شور و بررسی گزارشی به شورای امنیت سازمان ملل متحد ارسال داشته و طی آن گفته است که علیرغم همه مذاکرات و شنود گزارشها و بررسی ها از ایران قاطعانه نتوانسته است به این نتیجه برسد که ایران همه مواد وفن آوری ها تجهیزات فعالیت اتمی خود را به اطلاع این آژانس رسانده است یا خیر ؟ و موضوع را برای نتیجه گیری و تصمیم نهایی به آنها واگذاشته است .
اکنون با این وضعیت آنچه که حدسش را میتوان زد قریب به یقین پروسه دراز مدتی را شامل خواهد شد و اینکه احتمالا طی آن بارها به ایران اخطار داده شود و از ایران با شدت و قاطعیت خواسته شود تا به بایدهای سازمان ملل و آژانس بین المللی انرژی اتمی عمل کند و بی صبرانه پروژه غنی سازی اورانیوم را متوقف سازد. هر چند که این پروسه باید دوره ای طولانی و البته طاقت فرسا باشد هم برای ایران و هم البته برای سازمان ملل و آمریکا چرا که تجربه گذشته نشان داده است که توافق بر سر چنین تصمیمات و همچنین اخطارهایی نیاز به همکاری دیپلماتیک تنگاتنگ آمریکا و متحدانش در شورای امنیت از سویی و روسیه و چین از سوی دیگر دارد. کاری که با توجه به قراردادهای گسترده اقتصادی ایران با چین و روسیه کمی مشکل می نماید . این پروسه بی شک پروسه ای است وقوع شدنی اما دوره ای طاقت فرسا باشد می باشد . به عنوان مثال هنوز بر سر میز شورای امنیت یک تصمیم جمعی گرفته نشده است و امروز قرائت آمریکا با آنچه که چین و روسیه به عنوان مثال در سر دارند بسیار متفاوت است . همانطوریکه در عفته های گذشته نیز ما شاهد آن بودیم روسیه با طرحی که برای حل مسئله فعالیت اتمی ایران ارائه نموده بود پیشنهاد داد که ایران تمامی غنی سازی اورانیوم را در خاک روسیه انجام دهد این طرح گرچه طرحی فراگیر شده بود و ایران نیز تلویحا در آخرین روزها رغبت زیادی به آن نشان داده بود و توانسته بود موقعیت قدرتمندی بیابد اما این پیشنهاد به جایی نرسید اما همچنان روسیه جایگاه ممتاز و نفوذ خود را در مسئله فعالیت اتمی ایران حفظ کرده است.
با توجه به اینها آن چکش بزودی به صدا در خواهد آمد و شورای امنیت از دوازدهم مارس یعنی 21 اسفند بحث پرونده ایران را آغاز خواهد کرد و با تمام این اوصاف آنچه از این پس پیش روی ایران خواهد بود را می توان اینچنین حدس زد :
۱- شورای امنیت قطعنامه ای صادر خواهد کرد و در آن آنگونه که گفته می شود اعمال فشار بر ایران به شکل "فزاینده اما برگشت پذیر" خواهد بود .
۲- شورای امنیت بیانیه ای صادر می کند مبنی بر اینکه ایران باید به خواسته هایی که تاکنون آژانس بین المللی انرژی اتمی مطرح کرده است عمل کند و خواسته های خود را همچنان که پیشتر نیز اعلام داشته بوداین بار با قاطعیت بیشتر اعلام کند ، خواسته هایی همچون توقف کلیه فعالیتهای مربوط به فرایند غنی سازی اورانیوم واینکه :
الف - باید در مورد تصمیم خود در ساخت رآکتور آب سنگین تجدیدنظر کند (چنین رآکتورهایی امکان دستیابی به پلوتونیوم را که در بمب اتمی به کار می رود فراهم می آورند)
ب - باید مجلس ایران اجرای پروتکل الحاقی به پیمان بین المللی منع گسترش جنگ افزارهای اتمی را که دولت این کشور امضا کرده و امکان بازرسی سختگیرانه و گسترده تأسیسات اتمی اش را فراهم می آورد تصویب کند
پ -باید حتی پیش از تنفیذ پروتکل الحاقی در مجلس نیز مفاد این پروتکل را اجرا کند
ت -باید همکاری بیشتری با آژانس داشته باشد و امکان دسترسی به افراد، اماکن و اسناد مورد درخواست این آژانس را فراهم آورد .
آنچه که احساس می شود فضا بشدت در حال خشن شدن است و بی شک پس از اعلام نظر شورا امنیت برای ایران ضرب الاجلی مشخص خواهد شد تا در آن ایران بتواند به خواسته های آژانس بین المللی انرژی اتمی عمل نماید . این گمانه زنی در حالی است که ، آمریکا پیشنهاد داده است که این ضرب الاجل سی روز باشد . و یا اینکه در حدس آخر باز هم به ایران اخطار داده می شود و این کشور به مواجه شدن با "پیامدها" تهدید می گردد منظور از پیامدها همانی است که اروپائیان این روزها از این واژه بجای تحریم استفاده می نمایند .
در مورد این مرحله یعنی تحریم البته نظرها متفاوت است و هنوز هیچ کشوری و سازمان ملل و آژانس نیز نتوانسته به یک تصمیم جمعی برسد و فی الواقع اتفاق نظر در شورای امنیت بر سر این موضوع وجود ندارد . بسیاری بر تحریم اصرار دارند و آنرا پیامد می خوانند و بسیاری از جمله اروپائیان و به ویژه بریتانیا آنرا تدبیر می خوانند .منظور از تحریم یا تدبیر در این مرحله این است که بر تمامی رفت و آمدهای مالی ایران و حتی دادوستدهای افراد ایرانی با خارج از کشور اعمال محدودیت و نظارت شدید اعمال شود. اما با شرایط موجود احتمال اینکه تحریم کامل و همه جانبه تجاری علیه ایران و همچنین ایرانیان انجام بشود بسیار بعید به نظر می رسد چرا که چنین تحریمی همانطوریکه گفته شد میتواند به منافع اقتصادی روسیه و چین ضربه بزند ، اکنون روسیه در حال ساخت نیروگاهی اتمی برای ایران است و چین قرارداد بلندمدتی برای توسعه یکی از حوزه های نفتی ایران و خرید نفت از این کشور بسته است. و همچنین آمریکا هم که سالهاست بخش عمده دادوستدهای بین المللی با ایران را تحریم کرده و تحریم تجاری علیه ایران برای آمریکا دستاورد تازه ای نیست.
آیا اقدامات شورای امنیت علیه ایران شیوه فشار نظامی هم خواهد داشت ؟
هنوز برای این گزینه نمیتوان نظری داد و کشورها حتی آمریکا نیز این راه را مورد نظر قرار نداده است . و بیشتر بروی راههای مسالمت آمیز نظر دارند ، اما گفته اند بارها که تحریم ایران می تواند بی ربط و بی فایده باشد و تنها ایران را که همین حالا هم مسئله اتمی را به موضوعی میهن پرستانه تبدیل کرده است بیشتر مصمم کند. واگر شورای امنیت کاری از پیش نبرد و ایران به فعالیت خود ادامه دهد، خواه ناخواه آمریکا یا اسرائیل یا هر دویشان موضوع حمله نظامی به ایران را پیش خواهند کشید. البته در این صورت ، ایران هم به نوبه خود ممکن است لحن خود را تندتر کرده، حتی در مرحله ای تهدید کند که صدور نفت را قطع خواهد کرد، اما چنین تهدیدی برای کشوری که هشتاد درصد درآمدش از صدور نفت تأمین می شود شمشیر دولبه خواهد بود و نمیتواند مدت زمان زیادی دوام آورد .
در خاتمه جلسه آژانس جو اد وعیدی، سرپرست هیئت مذاکرات هسته ای ایران ( که در فرصت مناسبتری در آینده گفتنی هایی از ایشان برایتان نقل خواهم کرد) در واکنشی عجولانه اعلام کرد که آمریکا قدرت آسیب زدن و به رنج آوردن را دارد اما خود نیز در معرض رنج و آسیب است. گرچه هم روحانی و هم سیروس ناصری دو مسئول سابق همین پرونده و هم آقای وعیدی قبلاً هم چنین تهدیدهایی کرده بودند اما نیک روشن است که این تهدیدهایی که "با خشونت بیانی ابراز می شود و پیشتر نیز از زبان فرماندهان سپاه نیز عنوان شده بودند . صرفا و صرفا تهدید می باشد و مایه ای برای نگرانی نمی باشد .
آنچه که امروز مایه نگرانی است این است که آمریکا و غرب مصمم است که به هیچ وجه اجازه ندهد ایران به سلاح اتمی یا فناوری ساخت آن دست یابد. این تصمیم به عنوان مثال آنسان جدی است که سناتور جان مک کین اخیراً گفته فقط یک چیز بدتر از حمله نظامی آمریکا به ایران می توان پیدا کرد و آن این است که ایران صاحب بمب اتمی شود.
Goftaniha©
7.7.06 | |
|
|
|
لابد متن سخنرانی حسن روحانی در جمع شورایعالی انقلاب فرهنگی را که این روزها در سایتهای فارسی زبان منتشر شده است را خوانده اید . البته این سخنرانی که برای اولین در نشریه راهبرد ارگان مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت منتشر شد برای یک سال پیش است و انتشار آن در این زمان کمی مشکوک می نماید .اما این روزها دکتر روحانی که از سوی نشریات محافظه کار به مدافع اسلام ناب انگلیسی لقب گرفته است در تازه ترین اظهاراتش حسن عباسی را یک بیمار روانی خوانده و افزوده است: این فرد آدم عاقلی نیست و در دنیای دیگری سیر می کند. آنقدر هم ارزش ندارد تا من بخواهم در مورد اظهارات وی صحبت و ادعاهای او را رد یا تایید کنمحسن روحانی دبیر سابق شورای امنیت ملی شایعه دستگیری چند نفر از کارکنان دفتر رئیس جمهور سابق به جرم جاسوسی برای بیگانگان را که این روزها روزنامه کیهان و رسالت و جمهوری اسلامی سخت بدان دامن می زنند را تکذیب کرد و گفت که این شایعات کاملا بی اساس است. ، این ماجرا از آنجا آغاز شد که معاون سیاسی سپاه منطقه یزد دو هفته قبل، از دستگیری چند تن از کارکنان رئیس دفتر رئیس جمهور سابق به اتهام جاسوسی برای بیگانگان خبر داده بود.
روحانی همچنین این روزها از سوی محافظه کاران متهم است به سازش با اروپائیان در میان جمعی از دانشجویان گفت : اگرچه دنیای امروز، همچنان خوی استعمارگری خود را حفظ کرده، اما ما نمیتوانیم مسیر انزوا در عرصه بین المللی را در پیش بگیریم. روحانی به مناقشه هسته ای ایران اشاره کرد و گفت: در حل و فصل چالش هستهای نمیتوانیم با زور و تقابل به نتیجه برسیم. عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام تأکید کرد: ما باید مشکلاتمان را با تعامل حل و فصل کنیم، زیرا تقابل ما را به نتیجه نمیرساند. وی خاطرنشان کرد: ما نباید به خاطر سوابق بدی که کشورهای بزرگ علیه ما داشتند از در تقابل با جهان وارد شویم، بلکه باید با دنیا با تعامل برخورد کنیم. وی با تأکید بر اینکه شورای امنیت بدتر از آژانس است و ایران باید با آژانس کار کند، گفت: تقابل با شورای امنیت به هیچ وجه به نفع ایران نخواهد بود. روحانی در این نشست که با حضور بیش از 500 نفر از دانشجویان برگزار شد، در برابر سؤال دانشجویی که وی را متهم به دریافت حقوق از سازمانهای مختلف می کرد گفت بر خلاف آنچه تبلیغ می شود که از 60 جا حقوق می گیرد، تنها حقوق بگیر نهاد ریاست جمهوری است و از هیچ نهاد دیگری نیز حقوق دریافت نمی کند.وی اظهار امیدواری کرد مقامات جدید نهاد ریاست جمهوری امروز یا فردا، حقوق او را قطع نکنند.
این مسئله نیز از آنجا شایع شد که محمود احمدی نژاد در سخنانی اعلام کده بود مخالفان سیاستهای هسته ای وی که به انتقاد از برنامه جدید هسته ای دولت می پردازند از 15 جا حقوق چند میلیون تومانی دریافت می کنند. با توجه به آنکه کوتاه زمانی قبل از آن، حسن روحانی در نشست مجلس خبرگان رهبری صراحتا به انتقاد از برنامه هسته ای احمدی نژاد پرداخته و حتی نشست خبرگان به دلیل اظهارات وی به تشنج گرائیده بود، برخی از ناظران سیاسی، روحانی را شخص مورد نظر احمدی نژاد دانسته بودند. در نشست امروز دانشگاه آزاد یزد نیز یکی از دانشجویان هوادار احمدی نژاد همین سؤال را از روحانی پرسید. روحانی در پاسخ به سوال دیگری درباره اتهامات یکی از سخنرانان گروه انصار حزب الله بنام حسن عباسی به وی گفت که این فرد دچار مشکلات روانی است و اظهارات وی فاقد ارزش است. روحانی گفت که عباسی به دلیل اظهارات نادرستش از طرف مقامات کشور ممنوع التصویر شده است. وی گفت: این فرد آدم عاقلی نیست و در دنیای دیگری سیر می کند. آنقدر هم ارزش ندارد تا من بخواهم در مورد اظهارات وی صحبت و ادعاهای او را رد یا تایید کنم. در این هنگام دانشجوی مذکور از جای خود برخاست و به روحانی گفت که به «دکتر عباسی توهین نکنید». روحانی در پاسخی که با خنده حضار روبرو شد گفت «حتی این آقا دکترا هم ندارد.»
متن سخنرانی روحانی را در اینجا میتوانید بخوانید
Goftaniha©
7.7.06 | |
|
|
|

چند روز پیش داشتم مثل خیلی وقتها که بی کاری به سرم می زند بقول معروف وب گردی می کردم ! به سایتی بر خوردم که مشخصات و سی وی فردی در آن بود که ظاهرا یکی از کارمندان وزارت امور خارجه می بایست باشد. با عکسهایی احمقانه ! معلوم بود از آن برادرانی است که تا پایشان را به خارج میگذارند سریع جو گیر می شوند و عکسی می اندازن و برای بقیه بچه مسجدی هایشان می فرستند که بدو بیا تا دیر نشده ! و جالب اینکه همین طرف در اورکات هم پروفایل پر کرده ! و بدنبال دوست و رفیق خوب می گردد ! خوب از این ماجراها ما زیاد داریم از این قماش اما ماجرا وقتی جالب می شود که این فرد یک عنصر امنیتی باشد وآقازاده هم باشد براستی آیا امثال این آقا و هزاران مثال دیگر در این باب شایستگی کار و تحصیل دارند که با زور پارتی و تلفن و سهمیه بالا می آیند و یا آن جوان مستعد که یا بخاطر وجود دهها سهمیه جورواجور از رفتن به دانشگاه وا می ماند؟ و یا اگر هم برود بعد باید باز قید لیسانس و فوق لیسانس و دکترای خود را بزند و برود شاگردی در فلان مغازه و یا اگر مختصر پولی هم دارد بشود راننده تاکسی تلفنی ! چقدر دانش آموخته پزشکی می خواهید برایتان نام بیاورم که الان دارند در درمانگاهها به عنوان تزریقاتی کار می کنند ؟ چند کارشناس ارشد و لیسانس می خواهید برایتان مثال بیاورم که الان در همین تهران مشغول ویزیتوری و یا دست فروشی هستند ؟!
اکنون آنچه که من از این موجود کشف کردم را برایتان می آورم تا مطلع بشوید که در این آشفته بازارچه میگذرد: نام این فرد « سید علی موجانی قمی » می باشد وی که فرزند آیه الله سید محتشم موجانی قمی از مدرسین حوزه علمیه قم و مسئول دفتر تبلیغات و انتشارات کتابخانه آیه الله مرعشی در قم می باشند، بنا به گفته خودش در تاریخ 1371 لیسانس روابط بین الملل را طبق معمول از دانشگاه آزاد اسلامی اخذ نموده و باز در تاریخ 1374 بدون آنکه حتی یک ترم بین لیسانس و فوق لیسانش فاصله بیفتد ! مدرک فوق لیسانس را باز از دانشگاه آزاد اسلامی گرفته . اینجا بوده که علی الظاهر حاج آقا به فکر کار و آب و نانی برای این پسر درس خوانده اش می افتد و تلفنی و تماسی و آسید علی آقا به وزارت امورخارجه معرفی می شوند و در همان دم در سال 1374 استخدام و شش ماه به عنوان کارمند به سفارت جمهوری اسلامی در پاکستان اعزام می شوند و البته اسلام آباد به روحیه ایشان خوش نمی آید و به تهران بر می گردند و این بار ایشان که دیگر از کارشناسان ارشد وزارت خارجه می باشند و ماموریت خارج از کشور هم داشته اند با نام سازمانی " صفا اخوان" به عنوان کارمند بخش امنیتی به سفارت جمهوری اسلامی ایران در پاریس معرفی می شوند . امیر آسمانی دانشجوی دندانپزشکی دانشگاه پاریس و از فعالان فدراسیون دانشجویان در خارج از کشور که اولین فردی بود که عکس این فرد را به وی نشان دادم به محض دیدن عکس گفت : « این فرد همانی است که چند ماه پیش با تلفن منرا به سفارت خواست و در سفارت ضمن ضرب و شتم و فحاشی به من ، منرا تهدید به دیپورت به ایران نمود .» ! حالا این صفای اخوان ما که در دانشگاه وارسا در لهستان بنا به نوشته خودش دررزومه فرانسوی خود (البته به قول خودش سی وی !) در حالیکه در پاریس در حال خدمت می باشد دارد دکترای روابط بین الملل هم می خواند ! حالا از این بگذریم که کارمندان سفارت و وابستگان رسمی جمهوری اسلامی در زمانی که به عنوان مامور در حین خدمت می باشند مجاز به ادامه تحصیل نمی باشند . از این نمی شود گذشت که چطور ایشان در پاریس خدمت می کند و در لهستان هم درس می خواند ؟؟ اما ظاهرا این آقازاده قصد بازگشت به ایران ندارد، برای خودش یک سایت اینترنتی جور کرده و چند تا از عکسهای ملیح و جذابش را هم در آن گذاشته ، البته با یک بنام خدای بزرگ و لاتین که جنبه ارزشی بودن داستان هم حفظ شود و مشخصات و حتی نام مستعار و واقعی خود را هم آورده وبا یک نگارش فرانسه بسیار ضعیف و مسخره و گاها انگلیسی قید کرده که دارای سمتهای دیپلماتیک و امنیتی در وزارت امور خارجه می باشد ! . ایشان در بخش رفرنسهای علمی در همین سایت مراجعه کنندگان را به دو سایت علمی تخصصی دیگر نیز لینک می دهد و جالب اینکه این سایتهای علمی که متن هر دوی آنها نیز یکسان می باشد و در یک روز و بین ساعات دوازده تا دو عصر راه اندازی شده است یکی در بلاگفا و دیگری در پرشین بلاگ !! ، یعنی رفرنسهای خودساخته ایشان در دو وبلاگ پرشین بلاگ و بلاگفا می باشد که بصورت کاملا ابتدایی و عجولانه هم ساخته شده است . اما از هرچه که بگذریم از یک کلاه برداری فاحش این بابا نمیتوانیم بگذریم که این کوتوله جمهوری اسلامی با رانت خواری اش چه ها می کند با جستجو کردن نام ایشان بدست می آید : اگر به سایت کتابخانه ایران فرهنگ در اینجا مراجعه کنید مشاهده می نماید ایشان با هر دو نام خود یعنی علی موجانی و صفا اخوان از آنجا که دستی و نفوذی دارند در چند کتاب از ایشان با عنوان مجعول به همت... و یا به اهتمام... ویا زیر نظر... اسم برده شده است . به عنوان مثال در همین سایت شما این کتاب را می بینید :
فهرست نامگوی نسخه های خطی فارسی دارالکتب قاهره زیر نظر : صفا اخوان
بعد شما وقتی به سایت کتابخانه آیه الله مرعشی در اینجا بروید ، یعنی همانجا که آقا جون این علی آقا هستند با این مطلب روبرو می شوید :
فهرست نامگوى نسخههاى خطى فارسى دارالکتب قاهره
نویسنده : صفا اخوان
ناشر : کتابخانه آیةالله العظمى مرعشى نجفى
چاپ اول ، 1380 شمسى ( شومیز )
این مطلب ورای آنکه یک دزدی و یک سرقت ادبی است گویای این است که چطور وابستگان به این حکومت و آقا زادگان در تقلای درست کردن واژه و عنوانهای جعلی برای خود هستند ، یعنی کتبی که معلوم نیست به قلم کدام محقق بیچاره و بدون نفوذ است این افراد برداشته به نحوی از انحاء با عناوین بی محل زیر نظر... به همت... ابتدائا چاپ نموده و بعد در کمال وقاحت پس از گذشت یکسال عنوان نویسنده همان کتاب را بر روی خود میگذارند . این فرد در رزومه فرانسوی خود در همان سایت کذایی ، بدون اینکه اشاره نماید این کتابها اصلا به چه زبانی چاپ شده اند برای آنکه جایگاه علمی خود را نشان دهد از آنها به عنوان اثرهای انتشار یافته شده اش نام برده است ...
اکنون با همه این اوصاف آنچه که مسلم است این مامور امنیتی سفارت یعنی آسید علی آقا و یا همان صفای اخوان سفارت ایران این روزها فهمیده هوا بد جور پس است و هوای پناهندگی به سرش زده است و با زبان بی زبانی دارد اعلام می کند بابا یکی بیاید منرا جذب کند ما اینیم به خدا!...
برای رفتن به سی وی ایشان ! اینجا را کلیک کنید شاهد از غیب رسید ، خبر را در سایت حاج آقا رضایی هم بخوانید !
Goftaniha©
7.7.06 | |
|
|
|
بیش از 250 تن از دانشجویان و فعالان سیاسی ایرانی داخل و خارج از کشور در نامه ای خطاب به ملت ایران و تمامی سازمانها و احزاب مخالف جموری اسلامی خواستار اقدامی جدی و موضعگیری منطقی در برابر ارسال پرونده ایران به شورای امنیت سازمان ملل شده اند ، به زعم امضاء کنندگان این نامه آنچه که امروز دلیل اصلی ارسال پرونده ایران به شورای امنیت باید از آن یاد شود نقض جدی حقوق بشر است . در گوشه هایی از این نامه آمده است : دولتهای اروپای و کشورهای دنیا آگاه باشند که اگر دسترسی ایران به سلاح های اتمی می تواند امنیت کشور های متبوع آنها را در خطر اندازد اکنون بیش از بیست و هفت سال است امنیت و آرامش همه ایرانیان در خطر است و جان و مال و ناموس آنها دستخوش تعرضی گسترده قرار گرفته است . موضوع هسته ای ایران اگر چه باید مورد بررسی و کاوش جدی و دقیق قرار گیرد اما به زعم ما در درجه دوم باید باید بررسی شود چرا که هنوز در محل شک و شبهه است که ایران قصد ساخت سلاح های اتمی را دارد و یا ندارد اما آنچه که مسلم است و در بیش از بیست و هفت سال برای همه ثابت شده است تروریست بودن جمهوری اسلامی است که جای هیچ و شک تردیدی هم باقی نگذاشته است . امضا کنندگان با برشمردن مواردی از به خطر افتادن جان زندانیان و فعالان سیاسی در روزهای اخیر خطر تکرار نسل کشی های مشابه با آنچه که در زندانهای کشور در دهه شصت اتفاق افتاد را هشدار داده اند . متن کامل این نامه را که صبح امروز در غالب سایتهای فارسی زبان منتشر شد را در اینجا میتوانید بخوانید .
Goftaniha©
7.7.06 | |
|
|
|
یک فیلم سراسر جنایی
کارگردان : علی اکبر هاشمی
بازیگران : علی فلاحیان و برو بچه های محفل
مروری بر زندگینامه این وزیر اکشن
نام:علی
شهرت: فلاحیان
متولد: ۱۳۲۸ شهرستان نجف آباد
تحصیلات: دانش آموخته مدرسه علمیه حقانی در حد خارج فقه و اصول
سوابق:
حاکم شرع دادگاه های انقلاب اسلامی آبادان ٬باختران و خراسان
قائم مقام وزارت اطلاعات در دو دوره وزارت ری شهری
رئیس دفتر بازرسی فرماندهی کل قوا
دادستان ویژه روحانیت
وزیر اطلاعات در دو دوره دولت هاشمی رفسنجانی
عضو مجلس خبرگان رهبری از حوزه انتخابیه اصفهان
علی فلاحیان ! نامی که برای همه آشناست ! و بدون استثناء در تمامی جنایت و توطئه های جمهوری اسلامی شریک ، فلاحیان پیش از آنکه پایش به وزارت اطلاعات برسد بیشتر در کنار دیگر فارغ التحصیلان مدرسه حقانی در مناصب قضائی دستی بر کانون آتش و توطئه داشته است و مدتی هم در کمیته های انقلاب اسلامی دارای سمت فرماندهی بوده است اما عمده فعالیتهای وی از زمانی است که به سمت قائم مقامی وزارت اطلاعات می رسد ٬ری شهری اینچنین ورود وی را به وزارت اطلاعات توضیح می دهد:
«...خوب در کوران حوادث پیچیده ای بودیم و وزارت اطلاعات هم نهادی انقلابی و تازه تاسیس بود و خیلی ها هم موذیانه در مسیر این راه سنگ اندازی می کردند٬ترورها ٬توطئه های داخلی و خارجی و جنایات زیادی هم بود ٬طبیعی بود که به وجود کسی احتیاج داشتیم که هم اقتدار لازم را داشته باشد و هم جسارت و هم توان کار اطلاعاتی که به نظر من بهترین فرد در آنزمان آقای فلاحیان بود که ایشانرا برای پست قائم مقامی وزارت که در اصل ستون سازمان وزارت اطلاعات بود برگزیدیم....»(۱)
اینچنین بود که فلاحیان فردی که هم اقتدار(شما بخوانید خودسری) دارد و هم جسارت(شما بخوانید قساوت) و هم توان کار اطلاعاتی!! وارد وزارت اطلاعات می شود ٬وی در خلال سالهای ۱۳۶۳ الی ۱۳۶۸ که قائم مقام و یا به قول آقای ری شهری ستون وزارت اطلاعات بوده است بی شک اقدامات عدیده ای را انجام داده است که بخاطر بضاعت خاطر فقط به شمه ای از آنها اشاره می شود و آنها را با هم بازخوانی می کنیم:
۱ - راه اندازی بازداشتگاه مخوف امنیتی توحید برای بازداشت و شکنجه مخالفان جنهوری اسلامی و دگر باشان ودگر اندیشان.
۲ - قتلهای زنجیره ای که با طرح خذف مخالفان آرام و فعال جمهوری اسلامی در داخل و خارج از کشور آغاز شد نام کسانی همچون اویسی و بختیار و رضا مظلومان در ابتدای این لیست بوده است...
۳ - رقم زدن قتل عام و نسل کشی سالهای ۱۳۶۷ و ۱۳۶۸ در زندانهای سیاسی کشور .
۴ - تلاش شبانه روزی برای حذف آیه الله منتظری از صحنه سیاسی کشور .
۵ - تلاش و اهتمام برای برپائی دادگاه ویژه روحانیت.
۶ - طرح و نظارت بر ترور دکتر مصطفی چمران (۲).
۷ - اعزام سعید امامی و کاظم لاهوتی به کشور فرانسه برای مذاکره با سران سازمان مجاهدین خلق در سال ۱۳۶۹.
۸ - ده ها مورد آدم ربایی و بازداشت و قتل سیاسی و...
علی فلاحیان در اواخر مرداد سال۱۳۶۸ به عنوان وزیر اطلاعات کابینه هاشمی رفسنجانی به جهت اخذ رای اعتماد به مجلس معرفی می شود ٬وی یکی از جنجالی ترین وزرای پیشنهادی هاشمی بود که طی روزهای پنجم تا هفتم شهریور بحث بر سر انتخاب وی بود یکی از مخالفان وزارت علی فلاحیان آنروز در مجلس چنین گفت:
«وزارت اطلاعات بر عکس تمام وزارتخانه های دیگر به افراد مجرب و کارآمد و انقلابی احتیاج دارد ٬افراد دلسوزی که اینها اهل فکر و سیاست و برنامه ریزی باشند . وزارت اطلاعات وزارتخانه ای نیست که فقط یک عده بچه های ساده آنجا باشند که اینها فقط بتوانند بگیرند و ببندند و چشم بند بزنند و بازجویی کنند ....ما کسی را باید به وزارت اطلاعات بفرستیم که دارای ریسک بالا نباشد . فلاحیان به خاطر قدرت اجرایی که دارد دارای ریسک بالاست وزارت اطلاعات به آدمی با ریسک بالا احتیاج ندارد که هر لحظه هر تصمیمی گرفت انجام بدهد به یک آدم سیاستمدار ٬مدیر پخته ای احتیاج دارد که بتواند برنامه ریزی کند برای نظام اطلاعاتی کشور ما ٬معتقد به انضباط و تشکیلات باشد ....من به عنوان یک عیب برای شخصیت ایشان نمی گویم ٬برای این وزارت حساس من بسیار نگرانم که خدای ناکرده با وجود افرادی که دارای ریسک بالا هستند آنجا به گونه ای عمل بشود که بچه های خوب از آنجا طرد بشوند به اسم اینکه اینها مثلا در اول انقلاب فرض کنید دانشجویان پیرو خط امام بوده اند یا فلان مارک و فلان اتهام را بچسبانند و حالتی بوجود بیاید که متاسفانه در این چند روزه احساس کردم بوجود می آید .... من با آمدن آقای فلاحیان متاسفانه دارم این آینده تاریک را می بینم ....وزارت اطلاعات بنا به سیاستهایی که وزیر مربوطه دارد میتواند تند عمل کند و یا کند عمل کند و حتی جامعه را به سمت یک جامعه بسیار مثلا فرض بفرمائید پلیسی بکشاند ٬یک نظام اطلاعاتی بوجود بیاورد که در همه کشور همه به هم مشکوک باشند یا همه به هم بی اعتماد باشند....«(۴)
اینجا بود که هاشمی رفسنجانی به میدان دفاع از علی فلاحیان می آید و بیان اینکه در صداقت و درایت و سلامتی ایشان شکی ندارد و :
«....با مجموعه بررسیهایی که کردیم مناسب ترین فرد به نظرمان آقای فلاحیان آمده . اولا به خاطر سوابق طولانی ایشان که تقریبا بعد از انقلاب تا امروزه یکسره در این کار مسئولیت داشته اند و در جاهای مختلف به گونه های مختلف با مسائل امنیتی ٬نیازهای کشورها ٬تهدیدها ٬و نیروهایی که دارند کار می کنند آشنایی کامل دارند و شاید یکی از ارکان این وزارت در گذشته هم یعنی مهمترین رکن ایشان بوده اند ٬از لحاظ صلاحیت شخصی بنده خودم ایشانرا خوب می شناسم ٬از دوران طلبگی تا به امروز ٬علاقه ای که ایشان به انقلاب دارد و حاضر است جان بدهد برای اینکه این تهدیدها را از اسلام دور بکند٬برای ما روشن است و مخصوصا این اواخر من ایشانرا مسئول بازرسی ویژه فرماندهی کل قوا کرده بودم که کار کردن ایشان برای من بسیار جالب بود ٬یعنی جزو زیباترین کارها یی که ارائه می شد در حوزه ما کارهای ایشان بود...»(۵) .
علی فلاحیان که به قول هاشمی حاضر است جان بدهد برای اینکه به وزارت اطلاعات راه بیابد تا بتواند تهدیدها را از اسلام(البته منظور آقای هاشمی از اسلام همین جمهوری اسلامی است!!)دور کند در دفاع از خود دفاعیاتی را بیان می کند و قولهایی را به نمایندگان مجلس می دهد :
«....من به همه این اطمینان را می دهم که در صورتی که بنده به عنوان وزارت اطلاعات انتخاب بشوم در آنجا همانگونه که امام امت فرموده اند هیچ گروه و دسته ای نفوذ نداشته باشد و برادران ما با کیفیتی که در وزارت اطلاعات هستند و سابقه کار اطلاعاتی دارند و کسانی که اندیشه های بلندی دارند در آنجا اینها با بی طرفی به خدمت خوذشان ادامه بدهند و اساس قضیه هم این بوده....بنده عرض کردم که در مسائل امنیتی و اجتماعی بنده توانا هستم....اگر بنده به عنوان وزارت اطلاعات انتخاب بشوم و نمایندگان محترم به بنده رای اعتماد بدهند اینرا بدانند که آینده ای که تاریک می شود آینده ضد انقلاب است که همین الان هم تاریک است و آینده اش تاریکتر خواهد شد و نه جای دیگر....
در زمینه مقابله هم اینطوری نیست که فقط مسئله بگیرو ببند باشد و در همانجا متهمی را که دستگیر می کنیم بیشتر در مواضع سیاسی اش ٬مسائل ایدئولوژیکی اش ٬مسائل اخلاقی اش رویش کار می شود ٬این همه مصاحبه هایی را که برادران عزیز دیده اند از متهمین و یا کارهایی که وزارت اطلاعات در این زمینه کرده....اینها بیانگر این است که در همانجا هم بگیرو ببند نبوده ٬یعنی ذهنیت بگیرو ببند وجود ندارد....»(۶) .
آری دست آخر و علیرغم آنکه حتی در شب قبل از رای گیری یکی از معاونان ارشد وزارت اطلاعات در منزل مهدی کروبی طی دیدار و جلسه ای که با جمعی از نمایندگان مجلس داشت و عواقب و پیامدهای ناگوار وزارت علی فلاحیان را بر شمرده نامبرده با ۱۵۸ رای مواق و ۷۹ رای مخالف و ۱۸ رای رای ممتنع به وزارت برگزیده شد. اما علی فلاحیان در زمان وزارتش چه کرد؟
وی همانطور که وعده داده بود افرادی را به دور خویش فراخواند که «اندیشه های بلندی »داشته از جمله همین افراد سعید امامی بود تا آنجا که وی را معاون امنیتی خویش نمود که از مهمترین و اصلی ترین رده سازمانی وزارت اطلاعات می باشد و حتی زمانی که دکتر ولایتی وزیر خارجه وقت عازم چهل و چهارمین اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل متحد در آمریکا بود وی را به عنوان کارشناس ارشد همراه هیات فرستاد .(۷)
کارنامه وزارت علی فلاحیان آنچنان درخشان است که دوستانش نیز وقتی می خواهند فضای تحت مدیریت وی را شرح دهند در می مانند از آن جمله است خسرو(روح الله)حسینیان که نماینده دادگاه انقلاب در وزارت اطلاعات بوده است :
«...بازجوهایی هستند[در وزارت اطلاعات] که هر پرونده ای که دستشان بوده٬زمانی که من مسئول رسیدگی به پرونده های وزارت اطلاعات بودم ٬وقتی که پرونده هایی بود که اینها باز جویی کرده بودند می آوردند ٬می گفتم از اول بازجویی بکنید ٬اینها اول سوژه [یعنی همان متهم بد بخت]را بزرگ می کنند و پدر یارو را در می آورندبعد وادارش می کنند به خودکشی ٬ دو سه نفر از متهمین خودکشی کردند . یا خوکشی می کند یا آبرویش را می برند .بعد هم می گویند مساله اخلاقی داشته یا جاسوس بوده آخر سر هم هیچ چیزی از آن در نمی آورند.....»
ویا درجایی دیگر که حسینیان می خواهد سعید امامی را از اتهامات قتلهای زنجیره ای مبرا کند پرده از آنچه در وزارت اطلاعات فلاحیان می گذشته بر می دارد و می گوید :
«....سعید امامی اعتقاد داشت که مخالفین جمهوری اسلامی باید از دم تیغ گذرانده شوند و در این زمینه ها هم تجربه داشت به هر حال کسی بود که مسئول امنیت کشور بوده٬صدها عملیات برون مرزی موفق داشته....»
آری ٬علی فلاحیان در قدو قامت وزیر اطلاعات دست در دست سعید امامی ـ که به زعم وی اندیشه های بلندی داشت ـ نهاد و بر خلاف نظر اداره کل جذب و هدایت پرسنلی(گزینش) وزارت اطلاعات که سعید امامی را فاقد صلاحیت دانسته بود ٬ مسئول امنیت کشور نمود و معاونت امنیت وزارت اطلاعات را که عالیترین و مهم ترین منصب آن وزارتخانه است را به وی داد امری که هرگز هم بخاطر آن مورد بازخواست قرار نگرفت . با هم یکبار دیگر گوشه هایی از اطلاعیه دادسرای نظامی تهران پیرامون سعید امامی را می خوانیم :
«.....چگونگی ورود و گزینش این افراد و ارتقائشان در وزارت اطلاعات از لحاظ مدیریتی قابل بحث و بررسی است....
اطلاعیه ۱۷/۴/۷۸ سازمان قضائی نیروهای مسلح »
علی فلاحیان هشت سال در وزارت اطلاعات تاخت و دام می نهاد و سر حقه باز می کرد و آغاز مکر با فلک حقه باز کرد اگر نگاهی دوباره به دفاعیات وی در مجلس از خودش به هنگام اخذ رای اعتماد بیندازیم می بینیم که وی یکی از کارنامه های درخشانش را اینگونه عنوان می کند : ...اینهمه مصاحبه هایی را که برادران عزیز دیده اند از متهمین و یا کارهایی که وزارت اطلاعات در این زمینه کرده و با کارهای ایدئولوژیکی که شده متهمان خودشان پی به حقیقت برده اند.....
منظور فلاحیان از این «کارهای ایدئولوژیک» البته همان شوهای ندامت و خودزنی هایی بود که برادر سعید امامی با اندیشه های بلندش از متهمین ضبط کرده و در برنامه هایی همچون «هویت» گنجانده است . با هم یکی از این «کارهای ایدئولوژیک» را بازخوانی می کنیم :
آقایان غلامحسین میرزا صالح ٬ عزت الله سحابی و سعیدی سیر جانی توسط وزارت اطلاعات و یا بهتر بگویم معاونت امنیتی خودسرانه زیر نظر سعید امامی بازداشت می شوند و در بازداشتگاه های ۲۰۹ و توحید و خانه های امن که به «مراکزمشاوره» در زمان وزارت آقای فلاحیان مرسوم بوده اند نگهداری و از آنها ابتدائا به ضرب ارعاب و تهدید و سپس شکنجه و دست آخر ترفند فیلمبرداری بعمل آمده و موارد مطابق میل و نظر سعید امامی و فلاحیان و حسین شریعتمداری ـ که در هر دو دوره وزارت فلاحیان مدیر کل امور اجتماعی و مشاوره وزارت اطلاعات بوده و از دیگر بانیان این پروژه ها ی فیلمبرداری و اخذ مصاحبه بوده ـ ضبط شده و از تلویزیون در قالب برنامه هایی همچون «سراب » ٬ «فریاد خاموش» و «هویت» پخش شده . با هم نگاهی به اظهارات سعیدی سیرجانی در برنامه هویت می اندازیم :
«اونچه که باعث شد من امشب خودم خواهش کنم که بیایند این برنامه را ضبط کنند صحبتی است که از دو روز پیش شروع شده ٬ولی شاید ده دقیقه پیش یک تلنگر سفتی به روح من خورد......»(۸)
بله براستی این «تلنگر سفت »چگونه به سعیدی سیرجانی خورد و چه بوده است که باعث شد تا یک هفته پس از ضبط این برنامه در ۶/۹/۱۳۷۳ ایشان در بازداشتگاه توحید دار فانی را وداع بگوید؟(۹).
بله این ماجرای سعیدی سیرجانی و فوت و بهتر بگوئیم قتل مظلومانه وی در چنگال وزارت اطلاعات آنچنان مایه مباهات فلاحیان و سعید امامی بود که ایشان در هر فرصتی از آ» یاد می کردند ٬سعید امامی در سخنرانی تاریخی خود در دانشگاه همدان آنچنان با ولع از نحوه اعتراف گیری و برخورد خلاف انسانیت خود با وی گفته است که انسان برایش این پرسش ایجاد می شود که اگر «چنان تلنگر سفتی »به خود سعید امامی ویا همسرش وارد می شد چه عکس العملی از خود نشان می دادند ؟ البته این سئوالی است که بعدها جوابش را می یابیم وقتی به فیلمهای بازجویی سعید امامی و فاطمه . گ ٬ همسر سعید امامی نگاه می اندازیم که به چه انحرافات اخلاقی ای اعتراف کرده اند ؟!
از دیگر افرادی که در این برنامه شرکت داشته اند مهندس عزت الله سحابی بوده است ٬ایشان نیز به اتهام بی اتهامی ؟توسط سعید امامی در ۲۳/۳/۱۳۶۹ بازداشت و پس از گذشت شش ماه در ۵/۹/۱۳۶۹ آزاد شده در طول بازداشت ایشان پس از اقناع که صرفا به منظور کار کارشناسی و استفاده از نظریات شما در مورد ملی مذهبی ها می خواهیم شنونده نظرات شما باشیم با استفاده از دوربین مخفی از وی مصاحبه تصویری گرفته می شود . پس از آنکه برنامه هویت از تلویزیون پخش شد مهندس سحابی در ماهنامه ایران فردا درباره چگونگی و چرایی ضبط این اظهارات توضیحی دادند که از نظر می گذرد :
«اظهاراتی را که در سال ۱۳۶۹ و در شرایط بد و خاص زندان بیان شده است بر خلاف نیت٬ و تصور اولیه و علاقه گوینده آن در سطح وسیع در معرض دید میلیونها بیننده قرار دادن به چه معناست؟»(۱۰)
همچنین است آقای غلامحسین میرزا صالح که در تاریخ ۷/۷/۱۳۷۱ ربوده شده و در آخر معلوم می شود که نامبرده در بازداشت وزارت اطلاعات است و پس از گذشت ۲۱ روز آزاد می شود ٬در برنامه هویت غلامحسین میرزا صالح متهم به انحرافات عدیده و مامور سازمان سیا به منظور نفوذ در دانشگاهها به جهت اهداف «براندازانه» می شود و جای این سئوال هم پیش نمی آید که پس چرا این عنصر خطرناک پس از گذشت ۲۱ روز آزاد می شود و کسی کاری به ایشان ندارد؟! . البته غلامحسین میرزا صالح درباره این بازداشت و اتهامات گفتنی هایی دارد :
«....روندی است شوم و خطر ناک که به علت تکرار مکرر در این دو دهه به امری عادی تبدیل شده است ....این چه بساط شاه و لله امنیتی ـ قضایی ـیا کمدی تراژیکی است که به خانه شهروندی هجوم می برند و پس از تقریبا نصف روز جستجو برای یافتن اسلحه و بمب و اعلامیه و.... دست آخر تنها چیز مشکوکی که در آن می یابند و همراه صاحب خانه حیرت زده و منگ با خود می برند یک قطعه عکس شاملو ٬پاسپورت٬دفترچه تلفن و یک برگ دعوتنامه دانشگاه ملی برای ادامه تدریس است .... مدت بازداشت من در انفرادی ۲۱ روز بود و در طی این مدت از بازجوئیها و تهدیدات و ارعاب و.... که بگذریم ٬هیچ نوع محکمه و دادگاهی برای رسیدگی به اتهامات وارده تشکیل نشد !! غروب روز بیستم با عصا کشی فرد همراه به دفتر آقای محسنی اژه ای راهنمایی شدم و ده پانزده دقیقه بعد ایشان گفتند که پس از سپردن یک میلیون تومان وجه نقد آزادم!... و اگر هم کسی پرسید بگو به خاطر مشروبخواری و مستی گرفتنت!!!! .....»
میرزا صالح اشعار می دارد که خانواده وی به هیچ وجه در جریان بازداشت وی نبوده اند و خود وی نیز که امکان اطلاع رسانی نداشته است و در نتیجه در این مدت :
«قلب خواهر بیمار من بیمار تر شد چرا که هفت روز تمام در مرده شوی خانه تهران [احتمالا منظور ایشان پزشکی قانونی بوده است ] نشسته و صورت هزاران مرده را برای یافتن من نگریسته....»
آری این تنها یکی از همان کارهای درخشان «ایدئولوژیکی» علی فلاحیان بوده است . اخذ مصاحبه هایی که ایشان با افتخار از آن یاد می کردند . اما ایشان در کسوت وزیر اطلاعات با بازوان پرتوان و اندیشه های بلند سعید امامی و دیگرانی همچون مهرداد عالیخانی در آخرین سال وزارتشان سال ۱۳۷۵ دیگر هر چه تیر در ترکش داشتند رو کردند و بقول هاشمی رفسنجانی «جان دادند برای اینکه تهدیدها را از اسلام دور بکنند» از آن جمله کارهای مهم و ایدئولوژیکی !که ایشان در این سال آخر انجام دادند ماجرای فرج سرکوهی و به دره افکندن اتوبوس حامل نویسندگان بود که آنها را با هم مرور می نمائیم :
در چهارم مرداد سال ۱۳۷۵ عوامل معاونت عملیات وزارت اطلاعات (که در آنزمان مهرداد عالیخانی متصدی آن بود) به منزل وابسته فرهنگی سفارت آلمان بر خلاف عرف و شئون دیپلماتیک یورش برده و هوشنگ گلشیری٬محمد علی سپانلو ٬فرج سرکوهی٬مهرانگیزکار ٬روشنگ داریوش و سیمین بهبانی را بازداشت نموده و پس از اعزام آنها باچشمان بسته به یکی از خانه های امن(همان مراکز مشاوره)و گفنگوی مصطفی کاظمی (معاون امنیت وقت وزارت اطلاعات) با آنها و تهدید و ارعابشان که کاسه صبرمان دیگر از دست شما لبریز شدن و بار دیگر پای جوخه اعدام همدیگر را ملاقات خواهیم کرد ! آزاد می شوند .
ده روز بعد و در ۱۴/۵/۱۳۷۵ که هیاتی از نویسندگان ایرانی عضو کانون نویسندگان که برای بازدید و شرکت در مجامع فرهنگی و ادبی عازم کشور ارمنستان بودند با سناریویی از پیش تهیه شده با تعویض راننده اتوبوس و سپردن آن به خسرو براتی (همانی که بعدها در تیم قتلهای زنجیره ای نیز مشاهده شد )در نظر فلاحیان و محفل اطلاعاتی اش بوده که در نیمه های شب هنگامیکه نویسندگان در خواب بوده اند اتوبوس به دره افکنده شود که البته با هوشیاری تنی چند از نویسندگان ماجرا لو می رود و جلوی براتی را می گیرند ٬جدال لفظی بین نویسندگان و براتی در می گیرد و نهایتا اتوبوس در اولین پاسگاه متوقف می شود واینجا بوده که نویسندگان شاکی همگی در سالنی چندین ساعت بازداشت می شوند و براتی که متهم بوده براحتی در حیاط پاسگاه قدم می زده و با تلفن فرماندهی پاسگاه مدام مشغول تلفن زدن بوده تا اینکه پس از گذشت چهار ساعت نهایتا مهرداد عالیخانی در میان نویسندگان می آید و می گوید :«این هم آخرین هشدار ! در ماجرای سعیدی سیرجانی ما حجت را برایتان تمام کردیم و پیغام فرستادیم ٬نشنیدید!». سپس از تمامی نویسندگان تعهد می گیرند که از این ماجرا جایی حرفی به میان نیاورند .
حول و هوش یکماه بعد در ۲۰/۶/۱۳۷۵ فرج سر کوهی توسط دایره عملیات واحد تحقیقات فرهنگی مطبوعاتی ( زیر نظر اداره کل امور اجتماعی و مشاوره به تصدی حسین شریعتمداری ) بازداشت و دوروز بعد در شامگاه ۲۲/۶/۱۳۷۵ آزاد می شود خبر آزادی وی بطرز کاملا مشکوکی در رسانه ها (تلکس خبرگزاری ایرنا ٬و روزنامه های دست راستی ای همچون کیهان و رسالت ) منتشر می شود ٬اما چندی بعد مجددا توسط عوامل زیر نظر سعید امامی و حسین شریعتمداری(۱۳) در تاریخ ۱۳/۸/۱۳۷۵ ربوده می شود و بعد از چندی اعلام می شود که فرج سرکوهی را به هنگام خروج غیر قانونی از کشور بازداشت کرده ایم ! فرج سرکوهی البته خود تمامی این اعمال را در نامه ای بطور مفصل شرح داده است (۱۴).
رسوایی این ماجرا به حدی رسید که وقتی خبرنگار ایتالیایی از هاشمی رفسنجانی درباره سرنوشت سرکوهی سوال می کند هاشمی می گوید :«...به نظر من هم قضیه مقداری مبهم و باعث تعجب است...آن آقا برای ما هم یک معما شده است ....البته من دارم همه گزارشهای مربوطه را بررسی می کنم تا ببینم ماهیت قضیه چیست ؟...» .
فرج سر کوهی در حالی در بازداشت و در خانه امن وزارت اطلاعات نگهداری می شد که می بایست در شرایطی مشابه با آنچه بر سر پیروز دوانی و سعیدی سیرجانی آمد قرار گیرد و به نکاتی که تیم عملیاتی و کارگردانان برنامه هویت می خواستند اعتراف کند و بعد هم فوت بنماید ! اما از آنجا که ماجرا به حدی بزرگ شد که حتی دکتر ولایتی وزیر امور خارجه وقت نیز زیر فشار دول خارجی قرار گرفت از استفاده اعترافات وی در برنامه هویت صرفنظر شد و ترتیبی دادند که سریعا وی در دادگاه انقلاب نمایش وار محاکمه گردد و فقط بخاطر نگارش آن نامه افشاگرانه به یک سال زندان محکوم شود و هیچ اشاره ای هم به دیگر اتهامات وی از جمله خروج غیر قانونی که در اطلاعیه پیشین وزارت اطلاعات هم آمده بود نکردند.
فلاحیان البته به غیر از شاهکارهای ایدئولوژیکی امنیتی!و اطلاعاتی که شرح گوشه هایی از آن رفت «فعالیتهای طلایی» دیگری نیز داشته است که از آن جمله فعالیتهای اقتصادی وزارت اطلاعات در طول هشت سال تصدی وی بوده است .در دوره فلاحیان وزارت اطلاعات وارد عرصه فعالیتهای اقتصادی شد که پیامدهای بسیار ناگوار و غیر قابل انکاری برای اقتصاد و سرمایه گذاری ایران داشت ٬هاشمی رفسنجانی به عنوان مدیر فلاحیان خود درباره اینگونه اعمال و علل آنها می گوید :
«اینها یک اجازه محدود داشتند مثل بقیه سرویسهای جاسوسی دنیا ٬پوششهایی برای خودشان داشته باشند از قبیل شرکتهای تجاری ٬نمی توانستند که به عنوان مامور اطلاعات در همه جا باشند و در دنیا ارتباطهایی داشتند ٬این هم بر می گردد به دوره جنگ . این در دوره من شروع نشده است . جنگ بود و ما می خواستیم از بازار سیاه کالا بخریم و با فروشندگان اسلحه ارتباط داشته باشیم . این هم کار هر کسی نبود یک شرکت معمولی که نمیتوانست این کارها را بکند ٬ابزارهای اطلاعاتی لازم را هم داشته باشد به همین دلیل به وزارت اطلاعات اجازه داده شد که از این پوششها استفاده کند ....(۱۵)»
البته از معماهای شگفت انگیزی همچون خرید سلاح از اسرائیل و کارخانه های اسلحه و مهمات سازی آمریکایی همچون شرکت « تله راین » وکارخانه های سلاح جورج بوش که چگونه در خفا توسط ایران صورت می گرفت و چگونه پورسانت آن بین افرادی همچون هاشمی٬ فلاحیان ٬محسن رفیق دوست و هادی غفاری تقسیم می شد ٬که بگذریم این کلام هاشمی را در ایام زمان جنگ می توانیم به نوعی قبول کنیم و برای امنیت ملی کشور توجیه نمائیم اما دولت هاشمی درست زمانی بر سر کار آمد که دیگر جنگی در میان نبوده است ! و علی فلاحیان که از مرداد سال ۱۳۶۸ رسما به عنوان وزیر اطلاعات برگزیده شد درست یکسال از پایان جنگ گذشته بود و این در حالی است که اوج فعالیتهای اقتصادی این وزارتخانه درست از همین سالها بوده است .
در خلال همین سالها (۱۳۶۸ـ ۱۳۷۵) بوده است که رانتهای اقتصادی ای در پرتو فعالیتهای امنیتی با نامهایی همچون «حق کشف » و «سهم وزارت » وضع می شود در همین سالها بود که ترانزیت مواد مخدر توسط وزارت اطلاعات ایجاد شد (امری که گر چه در زمان جنگ به بهانه تامین بخشی از هزینه های جنگ هم انجام می گرفت اما در زمان وزارت فلاحیان که البته دیگر جنگی هم در میان نبود بصورت چشمگیری و گسترده هم ازطریق زمین و هم از طریق هوا انجام می شد که در همین رابطه بعدها فاطمعه قائم مقامی و سیامک سنجری که بقول فلاحیان «اطلاعات اضافی» داشتند٬ از میان برداشته شدند .)
فلاحیان با ایجاد بازار سیاه و رقابتهای کثیف تمامی رقبای «غیر خودی»را با نام «پروژه مبارزه با ثروتهای باد آورده»حذف و یا از صحنه بدور می کردند آنگاه با توقیف اموال و دارائیهای آنها فعالیتهای اقتصادی وزارت اطلاعات را بسط می داد ٬بطور مثال هنگامیکه از طریق رقابت سالم وآزاد نتوانست با شرکت «ایران مارین سرویس » کنار بیاید ٬ابتدا آقای سعیدی مدیر عامل آنرا بازداشت و سپس با دادگاهی فرمایشی زیر نظر رفیق هم مدرسه ای و شریک خود محسنی اژه ای آنرا محاکمه و اموال وی را توقیف نموده ـ این پرونده البته کارش به یکی از رسوایی های بزرگ وزارت اطلاعات کشید که حتی در مطبوعات مستقل از حاکمیت نیز درج شد ـ .
ویا هنگامیکه «اکبر خوش کوش» عضو ارشد معاونت عملیات بخش اروپا از ماموریتهای تروریستی در خارج از کشور فارغ می شد با توجیه اینکه «اکبر پول خون خویش را می گیرد !»دست وی را در هر گونه فعالیتهای اقتصادی باز می گذاشت ٬اما حقیقت چیز دیگری بود؛
اکبر خوش کوش پول خون دیگران را می گرفت ٬وی از آنچنان حاشیه امنی برخوردار بود که حتی اگر در پرونده های اختلاس و کلاهبرداری کلان و فاحشی همچون پرونده «برادران افراشته» نیز گرفتار می شد ٬محسنی اژه ای با این یار خودی کاری نداشت و دیگر همکاران وزارتی در گیر فعالیتهای اقتصادی در می یافتند که حاشیه امن همچنان پا برجاست و سخت تر و کوبنده تر می تاختند !
اکبر خوش کوش که به ثروتهای باد آورده رسیده بود از قبل و رهگذر همین سرمایه ها در نیاوران و با پشتوانه مسقیم فلاحیان زمینی را که متعلق به یکی از زمین داران قدیمی نیاوران بود با برچسب «مرفه بی درد» تصاحب نمود و ساختمانی مجلل در ۷۵۰ متر مربع در سه طبقه بنا نمود و در یک طبقه آن خود و در طبقات دیگر نیز سعید امامی و مصطفی کاظمی را ساکن کرد تا دیگر احدی هم جرات نکند به وی حرفی بزند!
باز برای مثال در تغییر و نوسان ناگهانی ساخت و ساز در تهران وزارت اطلاعات در یافت که نان در بسازو بفروشی است و لذا ضمن آلوده کردن دیگر رقبا و حذف مابقی وارد این صحنه تجاری شد در همین گذر بود که وزارت اطلاعات سعی در حذف «برادران افراشته» که از یکی از بزرگترین مقاطعه کاران و برج سازان تهران بودند داشته تا از این رهگذر بتواند منافع آنها را نیز تصاحب کند ٬لذا ابتدا اکبر خوش کوش را به نزد آنها فرستاده و با آلوده کردنشان زمینه را برای بازداشت و محاکمه شان توسط محسنی اژه ای فراهم نماید .
در آن دادگاه بود که البته بخاطر اظهر الشمس بودن تخلفات اکبر خوش حتی محسنی اژه ای هم نتوانست نقش وزارت اطلاعات را در این اختلاس پاک کند !و دست اکبر خوش کوش در معاملات غیر قانونی موبایل روشد اما قاضی محسنی اژه ای هرگز وی را نه بازداشت کرد و نه محاکمه و وی صرفا به عنوان مطلع در دادگاه حضور یافت و رفت !.درجلسه پنجم دادگاه برادران افراشته ٬آقای داوود افراشته از متهمان همین پرونده نحوه کلاهبرداری اکبر خوش با استفاده از رانت امنیتی اش را شرح می دهد :
«....در سال ۱۳۷۳ اکبر خوش کوش برای ساختن ساختمانی به من مراجعه کرد و کمک خواست که در قبال این کار وی طی قراردادی که بین شرکت مخابرات و «شرکت فران[شرکت پوششی وزارت اطلاعات]بسته شده بود و در آن عنوان شده بود ۳۰۰ دستگاه موبایل گرفته شود را یادآور شد و گفت که مایل است ۱۰۰ دستگاه آنرا به من بفروشد که بعد من بابت خرید ۱۰۰ میلیون تومان چک به وی دادم و قرار شد چند روز بعد هم موبایلها را تحویل بدهد .
بعد از مدتی در تماس با وی برای تحویل موبایلها وی گفت شرکت کم کاری کرده و از من خواست تا در تماس با دوبی از آنجا گوشی خریداری و بعد از تحویل به فرودگاه به نام «اکبر اکبری» [نام مستعار وزارتی اکبر خوش]به تهران آمده و پس از ورود گوشیها در عرض۳ تا ۴ ماه وی فقط ۲۹ دستگاه تلفن به من تحویل داد و حتی تعدادی را نیز به شخصی بنام همایون طوسی فروخت ٬ولی بعدها به علت تاخیر در تحویل ما تقاضای پولمان را کردیم که ایشان نمی دادند و تهدید می کردند بالاخره پس از مدتها دوندگی توانستیم از وی بصورت چکی بلند مدت بگیریم .
محسنی اژه ای: در سال ۱۳۷۳ بین شما و خوش کوش گوشی موبایل مبادله می شد آیا خط هم می گرفتید ؟چگونه از شرکت مخابرات خط می گرفتید؟
داوود افراشته: من نمی گرفتم و این قرارداد بین شرکت مخابرات و شرکت فران بود !
محسنی اژ ای: به شما چگونه تلفن همراه می دادند؟
داوود افراشته : گوشی را به من می دادند و فتوکپی شناسنامه می گرفتند و بعد بنام زده و به آدرس خریدار قبض صادر می شد بدون حتی یکبار مراجعه به شرکت مخابرات ! خوش کوش همین طور به چندین نفر تلفن فروخت و من فقط از طریق دوبی و توسط آقای خجسته [مهدی خجسته برادر زن سید علی خامنه ای] گوشی موبایل خریداری و از طریق هواپیما به تهران انتقال می دادم
محسنی اژه ای: قیمت دستگاه با خط چه مقدار بود؟
داوود افراشته: ۲/۱ میلیون تا ۳۸/۱ میلیون تومان که مابین یک میلیون و ۹۰۰ تا دومیلیون می فروختیم .
محسنی اژه ای: شما می دانستید که واردات تلفن همراه ممنوع است ؟
داوود افراشته: بله! ولی این کالا شاید تحت نام دیگری وارد می شد چون تنها شرکت مخابرات عهده دار وارد کردن این کالاست [اکبر خوش کوش گوشی ها را تحت نام کالای امنیتی وارد می کرده و افراشته در دادگاه هم حتی جرات بیان این موضوع را بطور مستقیم نداشته ]
محسنی اژه ای : شما ۴۳ دستگاه را در چه ظرف زمانی گرفتید؟
داوود افراشته : حدود ۳ ماه طول کشید و می گفتند شرکت فران به ما گوشی نمی دهد ولی خوش کوش گوشی تحویل می گرفت و خودش می فروخت»(۱۶).
آری فلاحیان با نام «مبارزه با تهاجم فرهنگی» اندیشمندان و روشنفکران و دگر اندیشان را توسط سعیدامامی از صحنه بدر می کرد و با نام «مبارزه با ثروتهای باد آورده» نیز توسط اکبر خوش کوش سرمایه داران غیر خودی را از صحنه حذف می کرد ٬کارخانه های خصوصی را ملی اعلام می کرد و بعد با شعار «خصوصی سازی »آنها را نصف قیمت به یکی از ایادی اش می فروخت و بعد آنها هم به قیمت کلان به دیگران می فروختند و از این رهگذر برای خود و ایادی اش «حق کشف» و برای وزارت اطلاعات هم «سهم وزارت» به جیب می زدند .و بر همین اساس بود که بازجویان و محققان معاونت اقتصادی وزارت اطلاعات که می بایست بدنبال کشف حقیقت باشند با تعزیر و شکنجه امثال «سعیدی »ها و :افراشته »ها واعدام «فاضل خداداد»ها بدنبال «حق کشف »بودند تا حق و عدالت !
علی فلاحیان در وزارت اطلاعات آنچنان برج و باروی مستحکمی برای خود ساخته بود که در دولت دوم هاشمی در تابستان ۱۳۷۲ هنگامیکه وی کابینه خویش را به مجلس معرفی می کرد برای معرفی و دفاع از فلاحیان وقیحانه به همین بسنده کرد که : «آقای فلاحیان هم که کسی جرات ندارد به ایشان رای اعتماد ندهد!!» .واین سخن البته کلام حقی بود ٬ترسی که هاشمی به آن اشاره می کرد واقعی بود که بعدها خود هاشمی را نیز ذر برگرفت :
بدنبال وقوع قتلهای پائیز ۱۳۷۷ و فشار افکار عمومی و رسانه ها و کنکاش ایشان صحبت از قتلهای زنجیره ای دامنه داری آمد که و آماری در حدود ۸۰ قتل نخبه و دگر اندیش نمایان شد که در زمان دولت هاشمی و وزارت فلاحیان انجام گرفته بود ٬هاشمی سخت در مظان اتهام قرار گرفته بود و در اینجا بود که هاشمی سعی کرد برای فرار از اتهام و پاسخگویی مسئولیت قتلها را بر عهده فلاحیان بگذارد :
«...شناختی که از من هست این است که نوعا با حرکتهای افراطی مخالفم ....درباره باند سعید امامی ٬در دوران من برای ما مشخص شد که با سیاستهای جاری کشور ازجمله تشنج زدایی آنها مخالف هستند ٬اینها موشک بردند به یک کشور خارجی (۱۷)و آنها هم پیدا کردند . از داخل وزارت اطلاعات قضیه را پیگیری کردیم و ثابت شد . رهبری و من به وزارت اطلاعات گفتیم که اینها باید کیفر ببینند ....(۱۸)»
و بعد نیز هاشمی جلو تر رفت و مدعی شد که به فلاحیان حتی گفته است که سعید امامی و باندش را برکنار کند و حتی تاریخ دستور برکناری سعید امامی را در دفتر خاطرات خود ثبت کرده است ٬یعنی به نوعی خواست اعلام بکند که اگر هم تخلفی بوده است از ناحیه فلاحیان وسر پیچی وی بوده است نه وی !!
اینجا بود که فلاحیان که تا قبل از آن حتی حاضر نشده بود به وقوع قتلها و این اعمال خلاف اشاره هم بکند زبان باز کرده و گفت :«وزیر اگر قرار باشد پاسخ دهد به همراه رئیس خود باید حاضر شود !!» (۱۹) و از این به بعد بود که هاشمی ساکت شد ودیگر هرگز درباره این موضوع سخنی به میان نیاورد و پس از این سکوت ناگهانی هاشمی بود که وقیحانه باردیگر فلاحیان به هاشمی و همگان فهماند که نباید درباره وی حرفی بمیان آورند :«معلوم می شود که با اینکه دیگر ما وزیر نیستیم و مسئولیتی هم نداریم اما هنوز همه از سایه ما هم می ترسند ... (۲۰)» .
آری نه تنهامردم بلکه عالیجناب هاشمی هم از وی می ترسد چرا که فلاحیان همانطور که خود گفته بود بالاخره ...«در مسائل امنیتی بنده توانا هستم ...»و با بکار گیری افرادی که «اندیشه های بلندی »دارند توانست محفل اطلاعاتی ای را راه اندازی کند که بنا به اطلاعیه دادسرای نظامی تهران : «بنام دین و حکومت اسلامی و مبارزه با تهاجم فرهنگی و ضد انقلاب دست به اعمال ننگین زدند ».
پس باید هم از «سایه» فلاحیان ترسید چراکه وی آنچنان «توانا» هست که حتی هاشمی را نیز به سکوت وادارد و همانطورکه بریا دگراندیشان را به تیمارستانهای روانی مجمع الجزائر گولاگ می فرستاد وی هم هرکسی را که به زعمش دگر اندیش و ضد انقلاب بود به «مراکز مشاوره » و بازداشتگاههای مخوفی همچون الغدیر و وصال و توحید و ۲۰۹ می فرستاد . وی آنچنان «توانا» هست که در حالیکه دیگر وزیر نیست و هیچ مسئولیتی هم ندارد وقتی در روز روشن فرزندش با اسلحه فردی را بکشد نه تنها کسی جرات نکند قاتل را محاکمه کند بلکه تازه مقتول را هم به محاق محاکمه بکشاند ....
اما فلاحیان با تمام این اوصاف باید بداند که :
نردبان این جهان ما ومنی است عاقبت این نردبان افتادنی است
لاجرم هرکس که بالاتر نشست گردن او سخت تر خواهد شکست
درست است که امروز همه نه از فلاحیان بلکه از تمامی امثال او «حقانی»ها می ترسند اما ترس تا زمانی است که پرچم جمهوری اسلامی بر بالای سرشان است و این روزها نه من که همه صدای شکسته شدن میله های این پرچم را به وضوح و گویایی می شنوند ..............
پانویس:
۱ - ویژه نامه انتخاباتی علی فلاحیان در مجلس خبرگان رهبری - حوزه اصفهان
۲ و ۳ - بی شمار مستندات و ناگفته هایی در این زمینه می باشد که بزودی فاش خواهم ساخت .
۴ - مشروح مذاکرات مجلس شورای اسلامی ۶/۶/۱۳۶۸
۵ - پیشین
۶ - پیشین
۷ - سیاستگزاران و رجال سیاسی در روابط خارجی ایران ـدفتر مطالعات سیاسی و بین الملل ـ ص ۱۴۷
۸ - هویت ـ موسسه فرهنگی انتشاراتی حیان ـ ص ۲۸۹
۹ - با توجه به اینکه خود نیز در آنزمان از عوامل ساخت برنامه هویت بوده ام ٬مصاحبه ام در این زمینه که در سایت «گفتنی ها »موجود است در این رابطه خواندنی است .
۱۰ - ماهنامه ایران فردا ـ شماره ۲۶
۱۱ - غلامحسین میرزا صالح ـ روزنامه صبح امروز ـ۲۷/۵/۱۳۷۸
۱۲ - دو روز بعد از فوت سعیدی سیرجانی تعدادی از نویسندگان و فعالان کانون نویسندگان را ضمن احضار به یکی از «مراکز مشاوره» و یا همان خانه های امن !! وزارت اطلاعات می برند و در آنجا سعید امامی به آنها می گوید : «هیچ نوع خبر و سخن و مراسمی نباید برای وی داشته باشید ٬هنگامیکه یکی از حاضران [ظاهرا صالحیار] سئوال می کند که پس ما چه باید بکنیم ؟ سعید امامی هم می گوید :«روزنامه کیهان را بخوانید خودتان می فهمید!» .
۱۳ - سعید امامی آنزمان مدیر کل حوزه مشاوران وزارت اطلاعات بوده است و طبیعتا نمی بایست در حوزه های اطلاعاتی و عملیاتی وارد عمل شود ٬فلذا نتیجه گیری می شود که یا این تغییر پست سعید امامی صوری بوده است و یا این بازداشت خودسرانه و زیر نظر محفل اطلاعاتی فلاحیان - امامی بوده است
۱۴ - نامه فرج سر کوهی در داخل و خارج از کشور با همت پیروز دوانی در سطح وسیعی منتشر شد و ماهنامه پیام امروز هم نیز متن کامل آنرا در شماره ۲۳ خود در مرداد ۱۳۷۸ بعدها منتشر کرد
۱۵ - روزنامه همشهری ـ ۲۰/۱۰/۱۳۷۸
۱۶ - گوشه هایی از گردش کار پرونده دادگاه برادران افراشته ـ روزنامه اطلاعات ـ۳/۷/۱۳۷۶ توضیح اینکه مطالب داخل [ ] از نویسنده این نوشتار می باشد
۱۷ - در این رابطه و کشتی خیار شور حامل موشک به بلژیک بطور کامل در مقاله « اسم رمز اکبر هاشمی »توضیح داده ام
۱۸ - روزنامه همشهری ـ۲۰/۱۰/۱۳۷۸
۱۹ و ۲۰ - روزنامه قدس ـ ۳۰/۶/۱۳۷۸
Goftaniha©
7.7.06 | |
|
|
|
این روزها باز دوباره روزهای اتفاقات عجیب و غریب است . باز دوباره به قول معروف حاکمان جمهوری اسلامی زیر فشار قرار گرفتند و قاط زده اند !
حسینیه دراویش قم را که سالیان سال بود کسی کاری به کارش نداشت زدند به آتش کشیدنش و گرفتند و بردند و الان هم با خاک یکسانش کردند و شده پارکینگ عمومی !
از دیگر سو می گویند حجت زمانی و خالد حردانی اعدام شده اند و هیچ مقام موثق و رسمی ای هم نه تائید می کند و نه تکذیب و همین بر شدت شایعات می افزاید . از دیگر سو باز می گویند الهام افروتن فوت کرده حالا یا خودکشی کرده یا او را خودکشی کرده اند .
سهراب سلیمانی در مصاحبه ای با ایسنا گفته که حال الهام افروتن خوب است و در سلامت کامل در بند نسوان اوین بسر می برد. همین مسئله به نظر من بر بو دار بودن موضوع اشاره دارد . چرا که اصلا الهام در اوین چه می کند ؟ یعنی از بندر عباس گرفته تا تهران هیچ زندانی نیست که دارای بند نسوان باشد و اونرا یکسره آوردند تهران ؟ و اصلا چرا این آقای سلیمانی هیچ اشاره ای نکرده اند که چرا ایشان را آورده اند تهران ؟ اتهام یا جرم ایشان حالا هر چه که بوده در بندر عباس اتفاق افتاده است آنجا هم دادگاه دارد و هم الحمدالله اداره اطلاعات ! و هم بازداشتگاه و هم زندان چه لزومی داشته است که ایشان باید به زندان اوین منتقل بشوند ؟ اصلا چرا تا دیروز هیچ مقامی خود را جوابگوی حال و روز ایشان نمی دانست و حتی به خانواده اش هم جوابگو نبودند و حالا باید سلیمانی نامی از سازمان زندانهای کشور بیاید و به یکباره بگوید حال ایشان خوب است و در تهران است ؟!
هم من و هم همه ما دیگر در این سالها بخصوص سالهای اخیر می دانیم که حضرات صدر و ذیل نشین قوه قضاییه از شاهرودی گرفته تا مرتضوی و تا نگهبان و بازجوی زندان اوین وخلاصه همه کسانی که پرونده سازان روزنامه نگاران و دانشجویان و فعالان سیاسی و حقوق بشری و ... هستند ، چطور بازداشت می کنند، چطور بازجویی می کنند ، چطور او را برای شوهای تلویزیونی توبه آماده می کنند و حتی نیک می دانیم چطور می شود که یکباره سر یک زندانی و یا متهم از خود بی خود می شود و به یک جسم سخت برخورد می کند و یا یک جسم سختی از خود بیخود می شود و راست راست می رود کنج یک سلول انفرادی و می خورد بر سر بیچاره زندانی ...
تکذیب خبر مرگ الهام افروتن بنا به گفته این آقای سلیمانی حتی اگر درست هم باشد ، باز هیچ چیز از مشکوک بودن وضعیت او کم نمیکند و او بدون شک در وضعیت خوبی قرار ندارد وبدون هیچ شکی دارد می رود تا به همان سرنوشت زهرا کاظمی دچار شود.
سخنان آقای سلیمانی از نگرانی ها نه تنها نکاست که بر نگرانی همگان افزود چرا که حالا همه متوجه شدند که وی در تهران و در قلمرو دادستان و بازجویانی به مراتب خطرناکتر و بی رحم تر از ماموران بندرعباسی قرار دارد که نه از قضاوت و بازجویی چیزی می دانند و نه اختیار خود و ضربات پایشان را دارند .
وضعیت الهام و حجت و خالد وضعیت بحرانی و خطر ناک است و من مطمئن هستم همه آنها اگر کشته نشده باشند مطمئنا در بد ترین شرایط بسر می برند ......
اطلاعیه فدراسیون دانشجویان مدافع صلح و حقوق بشر نسبت به آغاز اعدامهای سیاسی و افزایش فشار بر زندانیان
ابراز نگرانی انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران از بازداشت های اخیر روزنامه نگاران
اطلاعیه دفتر تحکیم وحدت درباره وضعیت مبهم الهام افروتن
بیانیه گزارشگران بدون مرز درباره اخبار خودکشی الهام افروتن
Goftaniha©
7.7.06 | |
|
|
|
یادم می آید روزگاری سالهای 78 یا 79 بود در تهران مد شده بود دختران و زنان مانتویی چفیه را بر سر کرده بودند و به عنوان روسری مد شده بود . خدا می داند چقدر از همان دختران مورد ضرب و شتم اراذل و اوباش مدعی نام حزب الله قرار گرفته بودند . چفیه ها رو از سرشان می کشیدند و حرفشان این بود که چفیه برای ما یه تیکه پارچه نیست و حرمت داره .
من حالا کاری به این حرفها ندارم که این پارچه عربی از کجا وارد فرهنگ انقلابی شد و چه شد که در جبهه ها مد شده بود و شد نماد بسیجی . اصلا کاری ندارم به اینکه این چفیه عربی است یا ایرانی ؟ به این کار دارم که چقدر این چفیه مظلوم است ؟ چه استفاده های ابزاری که از این یه تیکه پارچه نشده است ؟ درست بعد از حوادث کوی دانشگاه بود که یکهو بعد از آن بر گردن علی خامنه ای دیده شد .... سعید عسگر این کوتوله جناح راست که نه جبهه را دیده و نه سن و سالش به این حرفها قد می دهد اولین بار عکسش با همین چفیه و لباس خاکی رنگ بسیجی در شکل و شمایل رزمنده ها بر روزنامه ها نقش بست .... احمدی نژاد هم با همین چفیه برای خودش در حال درست کردند سابقه است و حالا این عکس مقابل ... راستی اگر همین خانم که معلوم نیست کی هست و از کجا آمده با همین چفیه برگردن و همین شکل و شمایل در خیابانها راه می افتاد آیا همین حزب اللهی ها کاریش نداشتند ؟ و باز همان جمله تکراری و نخ ما هدف وسیله را توجیه می کند ....
Goftaniha©
7.7.06 | |
|
|
|
چندی پیش بیش از هفتاد دانشجوی ایرانی در نامه ای سرگشاده خطاب به کوشندگان سیاسی و رهبران سازمانهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی در داخل و خارج از کشور از بیست و هفت سال مبارزه تکرو و منفک از همدیگر گلایه نموده و این استیضاح را از آنها داشته که چه اقدام موثری تا بحال در جهت همدلی و وحدت کلمه داشته اند ؟ (1)
رضا پهلوی نیز در جلسه ای در برلین که با طیفی از مشروطه خواهان و جمهوری خواهان داشتند نیز این مهم را البته با نگاه خاص خودشان دنبال نمودند ، گرچه همواره مرز بندی خود را با جمهوری خواهان و از جمله در این نشست مراعات نمودند اما همین گام را نیز باید به فال نیک گرفت ، از سوی دیگر نیز در این میان یادداشت فرخ نگهدار با نام " اتحاد جمهوری خواهان بدیل رهبری فقهی و موروثی " (2) نیز فضا را بیش از بیش تئوریزه نموده و اذهان را متوجه این فقدان رهبری مشترک نموده .
در اینکه امروز رفته رفته ائتلاف و نیازهایش و ضرورت عملیاتی نمودن پارلمان اپوزیسیون به یک نیاز جدی و گفتمان غالب در میان همه سازمانها و مخالفان نظام فعلی در ایران احساس جدی می شود هیچ شکی نیست و اهمیتش احساس می شود اما باز متاسفانه در همین میان اندیشه ای مسموم که سعی دارد باز در پناه اقبالهایی همچون اتحاد و رفرادوم دوباره این توهم را ایجاد نمایند که تنها راه چاره برای کنار زدن سلطه دینی و ولایی همانا استیلای موروثی می باشد .
تجربه جدی و رویارویی بیست ساله مبارزه با نظام پهلوی و همچنین تجربه بیست و هفت ساله مبارزه با نظام دینی امروز خود نه تنها گواه بلکه سندی دائر بر این است که در مبارزه و تلاش پیشین برای دموکراسی مبارزان گرچه همواره دارای گرایشهایی مختلف سیاسی بودند اما همه در یک نظر اتفاق داشتد که " سلطنت نمی خواهیم !" و این واقعیت بود که براستی هیچ کدام نمی دانستند که چه می خواهند اما اینبار وضع فرق کرده است و در همین عمر جمهوری اسلامی و آنچه که بر سر همه آمد و در تمام این افت و خیزها و تلواسه آزادی امروز همه می دانیم که " نظام ولایت فقیه" را نمی خواهیم و "نطام جمهوری ناب " و یا همان جمهوری پارلمانی را می خواهیم .
گرچه همواره در زمان اتحاد و ائتلاف نباید هیچ کدام از نیروها سفت و سخت بر عقاید و نظرات خود پای فشاری نمایند و همواره باید برای تجدید و تحکیم قوا از اصل عقب نشینی برای پیشروی استفاده کرد اما این عقب نشینی متاسفانه در میان طرفداران سلطنت مشاهده نمی شود و همواره نیروهای طرفدار نظام موروثی بجای پذیرش و رعایت این قاعده پای فشاری می کنند که :" پس آیا جمهوری اسلامی بهتر هست از سلطنت ؟" در حالیکه این قیاس مع الفارق تنها ثمره و فایده اش تقویت طرفداران مدافعان تز مرتجعانه ولایت فقیه است و بس و هیچ میدانی را برای تقویت و ایجاد اجماع و وفاق در میان مخالفان جمهوری ولی فقیه نمی گشاید .
و هیچ گاه این حقیقت را نمی پذیرند که همانقدر که نظام سلطنت در سرکوب و تحدید آزادیهای اجتماعی و دموکراسی محکوم است جمهوری اسلامی نیز، و هیچ فرقی میان شاه و ولی فقیه نبوده و نیست و این دو هر کدام دو روی سکه استبداد می باشند . این در حالی است که حتی شاهزاده رضا پهلوی نیز بارها عنوان کرده است : "مردم ایران در انقلاب 57 آزادی را طالب بوده اند و از وجود دیکتاتوری در رژیم پدر خبر داده است "
امروز تمامی نیروهای مخالف نظام ولایت فقیه حاضرند برای ائتلاف از بسیاری از خواستهای خود عدول نمایند به شرط آنکه جبهه مقابل تنها پسوند «شاهزاده» را از رضا پهلوی برداشته آنگاه وی نیز مانند دیگران خواهد شد ومیتواند در شمار مبارزان واقعی و بی سهم خواه راه آزادی بشمار آید و راه برای برقراری یک اتحاد فراگیر در میان مخالفان صاف و هموار خواهد شد ، این عصر دیگر نه تنها حاکمیت موروثی رو به انقراض است بلکه هیچ خرد جمعی ای دیگر نمی پذیرد تا به محض فوت حافظ اسد بشار اسد بر روی کار آید و یا با رفتن حیدر علی اوف الهام بروی کار آید و مشروعیت این جایگزینی ها دیگر پایان یافته است . عصر ما و موج جهانی امروز بسوی نظامهای دموکرات و آزاد و پارلمانی در حال پیشروی است نه اینکه رجوع نماید به نظامهای پدر و پسری و موروثی این حقیقتی است که متاسفانه برای جبهه طرفداران سلطنت ، خواه مشروطه خواه و خواه مطلقه و خواه جمهوری ملهم با پادشاه سخت غیر قابل باور است اما واقعیتی است انکار ناپذیر !
اتحاو و ایجاد پارلمان اپوزیسیون که از طرف جمعی از فعالان و کوشندگان سیاسی مخالف نظام ولایت فقیه امروز در دستور کار قرار گرفته است در میانه جمهوری خواهان با تمام گرایشات لائیک و سکولار و چپ و راست در حال شکل گیری است وقوع خواهد یافت و این گرانیگاه تاریخی پیش روی سلطنت طلبان و خاصه شخص رضا پهلوی می باشد که آیا برای پیوستن به دنیای واقعی مبارزه و اتحاد برای رفراندوم و نظامی دموکراتیک حاضر به همراهی می باشند یا خیر؟ ، آیا طرفداران سلطنت میتوانند با تجدید نظر در دکترین نظام موروثی خویش و قبول این حقیقت که نظام جمهوری پارلمانی تنها گزینه مقبول ملت و مبارزان است در صف و ائتلاف با دیگر نیروها قرار گیرند و اینکه آیا رضا پهلوی که بارها و بارها بر دموکرات بودن خویش صحه گذاشته و اعلام کرده اند مدافع حقوق بشر می باشند و از رفراندوم نیز حمایت نموده اند آیا حاضر می باشند برای پیوستن به صفوف مبارزه پسوند شاهزاده خویش را به کنار نهاده و در میان مخالفان ذوب شوند ؟ و برای عملیاتی نمودن تمامی آنچه را که اعم از دموکراسی و رفراندوم گفته اند اقدامی تاریخی و در خور بیان انجام دهند .
اتحاد طرفداران سلطنت و جمهوریت با هم می تواند در حالیکه هر کدام از نیروها اعتقادات و نمایندگی خویش را در نهادی متمرکز داشته باشند ضمن کاتالیزور بودن در راه مبارزه ثمره دیگرش این می باشد که وزن اجتماعی هر کدام از نیروها و گرایشات نیز مشخص خواهد شد ومیزان مقبولیت و پشتیبانی مردمی و مدلهای پیشنهادی را عیان می نماید و این موردی است که به نظر می رسد جریان روبرو علاقه و تمایلی به آن ندارد .
1- نامه بیش از هفتاد دانشجوی ایرانی خطاب به فعالان اپوزیسیون ایران http://raha.gooya.name/politics/archives/038282.php
2- مقاله فرخ نگهدار : http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/4947
Goftaniha©
7.7.06 | |
|
|
|
روزنامه ها و سایتها را که می خوانم اکبر گنجی فعلا در صدر اخبار است اما وقتی ریز ترش را می خوانی و دقیق می شوی می بینی از اکبر خبری نیست و اکبر اشانتیون اخبار است فعلا همه مشغول این هستند که شیرین عبادی با شاه کلید بالاخره رو ی پشت بام بیمارستان میلاد بوده است یا نه ؟ اکبر کم کم دارد وارد دهه پنجم اعتصاب غذای خود می شود ، چند شب پیش که از همسر ایشان خبر می گرفتم گفت اکبر طی این مدت بیشتر از بیست کیلو وزن کم کرده ، پوست بدنش کاملا خشک شده و از طرفی هم این روزها سخت مرگ دورش را گرفته بیمارستان برایش خطر ناکتر از زندان اوین است ، در حالیکه به علت ضعف هر آن احتمال بیهوشی اش می رود مرتضوی و ایادی اش سخت بر این موضوع مصمم هستند تا اکبر را برای دیسک کمر به اتاق عمل ( همان اعدام تخصصی) بفرستند ! در این وضعیت حساس و خطیر حالا همه از اصل موضوع دور افتاده اند و دارند شاه کلید و شیرین و ملاقات از پله های اضطراری را دنبال می کنند ، به نظرم دوباره اتاق عملیات روانی محافظه کاران شیرین عبادی را دارند مطرح می کنند تا در خلوت کارشان را بکنند ، اتفاقات روزهای اخیر بسیار حساس و خطرناک است. به یکباره یاد روزهای آخر سال هفتادو هشت افتادم. همان روزهایی که اخبار متعددی از احتمال ترور اکبر گنجی منتشر می شد و چند روز بعد سعید حجاریان ترور شد. دلسوزی های امروز کیهان را برای اکبر گنجی که در دام دوستانش افتاده و... را بخوانید چقدر شبیه همان سرمقاله های تندی است که حسین شریعتمداری برای حجاریان می نوشت و به یکباره همین حجاریان دشمن خدا و قران عصر روزی که حجاریان ترور شد و در اغماء بود شد برادر سعید عزیز چرا که حسین شریعتمداری فکر می کرد حتما دوستان به درستی کارشان را انجام داده اند و داشت دنبال قاتل در میان دوستان حجاریان می گشت ! ، روزنامه کیهان و رسالت آن روزها را به دقت بخوانید.شباهت های آن روزها وامروز جالب است. در روزهای آینده اتفاقات مهم و شگفت انگیزی روی خواهد داد. شیرین عبادی و.. فریب دشمن این بحث روانی هستند گنجی سوژه اصلی عملیات است، در حیات خلوت بیمارستان میلاد چه می گذرد؟!
Goftaniha©
7.7.06 | |
|
|
|
چند سال پیش دهکده ای مربوط به چندین صد سال پیش در شرق ایران از زیر خاک سر برآورد که به «شهر سوخته» معروف شد. باستان شناسان شگفت زده مشاهده کردند که افرادی عادی و بدوی چگونه تمدنی بسیار قوی داشتند، خانه ای، کوچه ای خیابانهایی مملو از بازار و مراکزی که برای حل و فصل معضلات آن زمان و عقد امور مردم بوده است.گاهی فکر میکنم اگر مثلا همین امروز در تهران کوه دماوند غرش کند و آتشفشانی روی دهد و تهران به زیر خاک مذاب برود و بعدها باستانشناسان تهران امروزی را کشف نمایند چه خواهند دید؟باستان شناسان فرضی ما بی شک زیر قشر خاکستری دوران جمهوری اسلامی چیزهایی پیدا میکنند از قبیل زندان اوین، و ده ها بازداشتگاه و ساختمان هایی پر از سلول انفرادی و اتاقهای بازجویی، ادارات و مراکزی پر از گزارشهایی محرمانه و بازجویی هایی درباره همه چیز و همه کس به اضافه مومیاییهای یک عده آخوند و پاسدار و بازجو و ماموران کوتوله و بی عرضه. و یک جماعت کثیر اندیشمند و فهیم و دانشجو که یا در زندان بوده اند و یا در پی دود اگزوز موتورهای لباس شخصی ها گم شده اند.باستان شناسان میکاوند و میکاوند در جنوبی ترین قسمت شهر تهران گورستان هایی را می یابند که مملو است از قبرهای بی نشان و بی نام در گورستانی که در محله ای به نام خاوران قرار دارد قبر بی نام و نشانی را می یابند که متعلق است به دانشجویی مظلوم و معصوم به نام «فرشته علیزاده».باستان شناسان دوباره گزارشها و بازجویی ها را مرور میکنند و پی به راز قتل این جوان معصوم میبرند:فرشته علیزاده، دانشجوی مظلومی که در حوادث کوی دانشگاه تهران در سال 1378 توسط عناصر شبه نظامی حزب الله بازداشت و روانه بازداشتگاه میگردد و پس از آن به جرم بیگناهی و دموکراسی خواهی به زیر ضربات کابل گرفته میشود، بی آن که دستور بازداشت و پرونده ای برایش تشکیل شده باشد. پس از مدتی بالاخره در دادگاه انقلاب برایش پرونده ای مفتوح میشود و «حداد» از قضات سرسپرده اطلاعات در شعبه 26 دادگاه انقلاب اسلامی دستور میدهد پس از آن که اثر شکنجه و زخمهای تن «فرشته علیزاده» محو شده وی را به زندان اوین منتقل نمایند، امری که هرگز اتفاق نمی افتد.فرشته علیزاده در بازداشتگاه غیرقانونی حزب الله تاب تحمل شکنجه ها را نمی آورد و جان میسپارد. پس از آن جنازه وی به ستادی که معراج نام دارد و در جوار پزشکی قانونی است (پزشکی قانونی موازی سپاه و وزارت اطلاعات!) فرستاده میشود و نهایتا وی در گورستان خاوران دفن میگردد.پیگیری خانواده فرشته، دفتر تحکیم وحدت و حتی نمایندگان جنبش دانشجویی در مجلس از جمله موسوی خوئینی ها به هیچ نتیجه ای نمیرسد.در آخرین مراجعات خانواده فرشته به قوه قضاییه تنها پاسخی که میشنوند این است:«پرونده وی بسته شده است و از سرنوشت وی خبری نداریم، ایشان تخلفات امنیتی زیادی داشته، شما هم بهتر است دنبالش را نگیرید...»باستان شناسان فرضی ما سخت شگفت زده میشوند چرا که میبینند در جمهوری اسلامی حتی برای مردگان هم حکم صادر میکنند. میکشند و حکم صادر میکنند و تمام!آنها میمانند چه نامی برای این «نسل سوخته» در زیر ضربات کابل و باتوم بگذارند؟!
Goftaniha©
6.7.06 | |
|
|
|
روزنامه ی صبح امروز، در آخرین روزهای انتشار خود و در آستانه ی انتخابات مجلس ششم، در قالب یک نظر سنجی از تشکلهای اصلاح طلب و به اصطلاح دوم خردادی پرسید که: «آیا ضرورتی برای ائتلاف و وفاق با نیروهای ملی – مذهبی احساس می کنید یا خیر؟»
تشکلهای «مجمع نیروهای خط امام»، «مجمع روحانیون مبارز»، «کارگزاران سازندگی»، و «مجاهدین انقلاب اسلامی»، به خاطر آنچه آن را «رعایت مصالح نظام» نامیده بودند، به این سوال جواب منفی دادند، پاسخ «حزب همبستگی» و «مجمع نمایندگان ادوار مجلس» هم «دو پهلو» و «بینابین» بود، و البته «جبهه مشارکت» با زیرکی از جواب دادن به این سوال طفره رفته بود.
از نتایج آن نظرسنجی، می توان اینگونه استنباط کرد که اصلاح طلبان ایران خود را برای تعامل سیاسی آماده نکرده اند و همواره به بسته بودن دایره ی فعالیت هایشان اعتقاد داشته و دارند.
نیروهای ملی- مذهبی، از سالهای پیش از پیروزی انقلاب اسلامی و با عناوینی مثل «نهضت آزادی» یا «جبهه ی ملی» در صحنه ی سیاسی ایران حضور داشته و البته نقش مهمی در به پیروزی رساندن انقلاب و تثبیت آن ایفا کرده اند. اگرچه پس از پایه گذاری اولین دولت جمهوری اسلامی، هر کدام به نحوی از «قطار انقلاب» پیاده و حتی به خاطر مخالفت آیت الله خمینی با استشاره ی وزیر وقت کشور، از تشکیل یک حزب قانونی و دارای پروانه از سوی کمیسیون ماده ی ده وزارت کشور هم باز داشته شدند. با استناد به همین سابقه است که محافظه کاران ایران در دو دهه ی گذشته، به بهانه ی «غیر خودی بودن» و «خارج نظام بودن»، همواره این نیروها را مورد حمله قرار داده اند.
کم کم چالش «خودی و غیر خودی» آنچنان گسترده شد که امروز تنها وفاداران به حاکمیت جمهوری اسلامی «خودی» خوانده می شوند و هر که غیر از آنها، در زیر مجموعه ی نیروهای «غیر خودی» قرار می گیرد. خودی ها اگر چه در اقلیت هستند، اما با در اختیار داشتن مناصب غیر انتخابی و انتصابی، همواره در تقابلی علنی با نهادهای انتخابی حکومت، مانند دولت و مجلس قرار گرفته و توانسته اند با استفاده از ظرفیتهای فراقانونی خود، انها را محدود کنند. در مقابل، جماعت غیر خودی، اگر چه هیچگاه این مجال را پیدا نمی کنند تا در باسکولهای سیاسی ایران وزن واقعی خود را به نمایش بگذراند، اما همواره بالاترین میزان محبوبیت را در بین افکار عمومی داشته و دارند.
باز گردیم به نظر سنجی مورد اشاره در ابتدای مقاله. نظر سنجی ای که در کمال تاسف حکایت از آن دارد که اگر چه اصلاح طلبان با اتکا به شعار کلیدی «ایران برای همه ی ایرانیان» موفق به کسب رای مردم و رسیدن به قدرت شده اند، اما در عمل به این مساله که «هر شهروند و هر گروهی که پایبند به قانون اساسی بوده و از خشونت نیز برای رسیدن به اهدافش دوری بجوید، خودی است و می بایست کلیه ی حقوق او و از جمله حقوق سیاسی اش محفوظ باشد»(1) چندان متعهد نیستند.
هدف این نوشتار، نه دفاع از حقوق نیروهای ملی- مذهبی یا حتی زیر سوال بردن نیروهای اصلاح طلب، که اشاره به این نکته است که نگاه مبتنی بر «خودی و غیر خودی»، علاوه بر محافظه کاران، در میان اصلاح طلبان نیز به طور جدی و ملموس وجود دارد و در واقع تمام فضای سیاسی ایران امروز را در بر گرفته است. مساله ای که حکایت از فاصله ی جامعه ی ایران با یک جامعه ی توسعه یافته ی سیاسی دارد.
احزاب اصلاح طلب و دوم خردادی، با وجود آنکه بر اساس ساز و کارهای دموکراتیک اداره می شوند، اما کاملا بسته و منقبض عمل می کنند و از این لحاظ، بهتر است آنها را «محافل، دسته جات و عشیره هایی سیاسی» بنامیم تا «احزاب سیاسی». به عنوان مثال «سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی» یا «جبهه ی مشارکت» را در نظر بگیرید. اگرچه ممکن است برخی افراد در این دو تشکل سیاسی تمایلات دموکراتیک داشته باشند، ولی تمایل غالب حاکم بر آنها یک تمایل دموکراتیک نیست. وقتی وضعیت جریانهای چپ و اصلاح طلب ایران به اینگونه باشد، حکایت جناح راست و تشکل های اقماری پیرامونش، که تنها هنگامی که به تحریک احساسات مردمی نیاز دارند به یاد دموکراسی می افتند، دیگر نیازی به روایت ندارد.
معتقدم که در جمهوری اسلامی، ساختار قدرت به گونه ای طراحی شده که تنها عده ای «خودی»، توانایی ایجاد تشکل ها و جریانهای سیاسی و ورود به عرصه ی رقابتهای انتخاباتی را دارند. اینها، از آنجا که خود «وام دار» حکومت هستند، یا به تایید آن می پردازند و یا نهایتا سازش کارانه سیاست سکوت در پیش می گیرند. دیگران، حتی آنان که در گذشته خدمات قابل توجهی به نظام جمهوری اسلامی کرده اند، فقط به خاطر آنکه امروز در برابر حاکمیت ولایت مطلقه ی فقیه و نهادهای انتصابی قرار گرفته اند، غیر خودی یا بهتر بگوییم: «بی خودی» هستند و حق حیات سیاسی ندارند!
1) سخنرانی سید محمد خاتمی در شهر همدان
Goftaniha©
6.7.06 | |
|
|
|
«هر حکومتی، هر چند که بر حسب اصول فلان آدم نکبت بار اعلام شود و هر چند که فلان یا بهمان عیب آن را باید اذعان کنیم، اگر این حکومت، از زمره حکومت های تکامل یافته زمان باشد، دارای عناصر اساسی وجود حقیقی خواهد بود. اما از آن جا که عیب جویی از درک خصائل مثبت آسان تر است به آسانی می توان به اشتباه ندیده گرفتن اورگانیسم درونی خود حکومت دچار شد و جنبه های بیرونی آن را در نظر گرفت. حکومت اثر هنری نیست، حکومت در جهان وجود دارد و لذا در معرض اختیار و تصادف و اشتباه است. بنابر این رفتار بد اعضای حکومت و حاکمان ممکن است به انحای گوناگون به شدت زیادی به آن آسیب برساند.» (1)
دوگانگی و تناقض های عدیده در جمهوری اسلامی بار دیگر چهره خود را در آستانه انتخابات مجلس هفتم شورای اسلامی در جریان تعیین صلاحیت نامزدها نشان داد.بخشی از حکومت که در قبض نهاد انتخابی دولت یعنی وزارت کشور قرار دارد، از طریق هیات های اجرایی با نظارتی حداقلی همان طوری که در تمامی کشورها مرسوم است، نامزدهای انتخابات را گزینش می کند که در این مقطع واجدان شرایط را برگزیده و تعداد کمی به خاطر عدم صلاحیت ذاتی و حقوقی حذف می شود. اما در بخش دیگر حکومت که در قبض نهاد انتصابی یعنی شورای نگهبان قرار دارد، از طریق هیات های نظارت با نظارت استصوابی و حداکثری کاندیداها را بررسی می کند که بخش اعظمی را همواره حذف می کند. همان طوری که در این انتخابات نیز ما شاهد بود که قریب به هفتاد درصد نامزدها حذف شدند.به بیان دیگر از این حذف شده ها پنجاه درصد آن ها نامزدهای میانه رو و اصلاح طلبی بوده اند که احتمال پیروزی آن ها در انتخابات به مراتب بالا و شاید قطعی بوده است. یعنی در تشکیل پارلمانی که با 290 نفر نماینده تشکیل می یابد، علی الظاهر در نظر داشته اند که فقط 90 نماینده مردمی در آن حضور داشته باشند و 200 نماینده الباقی نیز همان هایی باشند که مورد نظر آن بخش انتصابی حکومت بوده اند.اگرچه نظارت استصوابی شورای نگهبان مانعی جدی بر سر راه مطالبات اصلی مردم برای رسیدن به آزادی و جامعه مدنی و همچنین انتخاب نمایندگان واقعی ملت است، اما در پس این رد صلاحیت ها و انگاره ای که محافظه کاران و خشک مغزان ان گروه در سر دارند، غفلتی اساسی است که خود کاتالیزوری است برای سرنگونی جمهوری اسلامی که به بیان آن می پردازیم.بی توجهی به اصل زمان مناسب برای اصلاحات در یک حکومت، مساله ای است که می تواند به فروپاشی و حذف آن حکومت بیانجامد. یعنی اگر حاکمان از اصلاحاتی که ناشی از تغییرات اجتماعی و ظهور مسایل تازه برای نسل های نو است، غافل شوند؛ بی تردید سرآغاز فروپاشی را برای آن حکومت رقم زده اند. و از سوی دیگر اگر درست در نقطه زمانی که مردم خواستار اصلاحات می باشند این مساله انجام نگیرد و بعدها یا در اثر فشار داخلی (افکار عمومی و نهادهای سیاسی و اجتماعی) و یآ فشارهای خارجی (سازمان های بین المللی و یا افکار خارجی)، اصلاحاتی قرار باشد انجام گیرد، مفید فایده نخواهد بود و ضمن آن که اعتماد مردم از آن حکومت از بین می رود و آن را عوام فریبی می دانند. تنها ضریب هزینه اعمال سیاسی علیه حکومت پائین می آید و در نتیجه به فروپاشی کمک می کند. مورد مناسب برای مثال این گفتار، حکومت سلطنتی سابق ایران می باشد.این حکومت نسبت به ذائقه مردم و مطالبات سیاسی اجتماعی آن ها تا سال 1355 بی توجه بود و از آن غفلت می کرد و وقتی که هم در سال 1357 پیرو فشارهای خارجی (سیاست های حقوق بشری دولت کارتر) و اعتراضات داخلی تصمیم به اتخاذ اصلاحات و فضای باز سیاسی در ایران گرفت، کار از کار گذشته بود و مردم آن را نوعی عوام فریبی تلقی کردند و فقط آن اصلاحات هزینه عمل سیاسی را تنزل داده و در نتیجه باعث سرنگونی حکومت پهلوی شد.با توجه به این گفتار متوجه می شویم که همان طوری که در دوم خرداد مردم نیاز به اصلاحات را میلیونی فریاد زدند و به کسی – به صدق یا کذب – رای دادند که وعده اصلاحات داده بود، این نیاز و زمان اصلاحات به شدت جدی احساس شد و مردم تا حدی بسیار نزدیک به دولت اعتماد داشتند و جمهوری اسلامی را نظامی اصلاح پذیر دانستند.در اینجا بوده که حکومت بایستی سیاست ها و برنامه هایش را در تمامی ارکانش چه آن هایی که با رای ملت برگزیده می شوند و انتخابی هستند و چه آن هایی که از سوی رهبری انتصابی می گردند را حول محور اصلاحات می گرداند.اما تلاش شورای نگهبان و گاها مجمع تشخیص مصلحت نظام این چنین نبوده است، تا به امروز. و امروزه که شورای نگهبان با حذف پررنگ نامزدهای انتخاباتی مجلس شورای اسلامی مقابل نیاز مبرم حکومت و خواست اصیل مردم (اصلاحات) ایستاده است به نوعی بر این نکته انگشت گذارده که: «جمهوری اسلامی نظامی است اصلاح ناپذیر و همان رویه خشک و سخت خود را پی می گیرد» و این تلاشی است در واقع برای سرنگونی این نظام!شورای نگهبان و محافظه کاران بدورش، از آن جا که همواره از ترس از دست دادن اقتدار و قدرت خود فاقد شعور لازم دولت داری می باشند و فقط آتمسفر نزدیک را می بینند، احساس می نمایند که اگر در تعیین صلاحیت ها از سخت گیری و نظارت استصوابی خویش دست بردارند، فضای مجلس نیز همچون فضای مطبوعات مستقل از حکومت خواهد شد و به نوعی تبدیل به آوانگارد مردم شده و غیرقابل کنترل می گردد. و از همین رو با نظارتی استصوابی فقط آن هایی را تایید می نمایند که مورد خواست خودشان است تا مجلس جمعی یک دست گردد و آرام باشد. غافل از آن که این امری است بس خطرناک! و تلاشی است برای آن که فشارها را از بالای جامعه به پائین جامعه هدایت نموده و مردم به جای آن که خواستشان و اعتراضاتشان را با فرستادن نماینده به مجلس مطالبه نمایند، در لایه های فرودستی جامعه و در واقع در کف خیابان ها فریاد بزنند و جامعه به سمتی غیرقابل کنترل و انقلابی سوق پیدا نماید.چرا که اگر کاندیداها غیرمردمی باشند در ابتدای امر آن چه مسلم است، مردم در انتخابات شرکت نمی کنند و بعد از آن بی شک حضور و فعالیت نهادهای مدنی و سیاسی در جامعه رنگ می بازد و آن گاه که مردم محلی را نیابند تا به مطالبات و نظراتشان نظر افکند، خود راسا وارد عمل می شوند و اساس حکومت را بر می چینند.این چنین است که به زعم من، رد صلاحیت های اخیر شورای نگهبان در واقع کاتالیزوری است برای سرنگونی جمهوری اسلامی، نه عملی که به استحکام و قدرت جمهوری اسلامی کمک نماید.
1. Pilosophy of Rihgt Pg 258
Goftaniha©
6.7.06 | |
|
|
|
چندی پیش سرکار خانم دکتر شیرین عبادی به هنگام دریافت جایزه صلح نوبل مطلبی را بیان فرمودند که «اسلام با حقوق بشر منافاتی ندارد! . این شد که بر آن شدم تا با طرح مجدد این سوال، تمامی صاحب نظران و اندیشمندان در این عرصه را به طرح و نقد این مقوله دعوت نمایم تا باز بخوانیم که ادیان و از جمله ی آن ها اسلام، چه رابطه متضاد و یا مفارقتی با احکام و حقوق بشر دارند؟ذکر این نکته را هم در ابتدای این یادداشت بجا و شایسته می دانم که از آن جائی که نویسنده دانش آموخته ی حقوق می باشم، بیشتر سعی نموده ام تا از منظر حقوقی ماجرا به این ارتباط نظر داشته باشم و این عرصه همچنان برای پرداختن به آن از جنبه های فقهی و اجتماعی و فلسفی باز می باشد و البته که هرگز به معنای خدشه دار نمودن دینی از جمله دین اسلام نمی باشد و صرفا و صرفا به منظور آسیب شناسی و بررسی ارتباط حقوق بشر با ادیان به منظور راه یابی و یآفتن چاره جویی مناسب آمده است.
جهان جدید امروز جهانی است که بر مدار حق می گردد و حق شمول است، برخلاف گذشته که جهانی بوده است تکلیف مدار. در گذشته همین که آدمیان به عقل و شعور ادراکی می رسیدند، جویای تکالیف خویش بودند و در پی شناخت مسئولیت هایشان بر می آمدند، اما امروزه این طور نمی باشد و انسان ها بر این سوال می باشند که ما از چه حقوقی برخورداریم و خط قرمزها کجاست و یا چرا خط قرمزی است و تا کجا می توانیم با عقل و شعور خود تصرف کنیم، بطوریکه امروز حقوق انسان در محور دایره است و مرکز اصلی خواست ها و افکار می باشد.و این سوال جدی و اساسی که حقوق بشر با دین در تعارض است یا تفاهم، بر خواسته از همین بینش امروزی است. با این پرسش است که ما دین را از منبع واحد معرفت جدا می نمائیم و دایره های شناختی دیگری را نیز در این دنیا متصور می شویم. امروزه،بشر دیروز تک منبعی، که همه چیز را از دین می خواست و از دین پرسش می نمود به چند منبع جدید رسیده است و اگر در گذشته همه معرفت های خود را از دین درک می نمودند، امروز رقبای دیگری نیز وارد عمل شده اند و این چنین است که بحث دین و حقوق بشر یک سوال اساسی است.برای یافتن این رابطه و رسیدن به شناخت دین و حقوق بشری، ابتدا ما باید مفهوم حق و تکلیف را بشناسیم و آن ها را بدانیم.
حق چیست؟حق دارای معنای اعتباری و حقیقی است.معنای حقیقی حق که از واقعیت یا حقیقت متبادر می شود یعنی آن است که مطابقت با حقیقت و یا حق گفته شود. یعنی آن چه که هست و و اقعیت خارجی داشته باشد. مثل این که گفته می شود: حق است که شب تاریک است. یعنی تاریکی شب یک حقیقت یا یک واقعیت است.اما معنای اعتباری حق همانی است که در عرصه حقوق و اخلاق و ارزش ها از آن بحث می شود. در این عرصه حق به معنای اجازه و یآ رخصت است، مثل این که گفته می شود شما حق دارید به سفر بروید. یعنی اجازه و رخصت دارید که به سفر بروید و مانعی هم در مقابلتان نیست، حالا شما می توانید بروید سفر یا نروید. اگر رفتید پاداشی نخواهید دید و اگر هم نرفتید کسی ملامتتان نخواهد کرد. این حق، حق لازم است در مقابل حق متعدی. در حق لازم، شما برای خود این اجازه را داشته اید و پای شخص دیگری هم مطرح نیست. خودتان هستید و خودتان، اما در حق متعدی پای شخص دیگری نیز مطرح است مثل اینکه من بر گردن شما حق دارم، دو همسر حقوقی بر یکدیگر دارند، حکومت حقوقی بر گردن رعایا دارد و رعایا هم حقوقی بر گردن حکومت دارند. این حق البته به معنای طلب هم می باشد. یعنی تا شما آن را ادا نکرده اید حق دیگری ادا نشده است. این حق همان حقی است که عمدتا در روابط انسانی جاری است و حقوق متعدی می باشد.معنای دیگر حق معنای استحقاقی آن است. «حقیقت بود که مجازات شدی». این حق نه از جنس اولی است و نه از جنس دومی بلکه سزاوار بودن و مستحق بودن را معنا می دهد.اما در مقابل این حقوق و معنای اصیل حق، تکیف هم می باشد و اصولا در مقابل تمامی حقوق همواره تکالیف هم موجود می باشد، به عنوان مثال در مقابل حق لازم، تکلیف این است که آن حق را از کسی سلب نکنیم. وقتی می گوئیم که شما حق دارید به سفر بروید، تکلیف دیگران نیز این می باشد که جلوی آن را نگیرند و مانع استفاده از آن حق نشوند و بطور کلی حلالی را حرام نکنند. در مقابل حق متعدی نیز همین طور است. آنجا تکلیف این است که حق را پرداخت. یعنی اگر شما حقی بر گردن من دارید، در مقابل شما هم، من تکلیف دارم آن را ادا کنم. اگر حکومت حقی بر گردن رعایا دارد، در مقابل هم رعایا تکلیف دارند آن حقوق را ادا کنند. تکلیف پس معنای آن است که حلالی را حرام نکنند و ادای دین و پرداخت بدهی هاست. تکلیف یعنی لگدمال نکردن استحقاق ها و آن ها را شناختن و ادا کردن. اگر کسی شایسته پاداش و یا مجازات است، این شایستگی ها را مراعات کردن و ادا کردن.حالا که معنای نسبی و کلی حق و تکلیف را دانستیم باید یک سوال را مطرح نموده و بحث را پی گیریم، به زعم نویسنده این سوال اساس و کلیت دین و حقوق بشر می باشد. این سوال این است که: «آیا ما حق داریم که دیندار باشیم و یا مکلفیم که دیندار باشیم؟» یعنی اگر دین را رها کنیم از یک حقی استفاده نکرده ایم و یآ تکلیفی را پایمال و رها کرده ایم؟در عالم دینداری جواب دینداران این است که ما باید دیندار باشیم و مکلفیم که متدین باشیم نه این که محقیم و لذا اگر از دایره دینداری خارج شویم، تکلیفی را لگدمال نموده ایم و حق آن را ادا نکرده ایم و مستحق مجازاتیم.حالا فرض را بر این می گذاریم که ما حق داریم دیندار باشیم (حق لازم) و یا این که تکلیف داریم دیندار باشیم (تکلیف متعدی). این جاست که به هر جوابی برسیم، در مقابل این تکلیف و حق این است که این حق یا تکلیف در حوزه ی برون دینی است، چرا که چه دین حق ما باشد و یا چه تکلیف ما، بی شک و مطمئنا این حق و تکلیف از دین گرفته نشده است، چرا که ما هنوز در آستانه ی دین هستیم و وارد دین نشده ایم که بخواهیم از آن سوال کنیم یا متعابت. نمی شود که از خود دین سوال کرد که ما حق داریم ترا داشته باشیم؟ چرا که هنوز بر اصل خود دین سوال داریم و بر آن مبنا و چارچوب نیستیم! لذا جواب همان طور که گفته شد هر چه که باشد این است که یک عملیات فکری و حقوقی در بیرون دین نیز موجود است و ما یک رشته حقوق بیرون دینی و غیردینی نیز داریم.و آن این است که ما به حکم انسان بودن یک سری حقوق داریم، خواه دیندار باشیم، و خواه بی دین. خواه مسلمان و خواه مسیحی و البته بر همین منوال هم یک سری تکالیف. آری، این همان سنگ بنا و زیربنای حقوق بشر در دنیای معاصر امروزی است.ما به حکم انسان بودن واجد یک سری حقوق و یک سری تکالیف هستیم، بطوری که این حقوق و تکالیف کلی و ماقبل و بیرون دینی حتی تعیین می کنند که ما باید دیندار باشیم یا خیر؟حالا باز اگر بگوئیم که دینداری حق ماست، که البته ما مختاریم که از این حق استفاده بکنیم که دیندار باشیم و همینطور مختار هستیم که از این حق استفاده نکنیم. اگر در این میان هم کسی آمد و گفت که نه! دینداری حق شما نیست بلکه تکلیف شماست، همان طوری که در جوامع کهن هم می گفتند و شخص باید ایمان می آورد و حق هم نداشت که آن را ترک کند که اگر هم آن را ترک می کرد به چوب تکفیر و ارتداد ملامت و مجازات می شد، باید پرسید که این تکلیف از کجا آمده است؟ چه کسی حق دارد و محق است که ما را بر بی دینی مجازات کند که البته این سوالی است که بی پاسخ مانده است.در همین جا یک سوال دیگر هم می تواند وجود داشته باشد که آیا دینی مجاز است که خود را فصل الخطاب قرار دهد و مردم را از گرویدن به دین دیگر منع کند؟برای فهم بهتر این سوال مثالی را بکار می بریم. آیا می شود و مقبول است که پارلمانی داشت که مردم را از حق پارلمان سلب کنند؟ یعنی مادامی که مردم به آن ها رای دادند و آن ها را انتخاب کردند بیآیند بگویند حالا که به ما قدرت دادید و ما را واجد حق تصمیم گیری و تصویب قوانین دانستید ما هم تصویب می کنیم که همیشگی هستیم و مادام العمر ما حق تقنین قوانین داریم؟ آیا این پارادوکسیکال نمی باشد؟ آیا می شود که این حق را به آنان داد؟ همان طور که ادیان هم نمی توانند چنین حقی داشته باشند. چرا که ادیان اگر از مبداء حق آغاز شوند که آدمیان حق دارند دین را انتخاب بکنند، نمی توانند این حق را پس از انتخاب دینی از آن ها سلب کنند چرا که دانستیم این یک پارادوکسیکال است و اگر هم از مبداء تکلیف آغاز شود که تکلیف است آدمیان دین را انتخاب کنند، باز هم نمی توانند؛ چرا که بی شک آدمیان می توانند باز به قطع و یقین دیگری و تکلیف دیگری هم برسند. پس چه از این سر محور که حق است ما دینداری را آغاز کنم و چه از آن سوی محور که تکلیف است باز هم دینداری را آغاز کنیم، به یک نقطه خواهیم رسید که نه آن حق و نه این تکلیف مجاز هستند که بعد از انتخاب دینی، حق انتخاب دین را از آدمیآن سلب کنند و این حق است و این حق برای آدمیان ابدی است. چرا که دانستیم نمی شود وقتی که به دین رسیدیم نردبان حق و یا نردبان تکلیف را بشکنیم. ما اگر محقانه و یا مکلفانه به دین برسیم، باید این نردبان مبنا را همچنان پا بر جا نگه داریم چرا که این مبانی، مبانی زیرپای دین است. اگر تکالیف و حقوق درون دینی با آن تکالیف و حقوق برون دینی در خصومت و تناقض افتادند ما باید آنی را محترم بشماریم که در اصل و ابتدا ما را به دین رسانده است، چرا که آن حقوق و تکالیف برون دینی هستند که مقدم هستند و ما را به دین ورزی رسانده اند و عزل شدنی هم نمی باشند.اینجاست که ما تکلیف داریم به تنقیح حقوق برون دینی. چرا که ما اگر چشممان را بر روی تعالیم دینی ببندیم و فقط به فرآورده های بشری و عقلانی بپردازیم، درست است که کار خوبی است اما این کار، کار دیندارانه ای که نیست و اگر هم که فقط نظرمان به محتویات دین باشد و آن راه ها و نردبان های برون دینی را فراموش کنیم، این کار هم کار دیندارانه ای نخواهد بود و ما را گرفتار مشکلات و سوالات بیشمار بی پاسخی خواهد کرد که فاجعه ای خواهد بود برای آن. پس همان قدر که به دین باید حساس باشیم، باید به بیرون دین نیز حساسیت داشته باشیم.
حال این بحث را مختص می نمائیم به دین اسلام. ما در مسلمات دین اسلام و فقه اسلام، چندین عدم تساوی داریم که البته درون دینی هستند. از آن جمله می باشند:
عدم تساوی حقوق زن و مردعدم تساوی حقوق مسلمان و غیرمسلمانو عدم تساوی حقوق برده و ارباب و یا عبد و مولا
و البته عدم تساوی دیگری نیز می باشد که این را فقط نگفته اند ولی در حکومت دینی ایران تئوریزه شده و اساسی است و آن عدم تساوی حقوق خودی و غیرخودی است.البته که حقوق بشر و آن حقوق و تکالیف برون دینی این ها را نمی پذیرد و خود فقها و شارعان دین نیز به این مساله اذعان دارند تا آن جائی که خودشان نیز با جمع آوری سران کشورهای اسلامی در سال 1990 در مصر، با تدوین حقوق بشر اسلامی، آن را تایید نمودند و بر این اختلافات و تناقضات گردن نهادند.این جاست که ما باز به آن سوال کهن می رسیم که «یا اسلام با حقوق بشر منافات دارد؟» که می بینیم دارد و دست کم فقها تا به امروز نه تنها جوابی برای این سوال نیافته اند، که بی شک جوابی هم وجود ندارد، بلکه با بستن و شکستن نردبان های برون دینی راه را برای رسیدن به یک جامعه ی دیندار اصیل، همان طور که بر شمرده ایم، بسته اند و با این کار موجب شده اند که سوالات و مشکلات بیرون دینی بی شماری به وجود بیاید. و همیشه فقط نگاه خودشان را معطوف به درون دین نموده اند، که البته دانستیم که این امر هر چند که کار دینی است، اما عمل مناسب دیندارانه ای نمی باشد!
Goftaniha©
6.7.06 | |
|
|
|
در جوامع مدرن و مدنی پارلمان و ترتیبات آن از جمله نحوه انتخابات از جمله راهکارهایی است که بین حاکمیت و مردم پیوند برقرار می نماید و این چنین مردم در جامعه مدنی خود دارای حاکمیت می شوند و مستقیما از طریق پارلمان در تعیین سرنوشت خویش نقش می یابند. این چنین است که پارلمان که محل حاکمیت مردم است همواره در کنار حاکمیت حکومت نقش قابل توجهی می یابد و حتی حکومت را کنترل می نماید و از طریق تصویب قوانین نیز حکومت را یاری می کند.حال با توجه به این مطلب سوال است که چرا قریب به یک صد سال ما هنوز نتوانسته ایم در جامعه ایران یعنی از انقلاب مشروطیت به بعد که تصمیم به ایجاد نظام پارلمانی گرفته شده است، پارلمانی صحیح داشته باشیم؟چرا همچنان نیروهای قدتمدار و انحصارطلب بر ان هستند که تمامی این سی و هشت پارلمان تاریخ ایران را بی معنا و امری غیرلازم نشان دهند و برای آن که ایران از پارلمان قدروزن محروم باشد، دست به هر عملی می زنند؟برای نشان دادن بی توجهی و به بازی گرفتن حاکمیت مردم در قبل از انقلاب سال 1357 همین بس که تمام پارلمان ها «مجالسی فرمایشی» بودند، انقلاب سال 1357 که انجام شد قرار بر آن بود که «میزان رای ملت باشد» و مجلس خانه ملت و در راس امور قرار گیرد، اما متاسفانه باز همان اراده و منش ضدمردمی به نوعی دیگر خود را نشان و جریانی از شعبه حاکمیت حکومت، به نام شورای نگهبان، با مخالفت با کاندیدا شدن برخی از شهروندان مستقیما مقابل حاکمیت مردم ایستاده است و همواره در طی این هفت دوره ی پارلمان در کل حیات جمهوری اسلامی، مانعی اساسی برای پارلمانی آزاد و مستقل بوده است.بنابر این تاریخچه و عدم تمایل حاکمان ایرانی به پارلمان قوی و مستقل، لازم است که عللی را که این تمایل کهن را همواره دامن می زند، بررسی نمود که چرا این تمایل و خواست ملی ایرانیان بیش از یک صد سال است که به سخره گرفته می شود. این نوشته در حد بضاعت خود تنها به ذکر دو علت اساسی از منظر ساختار سیاسی، می پردازد.
اول. فقدان اندیشه ی سیاسی مدرن و سامان یافته با عصر امروزی در میان حاکمان سیاسی و تاثیرگذاران در عرصه ی سیاست ایران بوده است. از میان دیگر،قوام یافتن تفکر پدرسالارانه در حوزه ی سیاست ایران باعث شده است تا این که حاکمان سیآسی همواره اداره ی جامعه را بر اساس روش پدرانه مناسب بدانند و به نوعی حاکمان سیاسی قبل از آن که حاکم باشند، همواره می پسندند که ریش سفید جامعه باشند و همواره این تلقی که اگر اداره ی جامعه به دست افراد صالح و ریش سفید بیفتد، امورات کشور نظم یافته و بسامان خواهد گردید.از همین روست که این اندیشه سال هاست در میان کارگزاران حکومتی است که «ترتیبات پارلمانی و به نوعی دموکراسی، سوغات غربیان است و از طریق پارلمان است که افراد فاسد و فرصت طلب به حریم حکومت نفوذ پیدا می کنند.»اندیشه ی سیاسی پدرمآب، سال هاست که در میان ایرانیان است و گرچه اندیشه ی مدرن مهار حکومت به وسیله ی ترتیبات پارلمانی نیز سال هاست به وسیله ی قشری از فعالان و کوشندگان سیاسی در ایران دنبال می شود، اما هنوز نتوانسته است در مقابل غریزه ی انحصارطلبی حاکمان سیاسی ایران بایستد.
دوم. غیر از میراث تاریخی دو هزار ساله ی اندیشه ی سیاسی پدرمآب که البته تا حدودی هم قابل فهم است، توجه به اندیشه ی چپ مذهبی هم زمینه ای را برای این بی توجهی فراهم نمود.تفکر چپ مذهبی که از دهه ی چهل خورشیدی تحت تاثیر اندیشه های «برابری اجتماعی و برابری در عرصه ی سیاست» در میان غالب روشنفکران سیاسی و انقلابی ایران رایج شده و توسط دکتر علی شریعتی صراحتا تبلیغ می شد که از مجلس و ترتیبات حکومتی به عنوان حکومت «راسها» یاد می نمود. میزان تاثیر افکار ایشان و مضموم بودن مجلس و... به حدی است که هنوز که هنوز است عده ی بی شماری از متاثران مکتب ایشان از دموکراسی متعهد که توسط عده ای از فعالان و روشنفکران انقلابی که حکومت را بر اساس صلاح دیدشان اداره نمایند، دفاع می نمایند. به روایتی دیگر در اندیشه ی چپ مذهبی، هیچ خبری از ترتیبات پارلمانی نبود تا این که در پایان دهه ی شصت روشنفکران مذهبی ایران که عده ای از ان ها هم اکنون به عنوان نیروهای اصلاح طلب اشتهار یافته اند، بر روش های اصلاحی و ترتیبات پارلمانی به عنوان وجه غالب اندیشه شان پرداختند و از آن همچنان در مقابل طیف سنت گرایان (مدافعان اندیشه پدرمآب) به دفاع پرداختند.
به سوال نخست این نوشتار برگردیم... چرا ترتیبات پارلمانی به مدت دیرپائی در ایران مورد بی توجهی قرار گرفته است؟ و در میان نیروهای تاثیرگذار سیاسی و حکومتی ایران هنوز پارلمان جایگاه خویش را نیافته است و آن را صرفا امری فانتزی و دکوری می دانند و بر اندیشه ی ریش سفیدی و تشخیص مصلحت توسط عده ای از خواص و خودی ها صحه گذارده می شود.در برگزاری هفتمین دوره ی پارلمان جمهوری اسلامی نیز بار دیگر شاهد همین معضل اساسی بودیم و صدای طرفداران روش های اصلاحی و پارلمانی که با اعتراض و اعتصاب و... نیز همراه بود شنیده نشد و با ریش سفیدی و نهایتا حکم حکومتی انتخابات در فضایی برگزار شد که همگان دریافتند مجلس در جمهوری اسلامی امری تشریفاتی و فرمایشی بیش نیست.از همین روست که مسئولیت نیروهای اپوزیسیون مضاعف تر می شود. چرا که از یک سو باید بر روش های مبارزاتی خویش سامان دهند و از سوی دیگر ترتیباتی را بیآفرینند تا با اندیشه ی کهن چپ مذهبی و تفکر پدرمآب که هنوز در میان ایرانیان طرفداران بی شماری دارد، مبارزه نمایند و به تبلیغ و معرفی روش های مدرن اصلاحی و پارلمانی خویش به جهت امکان حضور مستقیم آحاد مردم در حکومت بپردازند.
Goftaniha©
6.7.06 | |
|
|
|
اشاره: در مقاله ای که در اختیار اخبار روز قرار داده ام ، بخش های دیگری از ناگفته های ترور سعید حجاریان را فاش ساخته و تاکید کرده ام برای اثبات گفته های خود آمادگی داشته و بار دیگر نقش هاشمی رفسنجانی در این ترور را مورد تاکید قرار داده . گفتنی است در مقاله دیگری که اخیرا از آقای محمدرضا فطرس روزنامه نگار مستقل در اخبار روز به چاپ رسید، نیز بر نقش هاشمی رفسنجانی به عنوان یکی از آمران این ترور تاکید شده بود.مقاله را در زیر می خوانید:من ستیزه جو خلق شده ام تا با مفسدان و شریران در افتم، از همین روی، از نوشته های من جنگ و توفان بر می خیزد. من باید ساقه ها و تنه های درختان را از راه خویش بر کنم و چون جنگلبانی راه را صاف و هموار سازم (1).
چندی پیش در سالگرد ترور دکتر حجاریان که در تهران به همت دانشجویان و مخالفان انحصار و خشونت برگزار گردید، سعید حجاریان مطالبی را پیرامون مساله ترورش بیان داشت. از آن جمله که نه به قوه ی قضائیه جمهوری اسلامی برای پیگیری مساله ترورش شکایت کرده و نه به آن قوه ایمانی دارد و برای مفتضح بودن آن قوه همین بس که آن هایی را که ضارب ایشان می دانسته و هر کدام به حبس های طویل مدت محکوم شده بودند، اکنون آزادانه در سطح شهر رهایند و باز به قلع و قمع مردم مشغولند و حتی چندی پیش که سعید عسگر به اتهام مشابه دیگری محاکمه می شده، وی را فاقد پیشینه کیفری نام برده است.در گوشه ی دیگری خبرنگاری از وی درباره مقاله ی افشاگرانه ی «مهندسی پرونده ترور حجاریان» (2) که نوشته من می باشد سوال می نماید که آقای حجاریان در پاسخ می گویند: «بعید می دانم اطلاعات وی در این باره کافی بوده باشد.»بعد از آن بود که روزنامه حکومتی کیهان و دو سایت اینترنتی منصوب به هاشمی و رضایی مطالبی را خرسندانه بیان نموده اند که سعید حجاریان افشای دست داشتن هاشمی رفسنجانی در ترورش را که نگارنده بیان نموده بودم، رد کرده و صرفا به گفتن این بسنده نموده که «اطلاعات وی در این باره ناکافی است».از همین موضع گیری شتابزده ی روزنامه کیهان و سایت های وابسته به انحصارطلبان برآورد می شود که بسیاری در انتظار نشسته اند تا به خوبی بتوانند موارد فاش شده برعلیه شان در آن نوار ویدئویی و مقالات منتشره توسط نگارنده را مخدوش جلوه دهند.اکنون با قبول نظر آقای سعید حجاریان که شاید اطلاعات بنده در رابطه با مساله ترورشان ناکافی بوده، اما هرگز مخدوش نمی باشد، فرصت را مغتنم می دانم و در فراغت بیان خارج از کشور که امروزه میسر شده است، اشاره را مستقیم تر می نمایم و اعلام می کنم که، هاشمی رفسنجانی از آن که افتضاح شکست انتخاباتی اش را کار تیم فکری و مطبوعاتی حجاریان می دانست، به نحوی در صدد انتقام از وی برآمده و از آن جا که آیت الله خزعلی نیز پیشتر در جلسه ای در منزل آیت الله یزدی در قم در حضور حبیب الله عسگراولادی مسلمان، مصباح یزدی، اسدالله بادامچیان، محسن رفیق دوست و سردار ذوالقدر حکم مذهبی و شرعی (فتوا) مباح بودن خون اکبر گنجی و سعید حجاریان را داده، اینجا بود که هاشمی رفسنجانی، محسن رضایی را مسئول اجرای این «مصلحت و فتوای مذهبی» می نماید.محسن رضایی نیز از طریق قاسم سلمیانی فرمانده ی کرمانی و همشهری و یار قدیمی هاشمی رفسنجانی که نیروی قدس سپاه در ید فرمان وی می باشد، به مدت دو هفته کلیه رفت و آمدهای حجاریان را کنترل و نهایتا از طریق یگان فرماندهی میثاق (9000 نیروی قدس سپاه)، تیمی از اعضای مجاهدان افغانی را پس از طی دوره آموزشی که عازم پاکستان بودند مامور ترور سعید حجاریان نمود که بعد نیز از طریق هواپیمائی ماهان که این شرکت هواپیمائی نیز در اختیار محسن هاشمی و حسین مرعشی که از سرمایه گذاران اصلی آن هستند، به طور مرموزی به کراچی می رسانند.پس از آن نیز محسن رضایی تعدادی از ذوب شدگان در ولایت را مکلف می کند که اتهام فوق را قبول نمایند. محمدعلی مقدمی، سعید عسگر، علی پورچالویی، موسی جان نثاری، مهدی روغنی و سعید گگونی را که تماما از پاسداران سپاه حفاظت انصار المهدی (یگان محافظان شخصیت ها و اماکن مجلس و بیت رهبری و ریاست جمهوری) بوده، اتهام فوق را با جان و دل قبول می نمایند و پس از گذشته فقط 6 ماه حبس که آن هم غالب آن را در مرخصی بودندف از رانت های قوه قضائیه و رهبری بهره می برند.1. سعید عسگر هم اکنون عضو سپاه بوده و بدون اخذ لیسانس در مجتمع علوم و تحقیقات دانشگاه آزاد در مقطع فوق لیسانس، ریاضی می خواند.2. جان نثاری، روغنی و گگونانی هر کدام مغازه ی موتور فروشی و... در پاساژ مهستان واقع در خیابان کارگر پائین تر از میدان اقلاب (پاساژی که با سرمایه ی محسن رضائی در شش طبقه دایر شده است) راه انداخته اند.3. محمدعلی مقدمی و علی پورچالویی در شهر ری در محله ی دیلمان صاحب مغازه ای برای خرید و فروش اتوموبیل شده اند که این ساختمان قبلا برای جمعیت موتلفه بوده است.4. محسن مجیدی در لجستیک سپاه با فرمان سردار مجتبی ارگانی دو درجه ترفیع گرفته و یک باب ویلا در شهرک شهید محلاتی به وی هدیه شده است.آری، حکایت همچنان باقی است و من همواره با این «اطلاعات ناکافی» آمادگی خویش را برای اثبات همین ادعاها و آن چه را که در مقاله «مهندسی پرونده ترور سعید حجاریان» گفته ام، اعلام می نمایم و همواره آن چنان که در اولین روزهای آزادی ام از زندان در مصاحبه با خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) گفته ام، آماده اثبات اظهاراتم هستم. بار دیگر نیز در همین جا اعلام می نمایم چنانچه آقای محسن رضایی و هاشمی رفسنجانی و آیت الله خزعلی دلیلی بر کذب بودن اظهاراتم دارند، بیایند و تن به مناظره بدهند به شرط آن که این مناظره علنی باشد و در حضور خبرنگاران انجام شود. من برای انجام این مناظره دو سال است که حاضرم و هم اکنون نیز حاضرم برای انجام این مناظره به ایران برگردم و اگر هم نتوانم ادعاهای خود را ثابت کنم، داوطلبانه به زندان اوین بر می گردم. آقایان به جای آن که آدرس غلط دهند و خلط مبحث کنند، جوابگو باشند.
امید که آقای سعید حجاریان نیز به زودی سلامت خویش را بیابند و همانطورکه پیشتر همین اطلاعات ناکافی را از جمله عدم شباعت ضارب با سعید عسگر را تایید نموده بودند، بدون ترس از عالیجناب هاشمی رفسنجانی و قوه ی بی عدل و داد قضائیه بیان نمایند که به قول خیام:هست از پس پرده گفتگوی من و توچون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من
پی نوشت:1. ویل دورانت، تاریخ تمدن ج 6 صفه 7. اصلاح دین و ولتر – چاپ سازمان انتشارات و آموزش2. مجله ی اینترنتی سیاه و سپید (مقاله فوق در سایت گفتنی ها موجود است).
Goftaniha©
6.7.06 | |
|
|
|
سرتیپ دوم سپاه حسین الله کرم: هرکس بخواهد خلاف موج انقلاب حرکت کند، دست و پایش را خواهیم شکست. (1)سرتیپ محسن رفیقدوست: این ماجرا [مساله سخنرانی 13 رجب آیت الله منتظری] تنها زمانی تمام خواهد شد که سر فتنه از بدنش جدا شود.سرتیپ قاسم سلیمانی: اگر سپاه فقط برای خون دادن است ما این لباس را می بوسیم و کنار می گذاریم. ما هستیم برای این که کسی خلاف مقام عظمای ولایت غلطی نکند (2)سرلشگر رحیم صفوی: بعضی ها را باید گردن بزنیم. بعضی ها را زبانشان را قطع می کنیم و دست و قلم بعضی ها را باید شکست. (3)سرتیپ محمدرضا نقدی: ما طاقت نداریم خلاف اسلام چیزی را ببینیم. که که نگران اسلام در قلب اروپا در بوسنی هرزگوین هستیم، اگر کسی بخواهد در این کشور اسلامی چیزی خلاف اسلام بگوید، به خون برادران شهیدمان قسم، حنجره اش را با چنگ و دندان خواهیم درید. (4)سرلشگر محسن رضائی: ما خودمان آزادی داده ایم، ما خودمان به مطبوعات آزادی دادیم. یک شبه هم می توانیم همه ی این ها را جمع کنیم. کسی به ما چیزی تحمیل نکرده و مگر کاری برای انقلاب دارد یا برای نظام. خودمان مطبوعات را درست کردیم، خودمان آزادی دادیم و خودمان هم می توانیم تمام این ها را برداریم. (5)روابط عمومی سپاه پاسداران: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بار دیگر ضمن هشدار به دشمنان پیدا و پنهان ملت و به آن دسته از مطبوعات و قلم های مسموم و مشکوکی که از فضای آزاد کشور و نجابت و بردباری نیروهای انقلاب سود جستند... همگان را به رعایت امنیت ملی و اطاعت بی چون و چرا از مقام معظم رهبری دعوت نموده و در غیر این صورت گرفتار آتش خشم ملت حزب الله خواهند شد. (6)
ماموران نیروی انتظامی سه شنبه (25/1/1377) و بامداد چهارشنبه (26/1/77) برخلاف ماده ی 3 قانون مطبوعات با مراجعه به چاپخانه های افست، ایرانً، چاپ گستر، تمام صفحات روزنامه های ایران و همشهری را بازرسی نمودند.
ماموران اطلاعات قرارگاه ثارالله تهران در عصر روز 16/9/1379 با در اختیار گرفتن موسسه فرهنگی سبز ایران، کلیه اموال و کتب این موسسه را مورد بازرسی و مدیران آن را به مدت بیش از پنج ساعت مورد بازجویی قرار دادند.
بنابر اخبار رسیده بازداشت و نگهداری غالب متهمان سیاسی و مطبوعاتی از سال 1377 تا به حال توسط حفاظت اطلاعات و معاونت اطلاعات سپاه پاسداران انجام می گیرد و عمده ی بازجویان از پرسنل نظامی سپاه می بشند. همچنین وجود بازداشت گاه های وصال، 59 و 66 و 110 که برای سپاه می باشد گواه این مساله بوده است.
1. نظامیان نباید در سیاست دخالت کنند:نظامیان نباید وارد عرصه ی سیاست بشوند. این اصلی است که هم در قانون اساسی جمهوری اسلامی آمده و هم اکثر کشورهای توسعه یافته آن را پذیرفته اند.جوامع جدید و نظام های سیآسی و اجتماعی آن ها بسیار پیچیده و تخصصی عمل می کنند و نظامیان از آن جا که برای وظایفی خاص و بسیار حساس و البته خطیر آموزش دیده اند، عمدتا با این علوم سیاسی و اجتماعی بیگانه هستند و فاقد این تخصص برای شیوه های مدیریتی و اجتماعی بوده اند، و در ثانی نظامیان از آن جا که همواره به «نظام پادگانی» و بی چون و چرا بودن فرامینشان با اتکا به زور و اسلحه می اندیشند، فلذا هیچ گاه مشروعیت حکومت کردن بر شهروندان را ندارند.از طرف دیگر از آن جا که علوم و فنون نظامی همچون دیگر علوم بسیط نیست، هیچگاه نیروهای مسلح و نظامیان نسبت به زوایای پرپیچ و خم مصالحه و مصلحت اندیشی و مذاکره و... در جوامع پیچیده و آینده و حال حکومت داری ضروری است، مهارتی نداشته اند.
2. نظامیان در سیاست دخالت می کنند:اما هستند نظامیانی که علیرغم موارد گفته شده در سیاست آن هم به طرز محوری دخالت می نمایند، چرا که همواره در کشورهای توسعه نیافته «زور» جایگاه کلیدی و تعیین کننده ای دارد و تصمیم گیری پیرامون آینده ی کشور در این قبیل کشورها بیشتر با زور و فشار توام می باشد. در این کشورها ما شاهدیم که یا نظامیان همانند گروه ها و احزاب متنفذ سیاسی بر سیاستمداران و حکومت تسلط و یا در آن ها دست دارند و یا این که با کودتا، حکومت و دولتی نظامی تشکیل داده و حکمرانی می نمایند. البته کودتا و ایجاد حکومت نظامی در زمانی موفق خواهد بود و وقوع خواهد یافت که یا شمار فعالان در نظام و کوشندگان سیاسی محدود باشد و یا این که قسمت عمده ای از کوشندگان سیاسی و صاحب نظران با کودتا و کودتاچیان موافق باشند.البته از دیگر مواردی که نظامیان این حق را به خود می دهند تا در سیآست دخالت نمایند، قدرت و کفایت رهبران سیاسی، سنت هایی که شکل دهنده ی آنان و نوع روابط رهبران و حاکمان سیاسی با فرماندهان نظامی می باشد.فرماندهان و نظامیان همواره به نحوی تربیت شده اند که «امنیت ملی» را در خطر احساس می نمایند، فلذا برای دفع خطر و از بین بردن تهدیدات همواره دخالت و حضور فعالانه و مستقیم خویش را ضروری حس می نمایند. به اطلاعیه زیر توجه کنید:«سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در اولین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی به فرمان مبارک امام راحل (ره) به منظور پاسداری از انقلاب و ارزش های گران قدر آن پدید آمد، هیچ گاه از دغدغه ی دفاع از مردم کشور، نظام اسلامی و اصول و ارزش های مقدس انقلاب در قبال توطئه های دشمنان خالی نبوده است و اساسا ماموریتی جز این برای خود نیستند...»
اما عمده ترین و اصلی ترین دلیلی که دخالت نظامیان در سیاست را باعث می شود، سیاست زدگی نیروها و نهادهای آن جامعه می باشد. همان طور که می دانیم در جوامع توسعه نیافته همه ی نیروهای اجتماعی اعم از نظامیان، روحانیون، دانشجویان و کارگران... که کارکرد و شرح وظایف اصلی شان سیاست نبوده، در سیاست دخالت می کنند و خواهان پیشبرد نظرات و احکامشان در سیاست و حکومت می باشند.ساموئل هانتینگتون، جامعه ی سیاست زده را «جامعه ی پراتوری» (8) می نماید. در جوامع مدرن و توسعه یافته نهادهای سیاسی و نیروهای اجتماعی در توزیع قدرت و مشارکت فعالانه سیاسی و شیوه های کنترل قدرت (مثل انتخابات، گفتمان، پاسخگو بودن حکومت و...) توافق دارند، اما در جامعه ی پراتوری چون دامنه ی مشارکت سیاسی محدود می باشد، انواع صورت های اعمال مستقیم مثل اعتصاب، کودتا، ترور، حذف فعالان و... به وفور یافت می شود و چون در این گونه جوامع ستیز گروه ها و اصطکاک نیروهای اجتماعی و دسته های سیاسی بسیار می باشد، حضور نظامیان همواره همیشگی و جوابی به این کنش خواهد بود و از همین روی کارآیی و مشروعیت نهادهای سیاسی و حاکمیت و دولت در سطح بسیار پائینی می باشد.
3. چرا نظامیان جمهوری اسلامی در سیاست دخالت می کنند؟همان طوری که پیشتر گفتیم، دخالت نظامیان در سیاست ناشی از ساختار سیاسی و نهادی جامعه و بسته به نوع روابط حکومت و رهبران با فرماندهان نظامی نیز می باشد.حضور پررنگ نظامیان در عرصه ی سیاست، علی الخصوص پس از فوت آیت الله خمینی و به روی کار آمدن علی خامنه ای، به شدت محسوس بوده است. نظامیان حتی در مناصب فرهنگی و هنری نیز به کار گرفته شده اند. به عنوان مثال پاسداران نظامی در مناصب مدیریت بنیاد مستضعفان و جانبازان، معاونت سینمایی وزارت ارشاد، سازمان سیاحتی و زیارتی بنیاد، ریاست باشگاه ورزشی پرسپولیس، ستاد رسیدگی به حوادث غیرمترقبه و زلزله زدگان و... به کار گرفته می شوند. دلیل این امر این است که هر چقدر مشکلات مهم اقتصادی و اجتماعی و سیاسی در یک جامعه بیشتر شود و مدیریت جامعه و حاکم سیاسی کفایت اصلاح امور را نداشته باشد، بی شک اعتراضات مردمی و عمومی همچون شورش، نارضایتی ملی و... و همچنین واکنش های مشکلات مردم همچون فقر، تورم و... روز افزون می شود. از همین جاست که حاکم درمانده تنها را ممکن را «اقتدارطلبی» می داند و نظامیان مشتاق بازگشت به دوران اقتدارگرایی (که در ایران مساوی بود با هشت سال جنگ تحمیلی در جمهوری اسلامی) در سیاست دخالت می کنند و اصولا این دخالت و اظهارنظرها را هم حق لاینفک خود می دانند، چرا که بر این باور می باشند که تنها شرط ابقای این نظام، حضور فعالانه آن ها در عرصه ی سیاست می باشد.این واقعیت است که هر چه جامعه و حکومت واپس مانده تر باشد، حضور نظامیان در آن فعالانه تر و هر چه جامعه مدرن تر باید، نقش نظامیان، محافظه کارانه تر می شود.امروزه با توجه به نقش پررنگ نظامیان از جمله فرماندهان و قشر عظیمی از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در عرصه ی سیاست و عدم توانایی شان در کشورداری، ما شاهد آن هستیم که اکثر غائله ها و بحران های سیاسی نیز بر اثر حضور غیرمسئولانه ی آن ها در جامعه بوده که مختصری از آن ها را ذکر می نمایم:ساخت فیلم به ظاهر مستند کارناوال «عصر عاشورا» توسط بخشی از اطلاعات سپاه، بازداشت نیروهای ملی و مذهبی توسط حفاظت سپاه، انتشار بولتن ها و خبرهای دست چین شده توسط حوزه و نمایندگی ولی فقیه سپاه برای ائمه جمعه و جماعت، دخالت بسیجیان در انتخابات، فتوای رای به ناطق نوری به پاسداران و بسیجیان توسط نماینده ولی فقیه در سپاه و...
بر همین اساس است که جامعه ی ما را بیش از پیش خطر «کودتا و نظامی شدن» تهدید می کند، چرا که فضای سیاسی ایران هر روزه پلیسی تر و امنیتی تر می شود و نقش نظامیان با شیوه های ارتجاعی و خشن خاص خودشان بیشتر و بیشتر می گردد. فشار و اعمال زور جای خود را به فرهنگ دموکراسی و گفتمان می دهد و نظامیآن هر روزه خود را محق تر از دیروز برای حاکمیت و حکومت بر مردم می بینند. این وضع امروزه ی ایران است و به نظر من اگر کودتایی نظامی توسط عده ای از خشک مغزان سپاه پاسداران صورت نگیرد، بی شک فضای سیاسی به شدت امنیتی و بسته خواهد شد که هر ندایی در نطفه خفه شود. در آن زمان است که حاکمان سیاسی سکوت و نخوت عمومی را که البته از ترس و نفرت ملی می باشد، به حساب رضایت مردم خواهند گذاشت و از سکوت جامعه نوعی آرامش ملی تلقی خواهند کرد.
پی نوشت:1. بهمن شماره 16 – ص 62. شلمچه شماره 263. شلمچه شماره 304. ماهنامه صبح شماره 95. روزنامه اخبار 10/2/ 13776. روزنامه همشهری 14/2/13777. Politicization8. Praetorinism
Goftaniha©
6.7.06 | |
|
|
|
آیه الله خمینی در مهمترین دلیلشان برای مبارزه با نظام شاهنشاهی و بر چیدن اساس سلطنت گفته اند که :پدران ما حق نداشتند برای ما قانون و تکلیف وضع کنند ! یعنی اینکه حق تعیین سرنوشت از آن انسانهاست در زمان خودشان و برای خودشان .با همین مانیفست بود که پدران و مادران ما یک نظام شاهنشاهی را در ایران با مجاهدت خودشان از پای درآوردندو نظامی دینی را در قالب جمهوری اسلامی بجای آن نشاندند . خوب امروز ما به هیچ وجه به کارآمدی و یا خوب یا بدی هم کاری نداریم . پدران ما در بهار 1358به جمهوری اسلامی رای دادند و به نظامی مشروعیت بخشیدند که مبتنی بوده است بر ولایت فقیه و آن شیوه حکومتی را پسندیدند و خوب تشخیص دادند. اما من و هم عصر و نسل من چه؟چه بسا جوان امروزی نظام خوب دیگری مثلا جمهوری تمام عیار و یا اصلا نه حکومت عدل اسلامی را بپسندد؟ سئوال من این است که جمهوری اسلامی در حال حاضر مشروعیت خود را از کجا بدست می آورد؟ما حتی در قرائت دینی فقها هم داریم که بنیاد و اساس مشروعیت هر حکومتی مبتنی بر دو عامل عمده می باشد:1_مشروعیت مدنی2_مشروعیت الهیمرحوم آیه الله نائینی مشروعیت قدرت سیاسی را در حاکمیت اراده عمومی (ملی) می داند ایشان در بیان حکومت و مشروعیت آن می فرمایند:"حکومت در جامعه بشری یکی از الزامی ترین و ضروری ترین نهادهای اجتماعی است."آیه الله نائینی که البته یکی از اولین فقهای دین حکومتی نیز می باشنددر بیان نظرات حکومت می گویند:"حکومت باید در حفظ شرف و استقلال و قومیت چه آنکه راجع به امتیازات دینیه باشد ویا وطنیه منوط به قیام اماراتشان به نوع خودشان."یعنی آنکه حکومت وقتی مشروع است که هیات کل اجتماع و مردمانش در آن شریک باشند و نسبت به آن رضایت عمومی داشته باشند. و اساسا اینکه حکومت برای این است که نیازهای زندگی داخلی و خارجی یک قوم یا یک ملت که جایگاه معینی بنام وطن دارند را پاسخ گوید.آیه الله خمینی نیز در بدو ورودش در دوازدهم بهمن ماه سال 1357 در بهشت زهرا گفتند که :"من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین میکنم من به واسطه اینکه این ملت مرا قبول دارند دولت تشکیل می دهم ."بدنبال آن نیز هنگامیکه دولت موقت و انقلابی ایشان تشکیل گردید در حکم انتصابی مهدی بازرگان نخستین نخست وزیز انقلابی ایران آوردند که :"بر حسب حق شرعی و حق قانونی ناشی از آرای اکثریت قاطع قریب به اتفاق ملت ایران که در طی اجتماعات عظیم و تظاهرات وسیع و متعدد در سراسر ایران نسبت به رهبری جنبش ابراز شد..."همه اینها حاکی از آن است که اساس مشروعیت هر نظامی و نظام جمهوری اسلامی ایران منوط به ملت همان عصر و نظامش می باشد. جمهوری اسلامی ایران که در فروردین سال 1358 به رفراندوم گذارده شده در آن رفراندوم 90843920 نفر شرکت نمودند و جمهوری اسلامی را برگزیدند متعاقب آن هشت ماه بعد قانون اساسی این نظام توسط مجلس خبرگان تنظیم و به تصویب رسانیده شد و مردم در میان بهت و ناباوری دریافتند که این جمهوری مثل همه جمهوری های دنیا نیست ووقتی که این قانون اساسی و در نتیجه دوباره همان نظام به همه پرسی گذارده شد اینبار 14269015 نفر در این انتخابات شرکت نمودند یعنی جمهوری اسلامی در طول هشت ماه حاکمیت خود با 25 درصد کاهش اقبال عمومی مواجه بوده است!از آن سالها و از آن هشت ماه امروزه بیست و چهار سال می گذرد امروز دیگر تمامی شقوق و نهانیات جمهوری اسلامی برای همه چه انانی که به این نظام رای داده اند وچه آنانی که به این نظام رای نداده اند روشن شده است .آیا زعما و حاکمان جمهوری اسلامی که خود را ملزم به وفاداری به اندیشه های امام خمینی می دانند نباید کلام ایشانرا فصل الخطاب خود بدانند و برای بررسی و روشن ساختن مشروعیت این نظام و شیوه حکومتی جمهوری اسلامی تن به قبول همه پرسی و رفراندوم بدهند؟نقطه حل تمام مصائب و مشکلات امروز ایران در رفراندوم می باشد
Goftaniha©
6.7.06 | |
|
|
|
مصاحبه با نشريه شهروند - كانادا
اشاره:
امیرفرشاد ابراهیمی عضو پیشین شورای مرکزی دانشجویان و فارغ التحصیلان حزب الله ، پس از حوادث تیر ماه 78 دانشگاه تهران به دلیل اعتراض به عملکرد "انصار حزب الله" در هجوم به دانشجویان، استعفا داد. پس از استعفا دستگیر و ماه ها در زندانهای مختلف شکنجه شد. پس از آزادی به شیرین عبادی (وکیل دادگستری) مراجعه کرد. اظهارات امیر فرشاد ابراهیمی به منظور ارائه به مراجع ذیصلاح و تحقیق در این زمینه، توسط شیرین عبادی ضبط ویدیویی شد که همین امر موضوع پرونده تازه ای به نام "نوارسازان" شد که طی آن امیرفرشاد ابراهیمی به عنوان متهم اصلی، شیرین عبادی و محسن رهامی وکلای مدافع دانشجویان بر صندلی اتهام قرار گرفتند.
امیرفرشاد ابراهیمی مجددا زندانی شد و ماه های متوالی را در زندان های مختلف گذراند. او در 31 اکتبر سال 2001 با قرار 20 میلیون تومان وثیقه از زندان آزاد شد.
در گفتگویی که قبل از آزادی امیرفرشاد با مادر ایشان داشتیم، توضیحاتی در مورد پرونده وی و همچنین شخص او داد که در شهروند چاپ شد. در اینجا از زبان خود او با امروز و گذشته اش آشنا میشویم .
تأکید یک نکته ضروریست و آن اینکه انجام این گفت وگو در شرایط امیرفرشاد ابراهیمی شهامت بسیار میطلبد. گرچه او خود میگوید که "آب از سرش گذشته و مدتهاست به تنفس در زیر آب عادت کرده است."
از ایشان برای انجام این گفت وگو سپاسگزاریم .
خ . ش
مقدمه
بیست و سه سال پیش در ماه های اول بعد از انقلاب بهمن 57، گروه هایی در تهران و شهرستانهای ایران شکل گرفتند که غالباً "چماقداران" خوانده میشدند. بعدها "چماقداران" به "حزب اللهی"ها تغییر نام یافتند. این گروهها غالباً افراد خودانگیخته ای بودند که ارتباط ارگانیک با یکدیگر و یا با ارگانهای حکومتی نداشتند.
در زمان ریاست جمهوری علی اکبر هاشمی رفسنجانی، پروسه سازماندهی این گروهها و برقراری ارتباط ارگانیک آنها با دستگاه های حکومتی آغاز شد.
این گزارش بر آن است تا گوشه ای از روند تشکل یابی این نیروها را که هم اکنون به عنوان لباس شخصی ها، و یا موتورسواران نیز معروفند، آشکار کرده و درهم تنیدگی این نیروها را با ارگانهای رسمی حکومتی همچون قوه قضاییه، شورای نگهبان، نیروهای انتظامی، سپاه پاسداران و بسیج نشان دهد.
این مطلب براساس گفته های آقای امیرفرشاد ابراهیمی تنظیم شده است. او متهم اصلی پرونده نوارسازان بود که در تاریخ 31 اکتبر 2001 با قید وثیقه آزاد شد.
او در گفتگو با ما جریان دستگیری و شکنجه های بسیار شدیدی را که طی ماه ها زندان بر او رفته است، بیان داشت. نسخه ای از شکایتنامه وی به سازمان قضایی نیروهای مسلح در دست ماست که در آن نیز امیرفرشاد ابراهیمی چگونگی دستگیری و یا به عبارت بهتر ربودن خود از خانه اش را توضیح داده و انواع شکنجه هایی که بر او رفته با نام برخی شکنجه گران که مورد شکایت هستند ذکر کرده است.
لازم به توضیح است که چارت تشکیلاتی "انصار حزب الله" که در اینجا ارائه شده است نیز غالباً براساس گفته ها و بعضاً براساس کنایه های امیرفرشاد ابراهیمی است. آقای ابراهیمی در پاسخ به سئوالی میگوید:"وقتی که من در یک کفه ترازوی عدالت و آقای جنتی و یا عسگراولادی در کفه دیگر آن باشد..." در اینجا اشاره وی به اظهاراتی است که او درباره رابطه این دو فرد با لباس شخصی ها بیان کرده است. این اظهارات در نوار ویدیویی که موضوع پرونده نوارسازان شد، ثبت شده است.
هنگامی که او در زندان و به گفته خودش تحت شدیدترین شکنجه ها بود، اعلام شد که او اظهاراتش را پس گرفته است . اما در این گفت وگو و بیرون از زندان ابراهیمی بر صحت تک تک گفته هایش تأکید کرده و میگوید که توانایی اثبات آنها را در دادگاهی منصف و یا در دادگاه ملت داراست.
وی توسط فردی به نام سرهنگ حسین مستوفی با اطلاعات ناجا در رابطه بوده است و یک بی سیم "فعال" این نیرو را در اختیار داشته و با کد "ذوالفقار" از آن استفاده میکرده است. پس از زندانی شدن او اعلام شد که بی سیمش از نیروهای انتظامی به سرقت رفته بوده است. اما علی یونسی وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی بر "فعال" بودن بی سیم وی صحه گذاشته است (کیهان مورخ 5/6/79) این بدان معنی است که مکالمات ضبط شده ی وی در اتاق کنترل موجود بوده و بی سیم از طرف ناجا به او واگذار شده است .
ابراهیمی در جای دیگری اظهار میدارد که تیمسار نقدی در روز حمله به نوری و مهاجرانی برای دادن پوشش امنیتی به لباس شخصی های مهاجم (که خود ابراهیمی یکی از آنها بوده است) در محل حضور داشته است. این نکته آنگاه اهمیت بیشتر می یابد که به جمله دیگر امیرفرشاد ابراهیمی ، دبیر سیاسی وقت شورای مرکزی دانشجویان حزب الله دقت کنیم "... ما در آن روز مأموریت قتل آقای نوری را داشتیم."
من دیگر از او نمیپرسم که آیا این دستور مستقیماً از سوی آیت الله مصباح یزدی و یا آیت الله جنتی صادر شده بود، زیرا تا همین جا میدانم که او زیاد گفته است. او خود میگوید که پس از آزادی از زندان وقتی از خانه خارج میشود حس میکند که تابوت خود را به همراه میکشد.
اینکه لباس شخصی ها و دستگاه قضایی ایران به لحاظ فکری در کنار یکدیگر قرار دارند بر کسی پوشیده نیست و مستقل از آن موضوع بحث ما نیز نمیباشد، اما اینکه آنها با یکدیگر هماهنگ میشوند نکته قابل توجهی است که ابراهیمی بیان کرده و شواهدی در اثبات آن بیان میدارد.
در13 شهریور ماه سال 77 آقایان مهاجرانی و نوری مورد تهاجم لباس شخصی ها قرار گرفتند. دو روز پس از آن یعنی یکشنبه 15 شهریور، 17 تن از حمله کنندگان به ایشان توسط شعبه 6 دادگستری تهران به ریاست آقای طاهری محاکمه شده و تبرئه میشوند. پس از آن رئیس جمهوری از این افراد شکایت کرده و 7 روز بعد یعنی در 22 شهریور توسط همان شعبه و همان قاضی این افراد مجددا محاکمه شده و به 2 سال حبس محکوم میشوند. این حکم به هیچ یک از آنها ابلاغ نشده و در مورد هیچ کدام اجرا نگردیده است، تا زمانی که امیرفرشاد ابراهیمی به خاطر اعتراض به حمله انصار حزب الله در تیرماه 78 به کوی دانشگاه از عضویت در این سازمان استعفا میدهد(استعفانامه خطی او در اختیار ما قرار دارد) مدتی بعد از خانه ربوده میشود و ماه های بعد را تحت بدترین شکنجه ها در بازداشتگاههای مختلف به سر میبرد.
او خود میگوید که این احکام در حقیقت ابزاری برای زیر فشار قرار دادن اعضای حزب هستند. تخطی از مشی میتواند به اجرای حکم بینجامد. همانطور که در مورد وی اتفاق افتاد. این نکته عیان تر از آن است که نیاز به توضیح داشته باشد. یعنی اجرا یا عدم اجرای این حکم در هماهنگی با قوه قضائیه، نیروی انتظامی و رهبری اصلی (مافوق شورای مرکزی) "انصار" صورت میگیرد. نمونه های دیگری در بیانات ابراهیمی وجود دارند که هماهنگی قوه قضائیه با رهبری این نیرو را عیان میکنند. از جمله او در شکایت نامه خود به سازمان قضایی . .. مینویسد: در شعبه 209 عمومی تهران، در حالی که آثار جراحات حاصل از شکنجه تماما مشهود بود به خیال عدالت به قاضی عنوان کردم که مرا شکنجه کرده اند. جواب قاضی یعنی داور اجرای قوانین در کشور در عین سادگی بسیار جالب است. او میگوید: "هر کسی شگرد خود را دارد بیا حقیقت را بگو و خود را راحت کن." اینکه حقیقتی که قاضی به دنبال آن است کدام است، در جای دیگری از شکایت نامه از زبان شکنجه گران عنوان شده است: بگو که نفوذی دو خردادی ها در حزب الله هستی.
رابطه این "حزب" با سپاه پاسداران و بسیج نیز رازی آشکار است. اولا غالب افراد این جریان در استخدام سپاه و یا عضو بسیج هستند. داستان بسیجی و پاسدار بودن امیر فرشاد ابراهیمی را از زیان خودش در گفتگو میخوانیم. دبیرکل حزب الله حسین الله کرم افسر سپاه پاسداران بوده و در مکانهای مختلف و جلسات انصار با یونیفورم ظاهر میشود. ابراهیمی بعد از استعفا از "انصار" بخشی از شکنجه هایش را در زندان، سپاه متحمل میشود و . . . مسئول سابق انصار تبریز محمدجواد فرهنگی که در قضایای دانشگاه تبریز کشته شد برادر فرمانده سپاه پاسدارن تبریز است.
اینها شواهد انکار ناپذیری ست که شاید هر کدام به تنهایی بی اهمیت باشد و دلیل رابطه ی "انصار" با سپاه به حساب نیاید اما وقتی که کنارهم گذاشته میشوند تصویری کمتر قابل تردید به وجود میآورند. برای ارتباط شورای نگهبان با انصار حزب الله ما اسنادی در دست نداریم. در این گفتگو ابراهیمی اشاره ای گذرا به آیت الله جنتی دارد. واقعیت این است که در نوار ویدیویی یادشده او به تفصیل درباره رابطه آیت الله جنتی و مصباح یزدی با "انصار" توضیح داده است. او در این گفتگوهم بارها تاکید میکند که نه تنها تمام اظهاراتش در آن نوار عین حقیقت و قابل اثبات است بلکه ادعا میکند که این نوار قرار بود شروعی باشد برای تحقیق توسط ارگانهای ذیصلاح و او میخواست توضیحات مبسوط تر و مدارک کامل را به آن دادگاه ارائه کند.
رابطه آیت الله جنتی با "انصار" به عنوان یک فرد دلیل رابطه شورای نگهبان با این جریان نیست.
اما ادامه ی سرنوشت آن نوار ویدیویی و به وجود آمدن پرونده نوارسازان که در آن دو تن از برجسته ترین وکلای کشور شیرین عبادی و محسن رهامی نیز به عنوان متهم در کنار آقای ابراهیمی قرار گرفتند جای شک بسیار باقی میگذارد که آیا این داستان سر درازتری ندارد؟ و "انصار حزب الله" بالاخره به کجا ختم میشود؟
* آقای ابراهیمی خواهش میکنم ابتدا کمی از خودتان بگویید.
ـ بیست و هفت ساله هستم . تحصیلاتم تا مقطع کارشناسی ارشد سینماست. هم اکنون دانشجوی رشته حقوق هستم. از سال 74 عضو شورای مرکزی دانشجویان حزب الله شدم و در سال 77 و 78 نیز دبیر سیاسی اتحادیه دانشجویان و فارغ التحصیلان حزب الله کشور بودم.
* کمی به عقب برویم و از زمانی شروع کنیم که جذب نیروهای حزب الله شدید.
ـ نزدیکی من به این نیرو بازمیگردد به سالهای 66ـ65، یعنی زمانی که هنوز محصل بودم. آن زمان در مدرسه گروه تئاتری داشتیم و در رابطه با رزمندگان نمایش هایی برپا میکردیم . سال بعد که وارد دبیرستان شدم به خاطر فعالیتهای گذشته کمی شناخته شده بودم و به همین دلیل به عضویت انجمن اسلامی دبیرستان "پاسداران اسلام" درآمدم و مسئولیت آن نیز به عهده من گذاشته شد. در همین دبیرستان در رشته علوم انسانی دیپلم گرفتم در حالی که مستمراً با و برای انجمن اسلامی فعالیت میکردم. بعد از اخذ دیپلم در کنکور سراسری شرکت کردم که قبول نشدم . به خاطر رفت وآمدها و رابطه های موجود به استخدام سپاه درآمدم. در آن زمان 17 ساله بودم. سال بعد مجددا در کنکور شرکت کردم، قبول شدم و همانطور که گفتم رشته سینما با گرایش کارگردانی را در دانشگاه هنر به اتمام رساندم. در دانشگاه شرایط متفاوت بود. ارتباطات وسیع تر بودند، فضا بازتر بود، سطح و عمق مطالعات افزایش می یافت، در عین حال فعالیتهایم در مسجد محل نیز بیشتر شده بود ، همچنین مرتب به نماز جمعه میرفتم. زمانی بود که به قول معروف خود را شناخته بودم و راه خودم را انتخاب کرده بودم .
حول و حوش سال 72 در ارتباط با رشته تحصیلی پایم به "روایت فتح" باز شد. "روایت فتح" گروهی بود که بیشتر با خاطرات رزمندگان کار میکرد. به مناطق سابق جنگی می رفت و خاطرات رزمندگان را بازسازی میکرد. کارگردان گروه شهید آوینی بود. وی در همان سال 72 در حال تهیه فیلم بر اثر انفجار یک مین شهید شد.
اولین کاری که من در آن شرکت داشتم و سازماندهی شده بود در رابطه با مجله "فاراد" بود. ظاهراً این مجله یک نشریه تخصصی الکترونیکی بود.( فکر میکنم نامش هم به نوعی ترانزیستور و یا چیزی مشابه آن بازمیگردد) به امام خمینی توهین کرده بود که البته بعداً تعطیل شد. من و بقیه بچه ها متوجه شدیم که این شرایط مناسبی برای یک حرکت است . این زمانی بود که تازه گروه های خیابانی انسجام می یافتند و هنوز تحت نامهای "موتورسوارها" و یا "بچه های رزمنده" و غیره معروف بودند.
سال 71 بود که آقای اله کرم که او را در ارتباط با "روایت فتح" میشناختم پیش من آمد و گفت که میخواهد گروهی تشکیل دهد و به من نیز چون سابقه فرهنگی دارم، در این گروه نیاز است. منظور ایشان از سابقه فرهنگی همکاری من با روایت فتح و همچنین نشریه "سوره" به مسئولیت آقای آوینی بود. دیگر اینکه من دانشجوی رشته سینما بودم و در عین حال نسبت به همسن و سالان خودم فعالتر بودم و در خیلی کارها شرکت میکردم که خودم نام آن را درد دین و یا درد جامعه داشتن میگذارم. در همین رابطه بود که من به نشریه "یالثارات الحسین" رفتم . نشریه حزب الله که هنوز هم منتشر میشود. به همین ترتیب ناخواسته رابطه من با این گروه بیشتر و بیشتر شد و روزی به خود آمدم و دیدم که در شورای مرکزی نشسته ام. اما از همان ابتدا من همکاری ام را مشروط کرده بودم . روزی که آقای اله کرم به من پیشنهاد عضویت در انصار حزب الله را داد، من گفتم تنها به شرطی که ما اصولگرا بمانیم. زیرا مجموعه این گروه همواره تأکید داشته است که یک گروه ارزشی بوده و اهل تعامل است و قواعد بازی را رعایت میکند. او شرط مرا پذیرفت و گفت: بله ، ما همینطور هستیم و خواهیم ماند. همکاری من شروع شد و ادامه یافت تا اینکه در سال 76ـ75 اختلافات من با آنها آغاز شد. من معتقد بودم که تکفیر رقیب رعایت قواعد بازی نیست ، میگفتم که اگر مثلا در صحنه انتخابات میبازیم نباید طرف مقابل را تخریب کنیم، دیگر اینکه با حمله به دفاتر طرف مقابل مخالف بودم. اما من یکی از پنج عضو شورا بودم و دیگران همچنان بر اعتقادات و روش خود پایبند بودند. روند دوری من ادامه یافت. تا رسید به حوادث دانشگاه . من جزئیات آن را در آن فیلم * کذایی توضیح دادم.
شب اول حادثه (18 تیر 78) من به خاطر اعتراضی که داشتم همراه بچه ها نبودم. آن شب همراه با خانواده ام به شهریار رفتم. روز یکشنبه که در آنجا حضور پیدا کردم، سعی در آرام کردن بچه ها داشتم. به آنها میگفتم که این حرکت، یک پیراهن عثمانی خواهد شد و دیگر ما را ول نخواهند کرد. از این گذشته مجموعه آن عمل از هر دیدگاهی زشت و زننده بود. حتی اگر امروز هم خود را محافظه کار و وابسته به جناح راست بدانم، یعنی از منظر محافظه کارانه نیز این عمل زننده بود. از دیدگاه چپ نیز زشت بود و خلاصه اینکه از هر نقطه نظری غیرقابل توجیه بود. شاید جناح راست هم اکنون خود نیز پشیمان شده باشد، زیرا کاری را آغاز کرد که هزینه زیادی در بر داشت و طرف مقابل هرگز آن را رها نخواهد کرد.
* بگذارید قبل از ادامه بحث ببینیم تشکیلات حزب الله چگونه است؟ شما از شورای مرکزی، هیئت دبیران و انتخابات گفتید؛ آیا اصلاً انتخاباتی صورت میگرفت؟
ـ تا سال 78 که من با آنها همکاری میکردم، در چندین شهرستان و استان ما دفاتر نمایندگی داشتیم. میتوانم از انصار حزب الله اصفهان نام ببرم که برادران کاوه آن را اداره میکنند. نمونه دیگر انصار مشهد بود که تحت مسئولیت حمید استاد اداره میشد، انصار حزب الله همدان یکی دیگر از شعبات ما بود. خلاصه بگویم که یکی از اهداف ما توسعه سازمان حزب الله بود.
ما هر تابستان نشستی برگزار میکردیم که کنگره نام داشت. در همین دوره بود که بچه های تهران، شورای تهران را انتخاب کردند. در هر شهرستان دیگری نیز شورای آن شهر توسط اعضای آن شاخه انتخاب میشدند. در نهایت از میان اعضای انتخاب شده شوراها اعضای شورای مرکزی انتخاب میشدند. گرچه در حال حاضر من از فرم تشکیلاتی بی اطلاع هستم، اما احتمالاً این روش همچنان رعایت میشود. اخیرا شنیده ام که آقای ده نمکی نیز از شورای مرکزی خارج شده است. لازم به توضیح است که شکلی که درباره آن صحبت شد، تنها بر روی کاغذ بود و ما پز دمکرات بودن میدادیم ، در حالی که اعمال نفوذ بسیار میشد و اگر تصمیم بر آن بود که آقای ایکس انتخاب شود، حتی اگر دو رأی بیشتر نمی آورد، او انتخاب میشد. چیزی که فکر میکنم فقط مختص حزب الله نبود و بسیاری تشکل های سیاسی به همین ترتیب عمل میکردند.
*آیا تحصیل در رشته کارگردانی انتخاب خودت بود یا اینکه توصیه ای در این زمینه دریافت کردی؟ در مورد رشته حقوق چطور؟
ـ در حقیقت رشته حقوق انتخاب خودم (برای خودم) بود . من به دانشگاه هنر رفتم زیرا معتقد بودم که بچه های انقلاب و نظام کمتر در آن دانشگاه حضور دارند. و اگر شما به شرایط این دانشگاه آشنایی داشته باشید، میدانید جایی نیست که برای بچه های حزب الله جذاب باشد. پس دلیل اول این بود که میخواستم ثابت کنم میشود حزب اللهی بود و در دانشگاه هنر هم تحصیل کرد. علت دیگر آن نیز تأثیر حرف های آوینی بود و حضور من در "روایت فتح" و انجام کارهای فنی مثل مونتاژ و غیره .
اما اصل قضیه این بود که میخواستم نشان بدهم که حزب اللهی به دانشگاه هنر رفته ام و حزب اللهی از آنجا خارج شده ام! چرا که برخی فکر میکردند که ورود به این دانشگاه یعنی روغن به مو زدن و تیپ هِوی متال درست کردن است. بچه ها میگفتند این دانشگاه مورد شدیدترین هجوم فرهنگی بوده و من میخواستم یک خط شکن باشم. اگرچه امروز دیگر این اعتقاد را ندارم و در اساس با اصطلاح تهاجم فرهنگی مخالفم . زیرا فکر میکنم به فرهنگ نمیتوان تهاجم کرد. عنوان پایان نامه من که هنوز از آن دفاع نکرده ام "سینمای انقلاب اسلامی" بود.
بعد از اینکه در سال 72 فارغ التحصیل شدم ، برای حقوق و علوم سیاسی ثبت نام کردم که در رشته حقوق دانشگاه آزاد تهران قبول شدم ولی متأسفانه نتوانستم مستمراً آن را ادامه دهم، زیرا پس از دو ترم برای قضیه دانشگاه و سپس بعد از یک ترم به خاطر پرونده نوار دستگیر شدم .
الان نیز بین زمین و هوا هستم. باید کمیته انضباطی تشکیل بشود و در آنجا معلوم خواهد شد که آیا میتوانم ادامه بدهم یا خیر؟
* در دوران تحصیل در رشته سینما، طبیعتاً با کارهای کسانی چون کیارستمی و مخملباف آشنا شدی. آیا فکر نمیکنی هنر هم در تحول فکری تو تأثیر داشت؟
ـ به طور مشخص کارهای کیارستمی شاید نه، ولی مجموعه فضای دانشگاهی چرا . برای نمونه فشارهایی که بر دانشجویان وارد میشد که هجوم ما به تک تک نشست های تحکیم وحدت جزء آن بود و در نقطه مقابل ما هر لحظه میتوانستیم به نام جامعه اسلامی دانشجویی و یا بسیج دانشجویی برنامه برگزار کنیم، بر من تأثیر داشت. دیگر اینکه میدیدم بچه های انجمن اسلامی برای هر برنامه کوچکی باید در به در به دنبال منابع مالی آن میگشتند در حالی که مشکل مالی اصلاً دغدغه ما نبود. گاه در خلوت به مجموعه این مسائل فکر میکردم و اینکه بالاخره کدام ما برحق هستیم. خود سینما نیز شاید تأثیری کوچک در این روند داشته است، زیرا من خود را به سینما مقید میدانستم . برای نمونه وقتی که بچه ها به سینمای ولیعصر حمله کردند، من با آنها مخالفت بسیار کردم . حمله به خاطر نمایش فیلم "تحفه هند" بود که اکبر عبدی با لباس زنانه در آن فیلم میرقصید و بچه ها میگفتند به اسلام و اصلاً خلقت انسان توهین شده است. در حالی که هیچکدام این فیلم را ندیده بودند. یا مثلا حملاتی که به هنر سینما میشد به نظر من کورکورانه بود. به عنوان مثال آقای بهنود فیلمنامه ای نوشت به نام "شاه" که سروصدای زیادی برپا کرد. من فیلمنامه را خواندم برای خودم آن را دکوپاژ کردم و در ذهن لوکیشن های آن را بررسی کردم و به این نتیجه رسیدم که ایرادی به این فیلمنامه وارد نیست، در حالی که آنها میگفتند به انقلاب توهین شده است.
سعی میکردم بچه ها را توجیه کنم که این فیلم موردی ندارد اما وقتی که میخواستم توضیح بدهم که "سناریو" این فیلم قوی ست و ... اصلا مشکل اولم این بود که آنها نمیدانستند "سناریو" چیست!
اما وقتی به طور مشخص به فیلمهای کیارستمی و مخملباف اشاره میکنید، خیر. من اصلا آن زمان از دیدگاه انزجار به آنها نگاه میکردم. به خاطر دارم که من روی "طعم خوش گیلاس" نقدی به نام "طعم تلخ گیلاس" نوشتم .
* برگردیم به پرونده نوارسازان. گفته میشود که در حمله به آقای نوری و مهاجرانی، آقای نقدی شخصا عملیات را نظارت میکرده است که احتمالاً شما نیز در نوار کذایی به آن اشاره کرده اید...
ـ ببینید من هرچه در آن نوار گفته ام، عین حقیقت است و برای اثبات ادعاهای خود نیز مدارک فراوان دارم. مسئله بدینگونه بود که حمله به ایشان از مدتها پیش برنامه ریزی شده بود، ولی به هیچ وجه قرار نبود من در آن شرکت داشته باشم ، زیرا که چهره شناخته شده حزب الله و نمازجمعه بودم. روال این بود که برای چنین کارهایی بچه ها را از شهرستانها می آوردیم که در اینجا ناشناس هستند. ولی شب قبل از آن روز، ضرب الاجل گفته شد که نوری و مهاجرانی در نمازجمعه شرکت میکنند، دیگر وقت برای آوردن بروبچه ها نبود و تمام نیروهای حاضر از جمله من گرد آمدیم .
* پس یعنی حضور شما و آقای نقدی در حقیقت نقص سازماندهی به دلیل کمبود زمان بود.
ـ این در مورد من صادق است . اما آقای نقدی همانطور که در فیلم گفته ام به هرترتیب در آن ماجرا شرکت میکردند. زیرا وظیفه ایشان ساختن یک چتر امنیتی برای بچه های ضارب بود.
*بار اول چگونه، توسط چه کسی و به چه دلیلی دستگیر شدید؟ من همیشه فکر میکردم که شما بعد از قضیه حمله به آقای مهاجرانی دستگیر شدید؟
ـ خیر، اصلاً نام آن را نمیتوانم دستگیری بگذارم. زیرا که چند بار ما را خواستند و ما نرفتیم و بالاخره خیلی محترمانه به دنبال ما آمدند. دادگاه جالبی برگزار شد و همه ما برائت گرفتیم، زیرا همه ما مدعی شدیم که اصلا در نماز جمعه نبوده ایم. همانطور که امروز آقای نقدی همچنان تأکید دارد که آن روز در نماز جمعه نبوده است. ابتدا ما توسط ناجا به دادگاه برده شدیم و سریعاً هم برائت گرفتیم اما بعداً آقای خاتمی شکایت کرد و خواستار دستگیری ما شد . ما نیز از دادگاهی که چند روز پیش برائت گرفته بودیم، دو سال حبس گرفتیم .
* آیا این محکومیت بعد از قضیه کوی دانشگاه بود، یا قبل از آن ؟
ـ ببینید، 13 شهریور سال 77 نماز جمعه بود، بعد دو روز بعد از آن یعنی یکشنبه ما دستگیر شدیم، روز پنجشنبه برائت گرفتیم و آزاد شدیم، روز یکشنبه بعد از آن دوباره توسط وزارت اطلاعات بازداشت شدیم و سریعاً دادگاهی و به دو سال حبس محکوم شدیم . آن حکم موجود است و خاک میخورد. ما 17 نفر بودیم که محکوم شدیم و این حکم در مورد آن بقیه هنوز در دادگستری موجود است و خاک میخورد و فقط در مورد من اجرا شد. در حقیقت این احکام وسیله فشاری بود تا هرکس از مواضع خودش عدول کرد حکم را در مورد او اجرا کنند. همانطور که میدانید این حکم سال 77 برای من صادر شد و در سال 80 اجرا شد. یقیناً اطمینان دارم که اگر از حزب الله خارج نمیشدم این حکم همچنان برای من نیز اجرا نمیشد.
* توسط کدام شعبه و کدام قاضی در این دو بار تبرئه و بار دیگر محکوم شدید؟
ـ هر دو دادگاه در شعبه 6 بود و قاضی پرونده نیز هر دو بار آقای طاهری بود که هم اکنون تعلیق شده است. یعنی توسط یک شعبه و یک قاضی و در جریان یک پرونده ظرف یک هفته یک بار تبرئه و بار دیگر محکوم شدم. داستان ادامه یافت تا رسیدیم به جریان کوی دانشگاه . پس از این ماجرا من رسماً استعفانامه ام را نوشتم . عنوان استعفانامه بود:"من حزب اللهی نیستم" و در آن توضیح داده بودم که اگر حزب اللهی چنین است پس من نیستم و به حزب اللهی نبودنم افتخار میکنم. البته به همین خاطر از سوی "شلمچه" و دیگران مورد حمله قرار گرفتم .
* آیا استعفانامه شما علناً منتشر شد؟
ـ یک نسخه این نامه را برای اداره سیاسی وزارت کشور فرستادم چرا که نام من به عنوان یکی از مؤسسان "اتحادیه دانشجویان و فارغ التحصیلان حزب الله " در مجوز صادره از وزارت کشور درج شده بود.
نسخه دیگری را نیز برای شورای مرکزی حزب الله فرستادم. گرچه برای خبرگزاریها چیزی ارسال نکردم اما به خاطر دارم که "صبح امروز" خبر استعفای مرا درج کرد و دلیل آن را نیز به درستی اعتراض به ماجرای دانشگاه اعلام نمود. البته هنوز برای من سئوال است که آنها چگونه این خبر را دریافت کردند.
استعفای من در تاریخ 20 تیر 78 انجام شد و در تاریخ 27 مرداد من برای بار دیگر دستگیر شدم.
* پس شما یک بار در شهریور 77 توسط ناجا و چند روز پس از آن توسط وزارت اطلاعات دستگیر شدید و مرداد 78 در حقیقت سومین دستگیری شما بود. گرچه در گفت وگویی که من با مادر شما داشتم نحوه غیرمتعارف آن بازداشت را توضیح داده بودند، اما خواهش میکنم خودتان آن را توضیح دهید.
ـ واقعیت این است که وقتی استعفا دادم حساب یک سری برخوردها را میکردم اما اینکه تا این حد پیش بروند، برایم قابل تصور نبود. فکر میکردم حداکثر شب نامه ای در خانه ام بیاندازند و یا چیزی از این قبیل . یک روز حدود ساعت 7 صبح یکی از بچه های اطلاعات ناجا که شرفی نام دارد، دنبال من آمد. بعد از سلام و علیک گفت : یک دقیقه بیا کارت دارم. رفتم جلوی ساختمان شروع به قدم زدن و صحبت کردیم. چند قدمی بعد یک تاکسی پیکان در کنار ما توقف کرد و آشنای دیگری که مقدم نام دارد از ماشین پیاده شد و با کمک یکدیگر مرا داخل صندوق عقب ماشین کردند و محل را ترک کردند. از سروصدای من خانواده متوجه شدند. ظاهراً مادرم از پنجره ماجرا را دیده بود و تصور کرده بود که نیروهای ضدانقلاب قصد آزار و یا ربودن مرا دارند. ما در آن هنگام در منازل سازمانی ارتش زندگی میکردیم که ورود و خروج توسط دژبانی کنترل میشد، پس مادر با دژبانی تماس میگیرد که مانع شود اما اینها به هر ترتیب موفق شدند که مرا از محدوده خارج کنند.
این دستگیری به چندین ماه زندان تحت بدترین شرایط انجامید. شکنجه های وارده بر من چنان بود که الان از تعریف کردن آنها مو بر تن من راست میشود و این را به معنای واقعی کلمه میگویم و نه به مفهوم رایج اغراق آمیز آن ! گاه آنقدر با کابل و زنجیر بر کف پاهایم میکوبیدند که توانایی راه رفتن نداشتم و با چرخهای حمل غذا مرا به سلول آورده و یا از آنجا برای بازجویی میبردند. گاه مرا از پاهایم آویزان کرده و با باتوم بر پشتم میکوبیدند. در اثر شکنجه ها در دو نوبت سر و فک پایینم شکست. جراحات وارده در ابتدایی ترین شرایط بخیه میشدند. وقتی که به خاطر درد شدید تقاضای مسکن کردم آقای نجفی یکی از بازجویان و از اطلاعات ناجا به من گفت:"آن را برای موقعی نگه داشتیم که مغزت آمد توی دهنت" در صورتی که همین فرد از دوستان من بود که بارها همسفر بودیم و آقای اکبر شرفی نیز چندین بار در حین بازجویی سر مرا در کاسه توالت فرنگی فرو کرد. آن موقع با خود فکر میکردم اینها که با یک حزب اللهی که خود را سرباز ولایت میداند اینچنین رفتار میکنند چه بر سر مخالفان نظام خواهند آورد. تعجب من از این بود که چگونه اینها که از دوستان من بودند و میدانستند من صادقانه در این راه گام میزدم از من میخواستند که اقرار کنم که نفوذی دو خردادی در حزب الله هستم و چنان بلاهایی را سر من آوردند.
اصلا یکی از مسئولین امنیتی در دادگاه میگفت:"هرجایی در این کشور اتفاقی می افتد از گروگان گیری در سیستان و بلوچستان تا شلوغی های اصفهان، قبل از آن که استاندار خبردار شود فرشاد در محل حضور داشته است ." یعنی خودم را با بچه ها از تهران به آنجا میرساندم و آنها با من که سابقه اینگونه فعالیتها را داشتم چنین میکردند.
*آیا در مدتی که زندان بودید هیچگاه اله کرم شخصاً به ملاقاتتان آمد؟
ـ تنها زمانی که در زندان 66 سپاه بودم و شک کرده بودند که من نفوذی ملی مذهبی ها بوده ام اله کرم پیغامی برای من فرستاد مبنی بر اینکه بیا و حقیقت را بگو. من هم جواب دادم که دچار فراموشی شده ام و کسی را به نام اله کرم نمی شناسم و دیگر از او خبری نشد.
* آیا پرونده اول شما در ارتباط با ضرب و شتم آقایان نوری و مهاجرانی بسته شده است؟
ـ بله ! من زندانی خودم را کشیدم و نسبت به این مسئله اعتراضی هم ندارم زیرا که موافق مراعات قانون هستم. من در آن زمان مستقل از اعتقاداتم، تخلفی انجام دادم و باید کیفر آن را نیز متحمل میشدم. اعتراض من در تمام مدت که به اعتصاب غذا نیز انجامید این بود که چرا این حکم که میگویید قطعی شده است، فقط در رابطه با من اجرا میشود. حتماً مدتی پیش در روزنامه ها خواندید که برادران کاوه نیز به زندان و تبعید محکوم شده اند. چرا حکم آنها اجرا نمیشود و آزادانه در اصفهان مشغول گشت و گذار هستند. حمید استاد یکی دیگر از افرادی ست که محکوم شده اما حکمش اجرا نمیشود. بابک شهرستانی، عباس بیجارچی و خود حسین اله کرم نیز با من هم پرونده بودند، چرا حکم درباره آنها اجرا نمیشود. واقعیت این است که حکم محکومیت من هیچگاه به من ابلاغ نشد و دلیل آن بود که اسامی تمام این افراد در حکم مکتوب بود. به اعتقاد من همانطور که حکم موجود وسیله فشاری در دست اله کرم بود که با استفاده از آن به من، بابک و کیانوش میگفت که اگر از حزب الله تخطی کنیم، حکم اجرا خواهد شد، احتمالاً او نیز خود تحت همین فشار است و به او میگویند اگر تخطی کند حکم در مورد او نیز اجرا میشود.
* منظور شما از "به او میگویند" چیست ؟ چه کسی بالاتر از او قرار دارد و برایش تعیین تکلیف میکند؟
ـ ببینید من در آن نوار به این موارد اشاره کرده ام . نکته دیگر اینکه من مطمئن هستم گفتگوی ما شنود میشود. اما به هر ترتیب اضافه میکنم که هر چه در نوار گفته ام صحت دارد و توانایی اثبات ادعاهایم را دارم . و آن نوار تنها یک آغاز بود. خانم عبادی به من گفت که این نوار به مراجع ذیصلاح خواهد رفت و در آنجا گفته های من بررسی خواهد شد. هدف من آن بود که در آنجا گفته هایم را کامل کنم. هفت هشت سال همکاری با این جریان زمان کوتاهی نیست. دانسته های من کمک خواهد کرد که به جریان دانشگاه از دیدگاه دیگری پرداخته شود. اینکه برنامه چه بود و قرار بود چگونه جلو برود و به کجا بیانجامد، خود داستانی ست . و ارتباط آن با شکایات از مطبوعات و تعطیلی آنها . بسیاری از این شکایت ها از سوی خود من اقدام میشد و به عنوان مدعی العموم مطرح میشد . ببینید اگر بگوییم که گفته های من باید به اثبات برسند من در چه محکمه ای باید آنها را ثابت کنم، در حالی که در یک کفه ترازوی عدالت من و طرف دیگر آن مثلا آقای عسگراولادی مسلمان و یا آیت الله جنتی قرار دارند، یقیناً من محکوم خواهم شد. اینجا دیگر عدالت مطرح نیست، بلکه افراد مطرح هستند. در این سیستم قضایی اگر من هنگام ظهر بگویم که روز است و آقای عسگراولادی بگوید که شب است یقیناً حرف وی پذیرفته خواهد شد و نه گفته من . آیا جایی وجود دارد که من در شرایط عادلانه بتوانم ادعای خودم را مبنی بر اینکه ما در روز 13 شهریور 77 از سوی جریان محافظه کار دستور قتل آقای نوری را داشتیم، ثابت کنم؟
* چگونه از زندان آزاد شدید؟
ـ آزادی از زندان نیز با شکنجه روحی توأم بود. نیمه شعبان (31 اکتبر) حدود ساعت 12 شب سراغم آمدند و خواستند که وسایلم را جمع کنم. پرسیدم کجا؟ گفتند خودت میفهمی . فکر کردم میخواهند اعدامم کنند. مرا سوار یک آمبولانس پزشک قانونی کردند . دوباره پرسیدم مرا کجا میبرید؟ جواب قبلی را تکرار کردند. ترسم بیشتر شد. تا بالاخره در را باز کردند و دیدم که در مقابل خانه مان هستم. همانجا رهایم کردند. با خودم گفتم، مشکل من این است که شما که میگویید اسلامی، انقلابی و قانونی عمل میکنید، اگر این درست است چرا مانند دزدها رفتار میکنید، مخفیانه میگیرید و مخفیانه آزاد میکنید. آیا پس از 23 سال این برخوردها کافی نیست؟
من معتقدم که این ها تاوان سختی پس خواهند داد. آقای عمادالدین باقی در زندان به من میگفت که خداگیر شده ای و چوب کارهایی را که کرده ای میخوری . من که از اصولگراهای آنها بودم چنین شدم وای به حال بقیه!
* از بازجویانتان کدامیک را میشناختید؟
ـ همیشه حین بازجویی چشمانم بسته بود، و اگر لازم بود چیزی بنویسم مرا رو به دیوار میگذاشتند که کسی را نبینم. اما از بازجوهای نیروی انتظامی میتوانم از سرهنگ اکبر شرفی و تیمسار نجفی مسئول اطلاعات ناجای تهران بزرگ نام ببرم . فرد دیگری نیز که برخوردش نسبتاً انسانی بود، سرهنگ حسین مستوفی بود که زمان همکاری من با حزب الله رابط من با اطلاعات ناجا بود.
اما در دور دوم زندانم که بازجوها، بازجوهای وزارت اطلاعات بودند، وضعیت غیرقابل تصور بود. همواره چشم بند داشتم و فقط در مقابل ساختمان دادگاه بود که چشم بندم را برداشتند. آن روز را فراموش نمیکنم . در مسیر اولین جلسه دادگاه خانواده های زیادی در راه من ایستاده بودند، نقل و گل بر سر من میریختند و صلوات میفرستادند. این امر سبب اطمینان من از راهی شد که در آن قدم گذاشته بودم، زیرا تا آن هنگام وقتی که به عنوان حزب اللهی در راه بودم جز فحش چیزی از مردم نمیشنیدم . این اولین باری بود که از سوی مردم پذیرفته میشدم .
* دادگاه در کدام شعبه توسط کدام قاضی و چگونه برگزار شد؟
ـ در شعبه 16 عمومی تهران به ریاست آقای علی پوریان و بسیار مضحک و تأسف آور انجام شد. منِ متهم در کناری نشسته بودم ، قاضی آن بالا بود و آقای اله کرم و چند نفر دیگر به عنوان شاکی در سوی دیگر قرار داشتند. آنها شکایت خود را اعلام کردند و قاضی تایید کرد. گفتم اجازه بدهید دفاع کنم . قاضی گفت:"از چه میخواهی دفاع کنی، این مسائل روشن هستند."
* آیا در این جلسه خانم عبادی نیز حضور داشت؟
ـ بله . هم خانم عبادی و هم آقای رهامی حضور داشتند. در یکی از جلسات حتی آقای علی پوریان به من گفت که اگر وکیل بگیرم مرا اعدام خواهند کرد. این در حالی است که در سیستم قضایی ما وکلا نقش بزرگی بازی نمیکنند، اما با این وجود آنها نمیخواستند من وکیل داشته باشم زیرا وکیل حق دارد که پرونده را مطالعه کند و آنها نمیخواستند این اتفاق بیفتد.
اینها شصت هفتاد صفحه به عنوان اظهارات من در دادگاه، پرونده کرده اند در حالی که من کلمه ای حرف نزدم و فقط در آخرین دفاع گفتم که من هیچ چیز نمیگویم تا روزی از زندان آزاد شوم و در یک دادگاه ملی محاکمه شوم . من از روزی که آزاد شده ام از برخورد دوست و آشنا، اقوام، هم محلی ها و فروشنده محل و ... می بینیم که در دادگاه ملی تبرئه شده ام، گرچه دادگاه محافظه کار ایران مرا محکوم کرده است! ولی هنوز امید ناچیزی به دادگاه تجدیدنظر وجود دارد.
* حال که از زندان آزاد شده اید نمیخواهید دفاعیات خودتان را به قضاوت مردم بگذارید ؟
ـ دقیقاً در حال انجام این کار هستم. دفاعیات خود را در جزوه ای به نام "خط تشنج" گرد آورده ام و دارم کوشش میکنم آن را منتشر کنم. بعضاً مدارکی را که صحت ادعاهای مرا در آن نوار کذایی تایید میکنند، ارائه کرده ام. مثلا برای اثبات ادعای تغذیه مالی از طرف فلان فرد، شماره چکِ مربوطه را ارائه کرده ام . مورد دیگر اینکه آقای مصباح یزدی ادعا کرده است مرا نمیشناسد. عکس هایی را که با ایشان دارم نیز در کتاب منتشر خواهم کرد.
* آیا در "انصار" که بودید، مأموریت های خارج از کشور هم داشتید؟
بله . مدتی با شهید نواب در بوسنی بودم . در جبل العامل در لبنان حضور داشتم و یا همراه با سرتیپ سپاه س . ق در سودان بودم . ما اغلب در پوشش خبرنگار، کمیته امداد امام خمینی و یا جهاد سازندگی ویزا میگرفتیم، نکته ای که سبب خنده بروبچه های خودمان نیز میشد. در کتاب دیگری که آن را نیز برای اخذ مجوز به وزارت ارشاد داده ام، خاطرات خودم با انصار حزب الله را شرح داده ام و بخشاً به مسافرت های خارج از کشور نیز که تحت عنوان فیلمسازی و خبرنگاری انجام میشد، نیز اشاره کرده ام .
* انگیزه شما از نوشتن این کتاب چه بود؟
ـ "سراب راه راست" که نام کتاب من است فقط سرگذشت من نیست بلکه روندی ست که بسیاری از اعضای انصار طی کرده اند. کیانوش مظفری از آن جمله است . او از اعضای حزب الله بود و اکنون معتاد شده و در وضعیت بسیار بدی به سر میبرد. حاج آقا پروازی عضو دیگری بود که کنار کشید و الان در گوشه ای در قم نشسته و اجازه منبر و سخنرانی ندارد. انگیزه من، در حقیقت نگرانی من از وضع این افراد و بیشتر از آن، نگرانی برای کسانی است که هنوز در این جریان هستند. میدانم که اکثر آنها روزی جدا خواهند شد . آیا آنها سرانجام کیانوش مظفری و یا من را خواهند داشت و یا آینده دیگری در انتظار آنهاست، خدا میداند!
* برنامه شما برای آینده یعنی بعد از به فرجام رسیدن پرونده تان چیست؟
ـ برنامه اول ادامه تحصیل است. گرچه الان دانشگاه آزاد به دلیل غیبت زیاد مرا اخراج کرده است. اما شاید بتوانم در کمیته انضباطی دلایل خود را به کرسی بنشانم و دوباره تحصیلم در رشته حقوق را از سر بگیرم .
برنامه دیگرم تأسیس گروهی برای دفاع از حقوق بشر در ایران است . اگر خدا بخواهد و بتوانم چند نفر همفکر خود را جمع کنم حتما اینکار را خواهم کرد. اما در مجموع در این وضعیت نمیتوان از هیچ چیز اطمینان داشت زیرا ممکن است همین فردا به خاطر عبور از چراغ قرمز مرا دستگیر کرده و به اوین ببرند.
Goftaniha©
6.7.06 | |
|
|
|
پس ازارتحال آیتالله خمینی و روی کار آمدن حجتالاسلام خامنهای به عنوان دومین رهبر جمهوری اسلامی تغییرات فاحشی نیز درانگارههای ساختاری نظام و قانون اساسی جمهوری اسلامی بوجود آمد.
از آن جمله بود تبدیل ولایت فقیه به ولایت مطلقه فقیه که به شهادت جمع کثیری از فضلا و مراجع تقلید آزادهای همچون آیتاللهالعظمی منتظری، آیتاللهالعظمی صانعی و ... فاشیستیترین قرائت ممکن از تئوری ولایت فقیه است. محصول این نظریه جعلی جدید افرادی است استحاله شده و یا ذوب شده در ولایت که اطلاعت بیچون و چرا و کورکورانه از ولایت عظمای مطلقه فقیه را حتی از اطاعت خدا نیز واجبتر میدانند.
"جنبش فاشیستی ذوب در ولایت" همچون تمامی جنبشهای فاشیستی در حالی در جامعه ایران بروز کرد که جامعه دوران گذار خویش را طی مینمود. دولت هاشمی رفسنجانی در حالیکه در صدد توسعه و سازندگی ساختگی خویش برآمده بود شاهد تغییراتی درنوع ذائقه مردم شد که خوشایند وی نبود پس بدون آنکه ساختارهای سیاسی و اجتماعی جامعه را بر اساس علائق مردم مورد دستخوش قرار دهد راه نظامیگری و مشی امنیتی کردن جامعه را برگزید که وی بعدها البته سکوت و خفقان ناشی از ترس و رعب بوجود آمده در بین مردم را رضایت و آسایش مردم نام نهاد. در همان سالها بود که جنبش فاشیستی ذوب در ولایت در دامان امنیتی پر مهر هاشمی متولد شد و دوران بلوغ و فطرت خویش را پشت سر گذاشت.
این جنبش کوششی فراگیر در جهت خلقی و مردمی کردن ارتجاع و محافظهکاری بوده و همچون مکتب اصیل خویش فاشیست همواره نقطه مقابل حکومت و قانون بوده است.
جنبشهای فاشیستی همواره در تمامی نقاط دنیا دارای خصائص مشترکی همچون؛ روحانی بودن، وجود نوستالوژی رمانتیکی در آنها، ترس از جهان جدید و مدرن و سخت و غیرقابل نفوذ بودن هسته آنها، میباشند.
در تمامی جنبشهای فاشیستی قدرت، انضباط و اطاعت بیچون و چرا نه امری ناپسند بلکه از ارزشی مقدس و والا برخوردارند، برادری فاشیستی در برادری اطاعت و تسلیم است.
از دیگر ویژگیهای برجسته جنبشهای فاشیستی میتوان به ؛ تسلیم و اطاعت محض بدون تفکر، تأکید بر خشونت تا پرستش عرفانی آن، پیشوا و رهبر را مظهر حقیقت و عدل و تمام خوبیها دانستن و در آخر تعطیلی فرهنگ و اندیشه و نشاندن تبلیغ بر آن.
بنیتو موسولینی بنیانگذار مکتب و جنبش فاشیستی خود در تعریف فاشیسم میگوید:
"زندگی بر پایه فرد فاشیست باید جدی، بی پیراید و توأم با ریاضت و مذهبی باشد فرد فاشیست زندگی مرفه و آسوده را خوار میداند"
در نگاهی دیگر به جنبشهای فاشیستی میبینیم که فاشیسم همواره توتالیتر و انحصار طلب بوده و حاکمیت مظهر تمامی مرجعیتها در آن بوده است.
حال که شناخت نسبی از مکتب و جنبش فاشیسم بدست آوردیم با نگاهی گذرا به عناصر و نیروهای ذوب شده در ولایت پی به تشابهات بسیاری بین ایشان خواهیم برد که اطلاق عنوان فاشیستی را به آن پر بیراه نخواهیم یافت.
در جنبش فاشیستی ذوب در ولایت اوصاف زیر مشاهده می شود:
ایدئولوژی کلگرا
دارای حزب و منشی واحد که نسبت به ایدئولوژی بشدت وفادار بوده و باشد.
توسط ولایت مطلقه فقیه (پیشوا) رهبری شوند.
حکومت رعب و وحشت بوسیله عناصر مردمی وفادار (لباس شخصی!) ایجاد میگردد.
کنترل انحصاری اقتصاد- رسانهها- ارتش
تقلیل فرهنگ به عناصر تبلیغاتی برای نظام
در اولین رویکرد جنبش فاشییتی ذوب در ولایت ما شهد کشتن شخصیت حقوقی
اینجاست که جامعه خود درگیر شود خشونت امری رایج است هر کس با کمتر اختلافی به جان دیگری میافتد. در ثانی در این مرحله تمام توان مبلغان این تفکر ملموس نمودن خشونت است، رواج فیلمهای خشن و کشت و کشتار از رسانه ملی و دولتی تبلیغ خشونت و تئوریزه نمودن آن از سری تریبون فکری هدف اصلی در این گام است.
گام آخر جنبش فاشیستی ذوب در ولایت "کشتن فردیت" است. وقتی که فردیت از بین رفت و جامعه شد یک جامعه پوپولیستی و تودهای دیگر فردی وجود نخواهد داشت .مثال خارجی آن اردوگاههای مخوف مرگ آلمان نازی باشد و زندانهای غیر مسئولانه همچون 59-66-209 و ... مثال بارز داخل کشور میباشد.
هانا آرنت میگوید: بهترین و تنها راه استقرار فاشیسم در هر جامعهای 2 عامل میباشد:
پلیس مخفی
گانگسترهای خیابانی (اوباش و گروههای فشار)
محفل های اطلاعاتی ترور همچون ستاد قتلهای زنجیرهای و بروز پدیده لباس شخصیها عینیت بخش کلام آرنت در تقویت گمانه زنی ما برای پیدایش فاشیستی ذوب در ولایت در نظام ج.ا.ا امروزی ایران میباشد.
امروز جنبش فاشیستی ذوب در ولایت با تسلط بر قوا و ارکان انتصابی نظام به تمامی اهداف خویش دست یافته است.
اسارت اندیشمندان قشر فرهیخته جامعه، بستن دهانها و چشمها و گوشها، توقیف مطبوعات، انحصار رسانههای جمعی، ممنوع کردن کلاسها و تفکرها، حصار بیوت و اماکن فکری غیرخودی و ...
فاشیسم کسی است که میخواهد بر انسانها و کل جامعه چیرگی تام پیدا کند و ما امروز شاهدیم که قوه قضائیه نظام جمهوری اسلامی ایران عملا" با ابزارهای قهره خود در پی تبلیغ آن است که همه مثل ما باید فکر کنند و تکثیر و قرائتهای مختلف ممنوع است و مجازات توقیف و بازداشت و حتی اعدام را در پی دارد و ارعاب مؤثرترین راه برای شیوه میباشد مثلا" ما در برخورد با نشریاتی همچون پیام دانشجو، ایران فردا، راه نو و ... ابتدا شاهدیم که عناصر لباس شخصی و گروههای فشار اقدام به تهدید و حمله به دفاتر مطبوعاتی مینمایند و پس از آن چنانچه این ارعاب مؤثر نیفتد قوه قهریه جنبش کار خود را به اتمام می رساند.
به کارنامه درخشان جنبش فاشیستی ذوب در ولایت با هم نگاهی میاندازیم؛
آتش زدن کتابفروشیها
حمله به دفاتر مطبوعاتی
حمله به تجمعهای سیاسی با کابل و پنجه بوکس
تهدید کردن اساتید و دانشجویان به شمعآجین نمودن
آوردن دار و کشاندن نیروهای مسلح به دانشگاهها
وبه گروگان گرفتن توریستهای خارجی
جنبش فاشیستی ذوب در ولایت همواره با تهدید به مرگ و یادآوری نمودن "نواب زنده است!" به جامعه اعلام مینماید که؛ ما مصلحت جامعه و شما را بهتر از خودتان "تشخیص" میدهیم پس یا به "راه راست" که همان راه "مصلحت" است بیائید وگرنه با چماغ میبریمتان ...
اما خشونت درمان بیچارگی است و درد بی درمان فروپاشی قدرتهای دیکتاتوری است.
خشونت، خشونت است. قانونی و غیر قانونی. تئوریزه شده و غیر تئوریزه شده هم ندارد و از بذر خشونت ثمری هم جز خشونت برداشت نمیشود. در دنیای مدرن نیز هیچ کسی حق ندارد به صرف اینکه خود را حق و مکتبی و ولایتمدار و...بداند دیگران را باطل انگارند و دست به خشونت بزند و در صدد حذف مخالفات خویش برآید.
چرا که اگر اینچنین شود بیشک به دروازهای وارد شده است که روزی موسولینی و هیتلر و صدام وارد شدهاند. دیکتاتورها گرچه یکی بعد از دیگری میآیند ولی دیری نمیپاید که یکی بعد از دیگری میروند و جنبش فاشیستی ذوب در ولایت نیز از این قاعده مستثنی نخواهد بود.
Goftaniha©
6.7.06 | |
|
|
|
علی فلاحیان متولد سال ۱۳۲۸ نجف آباد. دارای تحصیلات در درس خارج فقه و اصول . حاکم شرع دادگاههای انقلاب اسلامی آبادان ، باختران وخراسان ، قائم مقام دادستان کل انقلاب ، معاون وزیر اطلاعات ، رئیس دفتر بازرسی فرماندهی کل قوا ،دادستان ویژه روحانیت وزیر اطلاعات در هر دو کابینه هاشمی رفسنجانی .اکبر هاشمی در تاریخ ۵/ ۶/۱۳۶۸ فلاحیان را اینچنین به مجلس معرفی نمود :"با مجموعه بررسیهایی که کردیم مناسب ترین فرد به نظرمان آقای فلاحیان آمد اولا به خاطر سوابق طولانی ایشان که تقریبا بعد از انقلاب تا به امروز یکسره در این کار مسئولیت داشته اند در جاهای مختلف به گونه های مختلف با مسائل امنیتی نیازهای کشور و تهدیدها و نیروهایی که دارند کار میکنند آشنایی کامل دارند و شاید یکی از ارکان این وزارت در گذشته هم یعنی مهمترین رکن ایشان بودند . از لحاظ صلاحیت شخصی بنده خودم ایشان را خوب میشناسم ازدوران طلبگی تا به امروز علاقه ای که ایشان به انقلاب دارد و حاضر است جان بدهد برای اینکه تهدیدها را از اسلام دور بکند . برای ما روشن است و مخصوصا این اواخر که من ایشانرا مسئول بازرسی ویژه فرماندهی کل قوا کرده بودم که کار کردن ایشان برای من بسیار جالب بود «یعنی جزو زیباترین کارهایی که ارائه می شد در حوزه های ما کارهای ایشان بود» ". فلاحیان نیز در مجلس به نمایندگان و شهروندان در همان جلسه وعده داد که :"در صورتی که بنده به عنوان وزیر اطلاعات انتخاب شوم کسانی که اندیشه های بلندی دارند را بر سر کار خواهم آورد و امنیت کشور را به دست ایشان خواهم سپرد ."فلاحیان در ۷/۶/۱۳۶ با۱۵۸ رای موافق و ۷۹ رای مخالف و ۸ رای ممتنع موفق گردید که از مجلس برای وزارت اطلاعاتی رای اعتماد کسب نماید . وی اما پس از آنکه به وزارت رسید به وعده خویش با شهروندان و نمایندگان وفادار ماند . و امنیت کشور را به دست سعید امامی سپرد که بی شک اندیشه های بلند و والایی را برای این مملکت در سر داشت !فردی که " اعتقاد داشت مخالفین جمهوری اسلامی را باید از دم تیغ گذراند " و در اینمورد "صدها عملیات موفق درون و برون مرزی داشته " است . حال با هم یکی از مواردی را که در زمان وزارت فلاحیان و مدیریت امامی اتفاق افتاده است را مرور می نماییم :
درمورخه ۲۶/۱۲/۱۳۷۴ در استان قم بانوئی مجتهده و متدینی بنام اشرف السادات برقعی به نحو بسیار فجیعی بقتل می رسد . آن مرحومه همسر پسر عموی مصطفی پور محمدی معاون وزیر اطلاعات بوده که شوهر ایشان نیز برادر زن آقای پور محمدی بوده است .عوامل محفل اطلاعاتی در زمانی که پور محمدی در ماموریتی در کشور عراق بسر می برد به منزل آن مرحومه رفته و پس از کشتن وی با موادی شیمیایی گوشت بدن نامبرده را نیز سوزانده و بعد از باز نمودن شیرهای گاز منزل را ترک گفته اند . پس از آنکه اداره اطلاعات استان قم از موضوع مطلع شده بلافاصله مصطفی پور محمدی را در جریان گذارده که ایشان نیز مستقیما بعد از اتمام ماموریت از مرز خسروی به قم آمده و در منزل قدیمی علی فلاحیان در قم جلسه ای برای پیگیری این حادثه تشکیل شده و ضمن آنکه دیگر عوامل امنیتی و انتظامی را نیز از پیگیری این مسئله بر حذر داشته معاونت ویژه و امور سرویس وزارتخانه را مامور پیگیری این قتل نموده . متعاقب آن پس از گذشت هشت روز تعدادی از پرسنل اداره کل امنیت استان تهران و معاونت امنیت وزارت بازداشت میگردند( در میان بازداشت شدگان نامهایی به چشم می خورد که چند سال بعد اندیشه والاتری در سر داشتند افرادی چون علی (رضا)روشنی, محمود جعفرزاده و حمید رسولی که همانهایی هستند که در قتل مرحومان فروهرها و پوینده و مختاری دست دا شتند ).البته تمامی بازداشت شد گان ظرف گذشت یکماه بعد آزاد شدند و برای آن مرحومه مراسم باشکوهی نیز برگزار گردید و آیه الله جوادی آملی نیز بر ایشان نماز گذاردند و تمام !براستی اگر آن روزهاجلوی اندیشه والای سعید امامی و اعوان و انصارش گرفته می شد آیا ما شاهد قتلهای زنجیره ای پائیز ۱۳۷۸ می بودیم؟از اینگونه اعمال« زیبا» به زعم آقای هاشمی و« اهداف و افکار والا» که آقای فلاحیان به شهروندان وعده داده بودند باز برایتان گفته خواهد شد
Goftaniha©
6.7.06 | |
|
|
|
پرده اول بازگشت دایناسورهاسال 1377 هنگامی که یکسال از «فاجعه دوم خرداد» به قول آیت الله خزعلی میگذشت، لایه های خشونت طلب در حالی از شوک اعتراض بیست میلیونی خارج شدند که دست به تشکیل هسته های خشونت در برابر اصلاحات زدند و هیچ ابایی هم نداشتند تا در مطبوعات و تریبونهایشان خبر ایجاد«جبهه مقاومت انقلاب اسلامی» را در برابر «جبهه دوم خرداد» بدهند.نبض سیاست پول است و پول هم همیشه در بازار و بازار هم در ایران در دست کسانی است که از آنها به نام خشک مغز و محافظه کار یاد میشود. در همان زمان بود که کار به تدریج از حملات زبانی و مقالات فحش واره به درگیری و ضرب و شتم مخالفان انجامید...اسلحه ها و چاقوها و پنجه بکس ها کم کم از زیر اورکت ها پیدا شد، تجمعات دانشجویی و رفرمیستها به ضرب گاز اشک آور و چماق و تیر هوایی از هم پاشیده شد و مطبوعات و احزاب هم که یا دفاترشان با یقه سیاه ها به آتش کشیده شد و یا با یقه سفیدهایشان در قوه قضاییه در محاق توقیف و زندان درآمدند.دایناسورهای خشونت پس از یک خواب زمستانی کوتاه به شهرها باز گشتند. پرده دوم: خیلی محرمانه، مستقیم کاغذها از بازار میرسد و تبدیل میشود به بولتن و شب نامه هایی با نام؛ آماج ـ غیرت اطلاع رسانی حزب الله ـ از خون تا شبیخون و...دستگاه های فتوکپی در تهران، قم، اصفهان و مشهد یکی پس از دیگری روشن میشود و اینچنین آتش تهیه حوادث سالهای پس از 1377 در ایران رقم میخورد؛ نویسندگان، روشنفکران و فعالان سیاسی و کوشندگان مستقل از حکومت یکی پس از دیگری معلوم الحال، ناصبی و مزدور و حکم به دست و سلمان رشدی وطنی نام میگیرند.بولتن ها در قم به دست مراجع میرسد و تریبونهای دولتی و خطبه های نماز جمعه بازتاب بولتن ها میشود. شنبه ها یکی پس از دیگری روزهای التهاب و حادثه میشوند و اینچنین است که در هر شنبه باید منتظر یک حادثه بود؛ به آتش کشیده شدن «مرغ آمین»، توقیف مطبوعات، حمله به دفاتر مطبوعاتی ایران فردا، خرداد، پیام دانشجو، جامعه و... همه روزهای شنبه یعنی یک روز پس از نماز جمعه و چند روز پس از چاپ بولتن ها اتفاق افتاده است.«قتل های زنجیره ای» یکی از این حوادث شوم و خونبار بود. از مدتها پیش لیستی 74 نفره در بولتن ها رقم میخورد. تا آن که به عیانی تمام در مدرسه علمیه متعلق به آیت الله خوشوقت در تهران جلسه ای معروف به لعن ناصبی ها تشکیل میگردد. سخنرانان که بعدها نامهای آشنایی میگردند برای مراجع و غیرتمندان دینی گزارشی از وضعیت جامعه میدهند و از آنها استمداد میطلبند.سعید امامی که البته در لفافه در دانشگاه همدان یک بار دیگر نیز از طرح خود برای برخورد با مخالفان یاد کرده بود این بار به صراحت در این جلسه از حذف محاربان فکری دفاع کرد. زیارت عاشورایی خوانده شد و ناصبی ها هم لعن شدند؛ فروهرها، پوینده، مختاری، دوانی، شریف و... از جمله ناصبی ها بودند... پرده سوم: فتوا ـ شیرینی ـ چاقوبولتن ها و جلسات لعن و دفاعیه های سعید امامی از طرحش بالاخره کار خودش را میکند. چهار غیرتمند دینی که حامل فتوای شرعی (1) بودند از نزدیکترین قنادی خیابان دبستان جعبه ای شیرینی میگیرند و به میهمانی ای در خیابان هدایت میروند. میهمانان ناخوانده با «74 ضربه» چاقوهایشان را از خون فروهرها سیراب میکنند. شام آخر فروهرها، رقص خون صاحبان فتوا در قم و تهران بود.پرده چهارم: التهاب ـ جلسه ـ بیانیهپاییز 1377، پاییز روشنفکران و بهار بولتن نویسان بود. اوج پیروزی و غرور همواره شکست است. پروژه حذف مخالفان با بیانیه تاریخی 16/3/1377 وزارت اطلاعات، به دنبال فشارهای داخلی و خارجی و افکار عمومی و مطبوعات مستقل از حاکمیت ناکام ماند. سعید امامی، مهرداد عالیخانی و مصطفی کاظمی و تیم ترور محسنی، روشن و محمدی بازداشت شدند. به منظور تلاش برای آزادی بازداشت شدگان و فریب افکار عمومی و بازجویان در شهرک شهید محلاتی، خانه امنیتی حسین شریعتمداری جلسه ای تشکیل شد. حاضران در جلسه عبارت بودند از: اسدالله بادامچیان، حسین الله کرم، حسین شریعتمداری، اکبر خوش کوش، سید داود واقفی، سردار میرکیانی و نگارنده[امیرفرشاد ابراهیمی]. بالاخره پس از ساعتها بحث و بررسی جلسه منتج به آن شد که گروه مجعولی ساخته شود تا با صدور بیانیه هایی مسئولیت قتلها را بر عهده گیرند و اینچنین با امید به چانه زنی ها در بالا و بازی با افکار عمومی و کمیته تحقیق شاید مفری برای آزادی بازداشت شدگان باز شود.«گروه فدائیان اسلام ناب محمدی» اینچنین متولد شد و سید داود واقفی با نام مستعار مصطفی نواب، هدایت این گروه را بر عهده گرفت و اولین بیانیه خود را روز یکشنبه 29/9/1377 صادر نمود و مسئولیت قتلها را پذیرفت و حتی در قبال این تندروی ها از «رهبر غریب و مظلوم» پوزش خواست چرا که خود را مکلف به وظیفه در قبال هتاکی های مشتی وطن فروش مزدور و ناصبی میدانست و اعلام نمود که این آغاز راهی است که در پیش گرفته ایم. از سوی دیگر پشت پرده نشینان این گروه چانه زنی و تلاش را برای آزادی یارانش آغاز کردند. در 24/10/77 اسدالله بادامچیان نزد علی خامنه ای میرود و ضمن اشاره به بغض انقلابی این گروه که از «خادمان نظام و بچه های سپاه و وزارت اطلاعات میباشند» درخواست آزادی سعید امامی را که تنها شرط ساکت نشستن اینها[بچه های سپاه و وزارت اطلاعات] میباشد، مینماید. در همین جا بود که خامنه ای که زیر فشارهای عدیده قرار داشت و توان آزادی سعید امامی را در خود نمیبیند با لحنی آکنده از بغض به اسدالله بادامچیان میگوید:«سعید امامی دیگر تمام شد! بروید خودتان هر کاری که به نظرتان می آید انجام دهید.»یک هفته بعد مجددا «فداییان ناب محمدی» دومین بیانیه را صادر مینمایند و تهدید میکنند که منتظر حوادث بعدی باشید.پرده پنجم: بمب ـ داروی نظافت ـ بازداشت«فداییان اسلام ناب محمدی» به وعده خویش عمل میکنند و در میدان آب مشهد با انفجار بمبی چهار تن را به کشتن داده و ده ها تن دیگر را زخمی میکنند. سعید امامی به هر حال لب به سخن میگشاید و پرده از راز قتلها و فتواها بر میدارد. فلاحیان و هاشمی وارد صحنه میشوند و با پروژه داروی نظافت(2) سعید امامی را در بیمارستان لقمان الدوله تهران با آمپول هوا برای همیشه ساکت میکنند. لایه های عمده ستاد قتلهای زنجیره ای بازداشت میشوند. داود واقفی یا همان مصطفی نواب برای دومین عملیات انتقامی در حالی که میخواست بمبی را در خیابان پاستور در حوالی نهاد ریاست جمهوری کار بگذارد بازداشت و روانه بازداشتگاه توحید میشود. یونسی وزیر اطلاعات در مصاحبه ای مطبوعاتی خبر بازداشت و دستگیری اعضای گروه «فداییان اسلام» را میدهد و خاطرنشان میسازد که چشم فتنه کور خواهد شد. البته این بار چانه زنی و فشار جواب میدهد و پس از گذشت شش ماه و سکوت نسبی اوضاع، خامنه ای دستور آزادی تمامی بازداشت شدگان (داود واقفی، سردار میرکیانی، رضا مقدم، عبدالحمید جولایی، هاشم عباسی، رضا تهرانی و میثم گودرزی) گروه فداییان اسلام را صادر میکند. بازداشت شدگان که از اعضای وزارت اطلاعات و لشگر 27 محمد رسول الله(ص) سپاه پاسداران بودند با تعهد عدم تکرار اعمال گذشته، آزاد میشوند.پرده ششم: آزادی کوران و بیانیه و بیانیه...«فداییان اسلام ناب محمدی» گروهی که کوچکترین جرمشان ریختن خون تعدادی از هموطنان بیگناه در مشهد بود و با حمله به توریست های خارجی در مقابل هتل آزادی باعث آن رسوایی برای ایران شده بودند به ضرب اشاره رهبر از بند رستند و آزاد شدند گرچه پیشتر یونسی اعلام کرده بود چشم فتنه را کور خواهد کرد. تروریستهای غیرتمند دینی آزاد میشوند و هر از چند گاهی هر بار که صلاح میبینند وارد عمل میشوند!گرچه ظاهرا وعده یونسی درست از آب درآمده اما تروریست کور خطرناکتر از تروریست بینا است. این گروه در آخرین اقدام خویش روز چهارشنبه 7 آبان 1382 ضمن تهدید به قتل و کشتن ده نفر از فعالان سیاسی اعلام کرده اند که:«... برای آخرین بار به این افراد معلوم الحال هشدار داده میشود تا در هر نقطه ای از این عالم که باشند دست از جسارت و پرده دری و خیانت برداشته، در غیر این صورت سرب داغ سلاح نواب پاسخ کلام سرد و بی روحشان خواهد بود...»«فداییان اسلام» ظاهرا بجز بیانیه و کشتمان چیزی نمیشناسند، آزادانه عمل میکنند و حمایت های رهبری را هم با خود دارند و جز با «سرب داغ» حرفی با دیگران ندارند...
Goftaniha©
6.7.06 | |
|
|
|
ساختمان 1600 این نامی بود که برای خانه ای در شمال تهران در نظر گرفته شده بود، البته بیشتر با نام "پاتوق" میخوانندش، سعید امامی (برادر اسلامی)، مهرداد عالیخانی (سید صادق) احمد قبه (حاج کمیل) و مصطفی پور محمدی همیشه پای ثابت پاتوق بودند. چیزی قریب به شش ماهی میشد که شیخ احمد جنتی به عنوان نماینده ولی فقیه و رئیس ستاد امر به معروف و نهی از منکر مرا برای بررسی وضعیت فرهنگی به ایشان معرفی نموده بودند. در آن زمان سعید امامی معاون بررسی وزارت اطلاعات بود و کار من خواندن کتابهای تازه منتشره و مطبوعات بود و هر جایی طبق اشلی که برایم ترسیم نموده بودند اشکال و انحرافی میدیدم زیرش خط میکشیدم و اشاره ای مینوشتم که مثلا در این داستان که در فلان مجله به چاپ رسیده چکمه پوشان منظورش بسیجیان و رزمندگان است و . . . قرار بر این بود که در آن ساختمان که مشغول به کار شده بودم فقط "کار بررسی فرهنگی"! شود که یک روز دیدم پاترولی وارد ساختمان شد و ماموران مردی را پیاده کردند و با چشم بند به زیرزمین ساختمان بردند. شب که سیدصادق آمد موضوع را با وی در میان گذاشتم، او گفت: "مطمئن باش که دیگر این موضوع تکرار نخواهد شد. چون نمیخواستیم او را به زندان ببریم اینجا آورده ایم آن هم فقط برای ارشاد! او را یک ماهی در زیرزمین نگهداری میکردند، اما نه برای ارشاد که ظاهرا زیر شکنجه بود چرا که اکثر اوقات هواکش زیرزمین را روشن میکردند که صدای زیادی داشت و ناله و فریاد همواره در پس این صداها گم میشد و هر بار که من میگفتم این چه وضعیتی است وعده میدادند که تمام میشود، تمام میشود . . . تا شبی که وی را آوردند طبقه بالا برای گرفتن مصاحبه تصویری در حضور آقای مصطفی پور محمدی که تیم تصویربرداری را به همراه آورده بود. در همان نگاه اول شناختمش. خبر مفقود شدنش را در روزنامه ها خوانده بودم و فهمیدم که کاری ورای بررسی وضعیت فرهنگی مطبوعاتی در این ساختمان انجام میشود. مصاحبه اش که تمام شد دوباره بردنش به زیرزمین. در همین اثنا بود که سعید امامی آمد، تنها نبود، محسنی و سید ضیاء هم همراهش بودند. آمدم مطالب آماده "مصباح" (1) را به وی نشان دهم که گفت باشد برای بعد الان کلافه ام. گفتم: حاجی مگه قرار نبود این ماجرا تمام شود؟ گفت: امشب، امشب این قصه تمام میشود. داشتند سوار ماشینش میکردند که من باید میرفتم و ساعاتی از شب گذشته بود. ساختمان را ترک کردم و این آخرین باری بود که به آن ساختمان میرفتم. فردایش نزد شیخ احمد جنتی رفتم و به واسطه اینکه کارهای ستاد و حزب الله زیاد شده است عذر خواستم و از وی خواستم فرد دیگری را به ایشان برای بررسی مطبوعات معرفی کند که دیگر هرگز فرصت این کار میسر نشد. زمان گذشت و گذشت. دو ماه بعد فاجعه قتلهای زنجیره ای اتفاق افتاد و آن پاتوق هم برچیده شد. اخبار و اوراق بازجویی های سعید امامی جسته و گریخته به بیرون هم درز میکرد، سعید امامی پیرامون حوادث آن شب در بازجوییهای 970 صفحه ای اش که در 18 جلد توسط کمیته منصوب ریاست جمهوری و سازمان قضایی نیروهای مسلح (علی ربیعی، نیازی، سرمدی) ضبط شده است، خود چنین میگوید: (2) "مدتها بود که حکم بازداشت و دستگیری پیروز دوانی را از قوه قضائیه درخواست نموده بودیم، برابر گزارش اداره کل اطلاعات مجامع فرهنگی وی فعالیتهای تخریبی زیادی را در پوشش کانون نویسندگان و دیگر گروههای به ظاهر فرهنگی انجام میداد و ارتباط گسترده ای هم با رادیوها و عوامل ضدانقلاب خارج از کشور داشت، منتها به دلیل حساسیتهای رایج پیرامون این قبیل افراد و شرایط عمومی کشور با آن موافقت نمیشد. تا آنکه یک روز در دیداری که با حاج آقا محسنی اژه ای داشتم موضوع را شخصا با ایشان در میان گذاشتم و وی پیشنهاد کرد خودتان عمل کنید و از وی مصاحبه تصویری بگیرید بعدا مستند به آن مصاحبه اعلام جرم کنید تا حکم بازداشتش صادر شود. قبول کردم و فردایش جریان این توافق را به سیدصادق که معاون عملیاتی ما بود گفتم. وی را بازداشت کردند. مدتی در یکی از خانه های امن حوزه مشاوران بود تا اینکه برای مصاحبه آماده شد. مصاحبه از ایشان که گرفته شد موضوع را به اطلاع حاج آقا دری رساندیم، ایشان گفت حکمش را که گرفتید تحویل اطلاعات نیروی انتظامی بدهیدش، بازداشتگاه خودمان نبریدش. موضوع گم شدن وی جنجال به پا کرده بود و علی الظاهر آقا هم کمی احتیاط میکرد. با حاج آقا محسنی آمدم تماس بگیرم نتوانستم پیدایش کنم، به تیم گفتم ایشان را آماده اعزام بکنند و بالاخره توانستم همان شب حاج آقا[محسن اژه ای] را در منزلشان ببینم، موضوع را به ایشان گفتم که گفتند لازم نیست تحویل نیروی انتظامی بدهید، حکم افسادش صادر شده، تمامش کنید! حتی واضحتر هم گفتند که با مسئولیت من بکشیدش. اینجا بود که بنده هم به سید صادق گفتم که به تیم بگویید. من خودم به واسطه مشکلی که در مقابل دفتر حفاظت منافع مصر اتفاق افتاده بود رفتم آنجا و تیم حکم را در همان ساختمان اجرا نموده بود آن شب . . . "(صص 461ـ462 از جلد 17 بازجویی های سعید امامی) بعدها که از قضای روزگار من و مهرداد عالیخانی (وی به واسطه قتلهای زنجیره ای و من به واسطه آن نوار افشاگری) به زندان افتادیم در بازداشتگاه 66 سپاه برایم فاش ساخت که وی را در همانجا به قتل رسانده اند و در باغچه همان ساختمان دفنش کرده اند. از زندان که آزاد شدم یک بار در سخنرانی ای در دانشگاه علوم پزشکی تهران اعلام کردم که پیروز دوانی با حکم محسنی اژه ای به قتل رسیده است، چرا به این مسئله رسیدگی نمیشود؟ آقای محسنی اژه ای هم در مصاحبه با خبرگزاری ایرنا موضوع را تکذیب کرد و اعلام کرد که این مطلب هم از مطالب کذب فرشاد ابراهیمی است. ایشان را دعوت به مناظره کردم که البته هیچ پاسخی نیامد تا اینکه از سوی آقای علی ربیعی برایم پیغام آمد که بروم نزدش و وقتی رفتم دفتر ایشان گفتند که موضوع پیروز دوانی پیچیده تر از این حرفهاست و تو هم به اندازه کافی مشکل برای خودت داری، پایت را از این ماجرا بکش بیرون که خیلی خطر دارد! و من هم رهایش کردم تا به امروز که برخود فرض دانستم آن را فاش کنم.
1ـ یکی از بولتنهای هفتگی معاونت بررسی بود که کار تهیه آن برای مدتی برعهده من بود. 2ـ برگهایی از این اوراق بازجویی توسط یکی از دوستانم از درون سازمان قضایی نیروهای مسلح به دست من رسیده است که پیشتر گوشه هایی دیگر از آن را نیز در مقاله "لیلاج بازنده" آورده بودم
Goftaniha©
6.7.06 | |
|
|
|
یکی از ویژگیهای شاخص طبیعت بشری این است که به عنوان ملجا و پناه همواره دین و آئینی برای خویش دست و پا می کند . این امرریشه روانی در بسیاری از مصائب و مشکلات بشری دارد ترس از مرگ و مشکلات سخت و طاقت فرسای دنیوی و.... همه انسان دنیوی را بر آن میدارد تا برای حل و مرتفع نمودن این مصائب از نیرویی ماورا الطبیعی به نام دین کمک بگیرد .
این امر اگر به صورت فراگیر و افراطی وارد عرصه های زندگی بشری بشود چیزی است که از آن به عنوان بنیاد گرایی دینی نام برده میشود.
امروزه مادر قالب بنیادگرایی دینی شاهد چند خیزش عمده هستیم که از جمله آنها می باشد :
بنیادگرایی سوسیال مسیحیبنیاد گرایی صهیونیستیو بنیاد گرایی اسلامی
طالبان ،وهابیون ولایه هایی در ایران همچون جریان انجمن حجتیه از جمله نمونه های بارز بنیادگرایی دینی اسلامی می باشد.
بنیادگراها همواره یا به نام خدا و یا به نام دین و محلهای مذهبی و یا علایم و نشانه های یک مرجع متعالی دست به حرکت فراگیری می زنند.
از جمله بنیاد گرایانی که به نام دین برخاسته اند میشود به سوسیال مسیحیان اشاره کرد و همچنین از جمله بنیاد گرایانی که به نام محلی خاص برخاستند نیز میشود به صهیونیستها اشاره کرد. ویا نئو نازیهایی که صلیب شکسته برایشان حکم مقدس ترین چیزهارا دارد.
و اما بنیاد گرایان اسلامی که نام و یاد خدارا سرلوحه تمام امور خویش نموده اند :
اسلام که در سرزمین عربستان متولد شد مملو است از واژه های عربی از جمله خود اسلام که درزبان عربی یعنی حالت تسلیم و مسلمان یعنی فردی که تسلیم بی چون و چرای خداست. پس اسلام و مسلمانیت در وضع طبیعی خویش همواره به نوعی بنیادگرایی رادر دل خویش دارد .
در اسلام ما تعاریف عمده و کلانی داریم تمامی جوامع و نهادهای موجود می بایست حول محور اسلام و شرع بگردند.
شرع نیز خود تعریفی خاص دارد که البته منشا تمام انشعابات در اسلام از همین خاستگاه بر می خیزد.
شرع و شراع یعنی راه رفتن و نیل به سوی یک هدف واحد که البته «الله» می باشد .
اینجاست که تعاریف و قرائتها از این نحوه رسیدن به «الله»شروع میشود و گاه تعاریف بسیار سهل و آسان از آن مستخرج شده و گاه دستورات و فرامین خشک و خشن و لایتغیری از آنها کاشف به عمل می آید.
تفسیر و قبض و بسط تئوریک شریعت عمدتا در دین اسلام بر عهده فقها و و مفسران دینی است که از آنها به نام مراجع یعنی افرادی که محل رجوع برای دریافت تمام سئوالات دینی هستند ، می باشد .
امروزه اصلی و مبرم ترین مسئله بنیادگرایان اسلامی حکومت و سیاست می باشد و البته در این راستا نیز ما با انبوه ای از روشها و افکار حکومتی اسلامی مواجه هستیم.
اینجاست که قرائتی که آیت الله خمینی از اسلام حکومتی دارد هیچگاه همانی نیست که ملا عمر دارد و یا آنچه که حکام سعود از اسلام باور دارند هیچگاه همانی نیست که سید قطب و المودودی پذیرفته اند .
البته در کلان بحث ما شاهد بهم پیوستگی تمام این روشها و گزینه های حکومتی با هم هستیم . در اینجا فهرستی از آغاز گران دین و اسلام حکومتی را می آوریم:
حسن البناء و سید قطب در مصرعلی النداوی در هندسید ابوالاعلی مودودی در پاکستانروح الله خمینی در ایران
آیت الله خمینی از جمله معدود این رهبران اسلام حکومتی است که شیوه مدون حکومتی خویش را معرفی نموده وی در کتاب حکومت اسلامی که البته به طرز شگفت آوری تعغیر نام داد به ولایت فقیه مانیفست حکومتی خویش را بیان نموده ، البته ایشان هیچگاه فرصت آنرا نیافت که به اجرای تام و تمام آن بپردازد و پس از فوت ایشان وروی کار آمدن سید علی خامنه ای نیز ما شاهد جرح و تعدیلهای فراوانی نسبت به آنچه که در آن کتاب آمده بود ، بودیم.
به هر حال برای یک مسلمان وابستگی بنیادی نه به وطن بلکه به امت اسلامی یعنی اجتماع مومنان مطرح است و مسلمانان همگی از نظر تسلیم بودن به الله برابر و همسانند .
برادری در دین اسلام جهانی است و از حد مرزهای جغرافیایی و سیاسی فراتر می رود و این امری است که در سالهای اول پیدایش انقلاب اسلامی ما شاهد آن بودیم دستهایی در تلاش بودند تا با وارد نمودن اصولی حتی در قانون اساسی از ایران به عنوان سرزمین اسلامی نام ببرند و مرزهای خود را با کشورهای مسلمان همسایه از میان بردارند .
اما بنیاد گرایان اسلامی برای مقاومت اجتماعی و قیام سیاسی همواره دست به بازسازی هویت فرهنگی می زنند و بنیاد گرایی اسلامی نهضتی مرتجع و سنت گرا نیست!
ما در بنیاد گرایی اسلامی با پدیده های فرامدرن مواجه هستیم.عوامل فوران نهضتهای اسلامی و زایش بنیادگرائی:
*نابودی جوامع سنتی که در نتیجه شامل قطع ریشه های سنتی روحانیون است .*نا کامی حکومتها در توسعه اقتصادی و توزیع رشد منافع اقتصادی (ضعف اقتصادی ).*ناکامی حاکمیت در نوسازی سیاسی در غالب حکومتهای اسلامی (نداشتن الگو و ضعیف بودن برای اصلاحات ).
در نتیجه عوامل یاد شده می باشد که بنیاد گرایان اسلامی با حربه ایدئولوژیهای شکست خورده و ... به میدان آمده و قدرت را بدست می گیرند. بارز ترین نمونه این مدل ایران می باشد .
انقلاب سفید پهلوی دوم در سال ۱۳۴۲ آغاز شد در این مرحله تلاش محیر العقولی و بلند پروازانه ای برای اصلاح ساختارهای اقتصاد و نو سازی جامعه با حمایت ایالات متحده و هدف پیوستن ایران به جبهه سرمایه داری جهانی آغاز شد .
انقلاب سفید باعث تضعیف پایه های سنتی جامعه شد این تزلزل و تحول از قشر کشاورز و کشاورزی گرفته تا تقویم رسمی مشاهده میشد .
بنیاد گرایان و محافظه کاران اسلامی
برای رسیدن به اهداف خواه سیاسی و خواه مذهبی ما شاهدیم که بنیاد گرایان و محافظه کاران اسلامی گرچه در نوع نگرش اهداف مرتجعانه داشته اند اما هواره شیوه های نو دارند وبه اعمال مرتجعانه روی نمی آورند ما در قشری ترین لایه بنیاد گرایی اسلامی همچون طالبان استفاده و بکارگیری از تکگنولوژی مثل اینترنت و رسانه های نوین را شاهدیم.و یا وجود شوراهایی مشورتی مثل پارلمان و سنا در حکومت اسلامی ایران همه نشان از رویکرد بنیادگرایان اسلامی به تلاشی برای بازسازی هویتی نو و جدید برای تحقق بخشیدن به آرمانشهر الهی دارد.
آری حاکمان بنیاد گرا شاید بتوانند دست به ایجاد حکومت و دولت بزنند و حتی علایق مردم را نادیده بگیرند اما حکومت غافل از مردم حکومتی بی بنیاد است مثلا در شوروی ما شاهدیم که این اتفاق افتاد هفتادو چهارسال کمونیستها انحصار طلبانه و بنیاد گرایانه اتحاد جماهیر شوروی را تحت سیطره خویش داشتند اما بالاخره یکروزی این دمل ترکید و به ناگاه دیدیم که آن اتحاد مطیع و ساکت چگونه سر بر آورد و پرچمها بالارفت که من اوکراینی هستم ، من روس هستم ، من آذری هستم . تجربه شوروی شاهدی است بر قدرت ملتها دربرابر و فراتر از حکومتهای جزم اندیش. و تجربه عراق و افغانستان شاهد گویا و بسیار نزدیکی است دال بر تمام شدن تاریخ مصرف بنیاد گرایی اسلامی .
Goftaniha©
6.7.06 | |
|
|
|
چندی پیش در یادداشتی برایتان افشا نمودم که چگونه جمهوری اسلامی توسط عوامل اطلاعاتی خویش در سفارت ایران در آلمان و ترکیه طی دیدارهای محرمانه ای با نئونازی های آلمان ضمن اهدای کمک یک میلیون یوروی به آنها و وعده حمایتهای ادامه دار از آنها به توافق رسیدند تا آنها از سیاستهای جمهوری اسلامی و خاصه سیاستهای احمدی نژاد درباره هولوکاست حمایت کنند و آنها هم با حمایتهای مالی شرایط راهگشایی آنها را به پارلمان فراهم کنند .اکنون این فیلم را ببینید که مربوط به دیدار احمدی نژاد با اعضای تیم ملی فوتبال ایران و همچنین اعضای فدراسیون فوتبال ایران قبل از سفر به آلمان و شرکت در بازی های جام جهانی است . کاری به افاضات حکیمانه و مزه پراکنی های آقای احمدی نژاد در این فیلم ندارم به آن قسمتی توجه کنید که ایشان می گوید بسیاری از آلمانی ها با هجوم به سفارت ایران در آلمان خواستار پرچم ایران شده اند تا از ایران حمایت کنند ! البته آلمانی های مورد اشاره احمدی نژاد که پول تو جیبی شان را هم در آنتالیا از عوامل اطلاعاتی ایران گرفته اند و خواهان پرچم جمهوری اسلامی هستند تا بنفع تیم فوتبال ایران شعار بدهند، همینها هستند که عکسشان را هم با پرچم اهدائی سفارت جمهوری اسلامی می بینید ! عکس فوق را خبرنگار اشپیگل از تجمع چند صد نفری اعضا و هواداران نئو نازی های آلمان تهیه کرده است . اشپیگل از تعریف و تمجید و حمایتهای نژاد پرست های آلمانی از محمود احمدی نژاد و از جمهوری اسلامی، می نویسد و اینکه آنها معتقدند احمدی نژاد فردی است طرفدار هیتلر، ضد یهودی و ضد کمونیست ! .این داستان ادامه دارد و در روزهای آتی گوشه های دیگری از حمایتها و توافقات ایران و نئو نازی ها را برایتان خواهم آورد ... |