مروری کوتاه بر تلاش های روحانیت برای کسب قدرت و حذف دیگران
تاریخ حزب جمهوری اسلامی که تنها تجربه و کارنامه ی حزبی روحانیون جمهوری اسلامی تا به امروز می باشد، به روشنی و مستند تلاش و اشتیاق روحانیت را برای انحصارطلبی و به دست گرفتن قدرت به هر نحو ممکن، روایت می کند
در کشاکش انتخابات ریاست جمهوری سال 1380 و کاندیداتوری مجدد محمد خاتمی بود که روزنامه ی حکومتی کیهان برای اولین بار متن نامه ی فاش نشده ی سید محمد حسین بهشتی خطاب به آیت الله خمینی را منتشر نمود. روزنامه ی کیهان و بالتبع گردانندگان اصلی آن با انتشار این نامه بیشتر سعی بر ان داشتند تا به خاتمی و هوادارانش بفهمانند که خطوط قرمز را در نظر داشته باشند و گرنه همانی را انجام خواهند داد که همپالکی هایشان پیشتر با دکتر ابوالحسن بنی صدر در کسوت مشابه وی (ریاست جمهوری) انجام داده بودند. در آن نامه آمده بود:… چندی است که این اندیشه در این فرزندتان و برخی برادران دیگر قوت گرفته است که اگر اداره جمهوری اسلامی به وسیله صاحبان بینش دوم را در این مقطع اصلح می دانید، ما به همان کارهای طلبگی خویش بپردازیم و بیش از این شاهد تلف شدن نیروها در جریان این دوگانگی فرساینده نباشیم…قصه ی نامه ی مذکور به حمایت آیت الله خمینی از دکتر ابوالحسن بنی صدر بر می گردد و منظور بهشتی از صاحبان بینش اول خود وی و هاشمی رفسنجانی و باهنر و سید علی خامنه ای و به طور کلی شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی بوده و افرادی که قائل به بینش دوم می باشند نیز کسانی همچون مهدی بازرگان، ابراهیم یزدی و دکتر بنی صدر بودند. بهشتی پس از آن که موارد اختلاف را در معرفت اسلامی و گزینش افراد ذکر کرده از تلاش حزب جمهوری اسلامی برای ایجاد وفاق یاد می کند و می گوید:… در منزل آقای موسوی اردبیلی آن قدر با محبت و گرمی با ایشان (دکتر ابوالحسن بنی صدر) برخورد کردیم و در حل مشکل وزیران دارایی و بازرگانی جلو رفتیم که امید داشتیم بر تفاهم افزوده شده است و هرگز باور نمی کردیم آقای بنی صدر سه روز بعد از این دیدار، چنین رفتاری در واقعه ی 14 اسفند 1359 از خود نشان خواهند داد… (1)سید محمد حسینی بهشتی به عنوان دبیر کل حزب جمهوری اسلامی در تاریخ 22 اسفند سال 1359 نامه ی فوق را امضا نموده است. اما با جستجو در اوراق و مدارک تاریخچه ی جمهوری اسلامی در همان ایام و چندی بعد، هاشمی رفسنجانی که از اعضای اصلی و صاحب نفوذ شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی بود نیز نامه ای با همان مضمون (اختلاف حزب جمهوری اسلامی با دکتر بنی صدر) به آیت الله خمینی به عنوان «امام و رهبر و مرجع تقلید عزیز و معظم» نوشته که ورای آن که در صدر نامه کنایه ی «الیفحه ئمه المومنین» را بکار برده، متن نامه نیز سرگشاده تر و صریح تر می باشد.هاشمی که در تاریخ 25 اسفند سال 1359 یعنی سه روز پس از ارسال نامه ی سید محمد حسینی بهشتی این نامه را به خمینی می نویسد، در ابتدا مواردی را از همفکری های حزب جمهوری اسلامی با نظرات آیت الله خمینی یاد می نماید و می گوید:موضع نسبتا مکتبی امروز ما دنباله ی نظرات قاطع شما از اول انقلاب تا به امروز است. بعد از پیروزی، معمولا ما مسامحه هایی در این گونه موارد داشتیم و جنابعالی مخالف بودید. اما نظرات شما را با تعدیل هایی اجرا می کردیم. شما اجازه ی ورود افراد تارک الصلوه یا متظاهر به فسق را در کارهای مهم نمی دادید، شما روزنامه ی آیندگان و… را تحریم می کردید، شما از حضور زنان بی حجاب در ادارات مانع بودید، شما از وجود موسیقی و زن بی حجاب در رادیو و تلویزیون جلوگیری می کردید. همین ها موارد اختلاف ما با آن هاست…هاشمی رفسنجانی به یادآوری گذشته می پردازد و سبقه ی چگونگی پیدایش حزب را برای آیت الله خمینی مرور می کند و می گوید:«نا حزب جمهوری اسلامی را با مشورت با شخص جنابعالی و گرفتن قول مساعدت و تایید غیرمستقیم – من شخصا در مدرسه ی علوی با شما در این باره مذاکره کردم – تاسیس کردیم و با توجه به این که قانون اساسی تعدد احزاب را پذیرفته فکر می کنیم یک حزب اسلامی قوی با تداوم انقلاب و حکومت اسلامی ضرورت دارد و جنابعالی هم روزهای اول در تهران و قم مکررا تایید فرمودید… ممکن است فعلا فراموش کرده باشید. اکنون اعتبار حزب از نفوذ شما تغذیه می شود – غیر مستقیم – ولی رنگ حمایت ها از روزهای اول کمتر شده، میل داریم لااقل در جلسات خصوصی نظر صریحی بفرمایید.هاشمی در استشاره ای از آیت الله خمینی می پرسد:اگر مایلید ما حزب را کنار بگذاریم، ما را قانع کنید و اگر لازم می دانید که حزب بماند باید جور دیگری عمل شود…هاشمی البته طاقت نمی آورد و تمام اشاره ها را به کنار گذاشته و صراحتا و با لحنی عصبانی آیت الله خمینی را به تامل و جواب وا می خواند و می گوید:… آیا رواست که به خاطر اجرای نظرات جنابعالی ما درگیر باشیم و متهم و جنابعالی در مقابل این ها موضع بی طرفی بگیرید؟ آیا بی خط بودن و آسایش طلبی را می پسندید؟ البته اگر مصلحت می دانید که مقام رهبری در همین موضع باشد و سربازان، خیر و شر جریانات را تحمل کنند ما از جان و دل حاضر به پذیرش این مصلحت هستیم ولی لااقل به خود ما بگوئید آیا رواست که همه گروه دوستان ما به اضافه ی اکثریت مدرسین و فضلای قم و ائمه ی جمعه و جماعات و… در یک طرف اختلاف و شخص آقای بنی صدر در یک طرف و جنابعالی موضع ناصح بی طرف داشته باشید؟…قبل از انتخابات ریاست جمهوری به شما عرض کردیم که بینش آقای بنی صدر مخالف بینش اسلام فقاهتی است که ما برای اجرای آن تلاش می کنیم و اکنون هم بر همان نظر هستیم و شما فرمودید ریاست جمهوری مقام سیاسی است و کاری دستش نیست. امروز ملاحظه می فرمائید که چگونه در کار کابینه و… می تواند کارشکنی کند؟هاشمی در همین نامه با آن که در صدر نامه آیت الله خمینی را «امام و رهبر و مرجع تقلید عزیز و معظم» خطاب نموده، صراحتا وی را هشدار می دهد و ضمن این که عنوان می کند: «ما جایز نمی دانیم که میدان را برای حریف خالی بگذاریم و مثل بعضی از همراهان سابق قیافه ی بی طرف بگیریم»، برای خالی نبودن عریضه و رعایـت احترام شکلی در خاتمه نامه اضافه می کند که:«اینجانب که جنابعالی را مثل جانم دوست دارم و روی زمین کسی را صالح تر از شما سراغ ندارم، گاهی به ذهنم خطور می کند که تبلیغات و ادعاهای دیگران شما را تحت تاثیر قرار داده و قاطعیـت و صراحت لازم را که از ویژگی های شما در هدایت انقلاب بوده و در موارد فوق الذکر ضعیف تر از گذشته نشان می دهد.»هاشمی خود بعد ها اشعار می دارد که این نامه تقریری بوده است از نامه بهشتی و سران حزب جمهوری اسلامی که قرار بوده است برای همین مساله در یک ملاقات دسته جمعی در بیمارستان قلب به آیت الله خمینی داده شود. اما هاشمی با دیدن حال امام و شنیدن حرف های ایشان منصرف شده، نامه دسته جمعی را به آیت الله خمینی نمی دهد، اما مطالبی را صراحتا بیان می دارد. هاشمی البته اشاره نمی نماید که در آن جلسه چه مطالبی را بر علیه دکتر بنی صدر گفته و آیت الله خمینی چه دفاعیاتی از وی داشته که وی از ارائه ی نامه منصرف شده، اما می گوید وقتی نامه را ندادم و رهبران حزب از اتاق خارج شدند:«بازخواست کردند و نمی دانم با توضیحات من قانع شدند یا نه؟ و پس از آن تاریخ یاد آن تصمیم تک روانه رنجم می داد و سرانجام با مشاهده ادامه ی مجادلات و احساس نیاز به انجام وظیفه الیفحه لائمه المسلمین، پس از مشورت با دوستان با نوشتن نامه ای دیگر و تقدیم هر دو نامه به امام از رنج ملامت وجدان راحت شدم. بخشی از مضامین این دو نامه را در یک جلسه تاریخی شفاها به خدمت امام عرض کرده بودم. در آن تاریخ امام برای رفع اختلافات یا اتمام حجت، جمعی از شخصیت های موثر دو طرف را به دفترشان احضار کردند و با حالت جدی و تاثر، نصایح مهمی فرمودند. من اجازه گرفتم و مطالب صریحی مطرح کردم که از طرف دوستان و به خصوص شهید بهشتی مورد تشویق و تحسین فراوان قرار گرفت.» (3)البته شواهد حاکی از آن است هنگامی که هاشمی و همراهان (رهبران حزب جمهوری اسلامی) به بیمارستان قلب می روند و موضع تدافعی آیت الله خمینی را نسبت به دکتر بنی صدر می بینند نامه فوق را کافی نمی دانند و به صرف گفته و شکایت از بنی صدر بسنده می کنند تا این که خود وی هم نامه ای می نویسد که شرح گوشه هایی از آن رفت، از این که آیا نامه ی رهبران حزب جمهوری اسلامی مورد بازبینی مجدد قرار گرفته است یا خیر اطلاعی در دست نیست اما قطع یقین نامه مورد ویرایش مجدد قرار گرفته. در این نامه که هر پنج رهبر برجسته ی حزب جمهوری اسلامی آن را مورد امضاء قرار داده اند و از به انزوا کشیده شدنشان سخت نالیده اند، آمده است:… حذف حزب جمهوری اسلامی از جریانات انتخابات ریاست جمهوری که با مقدمات حساب شده ای پیش آمد، مخالفان را جری و امیدوار کرده، پخش شایعاتی که حاکی از خشم آمام نسبت به حزب جمهوری اسلامی و به ما در چنین شرایطی اوج گرفته و هیچ چیز نبوده که بتواند کذب شایعات را ثابت کند…رهبران حزب جمهوری اسلامی در رقابت انتخاباتی ریاست جمهوری شکست روانی و معنوی سختی خوردند. دکتر بنی صدر که با ارای قابل توجهی به ریاست جمهوری رسیده از آن جا که مورد حمایت آیت الله خمینی و همچنین بیت وی نیز بوده است، خشم رهبران حزب را مضاعف تر می کند. در همین نامه به صراحت حمایت های آیت الله پسندیده (برادر)، سید حسین خمینی (نوه) و داماد و اعضای بیت آیت الله خمینی عنوان شده که رهبران حزب سخت از آن گلایه دارند، این در حالی بوده که شورای انقلاب به قم رفته و مقدمات انتقال آیت الله خمینی به تهران را در دستور کار داشتند و از ذکر نام هر پنج نفر جلوگیری به عمل می آورند که خشم امضاءکنندگان نامه آقایان بهشتی، موسوی اردبیلی، باهنر، هاشمی و خامنه ای را آن سان بر انگیخته که نامه ی فوق را این چنین به پایان می رسانند:... خلاصه علائم تکرار تاریخ مشروطه به چشم می خورد. متجددهای شرق زده و غرب زده علی رغم تضادهای خودشان با هم، در بیرون راندن اسلام از انقلاب همدست شده اند... (4)اما چرا حزب جمهوری اسلامی با دکتر ابوالحسن بنی صدر به عنوان رئیس جمهوری این چنین به مخالفت برخاست؟ پاسخ را باید در پیشینه حزب جست. حزب جمهوری اسلامی توسط پنج روحانی تاسیس شد: آیـت الله سید محمد حسینی بهشتی، حجه الاسلام علی خامنه ای، آیت الله سید عبدالکریم موسوی اردبیلی، حجت الاسلام باهنر و علی اکبر هاشمی رفسنجانی. گرچه هر یک از پنج نفر عضو موسس حزب به شهری تعلق داشتند، اما حوزه علمیه ی قم آن ها را چون زنجیری به هم متصل نموده بود و پس از حادثه ی 15 خرداد 1342 و فعالیت های سیاسی شان، پیشتر به عنوان جامعه ی روحانیت مبارز شناخته می شدند. در زمانی که تصمیم به فعالیت سیاسی گرفته می شود.از یک روحانی دیگر (آیت الله مهدوی کنی) نیز دعوت به عمل می آید که وی مخالفت می نماید و البته همین مخالفت بود که ایشان سال ها بعد در سال 1376 از دبیر کلی «گروه» جامعه روحانیت مبارز استعفا داد، چرا که نظرشان این بود که روحانیت نباید حزب تشکیل دهد زیرا نسبت آن با جامعه نسبت پدر و فرزند است.با تمام این اوصاف حزب جمهوری اسلامی درست در آخرین روز حیات رژیم پهلوی و فردای پیروزی انقلاب شکل می گیرد:... اولین چیزی که در آن شرایط به ذهن همه ی ما رسید خلاء تشکیلات بود... اما امام از اول نسبت به حزب بدبینی خاصی داشتند و آن را موجب تفرقه می دانستند. من رفتم خدمت امام [در مدرسه ی علوی] و مطرح کردم که همه به این نتیجه رسیده ایم که نقص اساسی ما نداشتن حزب است. امام گفتند بروید تشکیل بدهید. در همان روزهای اول پیروزی، تشکیل حزب اعلام شد... (5)حزب جمهوری اسلامی به دست آن پنج روحانی تشکیل شد و به زودی جای خود را یافت، اما هیچگاه رسما و علنا و به صراحت نتوانست حمایت آیت الله خمینی را از آن خود بکند. در ساختار حزب البته افراد صاحب نفوذ غیرروحانی نیز به چشم می خوردند. میرحسین موسوی روشنفکر جوانی که سخت متاثر از اندیشه های علی شریعتی بود، فراکسیون چپ حزب را در دست داشت و در آن سوی دیگر اسدالله بادامچیان که از میان بازاریان متعصب بوده و پس از 15 خرداد 1342 با دست بردن به اسلحه، به مبارزه ی مسلحانه برعلیه رژیم پهلوی روی اورده بود، در کنار حسن آیت که از هواداران سخت آیت الله کاشانی و مخالفان درجه یک دکتر مصدق بود، در راس فراکسیون راست حزب بودند. جلال الدین فارسی نیز که در سابقه ی سازمانی خویش همکاری با تمام احزاب و سازمان های سیاسی را داشت (از سازمان مجاهدین خلق و نهضت آزادی گرفته تا جمعیت موتلفه اسلامی) از اثرگذارترین چهره های غیروحانی این حزب بود. نقطه ی مخالفت حزب جمهوری اسلامی با دکتر بنی صدر را نیز باید در همین جا یافت.حزب جمهوری اسلامی در اولین انتخابات ریاست جمهوری به قصد کاندیداتوری بهشتی برای فعالیت خیز بر می دارد که آیت الله خمینی نامزدی روحانیون برای ریاست جمهوری را منع می کند. حزب اولین شکست را می خورد! چرا که تمام محاسباتش مبنی بر به دست گرفتن کرسی ریاست جمهوری به وسیله ی محبوبیت بهشتی، به هم می ریزد.در ثانی آن ها فرد غیرروحانی قدروزنی نداشتند تا برای کاندیداتوری بفرستند. در اینجا بود که جلال الدین فارسی را پیشنهاد می دهند که سریعا شائبه غیرایرانی بودن وی مطرح می شود. دومین شکست!جلال الدین فارسی خود در خاطراتش در این باره می گوید:«به اتفاق حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی خدمت امام شرفیاب شدیم. فرمودند خدا می داند یا خدا شاهد است برایم فرقی نمی کند که شما رئیس جمهور بشوید یا آقای بنی صدر. اولین رئیس جمهور ما نباید شبه ای قانونی در موردش باشد.»فارسی و هاشمی که می بینند حتی برای آیت الله خمینی هم محرز است که بنی صدر ریاست جمهوری را در دست خواهد گرفت، انتقاد از وی را آغاز می کنند و سعی بر تحریک آیت الله خمینی نسبت به دکتر بنی صدر می نمایند:... به امام عرض کردم ما به عبدالناصر ایراد می گرفتیم که همسرش بدون روسری ظاهر می شود، هر چند پیراهن آستین بلند می پوشید. شما می دانید که همسر و مخصوصا دختر آقای بنی صدر در پاریس از لحاظ پوشش چه وضع زننده ای داشته اند؟! فرمودند: بالاخره هر کس یک عیبی دارد! آقای هاشمی هم یآدآور شدند این ضربه بزرگی است که به حزب فرود می آید.اما هیچ کدام از این ها اثر نمی نماید و در کمال ناباوری هاشمی و فارسی:امام در حالی که می خواستند همراه ما از اتاق خارج شوند به آقای هاشمی فرمودند شما و حزب بروید با بنی صدر همکاری کنید. (6)حزب جمهوری اسلامی هیچ شانس دیگری نداشت و منصب اولین رئیس جمهوری را به بنی صدر سپرد و در عوض با در دست گرفتن مجلس شورای اسلامی بر اساس قانون اساسی اول جمهوری اسلامی، نخست وزیری و دولت را نیز به سیطره خویش کشیدند.دکتر بنی صدر در حالی که مصمم بود احمد سلامتیان را برای نخست وزیری معرفی نماید، حزب جمهوری اسلامی محمدعلی رجایی را پیشنهاد کرد که دکتر بنی صدر با حرکتی حساب شده و تاکتیکی حزب جمهوری اسلامی و مجلس را در سخت ترین تنگنای موجود گذاشت و بحران مشروعیت آن ها را بیش از پیش جدی کرد. پیشنهاد بعدی برای نخست وزیری سید احمد خمینی بود، و با اعلام در روزنامه ها بر این انتخاب اصرار داشت که پیشنهاد رندانه ی وی با نظر آیت الله خمینی مبنی بر منع فعالیت سیآسی و قبول مسئولیت سید احمد خمینی منتفی شد. بالاخره بنی صدر مجبور به قبول رجایی شد، اما تا به آخر در برابر نظر حزب جمهوری اسلامی و مجلس مبنی بر وزارت میرحسین موسوی بر وزارت خانه ی امور خارجه ایستادگی کرد.حزب جمهوری اسلامی از پای ننشست و از آن جا که تمام اجزای حاکمیت همچون مجلس شورا، دولت و قوه قضائیه را در دست داشت، عرصه را هر روز بیش از روز گذشته بر دکتر بنی صدر تنگ کرد. تنها مشکل حزب جمهوری اسلامی حمایت بی چون و چرای آیت الله خمینی از دکتر بنی صدر بود. به عنوان مثال در کمتر از یک ماه از عزل بنی صدر درباره وی در دیدار با اعضای انجمن اسلامی گفته بود که:رئیس جمهور یک شخصی است پسر بنی صدر همدانی یک ملای همدان حال هم که هست از آن یال و کوپال دارها نیست و از خود مردم است. (7)اما فشارها بالاخره کار خود را کرد و توطئه های هاشمی و بهشتی و خامنه ای توانست نه در بیت آیت الله خمینی که در مجلس جواب دهد و از آن جا که اکثریت مجلس در دست حزب بود در 27 خرداد سال 1360 طرح عدم کفایت سیاسی بنی صدر با 140 رای در مجلس شورای اسلامی مطرح و سه روز بعد در دستور مطرح و با 177 رای مورد موافقت قرار گرفت.در پایان کار نیز ایت الله خمینی بدون آن که هاشمی رفسنجانی رئیس مجلس را مورد خطاب قرار بدهد، در پائین نامه ایشان نوشت:پس از رای اکثریت قاطع نمایندگان محترم مجلس شورای اسلامی مبنی بر این که آقای ابوالحسن بنی صدر برای ریاست جمهوری ایران کفایت سیاسی ندارند، ایشان را از ریاست جمهوری اسلامی ایرن عزل نمودم.اول تیر 1360روح الله الموسوی الخمینیحزب جمهوری اسلامی و روحانیون مطرح بدورش پس از عزل بنی صدر هم البته نتوانستند روی خوش ببینند و از عزل وی نهایت استفاده را ببرند و کاندیدای اولیه خویش، بهشتی را مطرح کنند. چرا که شش روز بعد در 7 تیر 1360 در حرکت بمب گذاری مقر اصلی حزب، دبیرکل خود دکتر بهشتی و بسیاری از اعضای فعال از جمله محمد منتظری را از دست دادند. پس از آن دکتر باهنر دبیر کل حزب شد. پس از ریاست جمهوری محمدعلی رجایی، باهنر عهده دار نخست وزیری شد. اما باز هم این سمت دیری نپائید و در 8 شهریور هم رجایی و هم باهنر در بمب گذاری مشابه دیگری هر دو از دست رفتند. تا که دبیرکل جدید علی خامنه ای به ریاست جمهوری رسید و بالاخره نظر آیت الله خمینی مبنی بر منع روحانیون برای کسب پست ریاست جمهوری عوض شد. با ریاست دبیرکل جدید بر حزب جمهوری اسلامی، مهندس میرحسین موسوی نیز پست نخست وزیری را در دست گرفت. این در حالی بود که ریاست دیوان عالی کشور هم بر عهده آیت الله موسوی اردبیلی (جانشین بهشتی) قرار گرفت و مجلس هم همچنان در کف هاشمی بود. برای اولین بار بود که حزب جمهوری اسلامی تمام قوا را در دست داشت و در حال تثبیت کردن پایه های خویش بود که اختلاف درونی حزب در میان دو فراکسیون چپ و راست ان چنان اوج و شدت گرفت که در سال 1366 هاشمی رفسنجانی آن را دو حزب در یک حزب خواهد و بنا به پیشنهاد رهبران و موافقت آیت الله خمینی تعطیل شده و تومار حزب جمهوری اسلامی برای همیشه بسته شد. تاریخ حزب جمهوری اسلامی که تنها تجربه و کارنامه ی حزبی روحانیون جمهوری اسلامی تا به امروز می باشد، به روشنی و مستند تلاش و اشتیاق روحانیت را برای انحصارطلبی و به دست گرفتن قدرت به هر نحو ممکن، روایت می کند.1. روزنامه کیهان 6/4/13802. هاشمی رفسنجانی، عبور از بحران 1378 – صص 24 – 213. همان ص 104. همان صص 18 – 155. هاشمی رفسنجانی، دوران مبارزه جمهوری اسلامی، صص 337 – 3366. جلال الدین فارسی، زوایای تاریک، حوزه هنری، صص 520 – 5197. امام خمینی، صحیفه ی نور ج 8 – ص 384 برچسبها: روشنگری
Amir Farshad Ebrahimi©
30.1.03 |
|
|
0 Comments:
صفحه اول
|