دوستان و همکاران نازنینم در بردیا نیوز لطف داشتند و مصاحبه ای با من انجام دادند در رابطه با نا آرامی های اخیر آذربایجان .
برای خواندن کامل آن به
اینجا بروید
Amir Farshad Ebrahimi©
29.6.06 |
|
|
در همین روزهاست که ما باید در گوشه ای جمع بشویم تا اولین سالگرد فوت اصلاحات در کشورمان را برگزار کنیم! نمی دانم حتما خیلی ها و خیلی از دوستانم که هنوز بر طبل اصلاحات و اصلاح طلبی می کوبند شاید از این نوشته من ناراحت بشوند. همانهایی که از ایران در همین روزها و پس از نوشته آخری ام برایم نامه نوشتند که فلانی تو هم تا پایت به آن سوی مرز رسید شدی دو آتیشه و .... که البته راست می گویند. ظاهرا رسم است هر کسی که اول از ایران می آید بیرون یک سیر نزولی را طی کند از دو آتیشه بودن و سرنگونی طلب و زنده باد مرده باد شروع می شود تا میرسد به بی تفاوت! اما هر چه که کردم دیدم جمله ای دیگر پیدا نمی کنم! اینکه بنویسم تولد احمدی نژادیسم! یا مرگ اصلاحات که فرقی ندارد؟یک سال از آن مرگ و یک سال از این تولد میگذرد، و نه سال هم از آغاز جنبش دوم خرداد میگذرد، جنبشی که چه به نظر من مرده باشد و چه به نظر دیگر دوستان همچنان پویا و فعال اما باید همه اگر ذره ای انصاف داشته باشیم بپذیریم که، باز اگر بگوئیم برای خودش برنامه ای هم داشته و یک جنبش کور نبوده است اما در ثمره خود موفق نبوده و ناکام مانده است. نه سال از آن روزها میگذرد اما هنوز حتی علمدار اصلاحات آقای خاتمی هم برای ما یک تعریف جامع و روشن از اهداف اصلاحات و رویکردهای آن ارائه نداده است. چه مرده باشد و چه زنده، در یک نکته ظاهرا تردید نیست و آن اینکه جنبش در طول هشت سال ریاستجمهوری خاتمی از دستیابی به هدف خود باز ماند. اما اینکه هدف جنبش دوم خرداد چه بود آیا واقعا و اصلا این جنبش هدفی را در پی داشت؟ متاسفانه در تمام هشت سال حاکمیت ارکان اصلاحات و هر کدام بنا به فراخور و عمر و قدمت خود از نهاد دولت گرفته تا پارلمان و شوراها که هر کدام در مقطعی در خدمت اصلاح طلبان بودند و همچنین دیگر نهادها و احزاب مدنی و سیاسی هیچگاه اصلاح طلبان نتوانستند به یک اتحاد و ائتلاف واقعی دست بیابند که آخرین افتراق آنها را در انتخابات ریاست جمهوری گذشته شاهد بودیم که چندین کاندیدای اصلاح طلب قد علم نمود و عملا رای مردم را شکافت. اما اکنون که تمامی نیروهای اصلاح طلب شکست را تجربه کرده اند در این شکست و درد مشترک ناخواسته در این میان اتحادی شکل گرفته است که نمونه های آنرا در نشست اعتراضی به بازداشت مهندس علی اکبر موسوی خوئینی در محل سازمان دانش آموختگان ادوار تحکیم وحدت مشاهده نمودیم. اکنون و در این وضعیت به باور من باید از مشی اصلاح طلبی حکومتی فاصله گرفته و پروژه دیگری که ترمیم موانع ساختاری هشت سال گذشته را مورد توجه قرار میدهد، اتخاذ نمود. اصلاح طلبان واقعی باید با عبرت گرفتن از قهر و عدم اقبال مردم در دو انتخابات گذشته شوراها و ریاست جمهوری آن کاری را انجام دهند که اصلاحطلبان حکومتی چه از نظر تئوریک و چه از نظر عملی شهامت اقدامش را نداشتند، به تعبیر دیگر می بایست با به میان مردم بازگشتن و در قالب حرکت در نهادهای مدنی و جنبشهای اجتماعی خاصه جنبش دانشجویان و زنان، کارگران، اقوام و... و سازمان یابی سیاسی و تئوریک آنها تغییرات ساختاری را به حاکمیت و هسته سخت افزاری نظام اجبار و تحمیل نمایند. در این صورت تغییرات واقعی در ایران میسر میشود. این شیوه از آنجا که حرکتی گام به گام و همچنین کاملا مدنی و آرام خواهد بود در نتیجه ما را به سمت یک انقلاب نرم افزاری و مسالمتآمیز سوق خواهد داد. در این راهبرد از آنجا که در بردارنده اقبال آحاد جنبشهای پویای داخل خواهد بود نهایتا ما را به سوی دموکراسی سوق خواهد داد و رفته رفته میلیونها نفر از مردم به تدریج سازماندهی و بسیج می شوند و نهایتا با توجه به قدرت و وزن اجتماعی ایشان میتوان تغییرات ساختاری کلان به عنوان مثال تغییر قانون اساسی و یا حذف و تقویت بعضی از نهادهای را به اصولگرایانِ اقتدارگرا تحمیل کرد. خاصیت این راهبرد گام به گام این است که اگر در افق نزدیک نتوان وقوع یک انقلاب آرام را انتظار داشت، اما ضمن آماده سازی نیروها و آبدیده کردن آنها می توان گامی اساسی در جهت توسعه سیاسی جامعه به جلو برداشت. چرا که اصلی ترین نقطه شکست اصلاح طلبان حکومتی عدم برنامه سازمانی و تشکیلاتی در میان توده ها بوده است. به بیان ریزتر این تئوری زیربنایی بجای موج سواری و یا تهییج اذهان در زمانه های انتخاباتی با بستر سازی دراز مدت بجای آنکه یک انقلاب را بیاورد گام به گام انقلاب خود خواهد آمد .این پروسه بستر سازی از یک محور طویل الجهت از منتقدان آرام شروع شده و از اپوزیسیون درون نظام هم گذر کرده نهایتا میتواند به اپوزیسیون خارج از نظام نیز امتداد یابد. این اتحاد عملی با تکیه بر اراده انقلابیون (یا حرکت آگاهانه اقشار و توده ها) اصلی ترین رکن این استراتژی می باشد که شالوده یکی از شرایط وقوع انقلاب است. متاسفانه جماعت بسیاری از فعالان سیاسی و حتی قائلان به مشی براندازی و اصلاحات رادیکال از این نکته کلیدی غافل می باشند که انقلابها همواره خواه انقلاب خیابانی و خونین همچون انقلاب ۵۷ و خواه انقلاب آرام و مخملین همچون آنچه که در قرقیزستان و اوکراین بوقوع پیوست یک پدیده تسلسل وار و عادی و پریودیک نمی باشند و انقلاب در هر نوع و هر مدل خاص زمانی و مکانی خود یک پدیده نورادیک و یا استثنایی هستند و از همین جهت است که به باورمن می بایست همه اصلاح طلبان بنیادین راهبردهای خود را نه در دقیقه نود و نه بر اساس یک اتفاق بلکه بر پدیدههای نُورادیک تنظیم کنند .از نگاه دیگر، تجربه هشت ساله جنبش اصلاحات دوم خرداد که اصلاحاتی از بالا به پائین بود آشکار ساخت که گذار به دموکراسی در جوامعی همچون ایران با زیرساختهای سنتی و غیرمدرنیته الزاما و اکیدا وابسته است به خیزش جنبشهای اجتماعی در زیر ساخت های کلان جامعه، در حالیکه این گذار از بالا (همچون آنی که در دوم خرداد ۷۶ در حوزه حکومت و جامعه سیاسی اتفاق افتاد صرفا نه اصلاحات بنیادین که صیغه موقتی بود برای مصالحه میان اصلاحطلبان و اقتدرگرایان! که از آنجا که هیچ پشتوانه تئوریک و مردمی نداشت بزودی اقبال خود را در میان عامه از دست داد و بجای تقویت دموکراسی و اصلاحات بنیادین یک وضعیت اقتدارگرای تازه نفس را نیز بوجود آورد. پس باردیگر و اکنون با توجه به سابقه اصلاحات هشت ساله دولتی نیازی اکید وجود دارد که تفکر پیگیری روشنگرانه و سازمانی دموکراسی از پائین یعنی جنبشهای مردمی و سازمانی فراگیر را در برابر اصلاحات از بالا یعنی امید بستن یکطرفه به پیگیری دموکراسی از سوی حاکمان اقتدار طلب را، در عرصه عمومی به گفتمان غالب تبدیل کنیم. تئوری مطرح شده در دل اصلاحات حکومتی فشار از پائین و چانه زنی در بالا، هرچند که پس از گذشت یک فصل از عمر دولت اول اصلاحات عملا از آن هم دست کشیدند و استراتژی خروج از حاکمیت را مطرح کردند، تصور بسیار خامی از رابطه و تعامل میان دولت و جامعه در ایران داشت. اصلاح طلبان گمانشان بر این باور استوار بود که جامعه مسلح شده به راهبرد اصلاحاتی با پشتوانه رای خام مردمی از پائین براحتی میتواد با اعمال فشار سد مستحکم اقتدارگرایی و انحصارطلبی موجود در حکومت را شکافته و تغییرات ساختاری را به ارمغان بیاورد. در صورتیکه جامعه سنتی و در حال گذار ایران اختصاصات منحصر بفرد خود را دارد و تا آگاه سازی کافی انجام نشود و صرفا با تهییج افکار عمومی و قرمز و آبی کردن اوضاع در دقیقه نود و مردم را به حضور درانتخابات فراخواندن، این حضور نا آگاهانه هیچ پشتوانه مردمی برای حمایت و همچنین پمپاژ فشار از پائین نخواهد داشت. تاریخ نشان داده است که مردمی که در صبح زنده باد مصدق گفتند و در شب مرده باد مصدق، طبیعتا تا زیر ساختهای سیاسی و دانش سیاسی و اندیشه سازمانی شان ترمیم نشود وضع به همین منوال است، تا کار تشکیلاتی و فکری روی نیروهای توده ای جامعه انجام نگیرد، آنوقت این نیروهاای عظیم نمیتوانند بفهمند چرا یک شبه باید به «عالیجناب سرخ پوش » که تا پیش از این مورد نفرت بود به عنوان کاندیدای اصلاح طلب بله بگویند! از این رو عیب بزرگ راهبرد اصلاح طلبان حکومتی با اندیشه اصلاحات از بالا به پائین فارغ از عدم تشکیلات فراگیر در تمام سلولها و اندام جامعه، این است که طرفداران تغییر در جامعه و اصلاح طلبان مردمی را بدون هیچگونه طرح و برنامه و راهبرد عملی دقیق در برابر حکومتی بزرگ، و مدعی مذهب قرار میدهند که تمامی رسانه ها و بیش از سه میلیون پایگاه مقتدر بنام مساجد را در اختیار خود داشته و قادر است بنام ملت دهها هزار جمعیت را به نام حامی خود و با استفاده ابزاری از دین و انقلاب بصورت فله ای و اتوبوسی هرجا که بخواهد بیاورد و صدای جنبش اصلاحات طلبی از پایین را مهار کند و صندوقهای رای را با استفاده ازپتانسیلهای خود در مساجد و پادگانها پر کند .به عنوان مثالی دیگر باید پذیرفت پیروزی اصلاحطلبان در انتخابات شوراهای اول و مجلس ششم به خاطر فشار و حمایت جنبش اصلاحات حکومتی بود نه کار تشکیلاتی اصلاحطلبان. چراکه می بینیم در سال ٨۵ که دیگر تئوری اصلاح طلبان حکومتی رو به انسداد و پایان بود و دیگرجنبشی قدرتمند و در عمل فعال نبود، اصلاحطلبان با دست خالی به میدان انتخابات آمدند و هر چند که به نظر میرسید تعداد دموکراسیخواهان در سال ٨۵ از سال ۷۶ بیشتر شده اما بخشی از بیست میلیونهایی که در سال ۷۶ و ٨۰ جزو نارضائیان از وضع موجود بودند، در سال ٨۵ کاملا به همین دلیل نبود تشکیلات فراگیر و تئوری منسجم یا در انتخابات شرکت نکردند یا در اعتراض ناآگاهانه به رقیب اصلاحطلبان رأی دادند. اکنون و با تاسی از تجربه هشت ساله اصلاحات حکومتی باید آن طیف فعال از میان اصلاح طلبان که چاره را در اصلاحات بنیادین و عبور از خاتمی و بایدی رفراندوم می دانند باید با یک حرکت آرام و گام به گام و ملی با آگاه کردن افراد به حقوق و مسولیتهایشان، با ایجاد و تقویت نهادهای مدنی و صنفی، با تقویت نظام رقابت حزبی، با مواجهه فعال با انتخابات برای تغییر ابعاد نامطلوب جامعه از طریق ورود به مجلس، دولت و... کار تشکیلاتی و سازمانی خود را آغاز کنند و در این راهبرد حتی اگر اقتدار طلبان و حاکمیت پای اصلاحطلبان را برای ورود به دولت و مجلس قطع کنند بیمی نداشته باشند و همچنان در حوزه اندامهای جامعه (جامعه مدنی) انحصارطلبیها را افشاء و محکوم کنند و به ایستادگی مدنی خود ادامه دهند . نتیجه :الف - تجربه هشت سال اصلاحطلبی و جنبش دوم خرداد آشکار کرد که صرفا نمی بایست فقط حاکمیت مورد انتقاد قرار گیرد بلکه سایر مولفههای اساسی جامعه نیز باید همواره مدنظر باشد و مورد تنویر و بررسی قرار گیرند چراکه در جامعه ایران این فقط هرم حاکمیت نبوده که با معضل استقامت و انسداد و استنکاف روبرو بوده بلکه سایر نهادها نیز مثل جامعه سیاسی در تعریف حوزه احزاب و گرایشات سیاسی و یا حوزه نهادهای مدنی و صنفی و همچنین حوزه شخصیتهای قابل اعتماد و با نفوذ سیاسی، و فرد فرد مردم با معضل و ضعف روبرو بودند. اگرچه در حال حاضر با توجه به پشت سر گذاشتن جنبش دوم خرداد هم اکنون وضعیت تحزب بهتر از سال ۷۶ است اما هنوز کوشندگان سیاسی و دموکراسی خواهان زیادی در ایران هستند که به حزبی نبودن خود افتخار میکنند. در این صورت است که ما شاهدیم ایران بیش از اینکه تشکل و حزب داشته باشد با انبوهه ای تکنواز سیاسی و سیاسیون تک محور روبرو است. وهمچنین بیش از ده هزار نهاد مدنی و حزب سیاسی در ایران به ثبت رسیده است ولی عملا کمتر از ۲۰ درصد آن فعال است و وظایف ومسئولیت خویش را تنها در شب انتخابات می خواهند انجام دهند. از دیگر سو نیز سازمانهای غیر دولتی و ان. جی. او. ها و نهادهای صنفی بدون اطلاع از وظایف و مسئولیتهای خویش بیشتر از دولت احساس طلبکاری میکنند تا اینکه برای خود وظیفهای در عرصه تصمیمسازی امور عمومیِ جامعه قائل باشند. روزنامه ها و مطبوعات به جای احزاب بر نشسته اند و احزاب بجای دولت برای خود حق تصمیم گیری قائلند، بیش از نیمی از دارندگان حق رای در جامعه به یکباره تحت تاثیر قرار میگیرند و به میدان انتخاباتی می آیند و به اصلاحطلبان رأی میدهند و بعد هم فوری تا یک شبه انتظارات خود را برآورده نمی بینند یا در انتخابات بعدی شرکت نمیکنند و یا از روی عناد و لجبازی به مخالف کاندیدای اصلاحطلبان رأی میدهند. لذا راهبرد انقلاب آرام و یا اصلاحطلبی از پائین ابتدا در صدد سم پاشی آفت سیاستزدگی برخواهد آمد و سپس در جبهه های فراگیر و گسترده آموزش و کادر سازی و سازماندهی در پائین را پی خواهد گرفت و در یک حرکت تدریجی، مستمر، صادقانه، کارشناسی و غیرهیجانی به پیش خواهند رفت .ب - اصلاحطلبان باید با ایستادگی مدنی از مواضع اصولی خود و حقوق شهروندان دفاع کنند و در هر صحنه انتخاباتی فعالانه وارد شوند و از همان ابتدای کار سیاست تحریم را در دستور کار خود قرار ندهند و جامعه را آگاه سازند. یکی از کارآترین ابزار جلو رفت اصلاحات حضور نمایندگان و مدیران و رهبران سیاسی است که ریسک پذیر باشند و صادق و با تکیه بر نظرات اصولی و لاینفک خویش جسور باشند و از پیگری مستمر اصلاحات خسته نشود. بزرگترین ضعف اصلاحات هشت ساله دوم خرداد این بود که از این دست مدیران کم داشت و بیش ازآنکه عامل اجرایی داشته باشد و مدیر، تماما رهبر تک نواز و غیر قابل کنترل سیاسی داشت.پ - در جامعه ایران جنبشهای اصلاح طلب اجتماعی زیادی اعم از دانشجویان، زنان، قومی، کارگران، محرومان اداری و حاشیهنشینان وجود داشته و دارد که از فقر اطلاعاتی و سازمانی رنج می برند و با آنکه کمابیش فعالاند اما اصلاح طلبان تئوریک و شاخص هیچگاه نتوانستند یک رابطه متقابل و سازنده با نمایندگان متنوع جنبشهای خرد اجتماعی برقرار کنند. راهبرد انقلاب آرام باید با سازمان دهی وسیع و فراگیر به اینان از این پتانسیل بزرگ در مواقع لزوم استفاده نماید .ج – این نوشتار در دفاع از اصلاحطلبی از پائین در برابر اصلاحات حکومتی، یک دفاع ایدئولوژیکی و مسلکی نیست بلکه ارائه این بحث به عرصه عمومی است تا در معرض نقد و بررسی صاحبنظران و علاقمندان به سرنوشت جامعه ایران قرار گیرد وگرنه در برابر تبعیضها و نابرابریهای جامعه میتوان هم رویکرد انقلابی، هم اصلاحی و هم محافظهکارانه داشت. این نوع دفاع از رویکرد اصلاحی در این نوشته صرفاً یک دفاع پرگماتیستی آنهم در شرایط کنونی جامعه ایران است .
برچسبها: مقالات و مجادلات
Amir Farshad Ebrahimi©
28.6.06 |
|
|
تلفن در نيمه های شب زنگ ميزند و من که هيچ دل خوشی از اين زنگهای شبانه ندارم پيشاپيش به استقبال حادثه ای می روم ، صدای زخم برداشته خواهرم را می شنوم که بی مقدمه می گويد زدند همه مان را زدند ! و من تا آخر ماجرا را حدس می زنم ميدانستم امروز تجمعی گذاشته بودند و برايم حدسش بسيار دور نبود که دوباره مشتی موتورسوار و لباس شخصی حيدر حيدر گويان چونان هشت مارس تارومارشان کنند ، می گويد نه لباس شخصی نبودند همان جليقه پوشهای هيجده تير بودند که خاطره تلخی از آنها دارم و نيک ميدانم کيستند و از کجا آمده اند و فلسفه وجودی اين جليقه پوشان و يا همان نوپوی سابق که به مدد سردار قاليباف برايشان از کره شمالی و چين جليقه و باتوم و کلاه خود خريدند و امروزه جليقه ای بر لباس های شخصی خود اضافه نمودند ، می گويد زنها بد تر از مردها بودند همه را زدند زنهای پليس هم ميزدند هم گاز می گرفتند ! و ... و بعد خبرهای بد پشت خبرهای بد تا که فردا عکسهای مراسم راديدم ، ژيلا را با دستبند می بردند وپروين اردلان را با کتک سوار بر ماشين و مهندس خوئينی ها را هم کتفهايش را گرفته بودند و می بردند و بعد خبر رسيد که نزديک ماشين و کمی دورتر از جمعيت تا توانسته اند مهندس را زده اند . نمی دانم چه بگويم ! و هنوز باور اين حادثه برايم سخت است و تاب ديدن عکسها را ندارم مخصوصا که يکايک آنها را می شناسم بهمن را که در کنار ژيلا با چشمان اشکبار گاز فلفل می برند و افسانه را که دست و پايش را گرفته اند و می کشند و ميبرند . عکسها را که ديدم ياد حرفهای احمدی مقدم فرمانده نيروی انتظامی افتادم که با آب و تاب می گفت برای تکريم زنان و احترام به آنها ما پليس های زن را بکار خواهيم گرفت ، و در همين تجمع بود که بازبرگشتيم به نقطه آغازين همان سالهای شصت و چادر وحدت و دانشگاه و فاطمه کماندوها ! تنها فرقی که کرده فاطمه کماندوهای آن روز لنگه کفش و سنگ داشتند و امروز باتوم ! و با حاشيه امنی بيشتر آمده اند و افتاده اند به جان خواهران و دختران همين مرزو بوم ، ای کاش آن لحظه ای که افسانه را همين چهار پليس زن می کشيدند و می بردند برای يک دم فکر می کردند که حرف اين دختران و زنان چيست ؟ آيا اينها مشتی اجنبی و دشمن هستند و به منظور تهديد امنيت ملی روانه ميدان هفت تير شده اند که بايد اينچنين با آنها برخورد کرد آيا آن پليس زنی که باتوم بر صورت ژيلا بنی يعقوب می زد می دانست که اينان به مدنی ترين شکل می خواستند بگويند بعض قوانين زن ستيز است ؟! باز دوباره گرفتند و زدند و به خاک و خون کشيدند ، حالا هرچند که شايد به همين زودی هم تمامی بازداشت کنندگان را آزاد کنند همانطوريکه اخبارش کم کم دارد به اين سوی مرزها ميرسد اما هستند کسانی که اين نوع برخوردها را فراموش نخواهند کرد و بدنبال ريشه هستند و چاره را جويا می شوند تا دوباره اينگونه اعمال تکرار نشود ديروز در پارک دانشجو و امروز در ميدان هفت تير ، براستی چه تضمينی وجود دارد تا همين فردا هم دوباره در گوشه ای از سرزمينمان پليس و لباس شخصی و ...(هر چه بخواهيم اسمش را بگذاريم که همه و همه شان سر در حلقه حاکميت دارند و نامشان و رسمشان عوض می شود وگرنه غايتشان يکی هست) با مشت و باتوم و چوب و چماق به جان مردم نيفتند ؟ديروزها هر چه که بود به هر حال در دولت مردی نشسته بود که از آزادی انتقاد می گفت و در دانشگاه با صبر و تامل نه انتقاد که ناسزاها را هم می شنيد و مطبوعاتی بود اما امروز چه؟ آب در لانه مورچگان حاکميت افتاده است و منافذ هم بسته است ! ديگر نه مجلسی است که در پی احقاق حقوق زندانيان سياسی باشد و نه روزنامه ای و نه حزبی و نه سايتی ! خوب آيا کسی نيست برای آقايان ترجمه کند که وقتی هيچ راهی نباشد بايد که ژيلای روزنامه نگار قلم بر زمين بگذارد و سيمين فرهيخته شعر را به کنار بگذارد و خوئينی ها نيز که در حصار فيلتر و بايکوت است همه با هم دست در دست بدهند و در کف خيابانها خواسته های خود را بگويند ، و حال آقايان به جای چاره کار جلوی همين تنها راه اعتراض را هم می گيرند . آنوقت چه ؟ همه ما تک تک اين نامهای بازداشتی را می شناسيم ، هم به نام و هم به آوازه و نيک ميدانيم که حرفشان منطقی است و همواره انسانهای مدنی بوده اند اما اگر امروز پای صحبتهای همين جوانان انقلاب ننشينيم همانی دوباره خواهد شد که روزگاری سعيد امامی به ولايتش گفته بود که اگر دير بجنبيم فرداست که بايد تانکها را به خيابان بياوريم ! آنان که امروزه در همين حکومت بر سر کارند و خود روزگاری در عنفوان جوانی انقلابی بودند و لجوج بايد بدانند که چاره کار اين نيست که موج موج جوانان و منتقدان را به رسم معروف کارت عکس دار کرد در زندانهاو خود بايد نيک بدانند عواقبش را ! اين امروز بزرگترين فاجعه است که در جامعه دانشگاهی و جوان ما سابقه بازداشت و زندان قابل احترام است و افتخار آفرين . اينکه امروز پليس زن و مرد ما فرقی ندارد با مشت و باتوم و گاز و نيشگون به جان سيمين بهبهانی و نوشين خراسانی و يا ژيلای بنی يعقوب بيفتند افتخاری برای «پليس خدمتگذار» ما نيست که اگر براستی دنبال کسب افتخار هستند و چاره را در سرکوب می بينند بروند آن کنج نقشه ايران در بلوچستان و آرامش را در آنجا حاکم کنند و زور خود را آنجا به نمايش بگذارند آيا اين نيروی انتظامی مقتدر به همين راحتی که پنجه بر رخ ژيلای جوان می کشد توان روياروی با عبدالمالک ريگی بيست و سه ساله را هم دارد ؟مسئله اينجاست! ژيلا قلم در دست دارد و عبدالمالک سلاح ، قلم ها را به سلاح تبديل نکنيم !
برچسبها: دغدغه های فکری
Amir Farshad Ebrahimi©
26.6.06 |
|
|
درباره ماجرای کاریکاتور روزنامه ایران و اتفاقات پیرامونش در همین جا گفته ام و خیلی های دیگر هم گفته اند اما به نظر من آن چیزی که در این روزها کسی از آن نمی گوید مانا نیستانی و مهرداد قاسمفر است ! و هرکس با توجیح خودش ! حکومت ایران که اصلا دل خوشی از روزنامه نگاران ندارد و الان سعید مرتضوی میدانم که ته دلش دارد غنج می رود که بالاخره دلیلی پیدا کرد که مانا را که بسیار از کاریکاتورهای وی همه میدانیم حضرات شاکی بودند بازداشت کند و همینطور مهرداد ... هر دوی این عزیزان الان قربانی بیش از دو دهه بایکوت اقوام ایرانی شده اند ، همه میدانیم که در این کاریکاتورها عمدی در کار نبوده است.
این عین واقعیت کار روزنامه نگاری است ، آنهم در کشوری مثل ایران ، یادش بخیر اولین روزی که می خواستم بروم در بهار بنویسم و کارم را در آن روزنامه شروع کنم پور عزیزی که واقعا عزیز است گفت سند خانه کنار گذاشتی ؟! این روزنامه نگاری است هرچقدر هم که احتیاط کنی هر چقدر هم که هواست به همه چیز جمع باشد یکهو می بینی یکی از یه جایی حالا یا دولتی است و یا یکی از همان آدمهای حرفه ای و همیشه ناشناخته شاکی می شود . بهانه ای دست و پا میشود و جنجالی برپا . اصلا کاری به روزنامه نگاران حرفه ای و یا سیاسی نویس ندارم مگر نم نبات و بچه های دانشجوی پلی تکنیک در نشریه موج سیاسی کار بودند ؟ داستانی نوشتند و یادتان هست که موجی به یکباره در کل ایران به پا شد ! و تا پای اعدام خیلی ها می خواستند آن بچه ها را بکشند و یا مگر یادمان رفته آنچه که بر سر هفته نامه " خانه " آمد ؟ من گرچه به تمام حساسیتهای این روزهای هموطنان آذری زبانم احترام میگذارم و با آنان همدردی هم می کنم و تمام آنچه که این روزها بر این عزیزان میگذرد را محکوم میکنم اما اینرا هم می دانم و شک هم ندارم که مانا روحش هم خبر نداشت که استفاده از اصطلاحی روزمره، که همه می گویند و این روزها دیگر متعلق نیست به گویش خاصی در کشور بهانه ای بشود برای این اتفاقات . مانا تا همینجایش هم بیش از آنچه باید، تاوان پس داده است. تمام آنچه که این روزها دارد انجام می شود یک داستان طنز تلخ و یا سیاه است ! عده ای در صدد تخلیه تمام بغض های فرو خورده خویش هستند و عده ای دیگر نیز از سر بی اطلاعی بازیچه جنجال آفرینان و عده دیگری هم بساط معرکه گسترده اند و در صدد تسویه حسابهای خویش این بوده بدشانسی مانا و سردبیر. نمی خواهم دچار توهم توطئه بشوم و دشمن دشمن بگویم ! ولی با خود میگویم همین چندی پیش سریالی از تلویزیون پخش می شد که بیشترین اهانتها را به آذری زبانان ما میکرد و شخصیتهایش با لهجه آذری چه ها میکردند ، چرا آن موقع به یکباره این اعتراضات شکل نگرفت ؟ و یا چرا وقتی در فیلم سینمایی در همین جشنواره امسال که البته بسیاری هم اعتراض کردند بسیار بدتر از این به آذری زبانان ما توهین شده بود صدای از جایی بر نخواست ؟ چرا باید باز دوباره و مثل همیشه این روزنامه و روزنامه نگاران باشند که هزینه نابخردی حاکمان را بدهند ؟
این روزها تبریز ، ارومیه ، زنجان ، اردبیل ، نقده و همه آذری زبانان میهن پهناورمان ایران در تب و تاب هستند در مقابل مجلس در خانه ملت قلع و قمع شان می کنند و در خانه هایشان هم به ضرب باتوم و ... با آنها بر خورد می کنند و دنیا صدای آذربایجان را شنیده است و همه ما هم میدانیم که مشکل کاریکاتور مانا نیست ، و اصلا شاید آحاد معترضین نه مانا را بشناسند و نه ایران جمعه را خوانده باشند و نه اصلا شاید آن کاریکاتور را دیده باشند ، مشکل بسیار بزرگتر از چند حرف لاتین است که مانا در دل کاریکاتوری نوشته است ... مشکل در جای دیگری است که پیش از این گفته ام !
پس، امروز وظیفه ماست که همه ما اعم از ترک و لر و کرد و بلوچ و عرب ، همه ما ایرانیان ضمن اینکه در شکستن بغض آذری زبانانمان در اینهمه جوری که بر آنها رفته است ، با آنها همراه شویم ، آزادی این دو عزیز را نیز خواستار بشویم و بخواهیم تا روزنامه ایران را دوباره آزاد کنند تا حد اقل این روزنامه نگاران فرصتی بیابند تا بتوانند از حق پاسخگویی در برابر آنچه که این روزها پیش آمده استفاده کنند ....
برچسبها: دغدغه های فکری
Amir Farshad Ebrahimi©
7.6.06 |
|
|
این گزارش حاصل کار نود نفر ساعت دانشجویان ایرانی در ترکیه و آلمان می باشد که به دلایل امنیتی از ذکر نامشان معذورم اما سپاس خویش را از تلاششان ابراز می دارم . ماجرا از آنجا آغاز میشود که دولت ایران از هورست ماهلر دعوت به عمل می آورد تا به ایران آید، در این سفر قرار بود تا ضمن حمایتهای مالی مقدمات یک راهپیمایی بزرگ توسط راست های آلمانی در آلمان و اروپا در حمایت از دولت ایران و خاصه احمدی نژاد و سخنان ضد یهودی وی برگزار شود. اما دولت آلمان در اقدامی هوشمندانه از سفر وی به ایران خودداری نمود . پس از آن در جلسه ای در اداره ٣۰۰۰ وزارت اطلاعات موضوع در دستور کار قرار میگیرد و تصمیم به حمایت مالی از نئونازی های آلمان گرفته میشود، علت اصلی این حمایتها دو جنبه بوده است اول آنکه نئونازی ها دست به راهپیمائی گسترده ای در حمایت از احمدی نژاد و دولت ایران بزنند و دوم آنکه همین گروه در ایام برگزاری مسابقات جام جهانی ایرانی هایی را که به تماشای بازیها می آیند و شعارهای ضد جمهوری اسلامی میدهند را قلع و قمح نمایند .در تاریخ ۱۴ می در رستورانی بنام بگیست در محله سنت پاولی هامبورگ دو عضو امنیتی از سفارت ایران در هامبورگ بنامهای محسن مظفری (سجادیان) و جاوید کاشانی با سه تن از اعضای فعال نئونازی ها که نام یکی از آنها فرانک لوکیفر می باشند دیدار می نمایند و هماهنگی های ابتدایی انجام می شود و قرار میشود تا تعدادی از اعضای این گروه به ایران و ترکیه بروند و ضمن آموزش و انجام هماهنگی های لازم ترتیب جمایتهای مالی نیز داده شود .فردای آن روزهمسر سید علی برازنده (حسینی) از اعضای سپاه پاسداران که در سفارت ایران در برلین از مشاوران نظامی سفارت می باشد و عمدتا در ارتباط با تیمهای عملیاتی سپاه و وزارت اطلاعات نیز می باشد و از قرار معلوم عملیات فوق را نیز ایشان هدایت می نماید، به دفتر هورست ماهلر مراجعه می نماید، از چند و چون مکالمات اطلاعی در دست نیست اما تصورش زیاد دور نمی باشد که باید خبر هماهنگی ها را به ایشان داده باشد .پس از آن در تاریخ بیست و یکم اردیبهشت برابر با ۱۱ ماه می مبلغ یک میلیون یورو از سوی فردی با نام محمد جواد غلامی به شماره حواله ۲۰۰۶۰۵۱٨۴٣۲۷۶ با سوئیفت نمره: بی کا ام تی تی آر آی اس ۱۰۰ بنام حسن بزرگیان در آنکارا فرستاده می شود. حسن بزرگیان (علی قبادی) مامور وزارت اطلاعات در سفارت ایران در آنکارا می باشد . در تاریخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ماه برابر با پانزده ماه می در ساعت یازده صبح حسن بزرگیان به همراه فرد دیگری بنام ایزدی که وی نیز مامور سپاه پاسداران در سفارت آنکارا می باشد مبلغ ارسال شده را از بانک ملت شعبه آنکارا دریافت داشته . عصر همان روز در سفارت انکارا جلسه ای با حضور فرد دیگری بنام حامد بورانی که وی از ماموران وزارت اطلاعات اعزامی از تهران بوده است آخرین هماهنگی ها انجام می شود و مقرر میگردد که دیداری بین افراد آلمانی و اعضای وزارت در آنتالیا ترکیه انجام گیرد . حامد بورانی که وی نیز مدت سه سال در خلال سالهای ۲۰۰۰ تا ۲۰۰٣ در سفارت جمهوری اسلامی در هامبورگ به عنوان کارمند اداری سفارت اما در واقع پرسنل وزارت اطلاعات و مسئول شناسایی پناهندگان بوده به زبان آلمانی تسلط کامل داشته و به عنوان هماهنگ کننده عملیات دیدار در آنتالیا عمل مینموده است .بورانی که همانروز دوشنبه پانزده ماه می از طریق پرواز تهران استانبول، استانبول آنکارا وارد خاک ترکیه شده بود در طی اقامت خود در داخل سفارت سکنی داشته است .پس از آن در روز پنج شنبه بیست و هشتم اردیبهشت برابر با ۱٨ ماه می چهار عضو حزب راستگرای افراطی ناسیونال دموکراتیک آلمان به منظور انجام هماهنگی و دریافت کمک مالی از طریق پرواز شرکت هواپیمایی سون اکسپرس از فرودگاه تگل برلین عازم آنتالیا می شوند، افراد فوق عبارتند از :
Nero PainFrank LuciferSreejith BeygangLysaan Offner
افراد یاد شده در پوشش توریست و در خلال صدها توریست آلمانی تبار که مشتاق دیدار و تفریح در آنتالیا می باشند در هتل جاستینیانو شهر بلک در بیست کیلومتری آنتالیا مستقر میشوند . در روز جمعه بیست و نه اردیبهشت ماه حامد بورانی و حسن بزرگیان با خودوری مرسدس پلاک دیپلماتیک بشماره ۰۶ سی اف ۲۰۰ به سمت آنتایا حرکت میکنند تا در آنتالیا با افراد آلمانی ذکر شده وارد مذاکره شوند . و مقرر می شود تا وزارت اطلاعات ضمن حمایتهای مالی ادامه دار از نئو نازی ها در جهت آماده سازی برای ورود ایشان به فعالیتهای سیاسی در مقابل نئو نازی ها در زمان ورود احمدی نژاد به آلمان و همچنین در خلال بازیهای جام جهانی با برگزاری راهپیمایی حمایت خود را از احمدی نژاد و سیاستهای ضد یهودی وی اعلام دارند و چنانچه مخالفان جمهوری اسلامی در هنگام بازیهای تیم ملی ایران در صدد برگزاری کارناوالهای سیاسی بودند به قلع و قمح آنان بپردازند .چهار آلمانی در روز شنبه سی اردیبهشت برابر ۲۰ ماه می آنتالیا را به مقصد فرودگاه تگل برلین ترک می کنند .از میان افراد یاد شده فردای آنروز«نرو پاین» در هامبورگ با هورست ماهلر دیدار داشته و متعاقب آن هورست ماهلر در تاریخ ۲۲ ماه می برابر با اول خرداد در دفتر رایزنی سفارت ایران در هامبورگ با جاوید کاشانی و فرد دیگری بنام رشیدی (نام فوق احتمالا مستعار می باشد) جلسه و گفتگو می نماید .اکنون باید به انتظار نشست تا ببینیم این پیوند نامیمون حزب الله و نئو نازی چه بار خواهد آورد !...
برای خواندن مطلب فوق در اخبار روز
به اینجا بروید
درهمین رابطه لطفا امضا کنید برچسبها: روشنگری, گفتگوهای تلویزیونی و مصاحبه ها
Amir Farshad Ebrahimi©
7.6.06 |
|
|
جنگ بد است ، گلوله بد است ، کشت و کشتار بد است ، بکش وگرنه کشته می شوی نفرت آورین قانون است ، اشغال گری وجنگ طلبی بدترین پیشه دنیاست و امروز در این دنیایی که ما زندگی می کنیم فقط ابلهان هستند که جنگ را وسیله ای برای اعمال نظرات خود می دانند امروز فقط کرو لالهای دنیا هستند که چون عاجزند از گفتگو و تبادل نظر روی به جنگ می آورند ! پس ما اگر به دنیای خویش علاقه مندیم اگر سعادت و امنیت خود و فرزندان وخانواده های خود و این دهکده جهانی را می خواهیم باید بگوئیم « جنگ نه ! » و در تظاهراتهای ضدجنگ شرکت کنیم و یا مثل آن بانوی برنده جایزه صلح بشینیم و فخر بفروشیم که ما ایرانی هستیم و نمیگذاریم پای هیچ غریبه ای به کشورمان باز بشود ! و یا باز هم می توانیم به مدد پول نفت و سرمایه های مخفی و پیدا حکومت جمهوری اسلامی صدها ایرانی را از گوشه و کنار فرانسه با هزار وعده و وعید و پول توجیبی و تورهای سیاحتی یکروزه جمع کنیم و فریاد بکشیم که جنگ نه و انرژی هسته ای حق مسلم ماست ! و کاری هم به دیگر حق و حقوق مسلممان نداشته و یا باز به همین شیوه بگردیم و بگردیم در دل آمریکا و مقابل چشمان هزاران آمریکایی چندین استاد و اندیشمند و متفکر ایرانی را گیر بیاوریم و اطلاعیهای علیه جنگ و حمله احتمالی آمریکا به ایران صادر کنیم و دولت آمریکا را به ناسزا بکشیم و نسبت به پیامدهای چنین حملهای هشدار دهیم . اما اصلا بروی خودمان نیاوریم چرا در آمریکا می شود به از صدر تا ذیل دولتمردانش آزادانه انتقاد کرد و یا حتی آنها را به باد ناسزا گرفت و بعد آزادانه به زندگی پراخت اما کوچکترین سئوال در مملکت مادری مان سزایش کمتر ازبازداشت و زندان و شلاق و هزار و یک اتهام دیگر نیست چرا نمی شود همانطوریکه آزادانه در آمریکا حتی یک خارجی مقابل کاخ سفید می ایستد و شعار مرگ بر بوش می دهد در ایران هم بروند و مقابل مجلس و دولت و بیت رهبری ایستاد و نه شعار مرگ فقط گفت آقایان لطفا توضیح بدهید ؟
جنگ بد است و جنگاور هر که باشد محکوم است اما آیا در چنین فضایی که حتی یک محقق غیر سیاسی هم همچون رامین جهانبگلو فقط و فقط بخاطر آنکه با مراکز تحقیقاتی غیر خودی کار می کند هم باید طعم بازجویی و اتهام و بازداشت را بچشد آزادی عمل ندارد و یا کارگر بینوایی که فقط و فقط بخاطر یک لقمه نان بخور و نمیر اقدام به حرکت غیر سیاسی و کاملا صنفی می کند همچون منصور اسانلو باید ماهها در سیاهچالهای مخفی و موازی بماند ٬در چنین فضایی آیا یکطرفه فقط آمریکا را به انتقاد گرفته و به آتش افروزی محکوم کرد و جنگ طلب نامید آیا این خود دفاع از احمدی نژاد و تمام جهالتهایش نیست ؟ جنگ بد است و ما همه با هرگونه تجاوزی از سوی خواه آمریکا وخواه غیرآمریکا به کشورمان مخالفیم اما در عین حال هم می دانیم که برخورداری حاکمان امروزی ایران از دانش هسته ای که کیست که نداند هدف آن ساختن سلاح هستهای است را دادن چاقوی برنده به دست دیوانه ای در کوچه و بازار می دانیم که اگر آن روز بیاید دیگر احمدی نژادها نه به محو اسرائیل که به محو دنیا هم قانع نخواهند شد . جنگ بد است و ما باید از جنگ برائت بجوئیم و اینجا و آنجا تظاهرات ضد جنگ برپا کنیم، با جنگ طلبی مبارزه کنیم اما، توامان هم با شعارهای ضد جنگمان باید به گوش دنیا برسانیم که ما ملتی هستیم که سالهاست در دست مشتی طالبان تهرانی و قمی و مشهدی اسیر شده ایم و تازه بعد از گذشت بیست و هفت سال دل زنانمان را به این خوش کرده اند که میتوانند بروند در گوشه ای در ورزشگاه ها همچون بیماران قرنطینه ای بشینند و فوتبال تماشا کنند ! باید به دنیا گفت که ما ملتی هستیم که اسیر دست مشتی خشک مغز هستیم که از کیک زرد انرژی هسته ای همانقدر می دانند که از شله زرد می دانند و اولین دستپخت از کیک زرد را در قوطی ای می ریزند و نذر گنبد و بارگاه امام رضا می کنند باید به جهانیان گفت جنگ بداست ولی ما ما ملتی هستیم که سالهاست زندانهایمان دانشگاه شده است و دانشگاه هایمان پایگاه بسیجیان و چماقدران ! .
و باید هم به این آقایان و خانمهای ضد جنگ، گفت که البته که جنگ بد است اما بدانند که اگر هم این تراژدی جمهوری اسلامی حالا چه با بمب اتم و چه بی بمب اتم هم ادامه داشته باشد باز دیگر در این زمانه باقی نخواهد ماند، غرب برای جلوگیری از واقعیت یافتن خوابهای هلال شیعی هم که شده حتی اگر به ضرب بمب اتمی،هم که شده به ایران حمله خواهد کرد و آنوقت هست که سالیان سال تلاش زن و مرد ایرانی و دانشجویان و صنعتگران و سازندگان ایران نوین را ویران خواهد کرد. اعتنائی هم به تظاهرات ضدجنگ شما نخواهد کرد. که اگر گوشش شنوای این حرفها بود تظاهراتهای گسترده دنیا بر علیه جنگ با عراق را می شنوید !
اما اگر ما جیب خود را از پول توجیبی های نائب امام زمان خالی کنیم اگر فقط و فقط به ایرانی آباد و آزاد می اندیشیم ، اگر برایمان بقای ایران مهم باشد نه بقای ملایان و از خود درایت عمل نشان دهیم و با اندیشمندی در کنار دیگر مخالفان این نظام عفریته قرار گیریم و به دنیا بگوئیم مااز جنگ بیزاریم و با این نظام دینی هم سروکار نداریم و نه جنگ می خواهیم و نه جمهوری اسلامی آنوقت است که دنیا هم می فهمد راه های دیگری هم وجود دارد و تنها راه چاره جنگ نیست !
برچسبها: دغدغه های فکری, روشنگری
Amir Farshad Ebrahimi©
7.6.06 |
|
|
اکنون گرد و غبارها نشسته است و مسافر کوچولوی لاریجانی و احمدی نژاد از سفر به سرزمین شیطان بزرگ برگشته و الان داره سوغاتی های سفر رابین برو بچه ها تقسیم میکنه ، البته در محافل داخل کشور الان خبر این است که هاشمی رفسنجانی هم برای اینکه از قافله قدرت عقب نمانده باشد وی هم مسافری را روانه واشنگتن کرده تا او هم رایزنی های خودش را انجام بدهد ، اینکه مسافر هاشمی کیست و وی نیز چه ماموریتی داشته هنوز فاش نشده است و باید منتظر ماند اما این مسافران و یا ماموران چه می خواهند و کیستند و چه دستی آنها را افشاء میکند ؟ ...
اما این مسافر کیست ؟
محمد نهاوندیان، فرزند حاج جعفر نهاوندیان، بنیانگذار حسینیه زنجانی ها در خیابان شیخ هادی تهران است. حاج جعفر از جمله مریدان شیخ حلبی از بنیانگزاران فرقه حجتیه و از چمله هواداران و مبلغان این فرقه می باشد . محمد ، دوره دبستان را تا سال پنجم در مدرسه جعفری در گذر وزیردفتر گذرانده که در آن ایام، مدرسه شماره یک جامعه تعلیمات اسلامی بود. کلاس ششم دبستان به دبستان علوی رفت و دبیرستان را هم در دبیرستان علوی گذراند. او همچنان هر ساله، در ایام محرم به یاد پدر، حسینیه را در شب های عزاداری و ایام مولودی های برپا می کند و به سوگواری و جشن می پردازد و عمدتا چهره های سرشناس نیز در مراسمهای آن حسینیه شرکت می یابند که آخرین آن مراسم نیمه شعبان سالروز ولادت حضرت مهدی بود که در آن آیت الله مهدوی کنی چهره شاخص و دبیر کل جامعه روحانیت مبارز در آن به سخنرانی پرداخت . در سال ۵۱ که به دانشگاه پا گذاشت، رشته اقتصاد را برای خود انتخاب کرد و بعد از پایان دوره لیسانس، به تحصیل همزمان برای فوق لیسانس در دو رشته برنامه ریزی شهری و منطقه ای و اقتصاد پرداخت. با اوج گیری انقلاب و مبارزات بر علیه نظام پهلوی بود که دانشگاه را رها نموده و در کنار نیروهای چپ مذهبی مبارزات را پی گرفت و در گروههای مسلح صف و القارعه به مبارزه مسلحانه پرداخت این گروههای مسلح بعدها همگی در اتحاد با هم سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را تشکیل دادند . در بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و بعد از یک وقفه زمانی، در سال ۶۴ به همراه همسر و چهار فرزند خود به آمریکا رفت و در دانشگاه جورج واشینگتن در رشته اقتصاد فوق لیسانس خود را پی گرفت. و تحصیلات در این رشته را تا مقطع دکترا در آمریکا ادامه داد و نهایتا در سال ۷۲ به ایران بازگشت. محمد نهاوندیان البته علاوه بر تحصیلات آکادمیک، دروس حوزوی را نیز گذرانده است. وی پس از پایان دوره دبیرستان، به اصرار پدر ، شروع به مطالعات دروس حوزوی کرده و مقدمات را نزد برخی علما همچون علامه نوری، شهید مطهری و شوشتری گذراند. شرح ابن عقیل را با آقای شوشتری گذراند، علم الحدیث را با علامه نوری و برخی دروس فقه را با شهید مطهری گذراند. همین تقارب موجب این مسئله شد که ارتباطش با مرتضی مطهری تنگاتنگ شود و این ارتباط تا فوت آیت الله مطهری ادامه داشته در همین جلسات درسی و آموزشی بود که فلسفه تاریخ را در جلسات خصوصی با او دنبال می کرد و چندی بعد به این نتیجه رسید که بهتر است با اقتصاد اسلامی بیشتر آشنا شود. همین موضوع مبنای تشکیل شورای اقتصاد اسلامی شد که توسط او و تعدادی دیگر ازبازاریان تهران پایه گذاری گردید. اواخر سال ۵٣ با دکتر مشکات رئیس وقت دانشکده اقتصاد تهران صحبت هایی بنا به پیشنهاد آیت الله مطهری انجام می دهد تا درس اقتصاد اسلامی در دانشکده برقرار شود. با این حال جلسات بین دکتر شهید بهشتی، باهنر و استاد جعفری ابتدائا در مسجد هدایت تهران برگزار شد تا اینکه مدتی بعد دکتر نمازی و صالح خو که آنها نیز تحصیلکرده آمریکا بودند، به جمع این افراد اضافه شدند. به این ترتیب، بود که حضور وی در میان فعالان و پایه گذاران انقلاب اسلامی تثبیت شده ارتباطات وی با شهید مطهری بیش از گذشته شد و به آیت الله مفتح و حتی سید علی خامنه ای نیز در همان سالها کشیده شد تا آنجایی که حتی وی نیز در سالهای 56 و 57 در مساجد هدایت و لرزاده تهران که از مساجد اصلی و پایگاههای مبارزه با نظام سلطنت بوده سلسله سخنرانی های در باب اقتصاد اسلامی و جامعه توحیدی به انجام می رساند ، در همین فعالیتها بود که نهایتا انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و بعد از بهمن 57 بود که مطهری او را می خواهد و می گوید جلسات اقتصاد اسلامی را دوباره راه اندازی کند. چرا که اکنون نیاز به این جلسات بیشتر از گذشته است. پس از آن بود که وی بلافاصله در شورای خبر صدا و سیما مشغول به کار شد.اما اختلافات وی با صادق قطب زاده رئیس سازمان صدا و سیما بر سر مدیریت اسلامی در صدا و سیما نهایتا منجر به آن شد که وی خیلی زود، این سازمان را ترک کند. در همان ایام دکتر صدر که وزیر بازرگانی در دولت موقت بود، او را به این وزارتخانه دعوت کرد و وی مسئولیت روابط عمومی را در آن وزارتخانه برعهده گرفت. بعد از واقعه هفتم تیر، ۲۶ ساله بود که بدلیل شهادت باقر رضایی در سرچشمه تهران وی به معاونت هماهنگی وزارت بازرگانی رسید و پس از آن هم معاونت طرح و برنامه وزارت را برعهده گرفت. اما نوع نگاه وی به اقتصاد انقلابی تر از آن بود که بتواند حتی در آن جو انقلابی حاکم بر وزارتخانه دوام بیاورد و همانند گذشته اختلافات بالا گرفت و آنجا نیز نماند . این آخرین سمت اجرایی وی بود و مسئولیت را رها نمود و به قم رفت تا تحصیلات اسلامی خود را تکمیل کند. دو سال بعد از این هجرت اسلامی وی بود که در سال ۶۱ حوزه نیز ظاهرا نتوانست وی را اقناع کند اینجا بود که در حالیکه در اوج و کوران جنگ ایران و عراق در حالیکه وی همچنان بر روحیه اسلامی و شهادت طلبی خود در جامعه اسلامی اصرار داشت بجای رفتن به جنگ همانند بسیاری دیگر از آقایان و آقا زادگان به آمریکا رفت و مبارزات را پی گرفت ! ایشان در واشینگتن موسسه ای تاسیس کرد به نام تحقیقات و اطلاعات اسلامی که توانست با چهل مرکز اسلامی آمریکا ارتباط برقرار و زمینه همکاری بین آنها را فراهم کند. حاصل این همکاری شورایی بود به نام شورای همکاری اسلامی. این شورا یک دبیرکل انتخاب کرد و یک هیات اجرایی. این هیات اجرایی هر ماه در یکی از ایالت ها تشکیل جلسه می داد. در یکی دو سال آخری که او در آمریکا به سر می برد، تلاش کرد فعالیت های فرهنگی و آموزشی را فعال تر کند نهایتا وی در حدود ٨ سال در آمریکا زندگی وفعالیت و تحصیل کرد، در این مدت توانست جایزه دانشگاه جورج واشینگتن را نیز به خود اختصاص دهد. پس از بازگشت به ایران در سال،۷۲ وی مجددا به وزارت بازرگانی که در آن زمان وزارتش برعهده یحیی آل اسحاق عضو شورای مرکزی جمعیت موتلفه بود، رفت و در پست معاونت وزارتخانه ماند تا سال۷۶ که انتخابات ریاست جمهوری برگزار شد وبا پیروزی سید محمد خاتمی و با وزارت رسیدن محمد شریعتمداری در وزارت بازرگانی که چهره ای نیمه چپ و نیمه راست بوده ! همچنان تا سال ٨۰ در این وزارتخانه در پست معاونت ماند و پس از آن به علت اختلاف نظر در برخورد با معاونان میانی آن وزارتخانه و حذف و برکناری چهره های راستگرا از وزارتخانه مجددا همچون گذشته در این وزارتخانه اختلافاتش بالا گرفت و از آنجا بیرون آمد.اما از جناح چپ و حاکم بر دولت هیچگاه کناره نگرفت و پس از آن مشاور اقتصادی سیدمحمد خاتمی و همچنین رئیس مرکز ملی جهانی شدن گردید . در همان زمام واعظی که پیشتر در دولت قبلی معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد بود و اکنون از دولت کنار گذاشته شده بود و بلافاصله جذب سازمان صدا و سیما درشورای اقتصادی آن شده بود وی نیز که ارتباط خویشاوندی نیز با واعظی داشته به عنوان رئیس آن شورا در سازمان صدا و سیما گردید . این سمتها تا سال ٨۴ ادامه داشت ، تا که در جریان رقابت های انتخاباتی ریاست جمهوری در سال ٨۴، مدیریت اقتصادی برنامه های انتخاباتی کاندیدا توری ریاست جمهوری علی لاریجانی را برعهده گرفت.با روی کار آمدن دولت احمدی نژاد و تشکیل دولت نهم بود که یک باره نام او برای دبیرکلی بورس مطرح شد اما وی نپذیرفت و علنا طی نامه ای به دولت اشاره نمود که مایل است همکاری خود را با علی لاریجانی که به سمت دبیر شورای عالی امنیت ملی انتخاب شده بود، ادامه دهد ودر معاونت اقتصادی شورای عالی امنیت ملی به ایفای نقش پرداخت .
نهاوندیان چگونه به آمریکا رفت ؟
پیشتر گفتیم که محمد نهاوندیان مدتی در آمریکا زیسته وی در همین مدت بود که مراحل اخذ تابعیت آمریکایی را طی نموده و اکنون در حالیکه دارای کارت سبز می باشد بنا به گفته روزنامه واشنگتن تایمز به نقل از اداره مهاجرت که زیر مجموعه ساختار وزارت امنیت داخلی کشور آمریکا می باشد محمد نهاوندیان گرین کارت (اجازه اقامت دائم در آمریکا) را داشته . ماجرا از آنجایی آغاز شد که به یکباره روزنامه فایننشیال تایمزنوشت یک مقام ارشد ایرانی هم اکنون در واشنگتن است و با مقامات آمریکایی در حد سناتور و معاونان وزارت دفاع مشغول دیدار و رایزنی است ! به دنبال آن بود که هر دو وزارتخانه امور خارجه دولت آمریکا و ایران در حرکتی مشابه ابتدا مسئله را نه تکذیب و نه تائید نمودند . واشنگتن تایمز که دومین روزنامه آمریکایی بود که به این موضوع پرداخت نوشت، دولت آمریکا روز گذشته برای توضیح آنچه "حضور غیر عادی یک مقام دولتی ایرانی در واشنگتن" خواند، عاجز شده بود، این روزنامهی آمریکایی افزود که به نظر میرسد این مقام ایرانی که براساس آنچه "فرایندی رمزآلود" خوانده به آمریکا راه پیدا کرده، قصد حضور در یک کنفرانس علمی را دارد. نهایتا وزارت امورخارجه آمریکا با تائید حضور نهاوندیان در واشنگتن تاکید نمود که محمد نهاوندیان، معاون علی لاریجانی، دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران هم اکنون در آمریکاست اما وی برای دیدار با مقامات دولتی آمریکا در این کشور به سر نمیبرد. در اینجا بود که در حالیکه همچنان دولت ایران موضوع سفر نهاوندیان به آمریکا را کتمان می نمود به یکباره هاشمی رفسنجانی در کویت فاش ساخت ، نهاوندیان دعوتنامهای را برای شرکت در گردهمایی ای که توسط دانشمندان آمریکایی سازماندهی شده، دریافت کرده است و من گزارشهایی را مبنی بر اینکه وی گفتگوهای رسمی در واشنگتن داشته دریافت کردهام که البته ایران این گزارشها را تکذیب کرده است. در بعد از اینکه حضور نهاوندیان در آمریکا تائید شد موضوع به چگونگی ورود وی به خاک آمریکا تبدیل شد در حالیکه هنوزابهامات بر سر علت سفر وی به آمریکا باقی بود ! ابهامات تا جایی بود که شان مک کورمک، سخنگوی وزارت امورخارجهی آمریکا نتوانست توضیح دهد که نهاوندیان چگونه وارد آمریکا شده و فقط گفت: ما سندی مبنی بر صدور ویزا برای فردی با این نام در دست نداریم. کورمک افزود که دو راه دیگر برای ورود یک خارجی به آمریکا بدون ویزا وجود دارد؛ یکی این است که ساکن دایم و قانونی باشد و گرین کارت داشته باشد، راه دیگر این است که از یکی از کشورهایی که ما با آنها قانون حذف روادید داریم پاسپورت اخذ نموده باشد .البته که نهاوندیان گرین کارت داشته و دارای تابعیت ثانوی آمریکایی نیز بوده است ! اما یکی از شرایط اخذ و حفظ گرین کارت آن است که فرد مذکور می بایست دست کم نیمی از یک سال را در آمریکا به سر ببرند. اینکه آیا در تمام این سالها نهاوندیان هموره به آمذیکا می رفته است یا خیر را باز یکی دیگر از مقامات اداره مهاجرت آمریکا که نامی از وی در واشنگتن تایمز برده نشد تو ضیح می دهدکه : راههایی برای حفظ گرین کارت بدون پیروی از این شرط وجود دارد. در ادامهی همان گزارش آمده بود که یک مقام دیگر خاطرنشان کرده که همچنین ممکن است گرین کارت نهاوندیان با وجود غیبت ظاهرا طولانی وی از آمریکا لغو نشده باشد و ادارهی مهاجرت که ورود وی را تقریبا دو هفته قبل پیگیری کرده مشخص نکرده است که آخرین بار وی چه زمانی در آمریکا بوده است وآنرا در راستای حفظ حریم خصوصی شهروندان آمریکایی که ظاهرا نهاوندیان نیز یکی از آنان است اعلام نکرد ! با تمام این اوصاف نهاوندیان به آمریکا رفته و هم اینک در تهران است ، این سفر که واکنشهایی از سوی بالاترین مقامات دو کشور را در پی داشت همچنان با بی اطلاعی و تکذیب احمدی نژاد در برابر پرسش خبرنگاران مواجه است و از سوی دیگر نیز در خاتمه همین سفر بود که کاندولیزا رایس وزیر خارجه آمریکا اعلام کرد: اعطای گرین کارت به محمد نهاوندیان نگران کننده است. او محمد نهاوندیان را یک دیپلمات بلندپایه ایرانی نامید و گفت که آمریکا مجوز اقامت وی را باطل خواهد کرد. رایس با اعلام اینکه وقتی از این سفر آگاه شدیم، بسیار نگران شدیم گفت: مجوز اقامت نهاوندیان در آمریکا باطل خواهد شد و ما در مورد علت اقامت وی در آمریکا و مبنای قانونی آن بررسی و سپس تدابیر مناسب را اتخاذ خواهیم کرد. رایس با اعتراف به اینکه هنگامی که مطبوعات حضور این مقام ایرانی را در آمریکا خبر دادند دولت آمریکا غافلگیر شد، گفت: این امر زیر پا گذاشتن قوانین است. این مسئله تنها به شهروندان کشوری که با آمریکا رابطه دیپلماتیک ندارد مربوط نیست بلکه فراتر از این مسئله است که وی یک دیپلمات بلندپایه است و اینک در آمریکا حضور دارد . اما علی لاریجانی افزود که ایران استفاده لازم را از این سفر برده است و ماموریت وی برای ما موفقیت آمیز بوده است .محمد نهاوندیان اکنون در تهران است. و آنچه که مسلم شده است با تمام انکارها و نفی و تکذیب ها روشن شده است که وی در مدت حضورش در آمریکا برای لابی گری به آمریکا رفته و توانسته ارتباطات خوبی نیز برقرار کند. بنا بر اطلاعات رسیده او توانست درخصوص پرونده هسته ای ایران با برخی از دیپلمات های آمریکایی اعم از سناتورهای کنگره و حتی مقامات ارشد وزارت دفاع آمریکا گفت وگو کند و تاثیرهایی بر پرونده بگذارد. هیچ کس ارتباطات او را تکذیب نکرد اما همه تایید داشتند که این سفر بیشتر جنبه شخصی داشته است.
چرا این سفر فاش شد ؟
از ماجرا و رسوایی مک فارلین که بگذریم گرچه دولت ایران و آمریکا هیچگونه روابط علنی و سیاسی دیپلماتیک با یکدیگر نداشته اما هچگاه ارتباطاتشان با یکدیگر قطع نشده است و این امر و رای ارتباطات پیدایی است که چندی پیش نیز آصفی و علی لاریجانی ابراز داشته اند از طریق سفارت سوئیس در تهران که حافظ منافع دولت آمریکا می باشد بوده است ، سال گذشته نیز دیدار تیمی که در راس آنها محسن هاشمی فرزند علی اکبر هاشمی رفسنجانی قرار داشت با تعدادی از فرستادگان دولت آمریکا در نیکوزیا فاش شد که بر سر مسئله ادامه تحریمهای ایران مشغول مذاکره شده بودند ، و قبل از آن نیز دیداری بود که مهدی کروبی درطی دیداری که در نشست بین المجالس در آمریکا داشت با تنی از مقامات آمریکا داشت فاش شد که به اهتمام هوشنگ امیر احمدی صورت گرفته بود . و یا آنکه در ابتدای ریاست جمهوری محمد خاتمی تنی چند از خانواده ها و مقامات سنای آمریکا در غالب توریست به ایران آمده بودند و در پی اهدای " کیک و کتاب مقدس دیگری " به دولتمردان ایرانی که البته هیچگاه نامشان فاش نشد بوده که در اقدامی معنا دار این دیدار و ماهیت توریستها به اطلاع انصار حزب الله رسیده شد و با برخورد فیزیکی با توریستهای سیاستمدار کار نیمه تمام ماند . بعدها بنا بر افشاگری محسن رضایی عامل افشای این سفر٬ جاسوسی چند جانبه ووابسته به اسرائیل بوده است اما بی شک دیدارها و ملاقاتهای بیشتری بوده است که از دید مطبوعات و رسانه ها تا کنون پوشیده مانده است .
در همین دو روز گذشته باز شاهد خبر دیگری از این دست بودیم که یک منبع مطلع، سوابق «میهمان ویژه» همایش «چشمانداز برنامه هستهای ایران» را که از سوی مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت دعوت شده است، فاش کرد. این منبع مطلع که البته نخواست نامش فاش شود ! به خبرنگار سیاسی خبرگزاری فارس که متعلق است به جناح راست سنتی و طیف حقانی گفت: مرکز تحقیقات استراتژیک وابسته به مجمع تشخیص مصلحت که به ریاست حسن روحانی اداره میشود، برای برگزاری همایش «چشمانداز برنامه هستهای ایران» از شورای روابط خارجی آمریکا و موسسه آمریکایی «جستجو در زمینههای مشترک» کمک گرفت و حتی این موضوع توسط موسویان رییس همایش در آغاز همایش به طور رسمی اعلام شد. وی افزود: بر این اساس « مایکل لدی» از شورای روابط خارجی آمریکا و «ویلیام میلر» رئیس موسسه جستجو در زمینههای مشترک به ایران آمدند. این منبع مطلع در ادامه به برخی سوابق ویژه ویلیام میلر اشاره کرد و گفت: میلر پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، سرکنسول آمریکا در اصفهان بوده است و شناخت دقیقی از ایران دارد. میلر همچنین مدتی سفیر آمریکا در اوکراین بوده و بخصوص در این دوران در زمینه خلع سلاح هستهای تحرک ویژهای داشته است. وی ادامه داد: ویلیام میلر در دوران ریاست جمهوری جیمی کارتر، وزیر خزانهداری آمریکا بوده و در همین دوره وی دستور بلوکه شدن اموال ایران در آمریکا را داده است. میلر در ادامه فعالیت خود زمانی که « ترنر» رئیس سیا بود، مشاورت وی را برعهده داشته و مدتی مسئول بخش مدیریت ویژه در امور ایران بوده است .وی همچنین در دورهای بخش خاورمیانه شورای روابط خارجی آمریکا را مدیریت کرده است. البته ویلیام میلر از سوی جریان مرتبط خود در ایران یکبار دیگر در سال 1377 در پوشش کارگردان و مستند ساز به جشنواره محیط زیست دعوت شده بود که در آن دوران سعی شد از طریق وی و موسسه تحت سرپرستیاش به دیپلماسی «مسیر دو» و روابط غیر رسمی عناصر ایرانی و آمریکایی در دوران اصلاحات سر و سامان داده شود. و گفته می شد که وی حتی دیداری با تنی چند از اعضای دولت وقت نیز داشته است . نکته جالب و تکرار نشده در طول تاریخ حیات جمهوری اسلامی این است که اینبار حتی ویلیام میلر آمریکایی توانست در برنامه گفت و گوی ویژه خبر شبکه دوم سیما نیزشرکت کند.! حال این سئوال پیش می آید که چرا هر از گاهی با رعایت تمام جوانب احتیاطی و امنیتی این روابط پوشیده نمی ماند و هر از گاهی یا در تهران و یا در واشنگتن اینگونه ملاقاتها فاش می شود ؟ با نگاهی سیاسی به این موضوع دلیل را آن خواهیم دانست که هر دو دولت در پی کاستن ازحساسیتها هستند و تعمدا با انتشار اخباری از این دست در پی این هستند که تنش زدایی بین دو طرف را آشکار نمایند و هر دو دولت بسوی میزهای گفتگو گام بردارند . اما تمام این روابط پنهانی فاش شده در داخل ایران و یا در خاک آمریکا و دیگر کشورها با مخالفت لابی یهودیان آمریکا مواجه شده است و این بار نیز این ملاقات برای اولین بار در روزنامه فایننشیال تایمز بنا به خبر روزنامه نگاری بنام مایکل آلستاد فاش شد که قرابت فراوانی به آن لابی دارد ، دیدار سیزده توریست سیاستمدار نیز توسط فردی بنام محسن سبزعلی فاش و به اطلاع انصار حزب الله رسید که بعدها وی به اتهام جاسوسی برای اسرائیل بازداشت و محاکمه شد ، دیدار تیم ارسالی ایران به نیکوزیا اولین بار در روزنامه هاراتص فاش شد وهمه اینها حاکی از آن است که هر دو دولت برای رسیدن به میز گفتگو گرچه تلویحا هر دو علاقه وافری به آن دارند اما مشکلات بسیاری برای رسیدن به آنها دارند آمریکا باید از سد مخالفت لابی صهیونیست ها بگذرد که امروزه یکی از قدر وزن ترین لابی ها و پر نفوذ ترین هسته های قدرت در آمریکا هستند و ایران نیز باید جوابگوی افکاری باشند که بیش از بیست و هفت سال است به آتش کشیده شدن پرچم آمریکا را نظاره گر بودند و در آن هنوز سیاستمدارانی وجود دارند که اشغال سفارت آمریکا را از افتخارات خود می دانند و تند روهایی همچون ایادی روزنامه کیهان و انصار حزب الله در آن وجود دارد که به فرستاده رئیس جمهوری که خودنیز از اشغالگران سفارت آمریکا بوده رحم نمی کنند و در مطبوعات خویش می نویسند : باید با سنگ و تخم مرغ به استقبال نهاوندیان در فرودگاه مهرآباد رفت....
برچسبها: روشنگری
Amir Farshad Ebrahimi©
7.6.06 |
|
|
همزمان با اوج گرفتن بحرانهای متعددی در درون حاکمیت جمهوری اسلامی و اوج نارضایتی های داخلی و خارجی همانطوریکه همواره مدیران و حاکمان جمهوری اسلامی به عوض کاستن از بحرانها در صدد افزایش آنها بوده اند ، حرکتی که ابتدا از نطقهای پیش از دستور مجلس آبادگر که به نظر من عنوان ویرانگر بیشتر برازنده آن می باشد شروع شد و کار دوباره مثل دهه هفتاد به تجمعات انصار حزب الله و خانواده های نمایشی شهدا و ... کشید و نهایتا تمام هم و غم مسئولان شد اینکه حجاب اسلامی در جامعه ای که خود خوانده ام القرای اسلام نام گرفته است رعایت نمی شود . تا جایی که نماینده ای از همین دست ( سیدمهدی طباطبایی، عضو ائتلاف آبادگران )علنا در مجلس اعلام کرد : « هرخانمی که نمی خواهد حجاب برتر که همانا چادر است را رعایت کند از کشور اسلامی برود بیرون ! » .
درست در کشاکش همین اوضاع واحوال است که خبری که ابتدا اهتمامی بر پخش آن نبود و بعدها به مدد اندک مطبوعات نیمه جان کمی مستقل از حکومت منتشر شد نگاه ها را به این واقعه این روزها جدی کرده است و آن اخبار کشف جنازه شش زن در مناطق جنوبی تهران به صورت همزمان و یک شکل بوده است . گزارشگر روزنامه ایران اولین کسی بود که به کاوش این واقعه پرداخته و به نقل پلیس تهران تایید کرد که فرضیه سریالی بودن این قتل ها در دستور کار ماموران قرار گرفته است. جنازه پنج تن از این زنان مقتول که اولین آنها یک دختر ده ساله است، در منطقه کهریزک و جنازه نفر ششم در حوالی ورامین پیدا شده است.
کلید اولین قتل در صبحگاه روز ۲۰ اسفندماه سال ۸۴ رقم خورد و اولین زن قربانی جنازه اش توسط چند رهگذر در حاشیه بزرگراه آزادگان جاده منتهی به احمد آباد مستوفی مشاهده و به پلیس گزارش شد. بر اساس بررسى هاى پلیس این زن جوان با اصابت ضربات متعدد جسم سختی به سرش از پاى درآمده بود. به دستور بازپرس شعبه هفتم دادسراى شهررى، جسد قربانى حادثه به پزشکى قانونى انتقال داده شد، در بازرسى از لباس هاى این زن هم هیچ مدرکى براى شناسایى او به دست نیامد. موضوع هنوز حاد نشده بود تا اینکه درست بیست و نه روز بعد دومین جسد شب یکشنبه ۲۰ فروردین ماه، درنهری در جاده علی آباد ورامین کشف شد. این جسد دختر ۲۰ ساله اى که عامل و یا عاملان قتل پیش از رها کردن پیکر مقتول باز تمام مدارک هویتى او را با خود برده بودند. بررسی های باز پرس هنوز به جاءی نرسیده بود که در ساعت 14 و سی دقیقه 22 فروردین ماه جنازه سومین قربانی که اینبار متعلق به زنی 28 ساله بود،باز در حاشیه بزرگراه آزادگان کشف شد و اینبار مقتول که باز تمامی اوراق هویتی وی ربوده شده در داخل یک گونی قرار گرفته، و درمسیل کنار بزرگراه رها شده بود. مرکز 110 تهرات ابتدا اعلام کرد که این زن ناشناس بر اثر اصابت شىء برنده به ناحیه شکمش به قتل رسیده است. اما سه روز بعد بازپرس ویژه قتل مجتمع جنایی تهران اعلام کرد علت مرگ خفگی بوده و پارگی شکم ناشی از پرتاب جنازه به مسیل بوده است ، باز تحقیقات پیرامون این سه قتل ادامه داشته تا که خبر از وقوع چهارمین قتل نیز داده شد ، چهارمین زن جوان، ساعت 15 و بیست دقیقه روز 28 فروردین ماه در منطقه چرمشهر در جنوب شرقی تهران کشف شد. بنا بر اظهارات سخنگوی ناحیه انتظامی تهران عاملان جنایت پس از قتل این زن ۲۸ ساله، نیمى از جسد او را داخل گونى قرار داده بودند ولى به دلیل عجله و شتابى که در هنگام رها کردن جسد داشتند بقیه قسمت هاى بدن جسد خارج از گونى قرار داشته است ، اما کار به همین چهار قتل خاتمه نیافته و مجددا پس از یک هفته از آخرین قتل ، پنجمین جنازه که متعلق به زن سی ساله ای بود باردیگر در منطقه استحفاظی کلانتری 170 کهریزک و درحالی پیدا شد که گفته مى شود در قسمت هایى از بدن این زن جوان نیز آثارى از درگیرى مشاهده شده است. در بازرسى از لباس هاى این زن نیز همانند سایر قربانیان هیچ مدرک شناسایى به دست نیامده است. ششمین قربانی که اینبار دیگر در مطبوعات به صراحت از سریالی بودن و پیوسته بودن این قتل ها از آن یاد شده است متعلق است به دختر ده ساله ای که جنازه اش توسط مردم در کانال آب کهریزک کشف و به اطلاع کلانتری 170 کهریزک رسید.
اکنون که کار به شش قتل رسیده است و مسئولان و مطبوعات آنها را بسیار شبیه به هم و زنجیره ای می دانند گوشه هایی دیگر از ابعاد این فاجعه فاش می شود که تداعی کننده حوادث مشابه دیگری در گذشته است ، مقتولان تمامی از زنان و دختران فراری و خیابانی هستند ! و تماما ضمن آنکه آثار ضرب و جرح بروی بدنشان هست در پشت خود کبودی ناشی از شلاق را داشته و نهایتا بوسیله طناب بر گلویشان خفه شده اند !!
در روزهای گذشته پلیس و مراجع قضایی علنا اعلام کرده اند که کار تحقیقات به علت ندانستن پیشینه مقتولان و عدم اطلاع از محل سکونتشان به بن بست رسیده است ! اما اینکه عاملان قتل مقتولان را در محل خاصی به قتل رسانده و سپس به مناطق جنوبی تهران برده و رها نموده اند مورد شک و بررسی است . اطلاعات داده شده تا بدین جا گرچه افکار عمومی جامعه را قانع کرده است و پلیس اعلام نموده کار بررسی هنوز ادامه داشته اما تجربه های گذشته این نوید غمبار را به ما می دهد که تحقیقات به جایی نخواهد رسید و قاتل و یا قاتلان در حاشیه امن خویش بسر خواهند برد ، هنوز خاطره تاسف برانگیز قتل سیزده زن مشهدی از افکار عمومی پاک نشده است ...
ماجرای قتل های زنجیره ای زنان مشهدی در سال 1380، که در آن 13 زن در مشهد به قتل رسیدند، چند ماه پس از علنی شدن و کلافه شدن پلیس و مراجع قضایی زیر فشار مطبوعات و پرسش عمومی مردم نهایتا به دستگیری سعید حنایی منتهی و مختومه شد . در قتلهای سریالی زنان مشهدی نیز پلیس ابتدائا و سپس مراجع قضایی علنا اعلام کردند مقتولان "زنان خیابانی" می باشند و قاتل که ابتدائا خویش را بسیجی و سپس کارت بسیجی خود را جعلی اعلام نمود در صحن علنی دادگاه اعلام کرد که با انگیزهای مقدس و دینی و برای پاک سازی جامعه از فساد اقدام به قتل آنان نموده است . اینجا بود که برخی از روزنامه های متعلق به جناح راست ضمن هشدار شیوع فساد در جامعه و شماتت مسئولان در بی توجهی به پدیده فحشاء در جامعه اقدام سعید حنایی ها را علنا ستوده اند و کار فقط به نگارش ختم نشد و پس از اعدام وی انصار حزب الله مشهد برای سعید حنایی مجلس ترحیم گرفت و بسیاری از چهره های سرشناس و بنام انصار حزب الله نیز در آن مجلس شرکت جسته ، نشریه ندای ولایت مشهد در همان زمان در تیتر اول خویش از سعید حنایی به عنوان شهید امر به معروف و نهی از منکر نام برد ! اگر بخواهیم به حوادث اینچنینی و غمبار گذشته اشاره کنیم البته کار فقط به همین سعید حنایی که اعدام نیز شد ختم نمی شود و از مشهد به کرمان می رسیم ، بدنبال قتل های مشابه و زنجیره ای در کرمان بود که با تحقیقات بسیار طولانی و کند پلیس و اطلاعات نهایتا فاش شد که ، یک گروه از جوانان تندرو مذهبی که تماما از اعضای بسیج نیز بوده اند و در میان آنها دو روحانی نیز وجود داشته است عاملان آن قتلها هستند، اینبار بر خلاف آنچه که در مشهد و بر سعید حنایی گذشت نه تنها دادگاه علنی نبوده ، بلکه دیوان عالی کشور با استناد به اینکه عاملان جنایت در اعترافات خود "اعتقاد به مهدورالدم بودن مقتولان" را مطرح کرده بودند، و شنیده ها ی غیر رسمی نیز حاکی از آن بود که قاتلان اعلام نموده بوده اند که فتوای قتل ها را نیز اخذ نموده اند و همچنین با ذکر اینکه "متهمان به قتل بعضا از خانوادههای شهید داده یا ایثارگر و بسیجی و روحانی می باشند و در دادگاه نیز بر این اعتقاد ابرار داشته و مستندات و احتجاجاتی نیز برای مهدور الدم بودن مقتولان ارائه نموده اند احکام اعدام و حبس صادره از سوی دادگاه های بدوی نقض و تمامی قاتلان که وابستگی هایی هم به برخی مراجع و شخصیت های محلی داشتند، از مجازات تبرئه وبا سلام و صلوات آزاد شدند. !
در بعد از آن نیز البته کمی پیشتر ما شاهد قتلهای زنجیره ای بودیم که البته اینبار مقتولان نه زنان بلکه کودکان و خردسالان بودند و در همان ایام شائبه وابستگی و تبانی نیروی انتظامی با مقتولان شیاع یافت و کار گرچه به تحقیقات ریاست جمهوری و وزارت اطلاعات هم کشید اما نتیجه همانی شد که مابقی تحقیقات رئیس جمهور وقت " خاتمی " به آن می رسید دیوار و بن بست !
اکنون در حالی که تعدادی کمتر از پنجاه نفر از زنان و دختران مدعی بسیجی و خانواده های شهدا در مقابل مجلس در اعتراض به شیوع فحشاء و بد حجابی به تحصن نشسته اد و مطبوعات راستگرا یکسره سر تیتر می زنند و از پدیده بد حجابی در جامعه اسلامی می نالند و همه با هم فریاد می زنند : « مجلس حزب اللهی کو قانون الهی » قاتل و یا قاتلان این شش زن اینبار با طیب خاطر بیشتری در شکار هفتمین صید خویش هستند!
سعید حنایی های امروز تهران اگر چه هنوز به دام قانون نیافتاده اند و شاید هر گز هم نخواهند افتاد اما اگر نهایتا بازداشت هم بشوند عاقبتشان همانی می شود که در کرمان اتفاق افتاده است چراکه هنوز بدام نیفتاده برائتشان صادر شده است و آن کلام جمال کریمی راد بود که چند روز پیش اعلام نمود: « بد حجابی و پدیده زنان خیابانی جرم مشهود است و برخورد با آن نیازی به مجوز قضایی ندارد! »
برچسبها: روشنگری
Amir Farshad Ebrahimi©
7.6.06 |
|
|

سیزده سال پیش در هفدهم سپتامبر سال ۱۹۹۲ یک تیم عملیاتی از نیروی قدس سپاه پاسداران در رستورانی در خیابان پراگ برلین بنام میکونوس با گشودن آتش بروی هشت مخالف جمهوری اسلامی چهار تن از اعضای ارشد حزب دموکرات کردستان ایران را به قتل می رسانند .صادق شرفکندی ، فتاح عبدلی ، نورمحمد پور دهکردی و همایون اردلان جان باختگان این عملیات تروریستی بودند .
بدنبال این ترور بود که نیروهای امنیتی و دستگاه قضایی آلمان دست به تحقیقات و رسیدگی ای زد که تا کنون در نوع خود بی نظیر بوده است . در این عملیات مستندا مشخص شد که این عملیات از سوی عالیترین نهادهای حکومتی و نظامی جمهوری اسلامی طراحی و هدایت شده است .
در این عملیات ؛ کاظم دارابی کازرونی ، عضو یگان ۶۰۰۰ نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، به عنوان فرمانده عملیات وعبدالرحمان بنی هاشمی ، عضو معاونت عملیات حوزه اروپای شرقی وزارت اطلاعات ، به عنوان عامل یک و عباس حسین راحیل ، عضو نهضتی نیروی قدس سپاه پاسداران به عنوان تک تیر انداز و همچنین سید محمد یوسف امین و فضل الله حیدر از دیگر اعضای نهضتی نیروی قدس سپاه پاسداران به عنوان کمین و مراقب عملیات و علی صبری و محمد اشمر ، که ایشان نیز از اعضای نهضتی نیروی قدس بوده اند به عنوان آماد و پشتیبانی عملیات حضور داشتند .از عواملین این عملیات تروریستی اکنون دو نفر همچنان در زندان بسر می برند ، کاظم دارابی و عباس راحیل . در این میان جمهوری اسلامی که حتی به شهادت مسئولان ارشد

دستگاه قضایی آلمان از ابتدای شکل گیری این پرونده رایزنی و تلاش را برای مخدومه و به سکوت کشاندن پرونده انجام داده اند ، همچنان در تلاش می باشد تا به نحوی نقش دولت ایران را در این حادثه کتمان کنند . خانواده کاظم دارابی هم اکنون به همراه فردی بنام احمد بورانی که ظاهرا کارمند ستادی وزارت امورخارجه جمهوری اسلامی می باشد بمدت بیش از دوهفته است که وارد برلین شده اند و حتی در بیست و پنجم ماه دسامبر خانواده دارابی در دیداری که در محل نمایندگی هلال احمر جمهوری اسلامی در برلین با آقای سید محمد متولی " مسئول بخش امنیتی سفارت جمهوری اسلامی در برلین " داشته تلاش و جدیت ایشان را برای آزادی دارابی خواستار شده اند .
" متولی " در همین دیدار به اطلاع خانواده دارابی و احمد بورانی می رساند که همچنان در تلاش برای آزادی دارابی هستیم و امیدواریم در سه ماهه اول سال ۲۰۰۶ شاهد آزادی کاظم دارابی باشیم .

کاظم دارابی کیست ؟
کاظم دارابی کازرونی متولد شیراز بسال ۱۳۴۳ بوده ، وی که به عنوان دانشجو در خارج از کشور در کشورهای اتریش و آلمان و فرانسه مشعول به تحصیل بوده است ! از طریق فعالیت در اتحادیه انجمنهای اسلامی دانشجویان ایرانی در اروپا در سال ۱۳۶۵عضو موثر و مناسبی شناخته شده و به عضویت وزارت اطلاعات درمی آید ،ایشان در بدو ورود به وزارت اطلاعات در اداره کل سیاسی معاونت ویژه و امور سرویس وزارت اطلاعات جذب شده و در سال ۱۳۶۸ نیز به معاونت امنیت وزارت اطلاعات منتقل و در اداره کل اروپا مشغول به فعالیت می گردد ، دارابی که از دوستان و معتمدان نزدیک مصطفی کاظمی بوده توانست با استفاده از روابط آشنایی خود با مدیران ارشد وقت وزارت اطلاعات و ارتباطات گسترده خودبا نیروهای موثر در خارج از کشور بزودی خود را یکی از سرویسهای با نفوذ وزارت اطلاعات نماید و نهایتا در سال ۱۳۷۰ بنابر درخواست فرمانده کل سپاه پاسداران و سرتیپ وحیدی فرمانده وقت نیروی قدس سپاه پاسداران به منظور استفاده از تجارب و شکل گیری قرارگاه عملیاتی ای در آلمان به نیروی قدس سپاه پاسداران منتقل می گردد .
دارابی به همراه افراد دیگری بنامهای حسن جوادی، بهمن برنجیان و فرهاد امانی فراهانی در آلمان قرارگاهی را با نام رمز علویه هدایت و اداره می نمایند .
از جمله فعالیتهای اصلی این قرارگاه شناسایی سران و فعالان مخالف جمهوری اسلامی در آلمان و جذب و شناسایی و استخدام جاسوس و خبر چین در داخل سازمانها و نیروهای مخالف جمهوری اسلامی و همچنین اجرای عملیاتهای تروریستی بوده است . گفتنی است در حادثه تروریستی رستوران میکونوس نیز وجود دست کم سه عامل نفوذی در میان حزب دموکرات کردستان ایران و سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)مشهود بوده است .
دارابی همچنین در کارنامه دانشجویی و تروریستی خود دارد که در سال ۱۳۶۱ بهمراه تعداد دیگری از اعضای اتحادیه انجمنهای اسلامی دانشجویان اروپا به یک خوابگاه دانشجویان ایرانی در غرب شهر ماینز حمله می کنند که در نتیجه آن یک نفر کشته و چندین نفر دیگر زخمی می شوند. دارابی در آنجا دستگیر می شود و در دادگاه محکوم به هشت ماه زندان و اخراج از کشورآلمان می شود. اما با وساطت سفیر ایران در بن ، وی آزاد می شود.
برچسبها: دغدغه های فکری
Amir Farshad Ebrahimi©
7.6.06 |
|
|